کانال تلگرام رمانکده سارا @RomankadeSaraa

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

کانال تلگرام آموزش کفپوش اپوکسی کانال تلگرام آموزش کفپوش اپوکسی

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🔥 پارت 76
#Part76

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

از جا بلند شدم و مچ دست پیام رو هم گرفتم . همراه و به دنبال خودم اونو از پله ها بالا بردم . وارد اتاق شدیم و در رو بستم و به سمتش برگشتم . صدام خش داشت . می فهمیدم که از عصبانیت زیاد خش دار شده و من گفتم :
ـ از کی ؟؟؟ از کی گرفتی ؟؟
ـ رامین ...
چشمام رو بستم و دوباره باز کردم .رامین ترسناک بود ، از همون اول ترسناک بود و من بیخود از اطراف پیام بودنش نمی ترسیدم....
ـ چقد گرفتی ؟؟
ـ 300 هزار تومن ...
ـ پس ... پس چطور می گی 500 تومن ؟
ـ نمی دونم ، به خدا نمی دونم . اصلا رامین غیبش زده ... همه جا رو گشتم . نبود ... امروز دو نفر اومدن گفتن باید تسویه کنم . برگه نشونم دادن . سفته بود . گفتن شکایت می کنن و می افتم زندون...
عقب عقب رفته و با تکیه به دیوار سر خوردم و نشستم . پاهام رو بغل گرفتم . این سند سازی و این جعل ... بازی کثیفی راه افتاده بود و من می فهمیدم که این شروع ماجراست .پیام ترسیده به من نگاه می کرد و من ترسیده به اون ... قرار بود به کجا برسیم ؟؟
ـ رامین کو ؟؟؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part76

🔥 پارت 75
#Part75

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

ـ به خدا من می خواستم کمکت کنم . من پول گرفتم . من فقط اندازه چند صد هزار برای اون شب فقط گرفتم . یعنی قرارمون از اول همین بود . بهم ... اون بهم برگه داد ، من امضا کردم . من اونا رو امضا کردم نمی دونستم چی توش نوشته . به خدا یاس نمی دونستم . اصلا من اون برگه ها یی که گفتن رو امضا نکردم . یاس ...
نفسم سخت بالا می اومد . حس خوبی نداشتم . من به این لکنت حرف زدن و به برگه هایی که پیام از اون حرف می زد هیچ حس خوبی نداشتم . هنوز بهت زده خیره بودم به پیام .... منتظر بودم اونقدری برام حرف بزنه که بفهمم همه چیز اونقدر بحرانی نیست ، اما پیام حرف زد و من بیشتر به عمق منجلاب پی میبردم .
ـ امروز پولش رو خواست . گفتم می دم ته برج ... وقتی گفت چند صد میلیون رو پس بده ... یاس به خدا من اون پول رو نگرفتم . یاس ..
ـ چـ ... چقد بود ؟
ـ 500 میلیون !
مغزم سوت کشید ... 500 ؟؟!؟!
ـ یا خدا ... یا حضرت عباس ... چی کار کردی پیام ؟؟؟ چیکار کردی لعنتی ؟ .... چه غلطی کردی با زندگیمون ؟؟؟!
ـ یاس به قرآن من ... من نمی خواستم اینطور ...
صداش هرلحظه بیشتر می شد و من کف دستم رو جلوی دهنش گرفتم . ساکت شد . فهمیده بود بودنه مامان باعث این همه خونسردیم شده و از درون از ترس روزای آینده روبه نابودی ام ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part75

🌸رمان: #بی_تاب_سند🌸☝️☝️

نویسنده: #Mim_Gol

خلاصه:📚
همه چیز از یه ماموریت شروع شد...از همون شبی که چهره جذابشو دیدم! و زندگی ناجوانمردانه روی مدار دلتنگی ثابت موند!
میدونی بدتر از تحمل دلتنگی چی میتونه باشه؟؟اینکه به چشم خودت،عذاب کشیدنش رو ببینی...اون موقعست که حاضری از خودت و زندگیت بگذری و دست به هرکاری بزنی تا نجاتش بدی....

کانال ما را به دوستانتان پیشنهاد کنید🍃🌹

https://telegram.me/joinchat/Crsbyj73BHcXvDUMgGmNTg

  کلمات کلیدی: بی_تاب_سند Mim_Gol

🔥 پارت 74
#Part74

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

گاهی نشستم و گاهی قدم رو رفتم . از چپ به راست و برعکس ... پیام نیومده بود . ساعت 3 ظهر شده بود هنوز خبری نبود از پیام .... سیر و سرکه جوشیدن حاله الان دلم بود که مثله سیر و سرکه می جوشید ! من چشم به راه بودم و لبه ی باغچه نشستم که در باز شد و من از جا پریدم و مقابل پیام ظاهر شدم ...
بهت زده شدم .آشفته بود . گوشه ی لبش خون می اومد و موهاش به هم ریخته بود . دو دکمه ی بالای پیراهنش پاره شده بود و دله من ریش شد از این همه آشفتگی .... نگران جلو رفتم .
در حیاط رو بست و من دستم رو زیر چونه ش گذاشتم و با چهره ای در هم ... با حس هر دردی که کشیده بود پرسیدم :
ـ چـ ... چی شده پیام ؟ این چه سر و وضعیه ؟
بی اهمیت روی تک پله ی جلوی در ورودی خونه نشست و منم جلوی پاش روی زمین زانو زدم : یه چیزی بگو .. مُردم از استرس ... کجا بودی ؟ دعوات شده ؟؟ پیام ...
ـ من ... مـ ...
ـ تو چی ؟
ـ من پول قرض کردم ...
حال و هوای خوبی نداشت برای تشر زدن و اخم کردن و دعوا گرفتن . من نه اخم کردم و نه دعوا کردم . فقط سعی کردم امیدوار باشم ، به اینکه به دردسر نیفتادیم و به همین خاطر خوشبینانه گفتم : خب قرض گرفتی . آدم که نکشتی ، پسش می دیم . داداشم غصه نخور ...
بغض کرده نالید : بدبخت شدیم یاس !
وا رفتم . پاهام شل شد و من امروز برای دومین بار زمین خوردم . با دهنی باز به او خیره بودم . انتظار داشتم حرف بزنه . نپرسیده همه چیز رو بگویه . فهمید ... حاله رو به راه نبوده م رو فهمید که گفت : من ... من نمی خواستم اینطوری بشه . من اصلا .. یاس یه چیزی بگو ...
ـ چی ... چیکار کردی پیام ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part74

🔥 پارت 73
#Part73

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

ـ گشنه م نبود . تو که می دونی چرا این همه می چینی ؟
خندیدم : این همه چیه ؟ پنیر و خیار گوجه این حرفا رو نداره که . تازه فلاکس چایتم پره !
ـ تو چرا خونه ای ؟
ـ پیام نیستش که ... بذار بیاد ...
ـ الان خونه بود ، رفته بیرون مادر !
ته دلم خالی شد . الان بیرون رفته بود ؟؟؟ پس دبیرستانش چی میشد ؟ جا خوردم و هرلحظه بیشتر از قبل نگران می شدم . نمی تونستم مستقیم بپرسم . بی بی نگران میشد و باید خونسرد می بودم . به بی بی پشت کرده و در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم پرسیدم : مدرسه ش چه خبر ؟
ـ چی بگم والا مادر ؟ دو روزه نرفته . فکر کنم تعمیرات دارن ....
تعمیرات ؟؟؟ اونم توی مهر ماه ، ماهه اول مدرسه ها ؟؟ بی بی چقدر ساده بود ! وای پیام ... نگران بودم و نگران تر شدم . پیام دیر کرده بود . دستم رو به اپن آشپزخانه تکیه دادم و فکر کردم ... هرچی بیشتر فکر می کردم بیشتر اعصابم به هم می ریخت . هیچ جوره معادله حل نمیشد . این پول از کجا اومده بود ؟
ـ یاس ...
هول برگشتم که با چشمای ریز شده پرسید : خوبی ؟
ـ آ .. آره مامانم . یه خورده فقط خسته م . خوابم میاد !
ـ برو استراحت مادر ، یه روز اینور اونور بری مترو که زمین به آسمون نمیاد ! میاد ؟
مادرم از هیچ چیز خبر نداشت و چقدر همه چیز رو ساده گرفته بود . لبخند زدم و از اتاق بیرون زدم . نموندنم توی اتاق به نفع تر از موندنم بود . خیره ی در حیاط بودم

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part73

🌸رمان: #مرا_به_یاد_آر🌸☝️☝️

جلد:#دوم_صدای_عشق👉‌

#صدای_عشق جلد دوم

نویسنده: والا پدیده✍

خلاصه:📚
از بیمارستان به سهیل زنگ میزنن
و خبر فوت برادرش و بهش میدن و...

فقط فرمت اندروید♥️❌

کانال ما را به دوستانتان پیشنهاد کنید🍃🌹

https://telegram.me/joinchat/Crsbyj73BHcXvDUMgGmNTg

🔥 پارت 72
#Part72

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

بی حواس از مغازه بیرون زدم و به صدای حاجی هم گوش ندادم که صدام می زد و می خواست شیر رو با خودم ببرم . تند در خونه رو باز کردم و به صدا زدن بی بی توجه نکردم . با همون عجله پله های آهنی رو بالا رفته و در رو باز کردم . کمد کوچیکی که روی دیوار نصب بود رو باز کرده و با هول و ولا دنبال صندوقچه ی کوچیک چوبی بی بی که به من داده بود می گشتم و دست آخر پیداش کردم . اونو بیرون آورده و روی پاهام روی زمین نشستم . تند در اون رو باز کردم ... وا رفتم . روی زمین افتادم و به دیوار تکیه دادم ... صندوق پُر بود . پولا دست نخورده بودن و من دلم آشوب شد . این ترس بیهوده نبود .
پیام سرکار می رفت ؟ ... ته دلم دعا کردم که سرکار بره و این پول رو به دست آورده باشه ... هنوز ساعت 12 ظهر بود و من انگار تازه یاد صدای بی بی افتادم که باز تند از جا بلند شده و پایین رفتم . وارد اتاق شدم :
ـ جانم مامان ؟ سلام ...
ـ کجایی دختر ؟ چی شده ؟ چرا صدای پات می اومد ؟
لبخند پر اضطرابی زدم و در حالی که نگام رو از ساعت می گرفتم جواب دادم : خب مادره من آدم که روی پاش راه بره صدای پاش میاد دیگه ... مگه قرار بود صدای دستم بیاد ؟
هنوز نگران بود . صدای تند بالا رفتنه من و صدای کوبیده شدن در رو شنیده بود و حق داشت ... مادر بود ! اما به روی خودم نیاوردم و گفتم : تو که هنوز غذاهای روی میزت دست نخورده س !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part72

🔥 پارت 71
#Part71

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

خجالت می کشیدم که بازم به حساب دفتری مون اضافه بشه و فقط با سری زیر افتاده گفتم : با عرض شرمندگی اومدم شیر بگیرم.
ـ دشمنت بابا ، بردار ازتوی یخچال !
لبخند خجولی زدم و به طرف یخچال رفته و دمه دست ترین رو برداشتم و برگشتم . شیر رو روی پیشخوان گذاشتم و گفتم : بی زحمت اینم روی حسابمون اضافه می کنید ؟
ـ حساب ؟؟ تو که همه رو تسویه کردی !
فکر کردم اشتباه شنیدم که گفتم : چیکار کردم ؟
ـ چی شده جانا ؟ دفعه آخر اومدی همه رو تسویه کردی ...
ـ خب ... خب پیام دوشب پیش اومده بود خرید . اونو ...
ـ بنده ی خدا اونم که نقد گرفت !
جا خوردم . دیگه مطمئن بودم که با همه ی خرجای اون روز توی بیمارستان ، پول صندوق به خرید اون مواد غذایی که پیام گرفته بود نمی رسید . یه جای کار می لنگید . بدم می لنگید و من نگران شدم . ترسیدم ... خیلی سعی می کردم به خودم تشر بزنم . تشر بزنم که نگرانی بی موردیه ولی نبود ! بی مورد نبود ...پیام پولا رو از کجا آورده بود ؟؟؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part71

🌸رمان #تنها_نیستم🌸☝️☝️

نویسند: #مهسا_زهیری

خلاصه :📚
آتوسا با شنیدن خبر فوت پدرش بعد از هفت سال دوری به خانه بر می گردد. خانه ای که برایش یادآور همسری خیانتکار است که سالها پیش خواهر جوانش آنا را به او ترجیح داده است. رویارویی دوباره ی او با اعضای خانواده اش سرآغاز جریاناتی است که سرنوشتش را دچار تغییر می کند...

کانال ما را به دوستانتان پیشنهاد کنید🍃🌹

https://telegram.me/joinchat/Crsbyj73BHcXvDUMgGmNTg

  کلمات کلیدی: تنها_نیستم مهسا_زهیری

🔥 پارت 68
#Part68

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

ابروهاش بالا پرید : چی شده آبجی ؟
ـ به من نگو آبجی . مگه من صد دفعه نگفتم راش نده ؟
ـ تو گفتی ، کی گوش بده ؟
غریدم : کیوان ...
ـ ای بابا ... قرص کیوان خوردی ؟ خرجه عملم رو می ده منم راش می دم . شما ما رو از نئشگی دربیار ببین هرچی گفتی غلامت می شم یا نه ؟
ـ نکبت ...
ـ نوکره شمام هستم .
ـ به پلیس بگم چی ؟
کیوان ـ شماره ش 110 ! گفتم شاید نداشته باشیش ... بزنگ بگو داداشم تو این خونه میاد . هرکی نزنگه خره !
ـ خیلی کثافتی !
ـ غلامتم !
پوف کلافه ای کشیدم و نالیدم : راش نده ، می گیرنش . محضه رضای خدا یه بار مَرد باش ...
ـ هه ، کو مَرد ؟ دلت خوشه توام . برو از جلو خونه م خوشم نمیاد حرف دربیارن برام ... یا ...
چشمکی زد و با لحنی چندش آور ادامه داد : یا بفرمایید داخل در خدمت باشیم !
نفهمیدم چطور شد که دستمو بلند کرده و سیلی محکمی به صورت لاغر و استخوانیش که نتیجه ی عملی بود که از اون حرف زده بود ، زدم ! سرخ شد از عصبانیت و من انگشت اشارم رو تهدید وار جلوش تکون دادم : اینو زدم ، تا یادت باشه هرجا که شد اون دهنه مفتت رو باز نکنی و ازش چرت و پرت بیرون نریزی !
ـ این کارت یادم می مونه بی ... !!!

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part68

🔥 پارت 67
#Part67

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

تازه متوجه نایلونی که توی دست پیام بود شدم و پرسیدم : این چیه ؟
ـ داروهای مامان رو گرفتم .
ابرویی بالا انداختم . باورم نمیشد که پول کم داخل صندوق هم کفاف خرج بیمارستان رو داده بود وهم داروهای دسته پیام رو ...
ربع ساعتی گذشته بود .... پرستار بعد از دوباره معاینه کردن مامان مرخصش کرد و هرسه بیرون رفتیم . توی تاکسی هر دو دو تا چارتایی می کردم باخودم ، جور درنمی اومد این دخل و خرج کردنه پیام از صندوق برای بیمارستان ... یا اینکه شب سر خود مغازه ی حاجی بره و برای شام خرید کنه .... مگه چقدر بود این پولا ؟ منه احمق حتی یه بارم فکر نکردم که بالا برم و صندوق رو ببینم ... پیام گفته بود مثل همیشه نسیه خرید کرده !
****
به ساعتم نگاه کردم غروب بود . از در بیرون رفتم و جلوی اولین در سمت راست وایسادم و در زدم . دستم رو روی زنگ نگه داشتم. صدای عصبی کیوان رو شنیدم .
ـ چه خبرته ؟ مگه سر آوردی ؟؟؟ وایسا اومدم ...
در باز شد و کیوان با دیدنم جا خورد ...
ـ به به ... حور العین بهشتی به ما سر زده ؟
ابروهام رو به هم نزدیک تر کردم و جدی گفتم : خفه شو کیوان .. نیومدم چرت و پرت بگی بهم !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part67

🔥 پارت 66
#Part66

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

کوروش ـ بحث کردن با تو بی فایده س . هی می گم کاری نکردم وتو هی تشکر می کی . به هرحال امیدوارم زودتر خوب بشه . فردا شب می بینمت !
سری تکون دادم و بافت نگام رو از انتهای راهرو بریدم و با نا امیدی از اومدن پیام به کوروش نگاه کردم : به امید خدا !!!
ابروهاش بالا پرید و من تعجب نکردم از این همه تعجبی که کرده بود .
ـ سلام ...
لبخندی روی لبم نشست و به پیامی که کنار کوروش ایستاده بود نگاه کردم . پاکتی رو جلوی کوروش گرفت و کوروش سوالی بهش نگاه کرد که پیام لب زد : این مبلغ حسابداری . ببخشید ، چون مامان حالش خوب نبود هول کرده بودم و دست خالی از خونه زدم بیرون .
کوروش ـ واقعا این همه عجله لازم بود ؟
ـ به هرحال بیشتر از این درست نیست شرمنده ی شما بشیم .
سری تکون داد ... پاکت رو گرفت و به من گفت : اینو می گیرم ، چون توی همین چند ساعت متوجه این همه یه دنده بودنت شدم .
لبخند زدم و باز تشکر کردم که خداحافظی کرد و رفت . روی صندلی نشستم .
ـ خداروشکر .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part66

🔥 پارت 65
#Part65

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

نزن این حرف رو ... خداروشکر که سالمه .
سری تکان دادم و گفتم : با صندوق حساب کردین ؟
ـ بعله .
ـ من باهاتون حساب می کنم .
ـ من از جناب عالی خواستم باهام حساب کنی ؟
ـ من قبول نمی کنم .
ـ مهم اینه من قبول می کنم . اصلا از حقوقت کسر می کنم ...
چیزی نگفتم . کوروش به لودگی گرفته بود و من استرس داشتم و دیگه اصرار نکردم . ترجیح دادم از حقوقم کم شه تا اینکه الان اصرار کنم و بعد پیام خبر بده به قدر کافی پول نیاورده که اون موقع شرمندگیش بیشتر از الان بود .
کوروش ـ امشب نمی خواد بیای برای خانوم بزرگ . می گم بهار مراقب باشه . فکر کنم خیلی خسته ای ...
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم : زوده هنوز برای مرخصی ...
ـ بیخیال یاس ... امشب نمی خواد بیای . اگر کاری نداری من دیگه برم ...
فکرم کنار یه ساعت دیر کردن پیام بود و در عوض پس می زدم افکار مزاحمی رو که می گفت من از کی یاس شده بودم و کوروش از کی این همه خودمونی شد ؟؟؟ ... به ساعت روی مچم نگاه کردم که کوروش کج فهمید :
ـ می خوای بمونم ؟
ـ نـ .. نه نه ... یعنی تا همین جاشم خیلی اذیتتون کردیم .
پوفی کشیدو بلند شد .... پا به پاش ایستادم و کوروش حرف میزد .... نگام به انتهای راهرو بود .. پیام دیر کرده بود ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال رمانکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @RomankadeSaraa

  کلمات کلیدی: Part65

🌸رمان: #شهراد🌸☝️☝️

نویسنده: #زهرا_سادات

خلاصه:📚
با امدنت فصل جدیدی را در زندگی ام به وجود اوردی…
وبا رفتنت تمام فصل های زندگی ام را به فصل خزان تبدیل کردی

کانال ما را به دوستانتان پیشنهاد کنید🍃🌹

https://telegram.me/joinchat/Crsbyj73BHcXvDUMgGmNTg

  کلمات کلیدی: شهراد زهرا_سادات
 1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی

بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: