کانال تلگرام رمانکده سارا | @LoveSara

کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
128804
113521



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🐬 پارت 132
#Part132

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تارخ ـ حتی من ؟
کیهان ـ خفه تارخ ...
تارخ ریز خندید که کیمیا کنجکاو گفت : تارخ واقعا رمزش چنده ؟
تارخ به سمت کیهان برگشت : شرمنده دیگه ، خانومم رمزش رو خواسته ...
به سمت کیانا برگشت : بزن ریزه ...
متعجب به تارخ نگاه کردم که با لبخند بهم چشمک زد . کیهان از جا پرید و به سمت کیانا رفت : ینی سگ رو تو حساب می کنه که من حساب کردم تارخ دیوث ؟
تارخ بلند خندید و کیمیا شاکی شد : عععع این چه طرز حرف زدنه ؟
کیهان گوشی رو از کیانا گرفت : صد دفعه نگفتم دست نزن به گوشیم ؟
کیانا ـ به خدا می خواستم عکسای دیروزو بریزم تو گوشیم ... چیکاره گوشیه تو دارم ؟
تینا ـ خب بذار عکساتونو رو ببینم ...
کیهان بی اهمیت از سالن بیرون رفت . امین متفکر گفت : این چشه ؟ انگار یکی بد زده تو برجکش ...
تارخ هنوز می خندید . منم لبخند زدم . ریزه ؟
*

سه روزی از اقامتمون گذشته بود . از برزو فرار می کردم . خودش هم اینو فهمیده بود و گهگاهی با پوزخند به من نگاه می کرد . خیالش راحت بود که دیر یا زود برای اون می شم و من خیالم خیلی ناراحت بود . گرفته تر شده بودم . کیهان همه ی حواسش به من بود و تنها خوبیه این سفر لعنتی تارخ بود . تارخی که حتی از آیدین بدش می اومد برای دوری کردن از من .. آیدینی که زنش با خانواده ی خودش مسافرت رفته بود و تنها به این ویلا اومده بود !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part132

🐬 پارت 131
#Part131

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

در اتاق باز شد . برگشتم . کیانا به همراه دختری نا آشنا داخله اتاق اومد . دختری با چشمای آبی روشن و مژه های فر خورده ، ابروهای کمونی خیلی قشنگ ... پوستش حتی یه لک هم نداشت . نا خود اگاه از جام بلند شدم .
کیانا ـ تینا جان این خانومی هم آذینه خواهره آیدا ...
تینا خوشرو جلو اومد و بهم دست داد . لبخند زد : خوشبختم عزیزم ...
ـ همچنین ...
تینا خوب بود . خیلی خوب بود . دقیقا قطبه برعکسه لاله بود . هم ظاهری و هم اخلاقی ... به کیهان می اومد ؟ دلم ریش شد . بغض کردم . کیهان فقط به من می اومد ... به من ؟؟؟ من نابود شده بودم . لاغر و با پوستی که به لطف مواد تیره شده بود . حاله نزار و سرفه های خشک ... همه می فهمیدن که من اعتیاد دارم ... از پا در اومده بودم . کنار کیهانی که قد بلند بود و با هیکلی کاملا ورزشی و ورزیده ... واقعا من بهش می اومدم ؟
تینا خیلی زود با دخترا گرم گرفت . بقیه به جز کیهان به لاله اهمیت نمی دادن . کیهان هوای لاله رو داشت . دوست داشتم هرچی زودتر از این سفر نکبتی برگردم .
دخترا دور تا دور سالن پذیرایی نشسته بودیم و بزرگ ترا هم بیرون رفته بودن . بیرون یعنی همون باغ دراندشت ویلا ....
کنار کیمیا نشسته بودم و پرنیا مرتب خودش رو برام لوس می کرد . لاله روی دسته ی مبلی که کیهان نشسته بود جا خوش کرده بود . کیهان کلافه بود و گاهی با اخم و تخم نگام می کرد . می دونستم دلخوره که امروز کلا باهاش حرف نزدم .
کیانا ـ کیهان رمزه گوشیت چنده ؟
کیهان ـ اگه می خواستم بقیه برن تو گوشیم که دیگه رمز نمی ذاشتم .
لاله ـ چیه رمزش ؟
کیهان نگاش کرد : اینکه رمز گذاشتم شامله همه می شه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part131

با غریبه ها حرف زدن را بیشتر دوست دارم
آن ها که بی قضاوت کنارت مینشینند و به حرفهایت با دقت گوش میکنند.
آنهایی که باهم هیچ گذشته یِ مشترکی ندارید.
ولی مینشینند تا آرامت کنند.
سکوت میکنند تا همه ات را برایشان بریزی رویِ دایره.
که شناختشان فقط محدود به همان ساعتی است که تورا میبینند.
نه میدانند کجای دنیا زندگی میکنی.
و نه بلدند راجبت فکرهای رنگارنگ کنند.
آن غریبه هایِ مهربان را از همه ی دنیا بیشتر دوست دارم
آنهایی که وقتی تمام میشوی از حرف, راهشان را میگیرند و میروند و شاید هیچ وقت دیگری در زندگی ات سرو کله شان پیدا نشود.
و تو نمیترسی که وسطِ بگو مگوهایِ صمیمی ,
رازهایت را فاش کنند.
که تورا پر کنند از منّت هایی که سرت خروار میشوند وحرمت هایی که روزی همه ی جانت را پایشان گذاشته ای تا حفظ شوند.
آن غریبه های هزار ویک پشت آشنا رو از همه ی دنیا بیشتر دوست دارم.

#فرگل_مشتاقی

🍃 @LoveSara

  کلمات کلیدی: فرگل_مشتاقی

🐬 پارت 130
#Part130

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

امین پر اخم به سمت من برگشت . کیانا گفت :دختره ی الاغ ، این دیگه کیه ؟ یعنیا اگه کیهان بخواد با این ازدواج کنه دیگه اسمشم نمیارم ...
عصبی از پله ها پایین اومد و از کنارمون گذشت . امین نزدیک آیدا شد : آیدا خوبی ؟
آیدا حرفی نزد و به سمت ساختمون برگشت .
کیمیا نچی کرد : نگاه تو رو خدا ، گند زد به حاله همه ...
تارخ ـ تو برو تو خانومم بچه ها یخ کردن ...
کیمیا ـ باشه ، حواست به آذینم باشه ها ... بفرستش داخل ... یخ کرد بچه ...
تارخ لبخند مهربونی زد : روچشمم ، تو برو پیشه بچه ها الان مامان حمیده میاد برامون ..
کیمیا داخل رفت که تارخ رو به من گفت : می خوای کاپشنه منو ببر برای خودتا ، این چند روز بیشتر تنه تو بوده تا من ...
ـ تو ... تو باورت میشه ؟
لبخند کجی زد : چی رو ؟ مزخرفات رو ؟ من اصولا مزخرفات رو باور نمی کنم ...
جلو تر رفتم و زل زدم به چشماش : تو حداقل باور نکن . خب؟
خندید : تارا هم هروقت گند می زد زل می زد به چشام تا خرم کنه . ما مردا خودمون خوب می فهمیم کی این کاره س کی این کاره نیست ! بیخود بهت نگفتم آبجی خانوم . روشنه ؟
سری تکون دادم که باز گفت : برو داخل تا اون نره خر نیومده پاچه مون رو بگیره ریزه خانوم !
نگاش کردم . یعنی کیهان از گذشته ها براش گفته بود ؟ چیزی نگفتم و مشتاق بودم برای داخل رفتن ... کیهان نباید منو اینطور می دید !!
*
لبه ی پنجره ی اتاق که رو به حیاط بود نشستم . کیهان یک ساعتی چنتا پیام داده بود و زنگ زده بود جواب نداده بودم . باید نا امید می شد و می رفت . برای همیشه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part130

🐬 پارت 129
#Part129

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آیدا ـ تو یه حیوونی لاله ...
کیانا ـ یخ کرد بیچاره ...
کیمیا ـ امین اینو بگیر ببینم ...
بچه ی بغلش رو به امین داد . تارخ رو به روم رسید . اما من فقط پر بغض به لاله و پوزخندی که روی لبش بود نگاه کردم . تارخ کاپشنش رو درآورد و روی شونه هام انداخت : آذین ، حواست کجاست دختر ؟
کیمیا کنار تارخ ایستاد و شال بافت روی شونه هاش رو روی سرم انداخت : عفریته ی بیشور . ببین چیکار کرد ... اذین خوبه حالت ؟
به زن و شوهری که جلوم ایستاده بودن نگاه کردم و گفتم : من خوبم ...
صدای امین رو شنیدم : تو عقل تو کله ت نیست ؟ واقعا نفرت انگیزی لاله ، واقعا. ..
لاله پوزخند صداداری زد : من نفرت انگیزم ؟ من ؟ من یا این هرزه ؟
تارخ پراخم برگشت : خفه شو لاله ؟ اون دهنه کثیفت رو ببند ...
لاله ـ واقعا که ... این رفته به شوهرش خیانت کرده ، این میره مواد می کشه و معتاده ... بعد من نفرت انگیزم ؟
کیانا و کیمیا هاج و واج مونده بودن و امین صداشو بلند کرد : چی زر زر می کنی تو ؟ می بندی دهنت رو یا بزنم تو دهنت لال شی ؟
گاهی غریبه ها خیلی بهتر از آشناها می شن . اشناهایی که منتظرن تا توی زندگیت پات کج بره و همون رو پتک کنن توی سرت ....
آیدا بغض کرده به من نگاه می کرد . صد در صد دوست نداشت که من جلوی خانواده ی خواستگارش تا این حد بی آبروش کنم و خجالت کشیدم از آیدا ... خجالت کشیدم که مایه سر افکندگی ام . لاله به ساختمون برگشت و کیمیا به من نگاه کرد : چی می گفت این ؟
تارخ پر اخم به سمت کیمیا برگشت : سوال داره این ؟ یارو چرت و پرت بگه ما باید تعریف کنیم؟
کیمیا ـ وا ، مگه من چی گفتم

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part129

🐬 پارت 128
#Part128

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

امین و کیانا به همراه آیدا حاضر و اماده بودن برای بیرون رفتن و من از پایین پله ها نگاشون می کرد .
آیدا ـ امین خدایی ما رو می بری خرید؟
لاله ـ می شه یکی جوابه من بده ؟
تارخ به من نگاه می کرد و امین جواب داد : عشقشه ...
لاله اخمش غلیظ تر شد : امین این چیزا اصلا برای شوخی مناسب نیست ...
امین ـ والا به خدا مامان حمیده لقمه گرفته برای کیهان ...
کیاناـ امین بسه ...
تارخ فقط منتظر واکنشه من بود . می فهمید که چقدر ناراحتم . حرفی نمی زد ، حق انتخاب با خودم بود انگار که رو به لاله گفتم : کیهان اگه پابنده تو باشه ، با دنباله تینای بنده خدا هم رفتن بازم پایبنده ... سخت نگیر ...
تارخ انگار منتظر بود از علاقه م به کیهان حرفی بزنم . اما من اینده کیهان رو با گذشته ی لجنه خودم تباه نمیکردم. حقه کیهان خوشبختی بود و بس ... لاله با پرخاش به سمت من برگشت : کسی گفت تو خودتو وسط بندازی ؟
فقط نگاهش کردم . بی روزنه و بی فروغ ، لاله حتی ارزشه لمس دستای کیهان رو نداشت و کیهان خوب راهی رو برای نابودی خودش انتخاب کرده بود از حرصه من ... لاله پر حرص خم شد و سطل پر از آبه کثیف رو بلند کرد و تمام محتویاتش رو روی من ریخت .
خیسه خیس شده بودم . سرد بود . خیلی سرد بود این درد های ریز و درشت ، لاله حتی اگر تمام لجن های دنیا رو هم به سمتم پرتاب می کرد من هنوزم دست و پا می زدم برای خوشبختیه کیهان ...
تارخ تند دخترش رو بغله کیانا داد و از پله ها پایین اومد .
امین ـ این چه غلطی بود کردی ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part128

🐬 پارت 127
#Part127

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

می خواد عروسش بشه ...
ـ مادره ، آرزو داره ...
ـ وقتی اینطوری طفره می ری می خوام سرمو بکوبم تو دیوار از دستت آذین ...
جواب ندادم که از کنارم گذشت و رفت . بچه ها بهونه گرفتن و صدای گریه شون با همدیگه بلند شد ، انگار زیادی با هم تله پاتی دارن ... تارخ بیرون اومد .... خم شد و یکیشون رو بغل گرفت ..
ـ جانم بابایی ... جانه دلم ... آذینو دیدی ترسیدی ؟ ... ای جان ... خاله لولوعه ؟!
خندیدم که به سمتم برگشت : بایدم بخندی بچه رو ترسوندی ...
کیمیا که تازه بیرون اومده بود اون یکی رو بغل گرفت : عه، تارخ ناراحت میشه الان !
تارخ بی خیال شونه بالا انداخت : عادت می کنه ....
از کنارشون گذشتم و از پله ها پایین رفتم . صدای کیمیا اومد : وا ، آذین دلخور شدی ؟
با لبخند برگشتم و سرم رو بلند کردم ، گفتم : آبجیا از داداشای خلی که دارن دلخور نمیشن ...
همین موقع خدمتکار همراه با سطل پر از آب کثیفی که نتیجه ی طی کشیدن پله ها بود از ساختمون بیرون اومد . سطل رو روی زمین گذاشت و برای بیرون اوردن طی باز داخل ساختمون رفت . بچه ها آروم شده بودن . تارخ به من نگاه کرد : سرده هوا ، اونجا چیکار می کنی تو ؟
ـ برم کمی قدم بزنم ...
تارخ عمیق نگام کرد . حس کردم فکر می کنه بازم می خوام برای کشیدن مواد برم که نا خودآگاه کف هر دو دستم رو بالا اوردم . خندید و کیمیا گفت : وا ، چرا همچین می کنی ؟
هول شدم برای جواب دادن که تارخ گفت : خودشو تسلیم کرد بابا ، توام گیر دادیا ...
خنده م گرفته بود که لاله بیرون اومد : کیهان کجا رفته ؟
کیمیا جواب داد : رفت دنباله تینا ...
لاله اخم کرد : تینا کیه ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part127

🐬 پارت 126
#Part126

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

فهمیده بود راجع به بسته ی مواد حرف می زنم و به روی خودش نیاورد و در عوض جواب داد : پاشو برو بخواب که تو روحه خودت بیاد با اون کیهانت ...
بین بغض و اشک لبخند زدم .
*
طبق معمول لبه ی پله ی رو به روی ساختمون نشسته بودم و سرم رو با پرنیا و پریا گرم کرده بودم .من بین آدمای اون تو نه جایی داشتم نه سهمی ...
کیهان از ساختمون بیرون اومد . مشغول بستن زیپ پلیور سیاه رنگش بود و مادرش هم دنبالش راه افتاد .
حمیده ـ کیهان ، جانه مامان نری اخم و تخمت رو ببری برا تیناها ...
کیهان کلافه زیر لب باشه ای گفت و حمیده خانوم دست بردار نبود : یه کم مهربون تر باهاش حرف بزن ، دختره این همه راه به امید تو داره میادا ... کیهان حواسـ ...
کیهان کمی صداش رو بلند کرد : اوهَه ... بدبختی گیر کردما ... مادره من باس قبله دعوتش به اینا فکر می کردی . خودت خوب حالیته که من آدمه ناز کشیدن از تینا نیستم . دست بردار از این نقشه کشیدن واسه من ... دختره بدبخت رو کشوندی اینجا کـ ..
حمیده با استرس دست جلو دهنش گذاشت : یواش مامان جان ... یواش محضه رضای خدا ببین می تونی آبروی منو ببری !
عصبی وارد ساختمون شد و من به کیهان که با زیپ پلیورش درگیر نگاه کردم . اطراف و زیر نظر گرفتم . خبری از کسی نبود . از جا بلند شدم و دست رو روی دست های درگیرش گذاشتم که صبر کرد . نگاش کردم : آروم باش ..
دستاش رو برداشت که خودم مشغول درست کردن زیپش شدم و تا زیر گردن زیپ رو بالا کشیدم و فقط خیره نگام می کرد : لقمه ی جدیده حمیده خانومه ...
ـ باید بگی مامان ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part126

🐬 پارت 125
#Part125

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تارخ که کنارمون رسیده بود غرید : مرض ، دختره تا الان تو سرما منتظرت مونده اینه جوابش ؟
کیهان جوابش رو نداد و دستام رو توی دستاش گرفت : یخ کرده آذین ...
ـ نگرانت بودم ....
دستام رو جلوی دهنش گرفت و ها کرد . من زل زده بودم بهش تا بفهمم خوبه ... تا بفهمم واقعا خوبه ! اما سر خود ها می کرد و نفسش رو لابه لای انگشتام رها می کرد . کیهان بود یا مجنون ؟
ـ کیهان ...
تارخ فقط نگامون می کرد . کیهان سر بلند کرد : چیه ؟
پر بغض گفتم : بگو جانم !
ـ جان .. جانه کیهان ریزه ؟
پلک زدم و اشک ها ریختن که جلو اومد و بغلم گرفت .
ـ ببخش منو ... خب ؟ ... آذین با توام ... هیششش ... خانومم ....
سر بلند کردم و گفتم : من خانومه تو نیستم کیهان .... کیهان بیا تمومش کن ...
اخم کرد . ولم کرد و سرپا شد . رو به تارخ گفت : بیا ... بفرما ... تحویل بگیر ... این دختر اگه ماله من نشه می دوزم زمینشو به آسمونش ، تو که می دونی ، نمی دونی ؟
تارخ تخت سینه کیهان کوبید : اینو می خوای بعد می خوای لاله رو بشناسی ؟ خودت رو مسخره کردی یا بی کس و کار گیر آوردی ؟
ـ تارخ رو مخه من نرو ... رو مخه من راه نرو ... همه کس و کارش میشم ، منتها یه روزی که همه چیز تموم شه ...
به ما پشت کرد و به سمت ساختمون رفت . هر دو به رفتنش نگاه می کردیم که تارخ گفت : خیلی خاطرت رو می خوادا ...
به تارخ نگاه کردم ... روم نمیشد ولی باید می گفتم : مرسی که راجع به اون ... اون چیزی نگفتی !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part125

🐬 پارت 124
#Part124

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

لبم رو گاز گرفتم . زیر بار از خجالت ذوب شدم انگار ، تارخ اما هنوزم لبخندش مهربون بود . با دسته دیگه ش دستم رو گرفت و بسته رو کف دستم گذاشت .
ـ گیریم که من اینو برداشتم . دعوات کردم ، توبیخت کردم . منتها تا دلت نخواد نمی تونی کنارش بذاری که ، شاید نتونم این کارارو بکنم ولی می تونم بهت توصیه کنم که کیهانی که من الان دیدم خیلی بیشتر از خیلی براش مهمی و ارزشش رو داره دل بکنی از این گرده ، هوم ؟
از جا بلند شد .
ـ اول تو برو داخل ... من برم ببینم این کله خر کجا رفت ؟
چیزی نگفتم که از کنارم گذشت و رفت . تارخ رفته بود و من به گرده نگاه می کردم . بعد از گندی که بالا اومده بود اگر این مواد لعنتی رو هم می دید قطعا حکمه مرگم رو می داد . تارخ خوب بلد بود حالم رو بگیره ... خوب تونسته بود اجازه بده تا فکر کنم . کیهان ارزشش برام خیلی بالاتر از این گرده بود و فرزاده بی همه چیز خوب از بیخ منو سوزونده بود .
*
کسی سراغم نیومده بود . ساعت تقریبا از یکه نیمه شب می گذشت . انگار محو بودم که کسی منو نمی دید .
کاپشن تارخ هنوز تنم بود اما سر انگشتام یخ زده بود . هنوز نه تارخ برگشته بود و نه کیهان . چشمام میخه در ورودی شده بود .
درباز شد و من تند از جا بلند شدم . روی نیمکت نزدیک به در نشسته بودم که حواسه هر دو نفرشون به سمتم جلب شد . با عجله قدم اولم رو برداشتم که زمین خوردم . کیهان تند جلو اومد و روی به روی من روی زمین نشست : د اخه اگه تو منو سکته ندی روزت شب نمی شه که ...
غر می زد و من فقط نگاش می کردم . سر بلند کرد و نگام کرد . هیچی نگفت که گفتم : خوبی ؟
پوزخند زد : آره ، خیلی خوبم ... مشخصه ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part124

🐬 پارت 123
#Part123

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تند نفس می کشید . صدای نفس کشیدنش فضا رو پر کرد و از عصبانیت سینه ش بالا و پایین می شد : تو گه می خوری می مونی تو این خراب شده ... خون به پا می کنم آذین بفهمم چه خبره ... خون به پا می کنم بی شرف ...
ترسیده و رنگ پریده نگاش می کردم . دهنم خشک شده بود . مثل برق از جا بلند شد و رفت . از در ورودی باغ بیرون زد . به راهی که رفته بود نگاه می کردم که تارخ جلوم نشست : تو خوبی دختر ؟
ـ الـ ... التماست می کنم نذارش ... به قرآن می کشه خودشو ... برو .. برو بیارش ... من جونم بالا میاد تا بیاد ...
ـ ولش کن بذار یه کم باد بخوره کله ش ... می شناسمش ، فعلا کار نداره ، ولی اگه بفهمه قول نمی دم که کاری نکنه ...
ـ اگه بفهمه بدبخت می شم ... به خدا کاره من نیست ، به اون خدای بالاسر می خوام نباشه ... ببرش از این خراب شده ...
تارخ فقط نگام می کرد . صدای گریه م بلند شد که دستش رو پشت سرم گذاشت و منو نزدیک خودش کرد ... صورتم رو روی سینه ش گذاشت و گریه م خفه شد .تارخ چرا امنیت داشت ؟
ـ بسه خانوم ... بسه آذین ...
سرم رو بلند کردم و نگاش کردم : حواست بهش هست مگه نه ؟ ... آره تارخ ؟
لبخند کجی شد : سگ تو روحش بیاد مگه بند می شه وقتی آمپر می سوزونه ؟
با همون لبخند با سر انگشتاش اشک های روی گونه م رو پاک کرد : آروم آبجی خانوم ، یواش تر ... اون وحشی آشه دهن سوزی هم نیست خودت رو کشتیا ...
چیزی نگفتم که دستش رو جلو اورد و به سمت من گرفت . رنگم پرید وقتی بسته ی سفید رنگ رو کف دستش دیدم ، سرمو بلند کردم و نگاش کردم که گفت : تو که می بینی انقد مهمی براش .... چرا هربار جونش رو میگیری ؟ اگه اینو میدید چی ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part123

🐬 پارت 122
#Part122

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

انگار حال و احوال ظاهریم انقدر بد بود که کیهان فقط خیره بشه به من ... نمی دونم چند دقیقه گذشت که بازوم کشیده شد .
تارخ ـ چه غلطی می کنی کیهان ؟
کیهان اما توی دنیای تارخ نبود و زل زد به من و چشمای اشکیم : چی شده ؟
آروم پرسیده بود . می فهمیدم کم مونده تا انفجارش که حدسم دست بود داد زد : مگه کـ ...
تارخ تند دستش رو جلوی دهنه کیهان گذاشت : هیس .. هیس لامصب ممکلت رو می ریزی سرمون الان ...
کیهان دستشو هل داد و به من نگاه کردو حرصی گفت : سپهره کفتار دید نیستم هار شد ؟ آره ؟
اجازه نداد حرف بزنم و تند از جا بلند شد . تارخ هم به سرعت نور بلند شد و جلوش وایستاد : کیهان چه مرگته تو ؟ ... واستا لامصب ... روانی میگم وایسا ..
کیهان در حال رفتن بود که خیز برداشتم و ساق پاش رو گرفتم و زار زدم : به امام حسین به اون ربطی نداره ... کیهان به مرگه خودت و آمینم به اون ربط نداره ...
صبر کرد و باز به سمتم برگشت . جلوم روی پاهاش نشست و گفت : چته پس ؟ هان ؟ .... رنگه میت پاشیدن روت ... من خرم آذین ؟ من خرَم ؟
تارخ سرپا بود و به اطراف نگاه می کرد . می ترسید کسی توجهش به ما جلب بشه ... با دستام یقه ی لباسش رو گرفتم : دلم .. دلم برای آمین تنگ شد ... تو رو هرکی می پرستی آروم باش ....
عصبی و محکم روی سرش کوبید ...
جیغ زدم : ـ یا فاطمه ی زهرا ...
تارخ خیز برداشت و هلش داد که کیهان سرجاش نشست . سرخ بود و عصبی تر از عصبی به من نگاه می کرد : من خرَم ، آره ؟ گردنت رو می زنم آذین بفهمم چه خبره ....
تارخ ـ چته بی پدر ؟ افسار پاره کردی ؟ دختره خودش داره سکته می کنه بی غیرت ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part122

🐬 پارت 120
#Part120

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ حـ ... حوصله ش رو نداشتم ...
چشماش رو ریز کرد : خماری !
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم که گفت : یه خماره بی کس و کاره هرزه !
بهت زده نگاش کردم . یه قدم جلو اومد که قدمی عقب برداشتم . پوزخند صداداری زد : فرار می کنی ؟ از من ؟!؟! از شوهره آینده ت ؟ این ویلا رو خرجت کردم تا داشته باشمت .. تو یه برده ی بی دردسری .... چشمات هنوز زنده س ....
قطره اشکم که سر خورد خندید : گریه نکن عزیزم ... حالا حالاها خیلی کارا داریم با هم ... خب ؟
جلوتر اومد و یه قدمیم ایستاد . صورتش رو جلو اورد و مماس با صورتم نگه داشت و بو کشید ... لرز کردم . خواستم یه قدم به عقب برم که بازوم رو چنگ زد و نگهم داشت .
ترسیده بودم . از ترس خشکم زده بود . داد و بیداد هم کار رو به جایی نمی برد ، برزو تنهاییم رو فهمیده بود ... اصلا خودش گفت بابت این بی صاحاب بودنم گزینه ی خوبیم برای سو استفاده ...
حالت تهوع امونم رو بریده بود . هنوز صورتش کنار صورتم بود که دست آزادش رو گذاشت روی گردنم . داغه داغ بود . هق هقم بلند شده بود که لب بستم . چشم بستم . لب پایینم رو گاز گرفتم . حس می کردم رگای گردن و کنارشقیقه م رو به انفجارن . سرم درد گرفته بود . دستش از روی گردنم سُر میخورد تا پایین تر بیاد ....
صدای قیژ در آهنی ورودی ویلا اونو از جا پروند و تند ازم فاصله گرفت . نیم نگاهی دیگه به رنگ پریده و ترسیده ی صورتم انداخت و تند دور شد و رفت . بهت زده با چشمای سرخ شده سرجام خشکم زده بود . سر و صداها رو می شنیدم . من سمت راست جاده ی خاکی منتهی به ساختمون بودم . هم تو دید بودم و هم نبودم .
صداها کم و کمتر می شد . می دونستم از خرید برگشتن . دست و پام بی حس بودن و دلم های های گریه کردن می خواست . شوکه شده بودم انگار ... برزو چند سالی حتی از پدرم بزرگ تر بود . بی پناهی خوب نبود . اینکه کسی رو نداشتم که این همه ظلم رو براش بگم .... یخ بودم و یخ تر شدم . صدای قدم هایی رو شنیدم .
ـ به درک که میاد . من برم دنبالش بگم چند منه ؟
ـ زشته به قرآن کیهان ، بچه نشو داداش ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part120

🐬 پارت 119
#Part119

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آقا جونت قهر کرد هم باز فایده نداشت حالا بعد از اون همه بلبشو اومده میگه لاله رو می خواد ... اونم نمی خوادا ، فقط می خواد بشناسه ...
امین دستش رو گرفت و به سمت یکی از صندلیا برد و وادارش کرد به نشستن ...
امین ـ بابا خب شاید اصلا یکی دیگه رو دوست داشته باشه .
حمیده ـ می دونم که داره ، بچمه ... می شناسمش ... خب بگه من میرم هرطور شده میارمش . یکی دو سال دیگه 40 سالش میشه ....
به سمت من برگشت : مادره این بچه کجاس ؟ سرمون رفت ...
اونقدر حواسم جمعه گفت و گوی اونا بود که پرنیای بیچاره به کل از یادم رفت . از آشپزخونه بیرون رفتم و با چشم دنبال کیمیا می گشتم که تارخ خودشو زودتر بهم رسوند : شرمنده تو رو خدا ... ببخشید .
پرنیا رو از بغلم گرفت . لاله در حال بردن استکان ها به آشپزخونه گفت : خودتو ناراحت نکن تارخ جان ، فقط برای اینکارا ساخته شده ...
جوابش رو ندادم و لاله رفت . تارخ پرنیا رو تکون می داد و گفت : به نظرت فکر می کنه اگه حرف نزنه مابقی می گن لاله ؟
لبخند زدم که باز به حرف اومد : تو خیلی شبیه تارایی !
نفس عمیقی کشید و دور شد .
پسر بزرگ برزو که جدیدا فهمیده بودم اسمش بهنوده از جا بلند شد : آقا من می خوام برم خرید ، کی پایه س ؟
آیدین خندید : فک کنم همه ....
مهتاب ـ والا منو معاف کنید سپهر خونه تنها می مونه سر و وضعشم که خوب نیست ....
کیهان ـ من اعصاب این مسخره بازیا رو ندارم ...
کیانا ـ اومدیم مسافرتا .... چرا مثه پیر مردا برخورد می کنی ؟
تارخ ـ تو الان فک کردی خعلی جوونه که میگی ادا در میاری ؟
دیانا ـ شما جوونا برین . سیمین جون توام می ری ؟
مادرم لبخند گرمی زد : نه عزیزم .
کیهان رو به زور راهی کردن . به جز تک و توکی از بزرگ تر ها مابقی رفته بودن و منم بهانه آوردم که حوصله ندارم . بعد از ظهر بود . حدودا ساعت 4 که از ساختمون بیرون زدم . دنبال یه جای خلوت بودم . جایی که کسی نباشه . دو شب پیش توی دسشویی کشیده بودم و حالا تک تک استخونام درد می کرد . با کف دست روی نوک بینیم کشیدم . حالم رو به راه نبود .
ـ آذین !
تنم لرزید و به عقب برگشتم . دمه ظهر اونم جای به این خلوتی با برزو بودن یعنی خطر ... جلو اومد و چند قدمیم ایستاد : چرا توام نرفتی خرید ؟
بیشتر سردم شد . شال بافتم رو تنگ بغل کردم و بسته ی چند گرمی هم کف دست مشت شدم عرق کرده بود .
ـ حـ ... حوصله ش رو نداشتم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part119

🐬 پارت 117
#Part117

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

فقط نگاش می کردم . زبونم بند اومده بود انگار ... لبخند کجی زد و جلو اومد ، یه قدمیم ایستاد و من ناچارا سرم رو برای دیدنش بلند کردم که گفت : حسه من اجاق گاز آشپزیت توی آشپزخونه ت نیست که زیرش رو کم و زیاد کنی بگی سَر نره .... دوست داشتنم که دیگه دسته خودمه . هیچ رقمه به هیشکی ربط نداره ...
فاصله گرفت و رفت . رفت و نفهمید که من چقدر بعد از اون خیره ی جای خالیش بودم . نفهمید که دستم رو روی لبم گذاشتم لمسش کردم .... شاید می شد این لحظه رو جزء بهترین لحظه های زندگیم ثبت کرد . رعد و برق اومد و من زل زدم به آسمون .... اینبار از ته دلم از خدا خواستم کیهان حالاحالاها نفهمه که منو برای برزو لقمه گرفتن ... کیهان نابود می شد !
*
ـ پرنیا دو دقه آروم بگیر الان مامان میاد ... خدایا منو بکش از دست اینا ...
به خودم جرات دادم و به سمتش رفتم : می ... می شه من بگیرمش ؟
مادر کیهان از خدا خواسته پرنیا رو به سمتم گرفت : والا اگه بگیریش مدیونت می شم.
لبخند زدم و دستامو به سمت پرنیا دراز کردم . بی میل بود اما بغلش گرفتم و مادر کیهان بی حوصله روی یکی از صندلی های آشپزخونه نشست و من شروع کردم به تکون دادن پرنیا و با همون بی میلی سرش رو روی شونه م گذاشت .
ـ هیششش ... شششش ....
آروم نزدیک گوشش می گفتم ، مثل آمینم ... آمین اینطوری آروم می شد و پرنیا آروم گرفت . حمیده خانوم به من نگاه می کرد و با صدای آرومی که ترس از بیدار شدن پرنیا داشت گفت : خدا خیرت بده ، کشت منو این بچـ ...
ـ واااااااااااای تو روحت بیاد تارخ ....
با صدای بلند امین که به آشپزخونه اومده بود علاوه بر پرنیا حمیده خانوم هم از جاش پرید . پرنیا جیغ میزد و حمیده از جاش بلند شد : ای تو روحه خودت بیاد با اون مادرت الدنگ ... خدا منو بکشه از دسته تو .... بیدارش کردی ...
امین با چشمای گشاد شده مادربزرگش رو نگاه می کرد : بابا اومدم آب بخورم ...
ـ کوفت بخوری تو بچه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part117

🐬 پارت 115
#Part115

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آیدا ـ تازه اول مسیره بیا بریم ، فضاش خیلی قشنگه ...
لاله ـ خب با وضعیتی که داره تا همین جاش هم که اومده جای شکرش باقیه ...
آیدا سرفه ای مصلحتی کرد و می خواست به روی خودش نیاره این کنایه ی لاله رو که مستقیما به اعتیادم ربط داشت . بینیم رو نا خود اگاه بالا کشیدم و گفتم : من همینجا می مونم . شما برید .
لاله اولین نفری بود که رفت . دخترا همه جلوتر راه افتادن و مهتاج وقتی از کنارم می گذشت پوزخندی نثارم کرد . مادر کیهان کنار مادرم به راه افتاده بود . دلم برای سکوت مادرم و نگرانی غرق شده لابه لای نگاش وقتی به من خیره می شد می سوخت .
پوفی کشیدم و به امین لعنت فرستادم برای پیشنهادی که داده بود . پیاده روی اونم توی این دشت بی سر و ته برای آشنایی بیشتر محیط !!! چقدر مسخره ....
ربع ساعتی از رفتن همه گذشته بود که کسی مقابلم ایستاد و تند سر بلند کردم . با دیدن کیهان خود به خود آرامش بود که سرازیر می شد تو رگ و پی جونه خسته م !
بی حرف مقابلم روی پاهاش نشست و مشغول بستن بند کفشم شد . همزمان حرف می زد : یه جای کار اون عفریته می لنگه . مهتاج آدمه از راه نرسیده و اعلان جنگ بکنی نیست ....
آخرین گره رو زد و سر بلند کرد : چشه که انگار بد پاچه ش رو گرفتی که به پاچه ت بند کرده !
با نوک زبونم لبام رو تر کردم . بند کفشا رو بست و از جا بلند شد . طبق عادت هر دو دستش رو داخل جیب هاش گذاشت و منتظر جواب موند که شونه ای بالا انداختم : مـ .. من چه بدونم ؟
ـ د آخه توام که مورچه بیاد سر رات راتو کج می کنی که شاخ به شاخه مورچه نشی ... یه جای کار می لنگه آذین !
بی حوصله باز دماقمو بالا کشیده و روی دست راستمو خاروندم و گفتم : نمی دونم ، نمی دونم ...
از دیدن حالتای من اخمش غلیظ تر شد و پشت گردنش رو لمس کرد : فکر کنم وقته مصرفته ...
چونه م لرزید . خجالت می کشیدم از کیهان ... خجالت می کشیدم که منو اینطور ببینه ، آخر خط مگه کجا بود ؟ جایی به جز اینجایی که من هستم ؟
بیشتر خودم رو بغل گرفتم و با بغض نگاش کردم که کلافه شد : نگام نکن ... اینطوری نگام نکن ، همچین که نگام می کنی نفسم تا بیخه خِرم میاد و می خوام دنیا به یه ساعته آخرش برسه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part115

🐬 پارت 113
#Part113

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کنار من آیدا بود و بالاترین میز رو کیهان گرفته بود ، سه صندلی مابین ما بود و یکی از اونا رو لاله اشغال کرده بود دقیقا صندلی کنار کیهان و مزه کره و پنیر روی میز مزه ی زهر می داد انگار !
سر و صدا هنوزم زیاد بود . سر و صدایی که انگار توی مغز من کوبیده می شد . مغز من و لابه لای صدای آمین ... صدای جیغ جیغوی آمین ... هنوز هم عصبی بود انگار ! چه کرده بودیم ما با آمینه من !؟
تک و توک از جا بلند شده و تشکر می کردن . استکان چایم رو برداشته و از جا بلند شدم . یخ شده بود لعنتی !
به سمت سینک می رفتم که کسی پاش رو جلوی پام دراز کرد که با مغز روی زمین خوردم و استکان شکست . سکوت همه جا رو گرفته بود و من سر بلند کردم . دختر بزرگ برزو بود که کنار لاله نشسته بود ، پوزخند لاله روی اعصابم رژه می رفت !
آهی کشیدم و با خودم فکر کردم دست کم سه یا چهار نفری به لیست دشمنام اضافه شده ... مهتاج ( دختر برزو) کاملا نمایشی از جا بلند شد : خدا مرگم بده چی شدی تو ؟
در حال نزدیک شدن به من و گذشتن از کنار صندلی کیهان بود که کیهان پاش رو مقابل اون دراز کرد و این بار مهتاج بود که زمین خورد و از شانس بد چای داخل استکانی که دستش بود هم داغ بود .... مچ دستش قرمز شد . توجه همه به سمت اون کشیده شد و کسی بازوم رو گرفت : خوبی تو ؟
به زحمت سری تکون دادم . آیدا پوفی کشید : باید بیشتر مراقب باشی ....
ـ دستت بریده !
صدای کیهان بود . دقیقا مقابل ما ایستاده بود . پر بغض به دستم نگاه می کردم . از اشکای جمع شده توی چشمم دستم رو تار می دیدم . من از این همه خفت جلوی کیهان بیزار بودم . اما کیهان اومده بود تا حامی شه و من نمی خواستم . کیهان باید دور می موند ! آینده نوید خوبی نداشت و نگران تر شدم از این همه حواس کیهان که جمعه من بود !
زخم عمیق و بزرگی نبود و فقط یه خراش بود . کیهان از جیبش چسب زخمی بیرون اورد و اونو روی زخمم گذاشت . به سمت میز نگاه کردم . کیانا و کیمیا متعجب بودن و امین اخم کرده بود . تارخ لبخند به لب داشت و لاله و بقیه هم با مهتاجی که زیادی شلوغش کرده بود بابت یک قرمزی ساده درگیر بودن !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part113

🐬 پارت 112
#Part112

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تارخ ـ اینا رو ببین ، عبرت شه زن نگیری ....
دختر بزرگ برزو خنده کنان به سمت آشپزخونه رفت : والا تا بوده همین بوده که دخترا با دیدن ما پشیمون می شن ... عبرت می شیم !
لا به لای خنده های الکی بقیه نگام به نگاهه برزویی خیره شد که لبخند گرمی روی لب هاش بود و من حتی یک کلمه هم با اون حرف نزده بودم . از جا بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت : صبحانه اماده س ....
انگار منتظر وارد شدن من بود . من چقدر در بین این همه بی اهمیتی اهمیت داشتم ! بزرگترا یک به یک رفتن که لاله از پله ها پایین اومد .
امین پر شیطنت گفت : لاله جان ده دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم!
کیانا پر شیطنت تر لب زد : عروسیه احیانا ؟!
باز به کیهان نگاه کردم خیلی بی تفاوت تر از خیلی هنوزم به آتیش خیره بود . لاله لبخند ملیحی زد : یه خانوم همیشه باید مرتب باشه !
آیدا خیلی خونسرد به سمت راه پله نگاه کرد و با دیدن لاله لبخند ملایمی زد : ای وای ، لاله تویی ؟ یه لحظه فکر کردم چند کیلویی لوازم آرایشی از پله ها میاد لابه لاش یه دختر هم گیر کرده ...
صدای قهقهه ی امین از همه بلند تر بود و لاله پوزخند زد ! اهمیت ندادم و به سمت آشپزخونه راه افتادم . تقریبا نیمی از بزرگ ترا صبحونه رو خورده و بلند شده بودن که ما هم دور تا دور میز بلند بالای ناهار خوری نشستیم .
مهمون تازه رسیده هم حواسش به من بود . مشغول خوش و بش کردن با امین بود و زیر چشمی گاهی به من نگاهی می نداخت و من حتی اونقدر کنجکاو نبودم که اسمش رو بدونم !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part112
 1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: