کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🔥 پارت 364
#Part364

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

بیرون سر و صداست . بحث و کلنجار ، هنوزم منتظر یه صدای آشنام که در ون باز میشه و نوری که از ماشین پارک شده پشت سر ونه چشمم رو می زنه و من چشمام رو می بندم . چند ثانیه بعد کسی بازوم رو گرفته و بلندم می کنه .
ناخودآگاه به تقلا دست میزنم و جیغ می زنم : ولم کن ، ول کن ... کثافتا ولم کنین ...
ـ آروم بگیر ...
به سرعت نور چشم باز میکنم . نیم رخ روشن شدش رو به لطف همون ماشین پارک شده میبینم و تازه قلبم انگار به کوبش می افته و من فقط خیره نگاش میکنم . ریتم نفسام از شادی به هم می ریزه و شاید معنی این همه کیلو کیلو قند آب کردن توی دل هر آدمی ، همین شادی من از دیدن این فرشته ی زندگیم باشه !
اونم انگار خیره س . سر تا پام رو اسکن می کنه نمی دونم برای اطمینان از سالم بودنمه یا برای خط و نشون کشیدن احتمالی برای از این جهنم بیرون بردنم !
حس میکنم نفس عمیقی می کشه و این نفس عمیق انگار خیالش راحت شده از دیدنم و من بین این میدون مرگ و دست و پا زدن برای زنده موندنم و به گند کشیده نشدنم حسه شیرینی از لذت رو تجربه می کنم .
ـ همایون رسیده ..
صدای مضطرب توحید رو میشنوم و تا به خودم بیام شاهرخ بیرون می زنه . توحید رو به سمت من می کنه : بیا پایین یاس ...
تند از لا به لای دخترا می گذرم ، از ون خودم رو پایین میندازم . توحید دستام رو باز می کنه و ون رو دور زده و به سمت جلو می ریم . توی بیابونی توقف کردیم و ماشین سیاه رنگ شاهرخ کج پارک شده و مانع ادامه ی حرکت ون شده و به همین علته که راننده ی ون ناگهانی روی ترمز زد . چندین مرد سیاه پوشی که رو در روی هم بوده و برای هم اسلحه کشیدن .
نگام رفت سمت شهبازی که با دیدنم لبخند دلگرم کننده ای زد و بعد نگام سمت اسلحه ای کشیده شد که تو دست شهبازه و شقیقه ی کاوه رو نشونه رفته ...
کاوه ای که به پیمان گفته بود کیا مسئول رسوندن دخترا به مرزه و خودش امشب رو جایی مهمونی گرفته و نمی تونه بیاد و من از اینجا بودنش متعجبم و از گوشه ی پاره شده ی کنار لبش و همچنین کبودی پای چشمش ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part364

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟
گفت : نه
گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم؟

گفت : نه ، خودم جمع می کنم

گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده

میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره

گفتٌ تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود, من برای اون هر کسی بودم . گفتٌ اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود

🍃 @LoveSara

🔥 پارت 363
#Part363

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

مرد سری تکون می ده و در این بینه که پیمان رو می بینم . از در داخل میشه . خودم رو می کِشم تا به سمتش برم اما سرشونه م هنوز بین انگشتای کاوه ی بی همه چیزی گیره که که با پوزخند به دست و پا زدنم زل زده .
پیمان اما خونسرد منو نگاه می کنه و من ناباور از تقلا کردن دست بر می دارم : پیـ ... پیمان تورو خدا نجاتم بده ...
پیمان بی محل به من رو به کاوه می کنه : همه چیز اماده س ، تا هوا روشن نشده باید ببریمشون ...
تازه متوجه بلای آسمونی میشم و چشمام تار می بینه از این همه اشک بی چارگی که توی کاسه ی چشمم جمع شده و فقط التماس گونه می نالم : بگو گوشیمو بده تا با مامان حرف بزنم ...
پیمان پوف کلافه ای می کشه : تو فکر کردی چه خبره ؟ تا چند دقیقه ی دیگه راه میفتی بری اونور مرز و هنوزم به فکره هرکسی هستی ؟
بین گریه های بلندم که حالا به هق هق تبدیل شده بود جیغ کشیدم : اون مامانمه کثافت ...
کاوه با پشت دست به دهنم کوبید : ببند دهنت رو ... کیا کدوم جهنمی موندی ؟ بیا این سلیطه رو ببر...
شوری خون رو حس میکنم و بدنم از ترس روی ویبره رفته . شاهرخ هنوز نیومده . شاهرخه لعنتی نیومده تا مثل همیشه دلم قرص حضورش باشه و تموم امید این چند ساعتم حالا پودر شده و من ویرون شدم ..
دخترا نوبتی نوبتی سوار یه ون میشن و معلوم نیست مقصد کجاست .
به چهره ی تک به تک اونا نگاه میکنم وانگار سر و وضع ظاهر من با همون مانتوی زهوار در رفته خیلی از دخترای اینجا جمع شده بهتره و برعکس ... من ترسیده تر از همه ی اونا هستم و حتی صدای برخورد دندونام رو به هم می شنوم و دلم خون گریه کردن می خواد . صدای هق هقم بلنده و با هول و ولا دوست دارم حداقل از لابه لای پرده های سیاه رنگ ون به بیرون نگاه کنم ، اما دقیقه ی نود قبل از سوار شدن دستام رو از پشت با طنابی ضخیم بستند .
ـ اک هی ، بسه بابا مغزمون رو جویدی ...
خفه خون می گیرم . این دختر با همه ی سر و وضعش خیلی بدتر و زبون تیزتر از یاسه بی دست و پای داخله این ونه . همین بین ماشین ترمز شدیدی میکنه و همه از شدت ترمز تقریبا روی هم افتادیم . دخترا از بودن مامور ترسیدن و من امید گرفتم برای بیرون رفتن ! حالت تهوع مزخرفم باز گریبونم رو گرفته . اما با چشمای خیره به در بسته نگاه می کنم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part363

🔥 پارت 362
#Part362

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

باز به برگه نگاه کردم و نفهمیدم چطور دستمالی جلوی بینیم قرار گرفت و بعد سیاهی مطلق ....
***************
« زمان حال »
بارون هنوز می باره . من هنوز از اومدنش نا امید نشدم . همین امید لعنتی باعث شده هنوز به عمق ماجرایی که پاپیچم شده پی نبرم .
بیرونم کرده بود و حالا من توی این دخمه گیر افتادم . طبق عادت پاهام رو جمع کردم و دستام رو دور زانوهام حلقه می کنم . سرم رو روی اونا میذارم و با خودم می گم حتی عرضه ی کشتن خودم رو ندارم ... تو افکار بی سر و تهی غرقم و پر از اضطرابم که سر و صدایی از بیرون میاد .
شوق می گیرم و به در بسته ای که بدجور روی اعصابم خط می کشه خیره میشم و یقین دارم بیرون از اون در اتفاق خوشی در انتظارم نیست .
صدای پارس سگا با صدای داد و بیداد ها قاطی شده و من گوش تیز می کنم و تمام تارهای شنواییم به دنبال یه صدای آشنا می گرده تا پیدا کنه و من امیدوارتر شم . تو این بین در اتاق تند باز می شه .
همون مرد شیطون صفت چند دقیقه ی پیشه . حتی با نگاه کردن بهش حالم بد میشه ... اما این عصبی بودن و خشمگین بودنش نشونه ی خوبیه و من تمام سلولای بدنم برای بیرون رفتن و فهمیدن اینکه چه خبره ذوق ذوق می کنه .
کاوه جلو میاد و مقابلم می ایستد : دیگه تموم شد موش کوچولو !
از سرشونه منو گرفته و بلندم میکنه : ولم کن ... ولم کن آشغال ...
به این همه قیل و قال کردنم محل نمیده و بعد از گذر کردن از راهروهای پیچ در پیچ تازه وارد سالن میشه و من با دیدن هفت شاید هم هشت دختری که مقابلم ایستاده دست و پای دلم شل میشه و دلم از اضطراب پیچ می خوره .
هیچکدوم ظاهر مناسبی ندارن و چند مرد در حال رفت و آمد هستن . کاوه رو به همون کیای چند دقیقه ی پیش می گه :
ـ اینو بذار جای امن تر ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part362

🔥 پارت 361
#Part361

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

سمیه ریز خندید و من اخم کردم : کوفت ، به من چه آقاشون کو ؟
سمیه ـ والا سابقا اینجا که محله رعب و وحشت بود و حالا مردم که وقت آزاد پیدا میکنن میان اینجا ...
دهن باز کردم تا جوابش رو بدم که صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم و تند برگشتم . خود به خود اتوماتیک وار لبام به لبخند باز شد .
اول شاهرخ و بعد توحید وارد شدن . لعنت به این تیپ یاس کشش و لعنتی تر اون چشمای نمی دونم چه رنگیش .... از جا بلند شدیم و به سمت در آشپزخونه رفتم و دهن باز کردم برای سلام کردن اما با صدای بلند شاهرخ رو به توحید نطقم کور شد .
ـ توی خر نفهمیدی دنباله پیمانه ؟
توحید ـ یکی داره حرفارو میبره ، من قبلا همـ ...
ـ خفه شو توحید ، فقط خفه شو ... این خونه موش داره و من له می کنم موشش رو !
توحید ـ مشکل چیه وقتی همایون خواسته معامله کنه با کوروکودیل ؟
ـ من فقط مستقیما با رابطش توی روس معامله می کنم . حله ؟ اینو به گوشه اون کفتار پیر هم برسون ...
به سمت راه پله می رفت که با دیدن من ایستاد . اخمش عمیقتر شد و شاکی غرید : تو اینجا چه غلطی می کنی ؟ مگه اینجا کاروانسراست ؟
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم . ذوقم رو کور کرده بود . نم اشک به چشمام نشست که با همون اخم مزخرف جلو اومد ویه قدمیم ایستاد : تو فکر کردی خاله بازیه ؟ یا خونه خاله س که هروقت دلت خواست سرتو بندازی بیای اینجا ؟
جوابی ندادم و فقط از کنارش گذشتم . دوست نداشتم اشک بریزم ، جلوی آدمایی که روز اول جلوشون با همه ی غرورم گفته بودم که دل نمی بازم و حالا باخته بودم . از ساختمون بیرون زدم . صدای شهباز رو شنیدم : یاس وایسا ببرمـ ...
شاهرخ ـ لازم نکرده ، بمون خودش می ره ...
چقدر تلخ شده بود . لعنت به شاهرخی که اینطور تحقیرم می کرد . محل نداده بود و حتی بیرون نیومده بود . مانع شهباز شده بود و من تند از در ویلا بیرون اومدم و کنار خیابان راه رفتم . دلگیر بودم . شاهرخ بد تا کرده بود . اصلا عصبی بود و سر من خالی کرده بود . حالا اگه یه متر این عمارت چند هزار متری رو اشغال می کردم به کی بر می خورد ؟ بغ کرده و اشکا انگار مسابقه گذاشته بودن . دستم رو توی جیبم فرو بردم .
نمی دونم چقدر راه رفتم . اونقدری که برگه کاغذی رو جلوم دیدم و بعد دست دراز شده ی مردی قد بلند: خانوم ، این آدرس رو می شناسین

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part361

🔥 پارت 360
#Part360

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

کمی به راست کج شدم که تند گفت : صاف وایسا ، نگاه نکن ...
استرس گرفتم : اونـ ... اونا دنباله مان ؟
ـ نگران نباش ، هیچ غلطی نمی کنن ...
ـ اگه ... اگه تو هتل بیان برام چی ؟
توحید لبخند زد : تا الان که واسه همین رفت و امدت غر می زدی حالا میگی تو هتلم مراقبت باشیم ؟
ـ خب ، آخه من چی دارم که دنبالمن ؟
ـ تو نقطه ضعفی ....
گنگ نگاش کردم که ماشین رو کنار خیابون پارک کرد : بفرما ، تشریفتون رو ببرین تا منم برم یه خاکی سرم بریزم ...
پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم . یکی دو هفته ای می شد که من عملا هیچ کاری نمی کردم به جز کار کردن توی هتل و به نظرم زیادی عجیب بود که من دیگه پولای شاهرخ رو زنده نمی کردم و عجیب تر اینکه نگرانه من بود . خیلی چیزا گنگ بود و من امیدوار بودم که بالاخره همه چیز مشخص شود .
**************
ـ خب حالا امروز که زود اومدی اینجا چیکار داری ؟
مجله ی تبلیغاتی رو روی میز آشپزخونه پرت کردم و شاکی گفتم : خب رفتم خونه ، عزیز گفت کمی برو دور بزن امروز که تعطیلی منم گفتم بیام اینجا ، البته پیام می گفت بمونم خونه داداشم ... اما اگه ناراحتی برما ...
شهباز ـ بعد منه بدبختم کشوند اونجا تا راننده بشم ..
مینو بی اهمیت در حال هم زدن غذای داخل قابلمه ی روی گاز بود و سمیه سبزی پاک می کرد . شهباز و من چای می خوردیم ... فقط وقت می گذروندم و منتظر شاهرخ بودم . بی انصاف دیدنش رو چند روزی می شد که دریغ کرده بود .
ـ توحید کو حالا ؟
شهباز موذی لبخندی زد : توحید کو یا آقاشون

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part360

🔥 پارت 359
#Part359

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

این بار نترسیدم و لبخند زدم ولی شاهرخ خیره خیره نگام کرد وآخرش تند فاصله گرفت و عصبی گفت : برو بیرون ... الان !
کلافه بود . من فقط زل زده بودم . عصبی گفت : کری گرفتی شکره خدا ؟
فقط نگاش کردم که جلو اومد و بی اختیار بازوم رو گرفت که آخ گفتم . حواسش نبود به زخمم و با شنیدنه آخ گفتنم دستش رو کشید . چهره م درهم شد که دستش رفت سمت یقه م ... می خواست دکمه های مانتوم رو باز کنه و زخم رو ببینه که دستش رو هل دادم . چشمام پر بود از اشک و گفتم : به من دست نزن ...
ـ بذار زخمت رو ببینم ....
با پشت دست اشکایی که روی گونه م قل خورده بود رو پاک کردم و گفتم : انقدر بدت میاد ازم ؟
نگاش به کتفم بود . نگران بود . چیزی که ازش مطمعن بودم این بود که شاهرخ از من بدش نمی اومد . تند جلو اومد و یه دستش رو زیر زانوهام گذاشت و دسته دیگه ش رو دور کمرم . ... از جا بلندم کرد . شوکه شده نگاش می کردم که بی اهمیت منو به سمت تخت برد ... منو دراز کش کرد و خودش لبه ی تخت نشست . باز به سمت دکمه های بالای مانتوم دست دراز کرد . یقه م رو سفت گرفتم که اونم مچه دستم رو گرفت و زل زد به چشمام : یاسی نذار سگ بشم ... به هرکی می پرستی برای جفتمون بد میشه ...
چونه م از شدت بغض لرزید و یقه م رو ول کردم . آروم دکمه های مانتوم رو باز کرد که چشمام رو بستم . گر گرفته بودم از خجالت . نمی دونم چقدر گذشت که آروم چشمام رو باز کردم . زل زده بود به زخمم و داشت پانسمانش رو عوض می کرد . منم زل زده بودم به شاهرخه اخمو و گفتم : خیلی اذیتت می کنم ؟
بدونه معطلی جواب داد : خیلی ...
این چونه ی لعنتی می لرزید و من چقدر شاکی شده بودم از خودم ... بی هوا سر بلند کرد و دستش رو روی دهنم گذاشت ... زل زد به چشمام و اشکی که از شقیقه م سُر می خورد و گفت : لرزیدنش پدر در میاره ، می دونی ؟
فقط نگاش می کردم که باز گفت : دور بمون از من یاسی ... محض رضای خدا دور بمون ... بودنم برات سمه ... دلت بد جایی گیر کرده و دل بکن از کسی که بودنش خونه خراب کنه !
******
ـ اصلا چرا این بساط رو درست کردین ؟
توحید اخم آلود برای چندمین بار به آینیه ی جلو ماشین نگاه کرد : نق نزن اینقدر بچه ... حتمی لازم بوده که آقا گفته ..
ـ کجاش لازمه ؟
ـ همینجاش که پرشیای مشکی داره پا به پامون می تازه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part359

عالی👌👌👌👌👌👌

وقتی تنها میشم
با خودم فکر میکنم
خیلی از جوونیم گذشته
الان دو تا بچه بزرگ دارم
صورتم
دستام
به چینو چروک افتادن !
یادم میاد وقتی با پدرت ازدواج کردم!
تا اون موقع ندیده بودمش
اصن نفهمیدم چیشد که ازدواج کردم !!
+ یعنی پشیمونی مامان ؟؟ مگه بابا بد بود ؟
نه ... نمیخوام بگم بد بود !
ولی حتی یبارم نشده بود که منتظر محبتش باشم !
بد نبود ... مرد خوبی بود ... هنوزم هست !
الانم حاضر نیستم یه لحظه نباشه ...
ولی میدونی ، هیچوق نشد یجور خاصی دوسش داشته باشم !
گفتن خوبه ... ماام گفتیم بله !!
حتی اونم همینطور ... دلم واسه اونم میسوزه !
نشد یبار از سرکار که برگشت بگه دلم برات تنگ شده !
اون اوایل که میگفت بهمون یاد ندادن !
بعدم که بهونش شد بودن شماها ! که جلو شما زشته و این حرفا !
ولی خب بهانه بود دیگ مامان جان !
دوسم داشت ولی قد اینکه یه دختر خوب بودم و بعدا شدم زنش ! همین !
هیچوقت نشد من و پدرت دوست داشتنو یاد بگیریم !
ما عادت به بودنو یاد گرفتیم!!
شاید واسه همین این همه رفتن اومدنه این پسره بخاطر تو رو معنیشو خوب نمیفهمیم !!
بگذریم ازین حرفا ولی یه چیزو بدون !
اگه معنی دوس داشتنو فهمیدید باهم ازدواج کنید
اگه نه ، نمیگم ازدواج نکنید !
ولی دنبال یه زندگی مثل فیلما نباشید !
بدون اینکه معنی دوس داشتنم بفهمید میشه خوب زندگی کرد
میشه خندید
ولی انگاری اونقد که باید
به آدم نمیچسبه !!

#میم_پناهی

🍃 @LoveSara

  کلمات کلیدی: میم_پناهی

🔥 پارت 358
#Part358

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

چی رو بریزم دور ؟ این خواسته ت دیگه زیادیه . من می خوام بدون اجازه ی تو دوستت داشته باشم . شاید ... شاید کارامو کنترل کنی ، شاید بگی کجا برم و کجا نرم ، ولی حس آدما دست خودشونه و دوست داشتن تنها حسیه که نمی شه انتظار دو طرفه بودن ازش داشت ... من هم خیلی بی چشم داشت دوستت دارم . توی دله خودم دوستت دارم . قول می دم دست و پا گیرت نباشم ..
با همون اخمه لعنتی ما بین ابروهاش حرص زده جواب داد : تو دست و پام نباشی ؟ این غلطی که امروز کردی فکر کردی اگه تو دست و پا بودن نیست پس چیه ؟ مثله آرتیستا و کله بی مغزا میخ وایسادی اسید بریزن روت ، تو دست و پا بودن نیست پس چیه ؟ بودنت بامن سمه برای زندگیت ... نمی فهمی یا خودت رو به نفهمی زدی ؟ این اتفاقای ریز و درشتی که از در و دیوار برات میاد واسه حضور نحسه منه ....
بهت زده نگاش کردم . چرا فکر می کردم این پس زدنمم برای نگرانیش از بابت من بود ؟ خل شده بودم یا شاهرخ واقعا به فکر تر از این حرفا بود و این خوشی لامصبی که بالا پایین می شد توی وجودم از چی بود ؟ چرا شاهرخ همیشه محاسباتم رو به هم می ریخت ؟ دلگیر شده بودم از اینکه گفته بود زیادی جلوی دست وپا هستم واز طرفی خودش رو برای من و زندگیم نحس می دونست .... چطور بودم و چطور شدم ؟ خودم باورم نمیشد .
ـ با توام ، حواست پیشه منه ؟ ...
از تخت پایین اومده و مقابلش ایستادم . لباسام رو صاف کرده و گفتم : برم خونه !
بهش پشت کردم که آستین لباسم رو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند : آسته می ری ، آسته میای . دور پیمان خط می کشی . صبح ها توحید میبره تو رو هتل ، غروب با شهباز برمیگردی ...
اخم کردم : چرا محافظ می ذاری برام ؟
ابرویی بالا انداخت که گفتم : وقتی نگران نیستی نمی خواد ادی آدمای نگران رو دربیاری ...
قدمی جلو اومد و فاصله مون رو به یه وجب رسوند . نفسای گرمش به صورتم می خورد و زل زد به چشمام : یه مدته ولت کردم به حاله خودت افزایشه قد داشته زبونت ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part358

🔥 پارت 357
#Part357

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

از جا بلند شد و جلو اومد . کنارتخت ایستاد ونگام کرد . تازه چشمم به سیگار روشن لابه لای انگشتش افتاد .
ـ دستت درد می کنه ؟
نگام رو تا نگاش بالا آوردم : می سوزه فقط ...
ـ حقته ...
اخم کردم : با آدم مریض باید با ملایمت برخورد کرد ...
گوشه ی لبش کمی رو به بالا کمانی شد : با اونی که یه تختش کمه نمیشه ملایم بود .
اخم کرده و پشت چشمی نازک کردم و نگاه ازش گرفتم و صداش رو شنیدم : جمع کن برو خونتون ، بسه هرچی اینجا موندی .
ـ آره ، مامان اینا حتما نگران شدن .
ـ به داداشت گفتم اینجایی ...
نا خود آگاه به سمتش برگشتم و از دهنم پرید : پیمان ؟؟ ...
اخم کرد و غرید : نذار هنوز سرپا نشده زمین گیرت کنم !
لبم رو گاز گرفتم که صداش رو کمی بالا برد : توی الاغ هنوز نفهمیدی که اون بی شرف کیه و چیه و چه ذاته کثیفی داره ؟
بغض کرده سرم رو پایین انداختم و با لبه ی ملحفه ای که روم انداخته بودن بازی کردم .
ـ اینو تو گوشه خودت فرو کن که پیمان سگ دست آموزه کاوه س ... خب ؟
ـ همـ .. همیشه که اینطوری نبود ...
ـ چطوری بود ؟
اشکم چکید : همیشه یاسین بود برام... مثله اون هوامو داشت ، سهم خوراکی هاش همیشه ماله من بود . حتی بیشتر از پیام هوامو داشت . اون برای من همیشه برادر می مونه ، چه عوضی باشه و چه نباشه ...
کلافه لبه ی تخت نشست و نگام کرد : بسه آب غوره نگیر ...
سرم رو بلند کردم و زل زدم به تاریکی مطلق چشماش که خیلی جدی گفت : زشت هستی گریه کن تا زشت تر بشی ...
چشمام گشاد شد : من زشتم ؟
بی جواب از جا بلند شد : پاشو جمع کن برو خونتون . میگم توحید ببره تو رو ...
ـ می گم ... یعنی ... خب ...
ـ تخم کفتر بدم نطقت باز شه ؟ حرف بزن خب ....
ـ خودت می بری منو ؟
اخم کرد : گفتم هر فکر مزخرفی که تو سرته رو بریز دور ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part357

🔥 پارت 356
#Part356

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

راستش رو ..
ـ می خوای بگی نمی دونی ؟
جوابی نداد و من به زحمت سرجام نشستم و به تاج تخت تکیه دادم . کتفم رو باند پیچی کرده بودن و کمی می سوخت جای اون تیکه آهنی که توی بدنم رفته و بیرونش کشیده بودن . شاهرخ فقط نگام می کرد و منتظر جواب بود . من اما مسخ شده ی چشماش بودم و با خودم می گفتم یعنی اگه تیر به من نمی خورد به قلبه قلبم می خورد ؟!؟! از کی این همه از من دل برده بود ؟ چیزی به جز خشم و دعوا و پرخاش نداشتیم ... به جز چند بار جون نجات دادن و کوه شدن و پناه شدن برای من و هواداشتنای زیر پوستیش برای خودم ... فقط من !
من این فقط رو دوست داشتم . اینکه تنها دختری بودم که حمایت می کرد و من چقدر خوشی به رگ و پی ام تزریق می شد از اینکه فقط من مرکز توجهش هستم و حالا چند دقیقه ای میشد که هر دو به هم خیره بودیم و شاهرخ حرفی نمی زد . می دونستم منتظر جوابه و من با زبونم لبای خشک شده از اضطراب و خجالتم رو تر کرده و جواب دادم : می خوای بگی نفهمیدی ؟؟
ـ نپیچون منو ...
ـ دوستت دارم !
فقط نگام کرد وآخرش بلند شد . هنوز عصبی بود . شاید عصبی تر از چند دقیقه ی پیش . دستش رو کلافه پشت گردنش کشید و کمی قدم زد . انگشت شستش رو گوشه ی لبش کشید و ایستاد . مقابلم ایستاد و به من چشم دوخت : نشنیده می گیرم !
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم . خیلی بد پَسَم زده بود . انتظار این همه آنی و بدون فکر رد شدنم رو نداشتم . بغض کردم و من چقدر لوس شده بودم . صداش رو شنیدم :
ـ نشنیده می گیرم و توام زبونت رو به حرف بی ربط نمی چرخونی . فکر کردی بچه بازیه ؟
سرم رو بلند کردم و دلگیر نگاش کردم : دوست داشتنم بچه بازیه ؟
ـ دلت رو خوش کردن به من بچه بازی نیست ! ؟
چونه م به لرزش افتاد از زوری که می زدم برای اشک نریختن و بغضی که کرده بودم . جواب دادم : نمی دونستم برای دلم باید مرز بذارم ...
ـ د آخه کودن ، من بلایی نبوده سرت نیـ ...
ـ ولی همیشه بودی ، همیشه ... خودمم نمی دونم چرا ؟ اما دوستت دارم ...
ـ دیگه با پیمان نمیری جایی ، حرف گوش می دی ، یاسی حرف گوش بده تا کار دسته خودت و همه ندادی ، حرف گوش کن تو رو به عزیزت ، حالیته حرفام ؟
سری تکون دادم و بیرون رفت . سرم رو به تاج تخت تکیه دادم و چشم بستم . واقعا انتظار داشتم اعترافم رو قبول کنه ؟ چقدر مسخره ، شاهرخ از قطب هم سردتر بود . خوابم برد . نمی دونم چقدر طول کشید که از درد دستم چشم باز کردم و اولین چیزی که دیدم شاهرخ بود . پشت میز کارش نشسته بود و چند برگه رو بالا پایین می کرد و من کمی بدنم رو کشیدم که به سمتم برگشت و نگام کرد . منم نگاش کردم . اخم کرد :
ـ چیه ؟
ـ نگاهم نباید بکنم ؟
پوفی کشید و سری تکون داد : اخرش آدم نشدی ...
نا خودآگاه لبخند زدم که باز به حرف اومد : آدم نشدنت خنده داره ؟
ابرویی به نشونه ی نه بالا دادم و گفتم : نچ ... ولی حرص خوردنت رو دوست دارم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part356

🔥 پارت 355
#Part355

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

عصبی تر ازهمیشه مشتی روی فرمون کوبید و عربده زد : اون بی وجود دیگه باید چیکارت کنه تا تو آدم بشی آخه الاغ ؟
تکون خفیفی خوردم از ترس صدایی که بلند کرده بود چشم بستم و باز فریاد زد : باز کن اون رنگیارو میگم بهت ...
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و چشم باز کردم . خوابم می اومد انگار و لب زدم : هـ .. همیـ ..
ماشین روی دست انداز رفت و من اخی گفتم از این جابه جایی یهویی و نگاه شاهرخ دلهره دار تر بود و من ادامه دادم : همیـ .. همیشه اینطو ... اینطوری نبود که ... سـ ... سهم ...
چشمام بسته شد ... تاریکی مطلق ...
*****
بین این عالم بیهوشی و درد استخون سوز ، بین این پچ پچای درگوشی بالای سر منه بیهوش حواسم رفت ... حواسم رفت به صدای نوک کفشی که فضا رو پر کرده بود ... عصبی ، ریتمیک ، تند ..... حتی صدای قدماش رو دوست داشتم و فرقی نمی کرد عصبی بود یا از روی خوشی ! همین که برای شاهرخ بود کافی بود .
لابه لای پلکم رو باز کردم که صدای جیغ سمیه بلند شد : به هوش اومد اقا ، خدا روشکر ...
شهباز ـ یواش بابا ، کر کردی مارو ...
توحید ـ خوبه حالت ؟
شاهرخ ـ همه تون بیرون ...
هر سه با تعجب و نگرانی به سمت شاهرخ برگشتن که عصبی تر گفت : د یاالله ...
خودشون رو جمع و جور کردن و از در بیرون رفتن . شاهرخ جلو اومد و کنار تخت ایستاد . عصبی بود . هنوزم پوستش به سرخی می زد و من چقدر می ترسیدم از این ابروهای همیشه ی خدا گره خورده و هنوز عادت نکرده بودم . همونطور اخم آلود نگام می کرد که بی هوا گفتم : من کـ ... کجام ؟
اول و اخر قرار بود استنطاق شم و شاهرخ هم خدمتم برسه و من دلم کمی شیطنت می خواست ... ابرویی بالا انداخت و هر دو دستش رو توی جیبای شلوارش فرو برد و بی مقدمه گفت : جهنم ، می دونی کجاست ؟
ـ شما می دونی ؟
اخم کرد : باید بدونم ؟
ـ خب جهنمیا می دونن ، گفتم شاید شما بدونی ...
ـ چرا جای تفنگ چاقو نیاورده بود تا زبونه تو رو کمه کم سه چهار متری قیچی کنم ؟
لبخند زدم : خوبی ؟
این بار دستاش رو بیرون آورد و لبه ی تخت نشست . روش به سمت پنجره بود و من نیمرخ نقاشی شدش رو می دیدم : انقدر خوبم که می خوام خرخره ی دو نفری رو بجَوم ...
ـ ببخشید ...
اخم کرد و سرش رو چرخوند و خیره نگام کرد : چرا خودتو انداختی وسط ؟
بی جون لبخندی زدم : من از اول وسط بودم !
ـ جواب سر بالا نده ...
ـ چی بگم ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @Lovesara

  کلمات کلیدی: Part355

🔥 پارت 354
#Part354

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

به زور لبخندی زدم و نمی فهمیدم از کی این همه شجاع شده بودم ؟ اصلا من کجا و گلوله کجا ؟؟؟
به ماشین رسیدیم و به سختی تونست در عقب رو باز کنه و منو روی صندلیش نشوند و در رو بست . نشستنش پشت فرمون و استارت زدنش به صدم ثانیه هم طول نکشید ... با تک گازی شدید ماشین رو به راه انداخت و حرف می زد : چشماتو نبند . الو ... یاسی با توام ...
ـ بید .. بیدارم !
ـ چموشه زبون نفهم ،گفتم بهت کنار وایسا لعنتی ... د آخه من با تو چیکار کنم ؟؟
پلکام روی هم افتاد و باز صداش رو شنیدم : یاسی چشماتو ببندی چشماتو در میارم !
لابه لای این نفسی که تنگ می شد و زخمی که می سوخت و چشمی که می رفت تا بسته شه لبخندی زدم . همیشه که ابراز نگرانیا با اشک و جمله های عاشقانه نیست ... گاهی هم ابراز نگرانی با دعواست ... با تهدیده ... این صدای دورگه از خشم و این تهدیدای ریز ودرشت برای کشتن پیمان و بعضا دری وری گفتن به راننده هایی که نمی دونستند یه دختر تیر خورده توی ماشینه و راننده عجله داره هم خوده نگرانی بود !
این دم به دقه سر بلند کردن و از آیینه جلو ، صندلی عقب رو چک کردن برای بسته نبودن چشمای منم نگرانی بود ، نبود ؟
مثل مادری که بعد از چند ساعتی که می گذره از گم شدن بچه ش اونو پیدا می کنه و با اشکایی که از نا توانی روی گونه ش روونه فریاد می کشه : الهی ذلیل بشی که منو سکته دادی !!!!
این الهی ذلیل بشی هم انتهای دوست داشتنه . مثل شاهرخی که نگرانه و من با خودم گفتم کاش نگرانی باشه !
کمی خودم رو روی صندلی بالا کشیدم .
ـ با اون یکی دستت روی زخم رو فشار بده خون کمتر بره ...
شاهرخ حرف می زد و من از آیینه چشم دوخته بودم به دو کاسه ی خونی که دم به دقیقه از همون آیینه به من زل می زد .کاری که گفته بود رو انجام دادم .
ـ اون زبونت رو به کار بگیر حرف بزن ...
اما من فقط زل زده بودم که تلفن رو از جیبش بیرون آورد و بعد از شماره گرفتن اونو کنار گوشش گذاشت :الو . تا ده مین دیگه ویلام ، بزنگ هر دکتر خوبی که می دونی بیاد خونه ....
تماس رو قطع کرد . باز شماره گرفت و کنار گوشش گذاشت . بعد از چند ثانیه به حرف اومد : به سمت جنوب شرقی پارک راه افتاد . اگه در بره خیلی بد میشه ، خیلی ... برای همه بد می شه چون اون موقع خودم دست به کار می شم ، قسم می خوردم .....
این بار گوشی رو روی داشبورد پرت کرد و باز نگاهی به سمت من انداخت :این بار نمی ذارم در بره ، مطمئن باش ...
ـ نـ ... نکشش !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @Lovesara

  کلمات کلیدی: Part354

🔥 پارت 353
#Part353

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

سر گلوله روی سینه ی شاهرخ رو نشونه گرفته بود . به حرکت میلی میتری انگشت پیمان روی ماشه به سمت عقب زل زده بودم ... قلبم توی دهنم می کوبید و من بالا پایین رفتن پوست گردنم رو از کوبیدن نبضم می فهمیدم . اوج ترس همینجا بود .
صدای آهسته ی شاهرخ رو از پشت سرم چند قدم عقب تر شنیدم . آروم حرف میزد برای نشنیدن پیمانی که با خودش درگیر بود ...
ـ کنارتر وایسا یاسی ....
کنارتر ؟ از بیخیال بودن و کنار موندنم حرف می زد ؟ شاهرخ نمی فهمید این غوغایی که توی رگ و پی ام برای آسیب دیدنش بیداد می کرد ؟
صدای بلند و مهیب تیری که از اسلحه ی پیمان خارج شده بود گوشه تا گوشه ی پارک پیچید ... دلم لرزید ... پاهام جلو رفت ... کتفم تیر کشید ... می سوخت ... چشمام تار می دید ... پیمان بهت زده بود .... اسلحه از دستش روی زمین افتاد ... لب زد : لعنتی ...
با چشمای گشاد شده خیره بود و صدای عربده شاهرخ از پشت سرمم هنوز تن می لرزوند .
شاهرخ ـ نــــه ...
چشمام لحظه به لحظه تار تر می شد و من به پشت رفتم برای زمین خوردن ... برای افتادن ... انگار کوه همیشگی این روزام رو یادم رفته بود ... ستون این همه بی پناهی این مدت رو یادم رفته بود ... اما اون هنوزم کوه بود ... صدای تند قدما و نزدیک شدنش رو به خودم شنیدم و بعد دستایی که برای نیفتادنم دورم حلقه شد . پیمان اما انگار همین تلنگر براش کافی بود برای به خودش اومدن ...
اخم کرد و قدم قدم عقب رفت و بعد برای فرارکردن دوید و دور شد . شاهرخ نشسته بود و سرم رو روی پاهاش گذاشت و همونطور که کتش رو در می آورد زیر لب غر زدنش رو می شنیدم : با دستای خودم می کشمش ... من خـ ...
به آستین کتش چنگ زدم .
ـ تو ... تـ ... قاتـ ... قاتل نباش ...
ـ هیس ... ساکت شو ... حرف نزن ...
ـ شـ .. شاهـ ..
باز صداش رو بلند کرد : داره خون می ره ازت لامصب .
کتش رو مچاله کرد و روی کتفم گذاشت . یه دستش رو زیر سرم و دست دیگه ش رو زیر زانوهام قرار داد و روی دستاش بلندم کرد . چند نفری اطرافمون جمع شده بودن . صدای نفس نفس زدن من بلند بود . درد داشتم . به چه قیمتی گلوله خورده بودم ؟ تار میدیدم اما نگام رو به سمت فک منقبض شده و چهره ی سرخ از خشم شاهرخ کش دادم . به قیمت سالم موندن شاهرخ ... دوست نداشتم این همه حجم از دوست داشتن شاهرخ رو که وجودم رو پر کرده بود باور کنم . که پاهام رو حرکت داده بود برای جلوی اسلحه ایستادن که مبادا شاهرخ خراشی برداره . گاهی زنا هم می تونستند از مرد رویاهاشون محافظت کنن ...
ـ هیچیت نیست . دووم بیار . خب ؟ دووم بیار تا خودم لهت کنم لعنتی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part353

🔥 پارت 352
#Part352

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

از چی حرف می زنی پیمان ؟
عصبی پنجه ی دستش رو لابه لا موهاش کشید و پرسید : من دوستت دارم . نمی ذارم با کسی غیر خودم باشی ، بازم می خوای خودت رو به نفهمی بزنی ؟
نیشخندی زدم : دوسم داری و یه ساعت پیش دستت روم بلند شد ؟
ـ بگم گه خوردم حله ؟ چه مرگته تو ... بابا منم پیمان !
ـ نه ، تو پیمانه منو مامان نیستی . فرق کردی . تا ته توی لجنی در نمیای ... می خوای چه جوابی از دهنم بشنوی ؟ دنباله چی هستی که اسمش رو گذاشتی دوست داشتن ؟
ـ حرفه اخرته ؟
ـ مگه اول و آخر داره ؟
ـ قول می دم ردم کنی بیچاره ت کنم . یعنی حداقلش نمی ذارم نصیب اون کثافت بشی .
یه قدم جلو رفتم : بسه پیمان ، تمومش کن ...
ـ تازه شروعش کرده ....
ته دلم خالی شد از صدایی که از پشت سرم می اومد و مثل برق گرفته ها به عقب برگشتم .... شاهرخ ؟؟؟! دهنم باز مونده بود و بی شک این جمع سه نفره عاقبت خوشی نداشت . لعنتی ، لعنتی ... این همه سر بزنگاه رسیدنش از چی بود ؟
من بین هر دوی اونا بودم و نیم نگاهی به پیمان انداختم و باز به سمت شاهرخ برگشتم : کـ ... کاری نداشت ... داشت می رفت ...
نالیدم : شاهرخ ! احمقانه و بچه گانه حرف می زدم . اما شاهرخ تیز به پیمان نگاه می کرد و این پیمان بود که اول اسلحه رو بیرون کشید ، جیغ زدم : نـه .... نه پیمان توروخدا نه ...
به سمت شاهرخ نگاه کردم . اخم آلود و عصبی به پیمان خیره بود . گوشه ی چشمش می پرید و رگ پیشونیش بیرون زده بود . باز به سمت پیمان برگشتم . دستپاچه بود ، پیدا بود که هول کرده و مرد کشیدن ماشه و تیر اندازی نیست ، اما هیچکس و هیچ چیز از آینده خبر نداشت . دلواپس شدم ...
شاهرخ ـ ماشه رو بکش ...
عرق سردی از تیره ی کمرم راه گرفت . قطره ای هم از کنار شقیقه م رد شد .
پیمان ـ می زنم به خدا .
شاهرخ پوزخندی زد : ببند دهنتو ماشه رو بکش ....
ـ بسه ... توروخدا بس کنین .
اشکام ریخت . شاهرخ اما نگاه از پیمان نمیگرفت با همون جذبه و اخم و خشمی که توی نگاش بیداد می کرد !
سر در نمیاوردم . شاهرخ داشت پیمان رو تشویق می کرد به شلیک کردن ، به سمت پیمان نگاه کردم .
ـ دروغ می گه ، تو ماشه رو نکش ... تو رو قرآن نکش ...
به التماس افتاده بودم ، کسی انگار منو نمیدید . پیمان دندون قروچه ای کرد و انگشتش رو روی ماشه محکم کرد . رنگم پرید . شاهرخ حالا برای من فقط شاهرخ نبود . همه چیز با روز اولی که اونو دیده بودم فرق کرده بود . پیمانم فهمیده بود . حتی نفسم رو به تنگ شدن می رفت از فکر اینکه این بارم به خاطر من شاهرخ صدمه می دید . شاهرخی که حتی اسمش بدن پیمان رو به لرزه مینداخت .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part352

🔥 پارت 351
#Part351

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

پیام باز قدمی جلو برد که کف دستم رو روی سینه ش گذاشتم .
محمد ـ بهتره چفت کنی گاله رو ، تضمین نمی دم دندونات رو خورد نکنم ...
پیمان دهن باز کرد که تند گفتم : بریم ... الان !
پیام و محمد به من نگاه می کردن که بی توجه جلو افتاده و از در بیرون رفتم . صدای پای پیمان رو از پشت سر می شنیدم . آخرش جلو افتاد و در پژوی مشکی رنگ پارک شده ی سمت دیگه ی خیابون رو برام باز کرد . ناراضی و اخمو سوار شدم .
بعد از دور زدن ماشین اونم کنارم نشست و استارت زد . دلهره گرفته بودم ، از کنار پیمان بودن می ترسیدم . باورم نمی شد که این مرد خشنی که چند دقیقه ی پیش توی دهنم کوبیده بود همون پیمان روزای بچگی باشه .
ـ کجا می بری منو ؟
ـ جایی که حرف بزنیم ...
ـ پیمان !
ـ پیمان و مرگ ، فکر کردی می ذارم هر غلطی دلت خواست بکنی ؟ نگفته بودم اگه با من نباشی نمی ذارم برای کسی هم باشی ؟
ـ من برای هیچکی نیستم ..
ـ جدا ؟ برای همینه که اون لندهور پرسه می زنه دورت ؟ کار پیدا می کنه برات و خونه پیدا می کنه ؟
ـ خونه رو از کجا پیدا کردی ؟
ـ خونه عوض شده ، دبیرستان پیام که عوض نشده .. .
لعنتی .... یه مشت کفتار و به قول شاهرخ کرکس دورم رو پر کرده بود . جایی نزدیک به پارک جنگلی ایستاد . به اطراف نگاه کردم . ترسیده پرسیدم : اینجا چرا ؟
کمربندش رو باز کرد و بی توجه به سوالم گفت : پیاده شو ..
خودش پیاده شد و در رو بست . ناچارا پیاده شدم و در رو بستم . جلوتر حرکت می کرد . نباید اطمینان می کردم . نباید جلوتر می رفتم اما رفتم . با نگام اطراف رو می پاییدم . عصر بود و خیلی شلوغ نبود . خصوصا اینکه پیمان جای خلوتی رو انتخاب کرده بود .
آخرش وایساد ومنم چند قدم عقب تر ایستادم . به سمتم برگشت .
ـ خب !
اخم ملایمی کردم : چی خب ؟ تو خواستی حرف بزنی ...
ـ با شاهرخ تا کجا پیش رفتی ؟ ...
پوفی کشیدم و کلافه جواب دادم : من با شاهرخ تا هیچ جا پیش نرفتم .
ـ پس این دل دادنا و قلوه گرفتن ها چیه ؟
تعجب کردم . گنگ نگاش کردم .. پیمان حق داشت ، خبر نداشت از قرار گرفتن اسلحه روی پیشانیم یا معلق بودنم بین طبقه ی دوم تا زمین توی ویلای شاهرخ و خبر نداشت از زبون تلخی که من هنوز متعجب بودم که دلیلم برای این همه بی تاب بودنم برای اون چیه ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part351

🔥 پارت 350
#Part350

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

پیام ـ برو بیرون از این خونه ...
پیمان ـ ببند دهنتو یابو بفهم چی می گی ...
پیام : من بفهمم ؟ بیچاره مون کردی ، آبرومون رو بردی دیگه چی می خوای ازما ...
پیمان به قصد گلاویز شدن جلو رفت که مقابل اونا ایستادم و جیغ زدم : چه خبره اینجا ؟
پیام ـ از شازده بپرس ...
پر اخم به سمت پیام برگشتم که با دیدن گوشه ی لب پاره شده و خون اومدش دهنم بازموند : چه بلایی سرت اومده ؟
پیام ـ بلا بالا تر از پیمان سراغ داری ؟
سرخ شده از عصبانیت به سمت پیمان رو برگردوندم و دقیقا یه قدم مونده بهش ایستادم : چه غلطی می کنی اینجا ؟
پیمان ـ زبون در آوردی ...
ـ بهتر از دم در آوردن و دم تکون دادنه !
دستش رو بالا برد و روی صورتم پایین آورد . سرم کج شد و پیام به سرعت باد از کنارم گذشت و با پیمان دست به یقه شد . نگام پر کشید سمت خونه ای که عزیز بی شک اونجا بود و دلنگران تر از قبل شدم . محمد سعی داشت اونارو از هم جدا کنه .
پا تند کرده و منم ما بین اونا ایستادم و فریاد زدم : به خداوندی خدا اگه مامان حالش بد بشه خونه جفتتون رو می ریزم . هر دو نفس نفس می زدن و محمد بیچاره بازوی پیام رو گرفته بود
و سمت پیمان رو کردم :
ـ می ری بیرون یا زنگ بزنم پلیس ؟
نیشخندی زد
و در حالی که با پشت دست
دهنش رو پاک می کرد جواب داد : بزنگ تا جنازه ی بی بی رو بیرون ببرن ....
ـ خیلی حیوونی ... از اینجا برو ...
ـ تنها نمی رم .
ـ چی می خوای ؟
ـ تو رو ... باید حرف بزنیم ...
ـ خدا لعنتت کنه ...
پیام ـ اون هیچ جا نمیاد با تو ...
پیمان ـ تو زر زر نکن جوجه ...
ـ بسه .... باشه ، هرچی تو بگی . بریم بیرون ... ( رو به پیام ) مراقب مامان باش ...
محمد ـ کجا می ری ؟
هر سه به سمت اون برگشتیم و پیمان همون نیشخند اعصاب خورد کنش رو حفظ کرد و گفت : جدیده ؟ شاهرخ که به اندازه آس بود که نگاه نکنی یکی دیگه رو ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part350

🔥 پارت 349
#Part349

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

ـ اگه چلمن و گوریل انگوری و خاک بر سر چیزی نباشه ، نه خانوم مگه من گفتم چیزی گفتی ؟ بعدشم چرا باید شاهرخ شاهرخ باشه و من رسولی ؟
از حدقه در اومدن چشمام حتمی بود که باز گفت : تا وقتی زبونت درازه و منو مسخره می کنی طی کشیدنت ادامه داره ...
ـ ولی ...
صدای زنگ تلفنم مانع ادامه ی بحث شد و من اونو از جیب لباس فرمم بیرون آوردم و بادیدن شماره ی خونه با لبخند گوشی رو برداشتم . محمد کاملا ریز بینانه منو زیر نظر گرفته بود و پررو پررو به من زل زده بود و مکالمه م رو می شنید .
ـ جانم دورت بگردم ؟
این بار نوبت اون بود که با چشمای گرد شده به من چشم بدوزه اما من به جای شنیدن صدای عزیز صدای پیام رو شنیدم : کجایی یاس ؟
دل نگرون اخمی کردم و کمی این پا و اون پا شدم و جواب دادم : چی شده ؟ چه خبره این همه سر و صدا ؟
ـ بیا این روانی الان مامان رو سکته می ده .
ـ از چی حرف می زنی تو ؟
ـ پیمانه الاغ اینجاست ...
رنگم پرید و گوشی از دستم افتاد : بدبخت شدم ...
قدمی جلو اومد : چی شده دختر خوب ؟ نگران تر از این حرفا بودم که به لحن ملایم شده و نگرانش با کنجکاوی بی موردش فکر کنم و فقط پیشبند سفیدم رو کشیده و از گردنم دور کردم و با همون مانتو شلوار فرمم از کنار محمد گذشتم و تند و تند پله ها رو پایین می رفتم و محمدم دنبالم راه افتاده بود و همزمان می گفت : آروم برو ... لعنتی الان می افتی ... چی شده ؟
اهمیت نداده و پله ها تموم شده بود و از سالن گذشتم و از ساختمون خارج شدم . نفس نفس می زدم و کنار خیابون ایستادم . از شانس مزخرفم نه خبری از تاکسی بود نه خبری از راننده ای که بابت این همه اضطرابم دلش به رحم بیاد . نمی دونم چقدر گذشت که ماشین مقابلم ترمز زد و من تا به خودم بیام صدای محمد رو شنیدم : منتظر چی هستی ؟ سوار شو ...
تعلل نکردم و در ماشین رو باز کردم و نشستم . محمد با سرعت ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد .
ـ کجا برم ؟...
با هول آدرس خونه ی جدید رو دادم و محمد با سرعت رانندگی می کرد : نمی خوای بگی چی شده ؟
ـ اون پیمان لعنتی باز سر و کله ش پیدا شده !
ـ پیمان کیه ؟ ...
ـ یه حیوونه به تمام معنا ...
ـ گوشیتو انداختی برات اوردمش برش دار ...
به روی داشبورد اشاره کرد و من گوشی رو برداشتم و داخل جیب مانتوم گذاشتم : ممنون .
چند دقیقه ی بعد رو به روی کوچه نگه داشت و تند پیاده شدم. محمدم همراه من پیاده شد . به در خونه رسیدم ، نیمه باز بود . هل دادم و در رو باز کرده تند وارد شدم . پیمان و پیام هر دو رو در روی هم ایستاده بودن .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوکده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part349
 1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی

بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: