کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
92874
167719



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🐬 پارت 200
#Part200

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کیهانم می تونست این همه بد باشه ؟ از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم . کیهان شوهرمه ! فرزاد شوهره سابقمه ... هر دو توی تراسه اتاقه سابقم دارن ازم بد می گن ... از کِی این همه زندگیه من پیچیده شده بود ؟
از پله ها پایین می رفتم . با پشت دست اشکای روی گونه م رو پاک کردم . پله ی یکی مونده به اخر کسی جلوم رو گرفت . سر بلند کردم و با دیدن سپهر وا رفتم ..
دندون قروچه ای کرد و گفت : می بینم که به شوهره سابقت هنوز سرویس می دی !
لبم رو گاز گرفتم : برو کنار سپهر...
پوزخند زد : دیگه آشه دهن سوزی هم نیستی ، به چیت می نازی مفنگی ؟
اخم کردم . چه شبه مزخرفی بود و چقدر هوا کم بود برای نفس کشیدن . پر بغض گفتم : برو کنار بذار برم ...
ـ چه خبره اونجا ؟
صدای فرزاد از پشته سرم می اومد و منم به عقب برگشتم ... فرزاد اخم کرده بود و کیهان دو پله بالاتر از اون ایستاده بود . دستای کیهان به نرده ها بود و اونقدری عقده هاش از سپهر سره دلش مونده بود که سر نرده ی بیچاره خالی می کرد و سر انگشتاش سفید شده بود .
نگام رو از دستای کیهان تا صورتش بالا بردم که فک منقبض شده ش چشمم رو گرفت . صدای سپهر رو شنیدم : چه خبر باید بشه ؟
فرزاد با همون اخم و با جدیت گفت : از سره راش بکش کنار بچه ....
سپهر پوزخند زد و گفت : غیرتت رو باد برده ؟ زنت داره آمار می ده من نفله م ؟
خشک زده و مبهوت تند به سمته سپهر برگشتم که با پوز خند نگام میکرد . کیهان سرخ شده خواست پایین بیاد که فرزاد زودتر به خودش جنبید و از کنارم رد شد . یقه ی سپهر رو گرفت و از لا به لای دندوناش خط و نشون کشید : دهنت رو می بندی یا خودم گِل بگیرمش ؟
کیهان مثله باد از کنارم گذشت و بی مقدمه مشته محکمی به چونه ی سپهر زد و غرید : آذین هرچی که باشه وقتی می دونی صاحابش فرزاده اون دهنه گشادت رو ببند ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part200

🐬 پارت 199
#Part199

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

عقب عقب رفتم و بی حال لبه ی تخت نشستم . فیلم بازی می کرد ؟اما چرا دارم خفه میشم از این همه بی رحم بودنش ؟
فرزاد ـ یادمه خاطرش رو می خواستی ...
کیهان ـ اوووو ماله خیلی سال پیشه ... والا اونور اب یه کِیسایی داره که آدم حیفش میاد بیاد اینوره آب ... خداوکیلی مغزه خر خوردی زن گرفتی ؟ الان که اشاره کنی دخترا برات می میرن ، چرا بند رو آب دادی ؟
فرزاد ـ دیگه اگرم بخوام نمی تونم نادیده ش بگیرم ، آمین این وسطه ...
دروغ می گفت ... فرزاده لعنتی ... اگه لب تر می کرد ، آمینم رو می بردم و برای همیشه می رفتم ... این به این جا اومدنم هم از ذاته کثیفی بود که داشت ... می خواست به من ثابت کنه که کیهان منو دور انداخته ... فرزاد از زندگیه من چی می خواست ؟
کیهان ـ نمی ترسی بچه هم مثله مادرش بشه ؟
دستم رو روی قفسه ی سینه م گذاشتم . قطره های اشکم روی دستم ریخت . با دست دیگه م جلوی دهنم رو گرفته بودم . کیهان داره بد فیلم بازی می کنه ... من این کیهان رو دوست ندارم .... خدایا تو سرش چی می گذره ؟
فرزاد ـ من از خدامه شکله مادرش باشه ...
صدای پورخند کیهان رو شنیدم : انگاری هنوزم خیلی دوسش داری ...
اما فرزاد با یه آرامشه خاطری گفت : خیلی شکله بابای آذینم وقتی فهمید زری داره خیانت می کنه بهش ؟
کیهان ـ نه ، تو انگار خیالت راحت تره ... یادت رفته بابای آیدین هنوزم تو قلبش باتریه ؟
تیکه انداخته بود . کیهان فهمیده بود من آدمه این بازیه کثیفی که فرزاد راه انداخته بود نیستم . همین که می دونست کافی بود اما دلگیر بودم ازش ... از خودش و از حرفاش ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part199

🐬 پارت 198
#Part198

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

مژده پشت چشمی نازک کرد : واقعا خروسه بی محله ، زهره م ترکید ...
آیدا ناراحت بود ، نگران بود ... زیاد نزدیک نبودیم ، اما خواهر بودیم ... همین کافی بود که بفهمم دلنگرونه منه و می ترسه گفته هاشون رو شنیده باشم ...
گوشی رو از جیبه مانتوم دراوردم و به پیامکی که از طرفه فرزاد اومده بود مشکوک شدم ... فرزاد شبیه مرغه نفرین شده بود که هر وقت خبری ازش می شد چیزه خوبی انتظاره منو نمیکشید ...
پایم رو باز کردم . نوشته بود ( بیا توی تراسه اتاقه سابقه خودت ... )
همین ... ترسیدم . اگه می رفتم معلوم نبود چیکار می کرد و اگه نمی رفتم ، آمینم ... به گریه افتاده بودم . کاش به حرفه کیهان گوش می کردم و نمی اومدم .... نه ، اصلا ... از اومدنم راضی ام ....
به سمته جایی که پیامک داده بود رفتم و در اتاقم نیمه باز بود . خوش بختانه اتاقای منو ایدین و ایدا طبقه ی بالا بود و کسی از این رفتنه من خبر دار نمیشد . بیشتر دل نگرانه کیهان بودم !
کمی در رو هل دادم . کسی نبود و بادی که می اومد پرده ی حریرم رو تکون می داد ... در تراس باز بود ... پر استرس دستامو جلوی بدنم به هم قفل کردم و گوشه ی لبم رو جویدم ... یه قدم جلو رفتم که صدای کیهان باعث شد سره جام میخ وایسم ...
ـ یادش بخیر ، فرزاد یادته اون موقع کنار اون درخت بزرگه می دویدیم و زری آب می ریخت رومون ؟
تعجب کردم ، چقدر صمیمی .... فرزاد جواب داد :
ـ آره ، فکر کنم می خواسته آقا بیاره خونه و ما مزاحمش شدیم ...
به این شوخیه بی مزه قهقهه زد و لبم رو گاز گرفتم . زری همه جا سببه خجالت شده بود . در عوض کیهان گفت : چه خوب بود اون موقعا ...
فرزاد پر حسرت گفت : آره ... اما تو از همه خوشبخت تر شدی ...
کیهان خندید : آره ، دُمم رو گذاشتم کولم و دَر رفتم ...
ـ شانس آوردی مگه نه ؟
کیهان با همون خنده و خیلی بیخیال گفت : آذین رو که از دست دادم کلی شانس آوردم ... اما انگاری تو توی مخمصه افتادی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part198

🐬 پارت 191
#Part191

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

خب نگهش می دارم تا فروغ بیاد تو به کارت برس ...
ـ وجدانا منو دست اندختی یا نمی فهمی منظورم از این حرفا چیه ؟
آمین با دو دستاش انگشت اشاره م رو گرفت و باهاش بازی می کرد . گاهی توی دهنش می ذاشت و گاهی ولِش می کرد . دلم ضعف می رفت برای این همه با مزه بودنش ..
رسیدیم . رو به روی خونه نگه داشت . پیاده شد و ماشینش رو دور زد . در سمت من رو باز کرد . دستش رو روی در گذاشت و یه وری وایساد و با لبخند کجش مارو نگاه می کرد : ای دهنت سرویس آذین کهچطور خانواده رو از هم پاشوندی ...
اخم کردم و گفتم : جلوی آمین از این حرفا به من نزن ... اونی که همه چی رو پاشوند تو بودی ، نه من ...
ـ من ؟ من پاشوندم ؟ توی نکبت از اولش ساز مخالفت می زدی ، نمی زدی ؟
آمین به بغل پیاده شدم . بازوم رو گرفت و نگهم داشت : از این در بریم تو اخم و تَخم کنی برام من می دونم و تو آ ...
نور ماشینی که از رو به رو می اومد چشمم رو زد . هر دو به سمت ماشین برگشتیم . چراغ خاموش شد و در سمت راننده باز شد . با دیدن اَمین و اَخم های درهمش ته دلم خالی شد . که مبادا جلوی فرزاد حرفی از کیهان بزنه ... در سمت دیگه باز شد و این بار کیانا پیاده شد . این دو نفر با هم اومده بودن . کیانا با دیدنه ما لبخند تصنعی زد و من چهره ی سوالیش که خیره بود به منو بازوم توی دستای فرزاد رو دیدم . به زور لبخند زدم .
ـ سلام ...
کیانا ـ سلام عزیزم ( رو به فرزاد ) سلام ....
فرزاد بازوم رو ول کرد و صاف ایستاد : اَمین معرفه حضورم هست ، اما شما نه بانو !
کیانا ـ کیانام ، خاله ی کوچیکه اَمین ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part191

🐬 پارت 190
#Part190

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

روی صندلی نشستم و آمین رو بغلم گرفتم . هق هق می کرد و حس می کردم یکی داره جیگرم رو سوزن سوزن می کنه ... هق هقش شبیه هربار چاقو خوردن توی قلبم بود انگار .... مادر شدن به نظرم عذاب بود تا یه موهبت الهی .... من عذاب می کشیدم از نبودنه آمین و این هق هق زدنش .... عذابش بیشتر از مشکلاته تا به امروزم بود .
کم کم آروم گرفت . مشغول وَر رفتن با دکمه ی طلایی رنگه مانتوم بود و من مشغوله یه دله سیر نگاه کردنش ...
فرزاد ـ کره خر تا همونجا یه ریز داشت گریه می کرد ...
بغضم رو قورت دادم و گفتم : شبا راحت می خوابه ؟
ـ ولمون کن تو رو قرآن آذین ، بچه تم که سرتقه عینه خودت .
ـ فروغ حواسش هست بهش ؟
ـ اونم پیر کرده ... دیروز رفته دِه به بچه ش سر بزنه از دیروز تا الان دخترت خونه منو تو شیشه کرده ...
ـ نگا چه قشنگ آروم شده ...
نیم نگاهی به منه آمین به بغل انداخت و گفت : چه به هم میاین ...
ـ فروغ تا کِی نیستش ؟
ـ به تو چه ؟ میای تا نگهش داری ؟
ـ می دی نگهش دارم ؟ فقط تا وقتی که فروغ بیاد ...
پوزخند زد : گوشت و بدم دسته گربه ؟
ـ به خدا فقط تا فروغ بیاد ...
اخم کرد : نخیر ، کِش نده پشیمونم نکن از آوردنش ....
چیزی نگفتم و به آمین نگاه کردم . به چشمای درشتش که شبیه خودم بود . اَبروهای دخترکم با فُرمه چونه ش شبیه باباش بود . جذابیت فرزاد رو با چشمای درشته من داشت ...
ـ چرا ساکت شدی ؟ خب خبره مرگِت پاشو بیا سره خونه زندگیت صبح تا شب بشین وره دله این وروره جادو که منو هم از کار و زندگی انداخته ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part190

🐬 پارت 187
#Part187

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ من کی رو می خوام ؟
نگاش کردم و غمگین گفتم : لاله رو از دست نده ...
فقط نگام کرد . حس می کردم با خودش میگه که من احمقم ، من واقعا احمق بودم . این همه بال بال زدنه کیهان برای خودم و مشکلاتم رو نمی دیدم و دوست داشتم با کسی هم تَرازه خودش ازدواج کنه ، نه با من .....
اما کیهان چیزی نگفت و من دلم شور می زد برای امشب ... دلم شور می زدو می دونستم که قرار نیس امشب اتفاقات خوبی بیفته و از طرفی این تنها فرصتی بود که می تونستم بعد از مدت ها آمین رو ببینم . می دونستم آیدین و پدرم محاله مهمونی رو بدونه حضور فرزاد برگزار کنن ...
*
شالم رو روی سرم مرتب کردم و برای آخرین بار خودمو توی آینه دیدم . کیهان زودتر رفته بود تا همراه با مادر و پدرش به مهمونیه کذایی امشب بره . بالاتر از صد بار تذکر داده بود که حتما با تاکسی برم و من حتی دوست داشتم تا خونه ی پدرم پرواز کنم برای به موقع رسیدن و چند دقیقه ی بیشتر برای دیدنه آمین .. کیفم روی روی شونه م مرتب کردم که صدای زنگ تلفنم رو شنیدم . فکر کردم کیهانه و پوفی کشیدم . یه لحظه هم از یادش نمی رفت تا به من تذکر بده بابته مراقبه خودم بودن .
اما با دیدنه شماره ی فرزاد هول کردم . ترسیدم از نیومدنش و تند گوشی رو برداشته و صل کردم .
ـ الو ...
فرزاد ـ سلام . خوبی ؟
ـ خوبم .
ـ آیدا می گفت امشب خونه ی بابات اینا میای ...
ـ آره ...
ـ آماده شو و آدرس رو برام اس کن بیام دنبالت .
لبم رو گاز گرفتم : خودم میام ...
فرزاد کلافه گفت : این توله سگ آروم نمیگیره ، فروغم نیست . دهنه منو صاف کرده توام رو اعصابم نرو آدرس بده بیام ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part187

🐬 پارت 186
#Part186

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

پر بغض گفتم : آیدا خواسته جلو خانواده ی نامزدش ضایه ش نکنم و امشب حتما فرزاد میاد و آمینم میاره ... اگه بگی دله صاب مُرده م حق نداره آمین رو ببینه نمیام به خدا ... فقط بگو حق ندارم این همه به تب و تاب بیفتم ؟ ...
کلافه بازوهام رو ول کرد و پنجه لا به لای موهاش کشید و چیزی نگفت که تارخ گفت : کیمیا کودن اینا دعواشونم عشقولانه س منو تو خعلی خنگیم ....
کیمیا اخمو روی یکی از مبلا نشست و گفت : من گفتم الانه سکته کنه ها ....
من نگام به کیهان بود که بی جواب روی یکی از مبلا نشست و تارخ کنارم اومد . دستشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت : پدر مادرا همیشه دلشون توی تب و تابه و فرق نداره بچه هاشون نزدیکشون باشن یا دور آبجی خانوم ... این داداشه کله خره ما هم فقط نگرانه خودته ...
ـ من ... من دیگه تحقیر تر از این نمیشم ... نگرانم نباش کیهان ... من ، من الان شما سه تا رو دارم ...
کیمیا لبخند زد و تارخ حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و گفت : وجدانا کیهان روت دست بلند کرد بیا به خودم بگو ... خان داداشت حالش رو می گیرم ...
کیهان خم شده بود و آرنج هر دو دستش رو روی زانوهاش گذاشته بود . تو فکر بود . تارخ کمی به جلو هلم داد . منظورش رو فهمیدم . جلو رفتم و کنار کیهان نشستم . کیمیا و تارخ بیرون رفتن .
ـ کیهان ...
نگام نکرد . حتی صاف هم ننشست . تو فکر بود و حس می کردم گیر کرده بینه گفتنه اومدن یا نیومدنم که خم شدم و گونه ش رو بوسیدم : ببخشید دیگه ...
صاف نشست و دستام و توی دستاش گرفت : امشب اگه تند حرف زدم ، اگه چیزی گفتم به دل نگیر و بدون مجبورم ... باشه ؟
ـ کیهان تو چی تو سرته ؟
ـ هرچی که هست ، بدون که اولویته اولم تویی ... خب ؟
ـ من ... من نمی خوام به خاطرم کسی رو که می خوای از دست بدی !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part186

بهش گفتم وقتي باهات اشنا شدم
اولين چيزي كه بهش اشاره كردم اين بود كه گفتم من خيلي زودرنجم!
مثلا يبار صدات كنم بجا 'جانم'بگي 'بله'
دلم ميگيره!
قلبم ميشكنه!
گفتم مثلا اگه برات قلب بفرستم بهم لبخند بزني دلم ميگيره!
يا اينكه اگه بهت بگم بيا همو ببينيم و بگي اون روز كار داري
ناراحت ميشم
به نظرت تا الان چندبار اين اتفاقا و اتفاقاي ديگه كه گفتم ناراحتم ميكنه رو انجام دادي؟
با همون غرور هميشگيش نگام كرد و لبخند نصفه و نيمه اي زد و باد انداخت تو غبغبش و گفت خب معلومه!هيچكدومش
چون نديدم ناراحت باشي
نيشخندي زدم
گفتم ميدوني چه اشتباهي كردم؟!يادم رفت همون اول بهت بگم كه من خيلي زودرنجم شايد خيلي جاها ازت ناراحت شم
ولي زبونِ گلگي ندارم!
من حرف نميزنم !نميام باهات دعواكنم !هيچي نميگم
فقط بهت لبخند ميزنم و به گفتن يه اكي بسنده ميكنم!چون من نميخوام عزيزامو محاكمه كنم
ولي تو خودت بايد بفهمي !اون موقع ها كه پيامتوميخونم و چند دقيقه زل ميزنم به پيامات و جوابتو نميدم باز تايپ ميكنيو ميبيني درجا سين ميخوره،بايد بفهمي از حرف قبليت دلخور شدم و دارم باخودم كنارميام!
اون موقع ها كه بعد از تلفن حرف زدنامون انلاين نميشم بايد بفهمي ناراحتم
يا بعد از هراكي كه افلاين ميشم و تاساعت ها سراغت نميام بايد بفهمي دلخورم كردي!
يادم رفت بهت بگم كه من دلخوريامو به زبون نميارم اما يروز ميبيني ديگه نيستم
ديگه رفتم!
اونوقت تااخر عمر تو ميموني با يه كوه سوال كه چرارفتم
من ميمونم و يه قلب كه پر از دردو دلخوريه!
كه هيچوقت كسي از دلش در نياورد!
ميدوني اشتباه از خودم بود!
خودم بايد بهت ميگفتم كه براي بودنِ من بايد قبل از همه چيز منو بلد باشي!

#نيلوفر_رضایی

🍃 @LoveSara

  کلمات کلیدی: نيلوفر_رضایی

🐬 پارت 180
#Part180

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

جواب نداد . بغض کرده بود . من خواهرمو میشناختم . اندازه ی همون تعداد روزای کمه بچگیم ، یه جای کار می لنگید .... دستش رو به سمتم گرفت که نگاهش کردم . موبایله قدیمیم که اون روز توی ویلا جا گذاشته بودم . تقریبا فرار کرده بودم و کیهان رو دور کرده بودم از دسته برزو ... گوشی رو گرفتم که گفت : آذین ...
با صدای دورگه از بغض گفته بود . دلم ریش شد . یه قدم جلو رفتم که دستش رو جلو گرفت و مانعه نزدیک شدنم به خودش شد و گفت : تو رو خدا خانواده ی امین دیگه نه ....
گنگ پرسیدم : چی میگی آیدا ؟
ـ من از خیره کیهان گذشتم ... کیهان به امثاله منو تو نگاه نمیکنه ... آذین تو رو خدا هرز نپر ... به خدا اگه بخواد باهات باشه واسه یکی دو روز می خواد ...
نالید : لعنتی کیهان داییه امینه ... اون دیگه فرزاد و اون دوست پسرای رنگا رنگت نیست که بخوای باهاش خوش بگذرونی ...
حس کردم از بلندی پرت شدم . سرم گیج رفت . دستم رو به سکوی مجسمه نمادیه شرکت که جلوی در ورودی بود گرفتم و فقط به آذین نگاه کردم با گریه گفت : التماست می کنم آبروم رو پیشه خانواده ی امین نبر ...
ـ مـ ... من ... آیدا من ...
ـ هیس آذین ... هیس ، نمی خواد انکار کنی ... اون روز گوشیتو توی اتاق پیدا کردم . ده تا میسکال از کیهان داشتی و چندتا پیام که خواسته بود ببینتت ... امین میگه داییش تا حالا با هیچ دختری نبوده و چون تو کج رفتی هواییش کردی ... حرفای لاله رو شنیده و میگه جلوی خواهرت رو بگیر ... نمیگم عاشقه امینم ، ولی نمی خوام از دستش بدم ...
بی حس روی پله ی جلوی ساختمون نشستم و نفس کشیدن برام سخت شده بود که آیدا بی رحم حرف زد :
ـ نباید از اول به خانواده ش نشونت می دادم . اما گند زدم . امشب از بابا اجازه گرفتم واسه مهمونی بیای ... گفته کمتر جلو چشمش باشی ... فقط امشب و بعد یه دروغی سره هم می کنم برای خانواده ش که رفتی خارج ... آذین تورو به مقدساتت قسم از خانواده ی امین بکش بیرون ... همین !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part180

🐬 پارت 173
#Part173

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

فقط نگاش کردم . این یه خیاله محال بود . انگار حسرته توی نگام رو حس کرد که گفت : تا نخوردمت لقمه هام رو بده !
*
دستم رو به یقه م گرفتم . یقه اسکیه خفه کننده ای بود و صبح کیهان به زور تنم کرده بود . تب و لرزه شبه قبل رو دیده بود و دیشب هردو توی پذیرایی بودیم و تا صبح سرم روی پاش بود . من بد خواب شده بودم و کیهان تا صبح فقط دستش لابه لای موهام گردش داشت تا خواب چشمام رو ببره و دیشب چه شبه خوبی بود !
ـ گرمته ؟
به سمت مینو نگاه کردم و گفتم : تقریبا ...
ـ پالتوی مشکی ، چرا انقد ساده ای تو دختر ؟
لبخند زدم و جواب ندادم . مینو چه می دونست که کیهان به زور اینو گرفته بود و من می ترسیدم فرزاد بفهمه که از پولایی که روی کارته عابر ریخته برنداشتم و پوله یه پالتوی پر زرق و برق و مارک رو از کجا آوردم و به کیهان برسه .... من خودم این ساده رو انتخاب کرده بودم ....
ساعت 4 و نیم بود که از در شرکت بیرون زدم . باد میومد و سرد بود . دستام رو توی جیبم گذاشتم و چند قدم نرفته بودم که کسی جلوم رو گرفت : ستاره سهیل شدی !
خود به خود و طبقه عادت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : سـ ... سلام ...
اخماش توی هم بود . جلو اومد و یه قدمیم ایستاد . خم شد تا هم قده من بشه و از لابه لای دندونای چفت شده از عصبانیتش غرید : سلیطه خانوم بی مکان شده و ول می گرده ...
ـ فرزاد ...
یه دستش رو به بازوم گرفت و فشار داد . دردم گرفته بود . خیلی دردم گرفته بود ، گفتم : به خدا ول نچرخیدم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part173

🐬 پارت 172
#Part172

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کیهان نگام نمیکرد و من فهمیدم که بغض کردم و طاقته کیهان تموم شده بود اما مدارا میکرد و می دونست دل شکسته م که چیزی نمیگفت و فقط گوش می داد ...
ـ چطور تونست بگیره ؟
ـ شهادت همون آقا و جوابه آزمایشه اعتیادم کافی بود ...
ـ اون آقا رو میشناسی ؟
هول گفتم : نه به خدا ...
با اخم سر بلند کرد و گفت : شناخت حتما باید تو بغلش خوابیدن باشه که هول می کنی و قسم می خوری ؟
ـ خوده فرزاد به عنوانه راننده اورده بودش ... میگفت دوست نداره تنها این ور اونور برم . بهانه کرده بود که می ترسه بذارم برم و تنهاش بذارم ...
با نیمرو ور می رفت ... لقمه نمی گرفت ... زهر کرده بودم براش غذا رو ... از جام وول خوردم و خودمو پایین کشیدم از اپن ... رفتم و صندلی کنارش نشستم . لقمه گرفتم . فقط نگام می کرد . لقمه رو نزدیکه دهنش نگه داشتم : بخور دیگه ...
لبخنده آذین کُشی زد . خم شد منو کشید بغله خودش و کج روی زانوش گذاشت . دهنش رو باز کرد و لقمه رو گذاشتم دهنش ...
یه دستش روی میز بود و دسته دیگه ش دور کمره من حلقه بود . شبیه بچه ها شده بودم .
ـ چند کیلویی آذین ؟
شونه بالا انداختم و گفتم : نمی دونم ...
ـ نهایتا 45 باید باشی ...
غمگین گفتم : ینی انقدر از بین رفتم ؟
ـ می سازمِت خودم . غمت نباشه جوجه ...
ـ یادته بهم می گفتی لپ گلی ؟
با سر انگشتش نوکه بینیم زد و گفت : واستا ، بازم لپ گلی میشی !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part172

🐬 پارت 164
#Part164

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تارخ ـ با همین شرایط باهاش ازدواج کن ...
ـ ولی ...
تارخ ـ الانم مطمعن بهم اعتماد کن و والسلام !
به کیهان نگاه کردم . آشفته بود . من به کیهانم اعتماد داشتم . بحثه اعتماد نبود . به قوله خودش منو بزرگ کرده بود و هزارتا موقعیت برای سو استفاده وجود داشت ولی حتی یک بار هم به من بی حرمتی نکرده بود و بحثه من سیاه شدنه شناسنامه ش بود ... وقتی نگام رو دید گفت : با المثنی عقد میکنیم ، خوبه ؟
لعنتی انگار تمام افکاری که به سرم هجوم میارن قبلا خوده کیهان اونارو انداخته تو سرم که می فهمه حرفه دلم رو ...
اشکم که سُر خورد گفت : به مرگه اذین واسه خاطره خودمه ، نه تو ... از در بزنی بیرون یه ساعتم قَده یه عمر با نگرانی سَر میشه ...
کیمیا جلو اومد و دستم رو گرفت : من ازت خواستگاری می کنم .... خوبه ؟
تارخ کناره من ایستاد و گفت : نون و پنیر ارزونیتون دختر نمیدیم بهتون !!!!
کیما اخم کرد : خیلی دلتم بخواد داداشم دامادت بشه کچل ....
به تارخ پشت کرد و سمته اشپزخونه رفت که تارخم دنبالش راه افتاد : لِلاهی من کجا کچلم ؟ کیمیا خانوم اومدم خواستگاریت موهامو بافته بودم ....
کیمیا ـ ایششش ... خدا رو چشامو بسته بود بهت بله دا ...
صداشون رو دیگه نشنیدم . کیهان همونجا وایساده بود و نگام می کرد . دلخور بود انگار که جلو رفتم و رو به روش ایستادم و گفتم : دلخور نباش ازم ...
ـ میشه ؟
ـ نگرانم فقط ..
جلو اومد و با دستاش بازوهام رو گرفت . لبش رو بازبونش تَر کرد و گفت : به سَرت قسم اذین ... به ناموسم قسم آذین ... تقاصه تک تکه کاراشون رو پس می دن ... بهت قول میدم . این دنیا نظم داره ، مگه میشه خطا کنی و بی جواب بمونه

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part164

🐬 پارت 163
#Part163

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کیهان اخم کرد که تارخ بازوش رو گرفت و به یه اتاق دیگه بردش ... شالی که روی دسته ی مبل بود رو برداشتم و سِرُمی که هنوز وصله دستم بود رو کشیدم .. کمی خون از جای سوزن بیرون زد که اهمیت ندادم ... به سمت درخونه می رفتم که مچه دستم رو کسی گرفت . به عقب برگشتم کیمیا بود : نرو آذین ...
ـ نمی خوام دست و پاش رو ببندم ...
کیمیا ـ بیرون از چهار دیواریه خونه پر از گرگه اذین ... کیهان بیشتر می شکنه .... بچه نیست که بگی عشقه دورانه بلوغه .... از سرش می افته و تبش لرز میشه و تموم شد رفت ... کیهان بیتابه ، من اینو می فهمم .. نرو ...
خواستم جوابش رو بدم که تارخ و کیهان بیرون اومدن : کجا به سلامتی ؟
کیمیا دستم رو ول کرد که گفتم : محاله کیهان ... کیهان من ازدواج نمیکنم باهات ... نمیفهمی که اگه بخوای بهشت رو به روته و با من حروم میشی ؟
کیهان کلافه به سمته تارخ برگشت : ببین چطوری اسکی می ره روی اعصابم ... خداوکیلی ببین ... خب من اگه سرمم بکوبم دیوار که آروم نمیشم ...
تارخ خندید : بسه توام ... اذین قبول میکنه ...
ـ رفتین کنفرانس گذاشتین که عقد کردیم این شرایط از سرم می افته ؟
تارخ اخم کرد : مرض ... چرت و پرت نگو ... من قبله کیهان طرفه توام ...
کیهان ـ کیمیا دسته شوهرت رو بگیر از خونه برین بیرون ... من اعصاب ندارما ...
کیمیا خندید که هر سه با تعجب نگاش کردیم که گفت : خدایا جمیعه مریضا رو شفا بده ... الان چی به چیه ؟ یارکشیه ؟ خب منم طرفه کیهانم ... منتها حق داره میگه کنفرانس دیگه ، دو ساعته جفتتون تو اتاق چیا به هم می گفتین ؟
تارخ پر اخم جلو اومد و روبه روم ایستاد و گفت : بهم اعتماد داری ؟
بی مکث گفتم : خیلی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part163

🐬 پارت 162
#Part162

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

چشماش رو بست و نفسه عمیقی کشید : جان ...
جلو اومد و بغلم گرفت : با بغض نگو کیهان لامصب ...
ـ نمی خوام ...
ـ به هیچکس نمیگم ، خوبه ؟
ـ پر از اشکاله ...
ـ تا وقتی همه چیز درست بشه فقط ، خوبه ؟
ـ راضی نیستم کیهان ...
ـ بهت دست نمیزنم ، قوله شرف ... مثله همخونه فقط ...
خجالت کشیدم از بودنه کیمیا و تارخ و گفتم : کیهان من ... من با تو زندگی نمیکنم ...
منو از خودش جدا کرد و گفت: حقه طلاق باتو تا بفهمی که اجباری تو کار نیست ، خوبه ؟
ـ به شرطی که .... به یه شرط ینی ...
مشتاق جلو اومد : هرچی بگی قبوله ...
ـ زن بگیری و وقتش که شد بری ... به با لاله بودنت ادامه بدی و بینه اونو تینا یکی رو انتخاب کنی ... من انتخابت نباشم کیهان ...
اخم کرد : مزخرف میگی ...
تارخ ـ قبوله !
هر سه به سمته تارخ برگشتیم که کیهان جوش اورد : چی رو قبوله زر می زنی ؟
تارخ ـ شرایط منصفانه س ...
جلو اومد و رو به روی کیهان ایستاد : بهش دست نمیزنی ... حقه طلاق ماله خودشه تا وقتی زندگیش رو جمع جور کنه و تکلیفش مشخص بشه ... به هیچکسی هم نمیگی که باد به گوشه فرزاد برسونه و آذین رو اذیت کنه ... باید به ازدواج با لاله یا تینا فکر کنی و آذین حس نکنه زندگیت رو مختل کنه ... سخته فهمیدنش ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part162

🐬 پارت 161
#Part161

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تارخ پوفی کشید که از اتاق بیرون اومدم .... جلو رفتم و رو به روی کیمیا وایسادم . از روی مبل بلند شد و نگران گفت : خوبی ؟ چرا پاشدی اخه ؟
بغضم رو قورت دادم و خواستم قوی باشم ، نمی شد . صدام می لرزید از خماری و گفتم : من .... من هیچوقت به زندگیه کیهان برنمی گردم ... نمیگم بیشتر از مادرت برای پسرش ... ولی هم اندازه ی حمیده خانوم دلهره دارم برای زندگیش ... هم اندازه ی تو ، ولی خیلی بیشتر از تو نگرانم براش .... من خطا نرفتم کیمیا ... هرز نپریدم کیمیا ... تارخ برام برادری کرد ، کاری که آیدین نکرد ... به خدا فکر کنم بد فکر می کنی دیگه اسمشم نمیارم ... من آدمه به لجن کشیدنه زندگیه بقیه نیستم ..
به سمته کیهان برگشتم : می خوام برم ...
کیهان ـ هیچ جایی نمیری ...
ـ نمی خوام اینجا باشم ...
ـ به خواستنه تو نیست ...
چشمام رو ریز کردم : میگی اینحا با تو ، تنها .... با عقل جور درمیاد ؟
کیهان ـ زنم میشی و جور در میاد !
چشمام گشاد شد : چی می گی ؟
ـ عقدت می کنم و می خوام بدونم کی می تونه گه اضافه بخوره و اراجیف ببافه ...
ـ کیهان ...
کیمیا ـ کیهان حالت خوبه ؟
کیهان ـ میبینی که نمی مونه ....
ملتمس به تارخه مسکوت نگاه کردم که پا روی پا انداخت و گفت :
ـ فعلا این تنها راهه ... از این در بری بیرون با وضعیتی که داری ممکن نیست سالم بمونی ... اون از خونه ی بابات و اونم از فرزادی که می دونی آینده ای نداری باهاش ....
ـ محاله ....
کیهان عصبی جلو اومد : بیخود کردی ... اگه فکر کردی می ذارم از این در بری بیرون و ولگرد بازی دربیاری کور خوندی .... شده با کتک بله رو میگیرم ازت ...
با بغض گفتم : کیهان ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part161

🐬 پارت 160
#Part160

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

قرمز حالیش بود . دست از پا خطا نکرد جلوی منی که تشنه ش بودم بعد بیاد وقتی شناسنامه ش رنگیه با مرده غریبه بریزه روی هم و یادش بره بچه داره ؟ با عقل جور در میاد ؟ رفتم چون فکر می کردم خوشبخت میشه و من فقط با سیمین 4 یا 5 سال اختلافه سنی دارم و اگه باشم ، جای عشق و همدم براش پدری می کنم ... اگه بمونم عرصه براش تنگ میشه و جوونی نمیکنه ... من اگه ولشم کردم واسه خاطر خودش ولش کردم ... اما این بار می خوام واسه خاطره خودم ولش نکنم ... خودخواهم کیمیا ؟ نفهمم کیمیا ؟
کیمیا ـ او .. اون میگفت ... میگفت که ...
کیهان ـ تُپُق نزن ، حرفت رو بزن ...
کیمیا ـ میگفت .. معتاده ..
کیهان خونسرد جواب داد : خب باشه ، چی عوض میشه ؟ جای آذین ، شمره ذی الجوشن میاد جلو چشمت ؟ آذین الان بچه داره .... شوهر داشته .... معتاده ... حس می کنی از ریخت افتاده ؟ خب قبول ... اما من می خوامش ... شده تو روی دنیا وایسم می خوامش ... مهم اینه جلو چشمم از همه خوشگل تره ... جذاب تره ... مهم اینه که دخترش رو ندیده دوست دارم چون دختره آذینه ... مهم اینه که بعده 6 ، 7 سال تو این خونه آرامش دارم چون آذین توش داره نفس می کشه .... بَدَم میاد از خرعبلاته مردم میگی ، بَدَم میاد از زندگیه بی درو پیکری میگی که بقیه براش ساختن ... سخته فهمیدنش ؟
تارخ ـ صداتو بیار پایین توام انگار به میخ کشیدنت ...
کیهان ـ زور داره با این سن و قد و هیکل برام تعیین تکلیف کنن بگن مادرت چی میگه خواهرت چی میگه ؟ خودش تو رو داره و مادره منم شوهرش رو داره ... منم می خوام آذین رو داشته باشم ، سخته فهمیدنش ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part160

🐬 پارت 159
#Part159

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کیهان ـ اوهَه ... عینه سگ و گربه می خواین بپرین به هم برین بیرون ...
کیمیا ـ میخوای نگهش داری ؟
کیهان ـ همچین حرف میزنه انگار راجع به گربه حرف میزنه ...
کیمیا ـ چتونه شما ؟ انگار حرفه من سَمه که هی نیش می زنین ....
کیهان ـ نگهش می دارم ... حتی اگه خوده خرش بخواد جفتک بندازه هم نگهش می دارم ... من دیگه اون اُسکله چند سال پیش نیستم بذارم بره ...
کیمیا ـ تو ... تو از قبل می شناختیش ؟
کیهان ـ من از اول آذین رو دوست داشتم ، اون اصلا 14 سالش بود که می خواستمش ...
کیمیا ـ وااا ... کیهان اون موقع که خیلی بچه بوده ...
کیهان ـ من که بچه نبودم ... من حتی دست درازی هم نکردم بهش ، برا من بودنش کافیه ...
ـ مامان غوغا می کنه ...
کیهان ـ بچه نیستم ، چهل سالمه .... می خوام نهایتا تا 60 سال عمر کنم حداقل بیست ساله مابقیش رو بفهمم آرامش ینی چی ؟
کیمیا ـ این حرفا که پشتش هست چی ؟
کیهان ـ اون موقع که زری و اون بابای الدنگش تو گیر و دار طلاق بودن و سیمین داشت بزرگش می کرد ، آیدین دم به دقه دنباله مژده و قِر و فِرِش بود آذین بی صاحاب افتاده بود تو دست و پا ... با سیمین تنها تو اپارتمان بودن تا باباش تکلیفه زری رو مشخص کنه ... من خودم بزرگش کردم با سیمینی که جز من نمی تونست اسمه آذین رو جایی ببره چون همه می گفتن مادرش نیس ... پادوی بردَن و آوردنش از دبیرستان و کلاس زبان و کوفت و زهره مارش خودم بودم . می فهمی بزرگ کردن ینی چی ؟ ینی خط به خطش رو بلدم .. آذین خار تو پای من می رفت انگار توی چشمش رفته بود که جون می داد برام ... اما مرز حالیش بود ، خط

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part159

🐬 پارت 158
#Part158

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ برو لعنتی ... ولم کن ، برو ... ببین چیا میگن راجع بم ؟ ...
کیهان تنگ بغلم گرفت . نهایته بی انصافی بود که می دونست بغلش برام حکمه تسکینه ....
تارخ ـ الان می خوابه کیهان .... مراقبش باش ...
صدای فین فینه کیمیا بلند شد و گفت : به خدا نمی خواسـ ...
کیهان غرید : هیچی نگو فقط ...
خواب رفتم .... آرزو کردم بیدار نشم . من بدن درد و خماری رو دوست نداشتم ... خونه کیهان به جوش می اومد اگه خبر دار می شد .
سر درد لعنتیم انگار تمومی نداشت . کفه دستم رو گذاشتم روی سرم که حس کردم پشت دستم تیر کشید . چشمم رو که باز کردم سرمی که به دستم بود رو دیدم . خوبیه دکتر بودنه تارخم همین بود . به زحمت سر جام نشستم . بدنم خارش گرفته بود و آبریزش بینی گرفته بودم . من خمار بودم و دلم افتادن و خوابیدن می خواست ولی بدن دردم اجازه نمیداد ...
از جا بلند شدم . کیسه ی نایلونی سِرُم رو دستم گرفتم . در اتاق باز بود و من خواستم از اتاق بیرون برم که صداهاشون رو شنیدم :
کیمیا ـ نمی خوای بری ببینی حالش چطوره ؟
تارخ سرسنگین جواب داد : لازم نی ...
کیهان ـ آیدین همچین کرده باهاش ؟
تارخ ـ خب که چی ؟ ندیدی می ترسید ازت ؟ ندیدی می ترسید که بری سروقتش تا حدی که خواست بره پیشه همون لاشخوری که این بلا رو سرش آورده ؟
کیمیا ـ خب برا چی بره اونجا ؟
تارخ ـ واسه افکار مزخرفه تو و امثاله تو راجع بهش ...
کیمیا ـ من ؟
تارخ ـ په نه په ننه ی من بود دو ساعت میگفت آذین سالم نیست سالم نیست ...
کیمیا ـ به مامان رئوف چیکار داری ؟ بگم غلط کردم راضی میشی ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part158
 1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: