کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
129259
98874



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🐬 پارت 14
#Part14

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

وارد شرکت عظیم آریان شدم . با تعجب به سالن خلوت ورودی نگاه کردم . به جز نگهبان کسی نبود . جایی که همیشه پر بود از کارمندای ایرانی و فرانسوی ... به سمت نگهبان رفتم : آقای عزتی ، بقیه کجان ؟
ـ والا خانوم جان طوفان اومده ..
ـ چی ؟
ـ برین سالن اجتماعات ، همه اونجان ...
سری تکون داده و به سمت جایی که گفته بود حرکت کردم . در رو هل داده و وارد شدم . همه سرپا ایستاده و از کسی هیچ صدایی در نمی اومد و به طرز باور نکردنی همه نفس هاشون رو توی سینه حبس کرده بودن . کمی جمعیت رو کنار زدم و به مرکز رسیدم . مردی که پشت به من ایستاده بود و عربده می کشید . گوش هاش سرخ شده بودن و خط و نشون می کشید به زبان فرانسوی !
« یه مشت ابله اینجا جمع شدین ، چه غلطی می کنین ؟ چرا باید قرار داده جدیدم دو درصد کمتر از سود پیش بینی شده برای من سود داشته باشه ؟ من این دو درصد رو از حلقومتون می کشم بیرون ... اینجا زنگ تفریح نیست ، فقط کاره و کاره .... »
مردی که کنارش بود سعی داشت اونو آروم کنه اما با عصبانیت به عقب برگشت و دور زد . دقیقا مقابل من ایستاد ، گفته هاش توی دهنش ماسید . با چشمای خیره من رو برانداز می کرد . این سکوت یهویی باعث هیاهوی سالن شد و اما من ... معلق بودم ، بینه خودم ، خاطره ها و همین چند دقیقه ی پیش توی پیاده رو ....
نفسم رو به تنگ شدن می رفت . چرا حالا ؟ چرا اینجا ؟ اصلا چرا اون ؟ دلم ضعف رفت برای چند تار موی جو گندمی کنار شقیقه ش ، چقدر جا افتاده تر شده بود ، چقدر سرخ شده و عصبی و خشن تر ! دستم رو روی سینه م گرفتم و به سرفه افتادم .
خیلی وقت بود این حمله ها گریبانگیرم نمی شد و این مواد لعنتی ریه هام رو داغون کرده بود . چند باری پلک زد حس می کرد اشتباه شده . حس می کرد این دخترکه از ریخت افتاده همون آذینه بِه آذینه ، ریزه به قوله خودش نیست ! اصلا امکان نداشت این مردکه بی خیال و عصبانی همون کسی باشه که نباید باشه !
چقدر حلقه ی شالم دور گردنم شبیه طناب دار بود که به سرفه افتادم و با زانو زمین خوردم ! اما اگه این مرد همون نیست چرا هول شد ؟ چرا با عجله جلو اومد و دقیقا روبه روی من زانو زد ؟ بازوهام رو بین دست هاش گرفت و با رنگی پریده که زمین تا آسمون با سرخی چند دقیقه ی پیشش فرق داشت نگام کرد : خانوم... خانوم حالت خوبه ؟
خانوم ؟ به من گفته بود خانوم و من قلبم ترک برداشت ... دقیقا صدایی مثل صدای شکستن شیشه ... اما قلب من بار اولش نبود که می شکست ... اون باور نکرده بود که من همون آذینم ! چشمام تار شد و من دلم می خواست این خانومی که اون گفته بود هیچوقت دوباره چشم باز نکنه ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part14

🐬 پارت 13
#Part13

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

چشمک زد : به چشم برادری منتها نا برادری هم که باشه یه نظر حلاله !
ـ آیدا تو اصلا پسره رو می شناسی ؟
از جا بلند شد و کت و شلوار به بغل به منی که نشسته بودم نگاه کرد : چی رو بشناسم ؟ خوشگل نیست که هست ، مایه دار نیست که هست ، از همه ی اینا مهم تر با شخصیته . تو فکر کن یه درصد یه همچین موردی گذشته ی پاکی داشته باشه . این جور آدما خودشون هم بخوان پاک باشن مگسای اطراف نمی ذارن بنابراین من توقع ندارم با این شرایطی که داره گذشته ی پاکی داشته باشه ، یارو یه مرد جذابه و واقعا به چشم میاد ، قدیسه یا کشیشه برتر نیست که ! گذشته ش ماله خودش از الان به بعدش ماله من .... دیگه مشکل کجاس ؟ هوم ؟
بی فایده بود بحث کردن با کله شقی مثل آیدا ، انگار این بار حسابی گلوش گیر کرده بود به دیوار پشت سرم تکیه دادم : حالا مگه چی داره که انقدر جون میدی براش ؟
آیدا با هیجان جلو اومد و گفت : به خدا نمی دونی چطور لاله انگشت به دهن مونده بود . اصلا باورش نمیشد که می گفتم اومده خواستگاریه من ... حالا لاله به درک به خدا اگه مژده زنه آیدین رو میدیدی ، شوهر نداشت همون شب وا می داد به یارو ....
پوف بی حوصله ای کشیدم و گفتم : خود دانی .... کِی میان خواستگاری ؟
ـ فردا شب ....
سری تکون دادم .
*
برگه ها رو محکم تر بغل گرفتم . پیاده روی رو دوست داشتم . قدم ... قدم ... من حتی از اون ماشین آخرین مدل زرشکی رنگی که هدیه ی اخرین تولدم بود هم متنفر بودم . پاهام رو در برابر با اون خیلی بیشتر دوست داشتم .
نسیم ملایمی می اومد و من از کنار مردم می گذشتم .... به پیاده رفتن و توی پیاده رو رفتن علاقه نداشتم و فقط یک جمله آرومم می کرد :
« ببین مهم نیست توی خیابون های پاریس کنار برجش قدم بزنی یا یکی از شهرهای گل توی هلند یا حتی بی بضاعت ترین محله ی یه روستا توی آفریقا یا همین خیابونه معمولی توی یکی از قسمت های معمولی تره تهران ، منتها اون روستای توی آفریقا یا معمولی ترین جاها بهشت می شه وقتی اونی که باید باشه ، باشه .... ولی اگه دلیل بودنهات نباشه ، همه ی بودنت توی پاریس و هلند و کوفت و زهره مار هم می ره زیر سوال .... میفهمی که چی می گم ، ها ؟ پس همیشه باش ... »
من همیشه بودم ، همیشه ی همیشه ، حتی الان که اون نبود . حتی حالا که توی این پیاده رو قدم می زدم و اون نبود ، بودنم برای خودم زیر سوال رفته بود ! چقدر مردها گاهی نامرد میشدن در عین مرد بودن !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part13

🐬 پارت 12
#Part12

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تک خنده ای کرد و صاف نشست : تو خیلی پرت تر از این حرف هایی و گاهی از خودم متنفر می شم بابت کاری که باهات کردم ...
عمیق نگاش کردم : منم ازت متنفرم !
لبخند کج و بی تفاوتی زد . شونه بالا انداخت : مهم نیست ، مهم اینه من خوشم میاد ازت .
بسته ی سفید رنگ چند گرمی رو روی میز پرت کرد : بلبل زبونی نکن که جیره ت قطع نشه ، خوشم نمیاد زبونت دراز باشه برام ، خب ؟
بسته رو برداشته و از جا بلند شدم . نگاهی حسرت بار به ساختمانی که با سنگ های مرمرین قهوه ای رنگ ساخته شده بود انداختم .
دلم لک می زد برای داخل رفتن و دیدنش ! اما ممنوع ملاقات بودم و من با خودم هرطور حساب می کردم نفرت انگیر تر از فرزاد روی زمین وجود نداشت . رد نگام رو گرفت و از جاش بلند شد . جلو اومد و یه قدمیم ایستاد زل زد به چشمام و خم شد . صورتش دقیقا جلوی صورتم با چند سانت فاصله توقف کرد و با لذت گفت : با اینکه از بین رفتی ولی چشمات غوغا می کنه !
دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار اما فرزاد اشک های جمع شده توی چشمم رو نبینه ! فرزاد چشمای به نم نشسته از اشکم رو دوس داشت و من اینو نمی خواستم اما فقط خیره بودم به چشم های آبی رنگ غلیظی که جدیدا باعث شده بود حتی از رنگ آبی آسمون هم بدم بیاد !
صاف ایستاد و سرم رو با دستاش قاب گرفت و همونطور خیره گفت : معتاد بودنتم جذابه برام ...
اخم کردم ، جلو اومد و بی مقدمه و یهویی لباش رو روی لبام گذاشت و با ولع شروع کرد به بوسیدن ... خواستم عقب برم اما محکم با دستاش صورتم رو قاب گرفته بود . قطره ی اشکم ریخت و با مشت به سینه ی فوق عضلانیش کوبیدم که آخرش راضی شد و دل کند ... تند عقب رفتم و با گریه گفتم : من برنمی گردم ، هیچوقت ....
بی خیال دستاش رو توی جیب های شلوارش گذاشت و گفت : اتاقت دست نخورده مونده ، برگشتنت نزدیکه !
هشدار داده بود ، فرزاد هنوز از خواستگار جدید خبر نداشت ، اگر خبر دار می شد دودمان آیدین رو به باد می داد ، فرزاد عاشق بود ؟!؟!؟!
*
ـ اینو بگیر ....
آیدا لب و لوچه ش رو کج کرد و با غیظ گفت : آخه الان کی دیگه برای خواستگاریش کت و دامن می پوشه ؟ حالا کت و شلوار بود باز یه چیزی ...
کلافه باز تا کمر درون کمد خم شدم و این بار کت و شلوار خوش دوختی که از خیاط مخصوصی از طریق سایت سفارش داده بودم بیرون کشیدم و جلوش گرفتم : خوبه ؟
ـ عالیه دختر ، مشکیه چرا ؟
ـ اوهَه .... آیدا کلافه شدم از دستت ، خواستگاریه نمی خوای همون موقع اماده شی بری خونه بخت که ... ببر یکی رو ...
ـ والا اگه ببرنم همین امشب می رم تازه شبه و اینا و اونا و ....
چهره ی موذی به خودش گرفت .
اخم کردم : مرض ، بزرگ شو یه کم ...
ـ والا .... مارو که مثل بعضیا خر گاز نگرفته دست رد به سینه ی این بندگان خدا بزنیم .
ـ بندگانه خدا یا چشم رنگیای اخرین مدلی که به شدت با سلیقه ت جوره ؟ که تهش به آخرشب و اینا و اونا فکر کنی ؟!؟!
ـ فرق نداره ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part12

🐬 پارت 11
#Part11

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

با اخم به سمت دیگه ی خیابون نگاه کردم و من تا سر حد مرگ از این کلاغ های نکبت نفرت داشتم .
ـ آ... آره . درست رسیده خبرا .
ـ مگه من مُردم خانومم ؟ پاشو بیا اینوری ... میگم سوارت کنن ...
پوزخند صداداری زدم : خوش غیرت شدی ...
مسخره کردنم رو فهمیده بود از تیکه ای که انداخته بودم .
ـ نه عزیزه من ، خبر دارن اگه کج پا بذارن پاشون رو قلم می کنم . مثل تو که خبر داری ...
ـ خدا لعنتت کنه ...
صدای قهقهه ش رو شنیدم : خب حالا . فعلا بیا ، بعدا خدا منو لعنت میکنه ...
پلک هام رو بستم و خوشم نمی اومد از قطره اشکی که از گوشه ی چشمم راه گرفته بود . تلفن رو قطع کرده و دستم رو به دیوار تکیه دادم برای نیفتادنم . صدای بوق ماشینی رو شنیدم و به کنار خیابان نگاه کردم . این بار مامورش رو عوض کرده بود . بی تفاوت در عقب رو باز کرده و نشستم . راننده هم کارش رو خوب بلد بود و پیدا بود فرزاد حسابی گوشزد کرده که دست از پا خطا نکنه که بی حرف راه افتاد .
رو به روی همون ویلای لعنتی که برای من کم از کلبه ی وحشت نداشت ، پارک کرد و من هم بی توجه به راننده پیاده شده و جلو رفتم . دستم رو روی زنگ گذاشتم . صداش رو شنیدم : به به ، خانوم خانومای عَمَلی ... حال و احوال ؟
ـ خوب نیستم . بیار برام اون لعنتی رو ...
ـ بیا داخل ...
ـ نمی خوام بیام تو ...
ـ تو که نمی خوای منعه دیدن آمین تا دو ماه دیگه تمدید بشه ...
بغض کرده خیره شدم به چشمی آیفونی که فرزاد از داخل اون به من نگاه می کرد و برای خودش می برید و می دوخت و من باید به اجبار تنم می کردم . صدای تیک باز شدن در رو شنیدم و بعد به ناچار در رو هل داده و داخل رفتم .
هنوزم به شکل گذشته بود و خیلی وقت بود که به اونجا سر نزده بودم . روی صندلی چوبی داخل آلاچیق نشستم که فرزاد شیک و تمیز با لباس های خونگی یک دست سفید وارد شد . حتی با اون همه جذابیت ظاهری هم نمی شد و نمی تونستم کمی از نفرته خونه کرده توی دلم از اونو کم کنم !
مقابلم ایستاد و با لبخند همیشگیش نگام کرد : سلام عزیزم....
چقدر جمله های محبت آمیز شنیدن از دهن فرزاد برای من نفرت انگیز بود و اینو خودش هم به خوبی می دونست : زبونت رو جای مواد خوردی ؟
جوابش رو ندادم که روی صندلی مقابلم نشست و پا روی پای دیگه ش گذاشت و ریز بین نگام کرد : روزه ی سکوت گرفتی ؟
ـ می خوام برم ...
ـ می ری ، دیر نمیشه ، چه خبر ؟
ـ خبری ندارم ...
ـ توی شرکت جدید استخدام شدی ! اونم از نوعه فرانسویش ، با بزرگا می پری ...
بی حوصله با چشمای خمار گفتم : خودت که خبر ها رو از حفظی ...
اخم کرد از حاضر جوابیم و نیم تنه ش رو جلو کشید و آرنج هاش رو روی زانوهاش گذاشته و به من زل زد : یه بار دیگه اون الدنگ رو ببینم که میاد خونه ت اونم وقتی تنهایی از مو آویزونت می کنم ، خبره مرگه همون الدنگ رو هم برات میارم...
متعجب پرسیدم : کی رو می گی ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part11

🐬 پارت 10
#Part10

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

احساس سوختگی کردم و تند دستم رو کشیدم . چای داغ توی لیوان سَر رفته بود و روی دستم راه گرفت و پوستم رو قرمز کرده بود . منه کودن نفهمیده بودم ... چند قدمی تند به عقب برداشتم که به کسی خوردم و لیوان دستش برعکس شد و روی لباسش ریخت . از شانس مزخرفی که داشتم اون بنده ی خدا رو هم سوزوندم . هول زده با سر انگشتام پیراهنش رو از بدنش فاصله دادم و همونطور که فوت می کردم می گفتم : بـ.. ببخشید .... وای خدا ... چیکار کردم ... تورو خدا ببخشید ، سوخته .... معذ...
ـ خیله خب توام بابا ، نمردم که ... زنده م هنوز ...
به خودم اومده و دستم رو کشیدم و صاف ایستادم . لب پایینم رو گاز زدم : فکر کنم دست خودتم سوخت ... قرمز شده ...
تازه متوجه دستم شدم و اون رو بالا گرفته و متاسف سری تکون دادم : آره ، سوخته ..
ـ حواست کجاست دختر ؟ کم مونده بود شرکت رو به آتیش بکشی ...
سرم رو بلند کرده و برای بار اول نگاش کردم . قد بلند و چهار شانه ، پوست گندمی و چشم های مشکی با مژه های بلند .... چشم های جذابی داشت ! سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم : یه لحظه حواسم پرت شد .
ـ چند دقیقه ای هست که اومدم ، کلا حواست پرت بود .
ـ معذرت می خوام ....
نگاه دقیقی به دست هام کرد : فکر می کنم خیلی سوخته ، دستات می لرزن .
ـ هان ؟ نـ ... نه ، بازم معذرت می خوام ...
جاروی دست بلند گوشه ی آشپزخونه رو برداشتم و شروع کردم به جارو زدن ، لرزیدن دست های من اصلا به سوختن ربطی نداشت و خودم خیلی خوب دلیلش رو می دونستم . مرد هم روی پاهاش نشست و تیکه های درشت ماگ من و لیوان خودش رو با دست بلند کرد و به سمت سطل زباله رفت و اون هارو همونجا تخلیه کرد و به سمت من که در حال جمع کردن آشغالای جمع شده با خاک انداز بودم برگشت .
ـ تو کدوم بخش کار می کنی ؟
کارم تموم شد و صاف ایستادم . جارو رو همون جای اولش قرار دادم و کمی خشن گفتم : چه فرقی می کنه ؟
انگار نباید به هیچ مردی روی خوش نشون داد و من چقدر زخم خورده بودم از این نامردهای مرد مانند ! خصوصا که خوشم نمی اومد از این مفرد صدا زدن و خودمونی حرف زدنش .... ابروهاش رو بالا داد . انگار حساب کار دستش اومده بود که بی حرف بیرون رفتنم رو نگاه کرد .
پشت میز نشستم . نمی دونم دقیقا چقدرگذشته بود . اما گر گرفته بودم . پیشونیم رو قطره های عرق گرفته بود . چهله ی زمستون و این همه ناخوشی از گرما طبیعی نبود که مینو همکار و هم اتاقیم متعجب نگام کرد : تب داری دختر ؟
من اما فقط سرم رو به سمت بالا تکون دادم و جوابی ندادم . نیم ساعت مونده بود به تعطیلی شرکت و من دلم همون ماده ی شبیه پودر رو می خواست که یک سالی بود مبتلاش بودم و ابلهانه به بقیه می گفتم حقیقت نداره ... اما واقعا دروغ بود و من کجا و مواد کجا ... نیم ساعت به هر جون کندنی گذشت و من بی حال از جا بلند شده و از شرکت بیرون زدم .
بیخیال نگاه های همون مرد زیادی خودمونی توی آشپزخونه که حالا روبه روی در خروجی شرکت به ماشین سیاه رنگ مدل بالاش تکیه داده و منتظر کسی بود ، شدم .
از امتداد خیابون شروع کردم به راه رفتن و صدای زنگ تلفنم باعث شد اون رو بردارم : الو..
ـ ای جوووونم ، خماری تو که باز ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part10

🐬 پارت 9
#Part9

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ دیر یا زود اتفاق می افته ، این نه... یکی دیگه ، چه فرقی می کنه ؟ ...
ـ می فهمی عشق یعنی چی اصلا ؟
ـ فقط مراقب خودت باش ... »
از من بابت فرزاد دلخور شده بود و من دلخور شده بودم از اون ، عشق یعنی چی اصلا ؟ من از عشق هیچ تصوری نداشتم اما حال و هوای خودم و دلم پر بود از کسی که حس می کردم فقط به من تعلق داره . پر بودم از کسی که وقتی پدر و مادرم از هم جدا شده بودن تنها کسی بود که داشتم ... حسه قشنگی بود همون دوره ی کوتاه مدت ، همون لحظه هایی که دعا می کردم ثانیه ها کشدار بگذره تا بیشتر بمونم .... و من به خودم یه معذرت خواهی بدهکارم بابت باور کردن جمله های یک نفر و بعد گند زدن به زندگیم از رفتنش و با فرزاد موندنم !
اما واقعا تلاش بیهوده ای میشه فراموش کردن آدمی که افکار و خاطره ها و حس های فراموش نشدنی از خودش به جا گذاشته و من تموم چند سال اخیر عمرم رو تلاش بیهوده ای کردم . بازم ویبره ی گوشی رو حس کردم . چند باری هم وسط بحثم با سپهر زنگ خورده بود و جواب نداده بودم . بی رمق از جیبم بیرون اوردم و به صفحه ش نگاه کردم . بازم فرزاد بود :
( اون گوشیه بی صاحابت رو بردار تا سگ نشدم ) جواب ندادم و گوشی رو گوشه ی اتاق انداختم و کج کف زمین مچاله شدم . اشک هام از شقیقه م سر می خورد و سهم تیکه فرشه مونده از ابراهیم و زنش بلقیس می شد !
*
پرونده ها رو مرتب کردم . سه قرار دادی که این هفته قرار بود بسته شه بین شرکت مرکزی توی فرانسه و شرکت آذر باد رو ترجمه کرده بودم . کمی کسل و خواب آلود بودم و دعا می کردم که باز محتاج فرزاد نشم و خودم هم باور نداشتم که دعام مستجاب بشه و من حساب و کتاب ریز فحش هایی که به فرزاد نثار کرده بودم رو از دست داده بودم .
دستم رو پشت گردنم کشیدم . من از این خماریه وقت و بی وقت نفرت داشتم . از اتاق بیرون رفتم و برای رفع این کسالت دلم چای می خواست . امید واهی می دادم به خودم که من اونقدری اعتیاد ندارم که اوضاع بدتر شه و این در حالی بود که لرزش خفیف دست هام شروع شده بود . فقط 24 ساعت بود که مصرف نکرده بودم !
به آشپزخونه رفتم و دنبال چایساز می گشتم . اینم خودش نوعی اعتیاد بود . پیداش کردم . با ماگ صورتی رنگی که از اتاقم آورده بودم به سمتش رفتم و ماگم رو زیرش گرفتم . دکمه ش رو فشار ملایمی دادم و چای سرریز شد به سمت ماگم و ذهنه من هم به سمت گفته ی آیدا رفت :
« سپهره خل و چل همینطوری گذاشت رفت . آخ اگه بودی می دیدی که خاله کارد می زدی خونش نمی اومد ... احمقه بیشور رفت و تا اخر شبم نیومد ، می گم نکنه اونجا پسره عقلش رو جا گذاشته .... »

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part9

🐬 پارت 8
#Part8

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ فقط به روت نمیارم !
اشک هام روون شد. یه روز بی دغدغه و اشک انگار برای من حروم شده بود . سپهر هنوز نگام می کرد : شام می دی بخورم یا زهر ؟
اشک هام رو پاک کردم : ببخشید !
ولی انگار زهرش شده بود .
ـ چرا گند زدی ؟ چرا اسمت نقله مجلسه ؟ به ریخته خودت نگاه کردی ؟ چرا بابات می گه دو تا بچه بیشتر نداره وقتی که تو نور چشمی بودی ؟ چیکار کردی تو ؟ آذین آدمه هوس نبود ، آذین دختره این بحثا که الان هست نبود . بود ؟ چرا مادره من می گه نباید اسمی از تو ببریم ؟ اصلا فرزاد چطور دووم آورده سرت رو نذاشته رو سینه ت ؟
تک تک کلمه ها حکم مرگ داشت . نفسم رو به تنگی می رفت . عصبی از جا بلند شدم و جیغ زدم : دروغه ، دروغه لعنتی ... تو چرا ؟ چرا باور کردی ؟
تیکه نونه دستش رو روی سفره انداخت و با عصبانیتی بیشتر از من از جا بلند شد و صداش رو بلند تر از من به رخه من کشید :
ـ دروغه ؟ آره ؟ چرا رفتی با اون الدنگ ؟ اون کی بوده که نصفه شب توی بیمارستان برده تو رو ؟ اصلا توی لعنتی اون شب بیرون چه غلطی می کردی وقتی آمین و فرزاد در به در دنباله تو بودن ؟
ـ دروغه ...
ـ آخه تو و مواد کجا ؟ هان ؟ انقدر عوضی شدی آذین ؟ نمی فهمم که مخدر به تو چه ربطی داره لعنتی ؟ از کجا به کجا رسیدی تو ؟ تا ته توی لجن رفتی احمق ....
ـ من اعتیاد ندارم ، بسه ...
ضجه زدم و با التماس خواهش کردم : بس کن سپهر ، تو رو خدا بس کن ... توام باور کردی ؟
ـ وقتی که اون بی پدر خودش اومده میگه آذین با من بوده ، باور نکنم ؟ فیلما و عکسا چی میگه ؟ اصلا نتیجه ی آزمایشت چی ؟
ـ خاله مهتاب اینارو گفته ، آره ؟
ـ دروغه ؟ اینا وجود نداشته ؟
ـ فرزاد نشونشون داده ...
ـ آهان ، نباید نشون می داده ؟
ـ منظورم این نبود کثافت ، من میگم هیچ غلطی نکردم ...
ـ من دوستت داشتم لعنتی ...
ـ نداری ... هیچوقت نداشتی ، دروغ نگو بهم ، اگه داشتی فکر نمی کردی حتی یک درصد که من از این گه ها بخورم ، برو بیرون از اینجا ...
ـ آذیـ ..
ـ بیرون ، فقط برو بیرون !
عصبی بیرون رفت و در رو به هم کوبید . تکیه به دیوار سُر خوردم و روی زمین نشستم . با صدای بلند گریه کردم ، فکر می کردم حداقل سپهر حرف اونا رو باور نمی کنه . نگام به شام دست نخورده روی سفره ی پهن شده ی وسط اتاق بود و ذهنم رفت کنار 18 سالگی ، سپهره 22 ساله از من خواسته بود منتظر بمونم . این همه زود خاطر خواه داشتن برای منه 18 ساله خیلی زود بود .
« ـ می مونی تا بیام ؟ بهش بگو نه ... زوده هنوز برات .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part8

🐬 پارت 7
#Part7

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

وارد شدم و سپهر رو دیدم . وسط اتاق ایستاده بود و با همون ذوق سابق به تابلوهام چشم دوخته بود : هنوزم استادی ...
لبخند زدم : چرا نمی شینی ؟
ـ چقدر نقلی و قشنگ ....
بی شک سپهر از همه چیز خبر داشت ، چقدر خوب که بلد بود به روم نیاره و من حجم این همه خجالتم رو می تونستم جایی توی وجودم پنهون کنم . به سمت آشپزخونه به راه افتادم و پرسیدم : چای ، نسکافه ؟
ـ آب !
لبخند زدم و از یخچال کوچک گوشه ی اتاق بطری آب رو بیرون آورده و همراه لیوان به سمتش بردم و مقابلش روی دو زانو نشستم که نگاهش یه تابلو رو نشونه رفت : چقدر طبیعی ...
نگاهش رو تعقیب کردم . به سمت چشمی که طراحی کرده بودم ختم شد . من این چشم رو از نزدیک دیده بودم ، مگه می شد که طبیعی نباشه ؟ لبخند بیخودی زدم و باز به سمتش برگشتم : مگه مهمونی نداشتی ؟ برگزار نشد ؟
خندید : چرا ، الانم در حال برگزاریه ... یه جورایی پیچوندم !
جا خورده و با چشمای گشاد شده گفتم : پیچوندی ؟
ـ بعله ، خانواده ی محترم جناب عالی هم حضور دارن .
ـ و... ولی ، یعنی چی ؟ پس اینجا چیکار داری ؟
به چشمام خیره شد و جواب داد : گفتم خانواده ت اونجا بودن ، تو که نبودی ! بودی ؟
ـ سپهر ...
ـ گشنمه ، جماعتی رو کاشتم اومدم اینجا تحویل نمی گیری ؟
پراسترس گفتم : او .. اونا ، می دونن اینجایی ؟
ـ هیشکی نمی دونه !
مات زده چیزی نگفتم که لبخند تلخی زد : قبله اینکه بیان ، میرم !
حرفم رو نگفته فهمیده بود . این بار من تلخ خند زدم و از جا بلند شدم : خب چی میخوری ؟ نیمرو ، املت ، تمام رو ، پخته ؟؟؟
خندید : همین مشنگ بازیته که منو کشونده اینجا !
چشمک زدم : از خونه ی خودتون ؟
باز زل زد به من و جواب داد : نه ، از اون سره دنیا !
لبخند روی لبام ماسید که خودش بحث رو عوض کرد : دلم نیمرو می خواد با خیارشور ، داری ؟
ـ آره ، پنج مین دیگه آماده می شه .
به آشپزخونه رفتم ، نمی خواستم به حرفی که زده بود فکر کنم و بها بدم ... تمام مدت من شام درست می کردم و سپهر نقاشی هام رو بالا و پایین می کرد . در آخر با کمکش سفره انداختم . هر دو روبه روی هم نشستیم که به حرف اومد : این نیمرو خوردن داره !
ـ چرا ؟ شکلش قشنگه ؟
ـ شکله آشپزش قشنگ تره ... نه از اون لحاظ ...
ـ پس چی ؟
ـ تو درستش کردی !
ـ بدذات ...
خندید ـ خرگوشی !
یادش بود . اخم کردم : دندونام خوشگله ...
ـ قبلا که نبود .
با چشمای اشکی نگاش کردم : دلخور رفتی !
ـ الانم دلخور برگشتم ، معلوم نیست ؟
ـ می دونی چی شده و خودت رو به ندونستن می زنی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part7

🐬 پارت 6
#Part6

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

سری تکون داد و دسته ای از برگه های روی میز رو به دست گرفته و از جا بلند شد . میزش رو دور زده و روی مبل رو به روی من جا گرفت و برگه ها رو مقابلم روی میز گذاشت : بفرمایید . بند های قرار داد رو بخونین و در صورت تمایل امضاء کنین !
به جلو خم شدم وبرگه ها رو برداشتم ، داشتن محسن هم توی این اوضاعه بی کس و کاری نعمتی بود . محسن ایزدی که حکم پارتی استخدام منو توی این شرکت داشت . به امید اینکه ساعتای کمتری رو توی اون خونه ی کذایی بگذرونم فرم ها رو بعد از مطالعه پر کردم و وقتی به قسمت تاهل رسیدم دو دل بودم بین انتخاب متاهل یا مجرد بودنم و حقیقتا وضعیتم واقعا مشخص نبود و بند سومی تحت عنوان رها شده یا مورد ظلم قرار گرفته شده وجود نداشت و من برای جلوگیری از اتفاقات احتمالیه بعد ، مربع تو خالی رو به روی متاهل رو تیک زدم ! من متاهل بودم ....
برگه ها رو جلوی مرد گرفتم و بعد از خوندن ابرویی بالا انداخت و گفت : شما 25 سالتونه و متاهل هستین !
ـ کجاش عجیبه ؟
ـ عجیب نیست ، ولی زوده ...
ادامه ی جمله ش رو نشنیدم ، هنوز لب هاش تکون می خورد و این مرد خبر نداشت از 18 سالگی که من هم بزرگ شدم ، هم پیر شدم و هم شکستم ! مگه بزرگ شدن هم زود یا دیر بودن داشت ؟ یا مگه بزرگ شدن بسته به روز ها یا سال هایی بود که می گذروندیم ؟ ...
*
کیفم رو گشتم . کلید لعنتی انگار انتهای چاه رفته بود که بعد از کلی تقلا پیداش کردم . داخل قفل انداختم و در ورودی رو باز کردم . وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم . نگاهی به ساختمون انداختم . چراغ ها خاموش بود و این به این معنی بود که کسی خونه نیست .... حتما باز مهتاب دور همی گرفته یا حتما لاله بیخودی جشن به پا کرده و یا آیدین خانواده رو خونه ی خودش برده ... چه اهمیتی داشت وقتی من از دایره خانواده خط خورده بودم ؟
انگار هنوز به نادیده شدن عادت نکردم . سرد بود چقدر هوا !!! .... به سمت اتاقکم می رفتم که کسی به در کوبید . بی تفاوت به سمت در رفتم و اونو باز کردم : بفـ ...
چشمام گشاد شد و تعجب کردم . یقینا اینجا انگلیس نبود و ده سال قبل هم نبود که حالا سپهر رو به روی من ایستاده بود . لبخند زد : سلام ، مهمون نمی خوای ؟
درشت تر شده بود و جذاب تر ، خصوصا با کت و شلوار اسپرت کرم رنگی که پوشیده بود ، واقعا جلب توجه می کرد . بفرمایید گفتنم توی دهنم ماسیده بود و پلک زدم .
ـ سپهر ؟
ـ می خوای تا صبح اینجا نگه داری منو ؟
همونطور متعجب در رو باز کردم و کنار رفتم . داخل اومد . نگاهی سر سری به حیاط انداخت و به سمت ساختمون راه افتاد که تند گفتم : از اون طرف نه ...
به سمتم برگشت . پر استرس اتاقک گوشه ی حیاط رو نشونش دادم : اونجا ... بریم اونجا ...
ـ عه ، آقا ابراهیم و زنش مگه نیستن ؟
ـ اونجا خیلی وقته که ماله من شده !
اخم کوچیکی کرد ، اما سری تکون داده و به سمت اتاقک راه افتاد ، به دنبالش راه افتادم که ویبره ی تلفنم از داخل جیبم رو حس کردم . دست بردم و اون رو بیرون آوردم . با دیدن پیامکی که با شماره ی فرزاد روی صفحه م اومده بود ته دلم خالی شد . فرزاد کم کسی نبود ... پیام رو باز کردم :
( دست از پا خطا کرده باشی ، جهنم به پا می کنم به جونه خودت ) .
به جونه خودم قسم خورده بود ، معلوم بود دروغ نمی گفت . به در حیاط نگاه کردم ، این بار کلاغ ها زودتر از همیشه خبرا رو براش برده بودن . آب دهنم رو قورت دادم و به سمت اتاقک به راه افتادم . سپهر چند دقیقه ای می شد که وارد اونجا شده بود

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part6

🐬 پارت 5
#Part5

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

جواب ندادم که خودش به حرف اومد : اصلا نمی خوای بدونی مهمونیه چی هست ؟ کجا هست ؟ کی هست ؟
ـ مهمه مگه ؟
ـ والا دوست دوران طفولیت تو داره از فرنگ میاد به نظرت مهم نیست ؟
رنگ آبی آسمونی رو برداشتم و در حال خالی کردن توی ظرف مخصوصش بودم . گفتم : کدوم دوست ؟
ـ سپهر !
دست نگه داشتم وسرم رو بلند کردم : سپهر ؟
ـ آره ، خبر نداشتی ؟
ـ به نظرت کسی بهم خبرمی ده ؟
ـ چند وقت پیشا زنگ زده بود از سیمین شماره ت رو میخواست ....
ـبابا نمیذاره که سیمین خانوم هیچوقت دختره آبروریزش رو در ملاعام بیاره .
ـ دخترش حقشه ، وجدانا خودت هم نمی دونی چه خریتی کردی ...
جواب ندادم . اما دست بردار نبود . انگار اتفاقای زیادی افتاده بود که باز به حرف اومد : خبر داری برای آبجی جونت داره خواستگار میاد ؟
این بار کنجکاو سرم رو بلند کردم و زل زدم به آیدای کلا بیخیال تا حدس بزنم راست گفته یا دروغ : شوخی می کنی ؟
اخم کرد : وا مگه به من نمیاد خواستگار بیاد برام ؟
ـ کی هست ؟
ـ نمی دونم ، پسره یه تاجر زعفرانه .... از اون مایه دارا . باباش دوسته باباس. اصلا چون مایه دار بودن گفتم به بابا بیاد ...
نگران گفتم : آیدا همه چیز پول نیست . می دونی ، مگه نه ؟
ـ والا اگه فرزاد می اومد من بله می دادم ....
کنایه زده بود . دلگیر شدم ، اما نگرانی از آینده ی آیدا دلنگران ترم کرده بود . با وجود چهار سالی که از من بزرگ تر بود واقعا با هم تفاوت داشتیم و موقعه کنار هم بودن من بیشتر شبیه بزرگتر بودم تا آیدایی که تموم دغدغه ش شکستن سر ناخن اشاره ش و نا هماهنگی با ناخنای دیگه ش بود .
چند دقیقه ای می شد که رفته بود و من بابت گندی که نزده بودم بغض کرده بودم .
به جایی از زندگی رسیده بودم که فهمیده بودم هر حرفی لزوما نباید عکس العملی داشته باشه و همه ی آدما چیزی رو باور میکنند که دلشون بخواد . گفته های من تاثیری روی افکار دیگران نداشت و من روز به روز فقط ناامید تر و خسته تر می شدم . خیلی خسته تر ....
حتی نپرسیدم اصلا پسر رو دیده ؟ یا اصلا چه روزی مهمونیه ؟ سپهر حتما تغییر کرده ، بزرگ تر وجا افتاده تر شده .... خود به خود لبخندی زدم ، چقدر دور شده بودم از همبازی دوران بچگیم ! اندازه ی 7 سال ، حتی قهر بودیم آخرین بار ! ... فرزاد لعنتی ...
*
ـ من توی رزومه تون مشکلی نمیبینم ، خصوصا که مترجم قرار داد آخرمون با آذر باد شخصه شما بودین و قرار داد رو خود رئیس امضا کردند و خودشون مدرک دکترا دارن و قطعا اگر مشکلی داشت گوشزد می کردن . فقط یک سوال می مونه ....
ـ هستم خدمتتون ...
ـ چرا از شرکت قبلی خارج شدین ؟ آقای ایزدی گفتن که خودتون استعفا داده و به این شرکت بابت کار تشریف آوردین .
ـ بله ، خواسته ی خودم بود . تایم کاری کم بود و از طرفی من می خواستم تمام ساعت روزم رو درگیرکنم و از نظر مالی هم در تنگنا هستم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part5

🐬 پارت 4
#Part4

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

حالت خوبه ؟
به سمت میترا برگشتم . من حالم همه چیز بود به جز خوب .... سری تکون دادم و از دفتر بیرون زدم ...
*
آخرین تابلو رو هم بین بقیه جا دادم . می خواستم به تابلوی کناری نگاه نکنم . اما شبیه بیماری شده بودم که از غذایی منع می شه ، اما دلش ناخونک زدن می خواد و من نگاهه لعنتیم اصلا منحرف نمی شد و بدتر خیره می شدم به این تک چشم سیاهی که روزگارم رو سیاه رنگ زده بود . حافظه م ایراد پیدا کرده بود اما جذبه ی این نگاه از یادم نمی رفت ، حتی بین این همه هیاهو !
گفته بود دوسم داره ، از جنس همون دوست داشتنایی که کسی بلد نیست ، گفته بود خوب نیست این همه دل بستگی و این که چال روی لپ های من حاله دلش رو خوب می کنه ! واقعا خوب نبود ... اما قسمت بدترینه آن ، وابستگی به همین جمله های کم و بیش رمانتیک بود که یکی از اونا برای لبخند تا آخر روزم کافی بود ....
هیچ عشقی شبیه عشق اول نیست و قشنگ تر اینکه همون عشق ، آخرین عشق هم باشه . قشنگ تر ؟ اینکه بعد از این همه اتفاق هنوز هم انتهایی ترین انتهای ویرونه های دلت و پیریه تو اوج جوونی بازم نگاهت دو دو بزنه برای دیدن کسی که نیست ! به نظرم اصلا قشنگ نیست و فقط یه حماقت جبران ناپذیره و اینکه این حماقت رو دوست داری و به بهای تموم روزای باقی مونده از عمرت تموم میشه !
همونطور ایستادم و به تابلو ها نگاه میکردم به اینکه حماقت که شاخ و دم نداشت .... صدای دراومد . عقب رو نگاه کردم که سر و کله ی آیدا پیدا شد : سلام علیکم !
هر طور حساب می کردم آخرین باری که آیدا عاقلانه رفتار کرده بود یادم نمی اومد . نفس عمیقی کشیدم : علیکه سلام ، طویله نیست !
ـ شک دارم خب ، اخه یه گاو داره باهام حرف می زنه !
پوفی کشیدم و به سمت سه پایه م رفتم . گفتم : اون روز که تو عاقل بشی قول می دم تا یه ماه روزه بگیرم ....
ـ گمشو توام ، نه که الان همه ش داری جارو می کنی می خوری ، حداقل می گفتی پولی چیزی می دی بهم اون موقع در راستای انسانیت انگیزه داشتم و قدم برمی داشتم ....
روی صندلی پشت سه پایه نشستم و مشغول خالی کردن رنگ شدم : کاری داشتی ؟
ـ نه بابا ، لباس می خوام خواهره گلم !
ـ تا الان که گاو و گوسفند بهمون نذاشتی ...
ـ این ماله قبل لباس خواستنم بود .
ـ من نمی فهمم پس اون همه لباس توی کمد تو دقیقا نقشه چی رو داره ؟
ـ هر لباسی که لباس نمیشه گله من ، از اون لباسای از فرنگ اومده ت می خوام !
قلمو رو برداشتم و داشتم طرح اولیه ی ذهنم رو روی بوم رسم می کردم و گفتم : جاشو که می دونی بردار ....
به سمت کمد رفت و در رو باز کرد . یکی یکی لباسارو رد می کرد : من نمی فهمم از اون زندگی شاهی که داشتی چی دیگه می خواستی که کاسه کوزه ت رو زدی به هم ؟ بهترین سفرای خارج از کشور ، بهترین لباسای مارک دار و مدل مدل عطر با برندایی که تو خوابم من ندیدم . بگذریم از خونه و ماشین و ...
ـ حساب کتاب زندگیم رو تو بهتر از من داری انگار ....
ـ والا همه حسابشو داشتن به جز خودت انگار ، من می گم چشم خوردی به خدا .
پوف بی حوصله ای کشیدم و گفتم : حرف های صد من یه غاز این خاله خان باجی ها رو تو دیگه نزن که اصلا بهت نمیاد ...
ـ والا چون هیچ دلیلی برای کارت نمی بینم ناچار این مزخرفات رو قبول می کنم . حالا ولش کن . ببین این خوبه ؟
لباس شب سبز یاقوتی با دنباله ی نسبتا بلندی که دقیقا یادم بود که سوغاته هلند بود رو جلوم گرفت . زهر خندی زدم و سری تکون دادم که گفت : کلا بی حسیا !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part4

🐬 پارت 3
#Part3

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

عامل همه ی این بدبختی ها نور چشم شده بود و من هنوز خار چشم بودم .... شاید ابراهیم نفرینش رو به اشتباه نشانه رفته و من گریبانگیر این بدبختی شدم ! اما جایی که من ایستاده بودم زمین گرم نبود و خوده جهنم بود !
بدنم درد می کرد و تنم گر گرفته بود وسط این زمستون ! زندگی بازیش رو بازم شروع کرده بود .
*
ـ محسن خواهش کردم ازت ...
پوف کلافه ای کشید : بابا لامصب وقتی ساعت کار تا 4 عصره من اضافه کار از قبر بابام دربیارم برای تو ؟ مزخرف نگو جونه آذین ...
بیچاره شده بودم و دنبال راه چاره بودم برای فرار کردن از پیرمردی که ندیده ترسیده بودم ازش ... باید کمتر جلوی چشم خانواده می بودم . کمتر و کمتر ، محسن نمی فهمید !
ـ این شرکت جایی واسه من نداره واسه دو ساعت اضافه تر موندن ؟
محسن ـ بچه نشو آذین ، اصلا خودت رو دیدی ؟ اینجا استخدام شدنت هم از صدقه سر همون آیدینه اسکله وگرنه که من استخدامت نمی کردم .
آدما چقدر می تونستن ظالم باشن ؟ اندازه ی فرزاد ؟ یا آیدین ؟ یا کِیـ ... لبم روگزیدم ، حتی فکر کردن به اون هم قدغن بود . سعی کردم به روی خودم نیارم و بغضه همیشگی رو قورت دادم : باشه ....
از جا بلند شدم که تند گفت : آذین ...
امیدوار نگاهش کردم که گفت : یادته اون شرکته که همین دو هفته ی پیش قراردادش رو ترجمه کردی ؟ همون فرانسویه که تازه یه شعبه زده توی تهران ....
کمی فکر کردم . خیلی وقت بود که حافظه م یاری نمی کرد . محسن کلافه بلند شد و رو به روم ایستاد : بابا همون که واردات صادرات فرش می کنن به کشورای اروپایی قبلا یه دونه شعبه تو اصفهان داشتن الان اومدن تهران ....
ـ آهان ، همون که خیلی هم قیافه گرفته بود برای رئیس اینجا ؟
ـ آره ، همون .... کادرش کامل نشده بود . دنباله تکمیله کادرن ... معرفی کنم می ری ؟
ـ حقوقش خوبه ؟
پوزخند زد : جناب عالی که ماشین زیر پات همه ی دفتر دستکه منو می ارزه چرا از پول حرف می زنی ؟
ـ محسن کافیه ...
ـ چی رو کافیه ؟ جفت پا ر*ی*د*ی تو زندگیت کافیه ؟ بابا لامصب چی کم داشتی که زدی بیرون ؟
چونه م به لرزه افتاد . من از قضاوت شدن نفرت داشتم ! فقط به محسن نگاه کردم : باورم نمی شه از کجا به کجا رسیدی آذین ؟
حق داشت . اگه آذین گذشته بودم با این همه کنایه ای که زده بود می رفتم و برنمی گشتم ، می رفتم و با خودم می گفتم گور بابای کار وقتی تا این حد شخصیتم لگدمال میشه ولی گفتم : حـ ... حقوقش خوبه ؟
مطمعنم محسن حتی نمی تونست حدس بزنه تا چه حد از پوزخندای روی لبش نفرت داشتم و جواب داد : عالیه ، حرف می زنم باهاشون ....
بی حرف از اتاقش بیرون رفتم و به در اتاقش تکیه دادم . محسنه لعنتی حتی نمی تونست یک درصد هم احتمال بده که من فقط بین بد و بدتر ، بد رو انتخاب کرده بودم .
سرم درد گرفته بود و صداها به دیواره های مغزم می کوبید :
« بابا ـ از امروز حق نداری با خودت فکر کنی پدری هم داری ....
آیدین ـ خدا لعنتت کنه ، جلوی مژده و خانواده ش سکه ی یه پول شدم ...
میعاد ـ گندزدی آذین ... گند ....
مادر ـ من اینطوری تربیتت نکرده بودم ...
مهتاب ـ دیگه حق نداری با بچه های من در تماس باشی .... »
دستمو روی پیشونیم گذاشتم . سرم داشت می ترکید . کف دستم عرق کرده بود . چقدر از حالی که داشتم بدم می اومد .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part3

🐬 پارت 2
#Part2

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

برای خاموش کردنش به سمت دیگه ی باغ می رفتم زیر لب غر می زدم : آخه کدوم مغز متفکری کتابخونه می سازه گوشه ی حیاط خونه ش ؟ ... به خدا توام نوبرشی احمد خان !
دو سه قدمی مونده بود تا به کتابخونه برسم . اما صبر کردم ، صدای پچ پچ کنجکاویم رو بیشتر می کرد خصوصا که لابه لای این پچ پچ مرموز اسم خودم رو شنیدم . نیازی به قایم شدن نبود صدا ها رو به خوبی می شنیدم و می شناختم .
ـ حساب دو دو چارتات ریخته به هم ؟ نمی فهمی این معامله صد در صد سوده ؟
صدای نحس کیومرث بود و بیشتر مشتاق شدم برای شنیدن ادامه ی مکالمه ش ....
احمد ـ هیچ می فهمی چی داری می گی ؟ داری راجع به آذین حرف می زنی ....
ـ خودم خوب می فهمم چی دارم می گم ، فکرش رو بکن بعد از اون همه آبروریزی یکی پیدا شده می خوادش ، تو خوش حال نیستی که شرش کم می شه ؟
ـ آره ، خوشحال می شم ولی نه با یکی که دو سال از خودم بزرگ تره !
صدای بابا هزار بار توی سرم پیچید . دوسال ؟!؟ دوسال بزرگ تر ؟؟؟ دستم رو به دیوار کنارم تکیه دادم . کیومرث من رو لقمه گرفته بود برای کسی که دو سال از بابام بزرگ تر بود ، این مرد همه عمرش به همه ی داشته هاش به چشم سود و تجارت نگاه کرده .
خیلی عجیب بود ولی دلم رو خوش کردم که شاید احمد خان یه تو دهنی به دهنه گشادش بزنه و بگه لاله رو لقمه بگیر برای اون پیری که دنبال معرکه گیریه ! اما احمد خان خیلی وقت بود که دور آذینش رو خط کشیده بود . گفته بود دو تا بچه بیشتر نداره و خبر نداشت از منی که چی کشیدم !
کیومرث ـ تو فکر کردی چون میعاد گفته آذینم دست از پا خطا نمی کنه که فرستادیش یه اتاق گوشه ی حیاط که مثلا نندازی بیرون تا گنده کثافت کاری هاش بیشتر از این پخش نشه ؟ بابا یارو خودش از همه چیز خبر داره ...
صدای گرفته ی احمد خان رو شنیدم : کی خبر نداره ؟ نمی بینی آبروم تو دوست و آشنا و غریبه دود شده ؟
ـ پس چی میگی ؟
ـ سیمین اجازه نمی ده !
ـ بابا آذین دخترته اختیار دارش خودتی ، ول کن سیمین رو .... اون چه می فهمه ....
پدرم سکوت کرد و من رمق از پاهام رفت ... خودم رو کشیدم . تیکه هام رو جمع کردم و بغل گرفتم و می خواستم از جلوی کتابخونه فرار کنم . خودم رو کشیدم گوشه ی حیاط پشت درخت نارنجی که سیمین برای من کاشته بود . از همون اول ، چند سالم بود ؟ گفته بود 3 ساله بودم . خواستم رد بشم ... دور بشم .. دود بشم ... نشد ، نتونستم بیشتر راه برم . خوردم زمین ، کنار همون درخت ....
چند دقیقه گذشت که هر دو باجناق بیرون اومدند و چراغ کتابخونه رو خاموش کردن . چه مسخره ، آیدا حتی یک بارم به کتابخونه نمی رفت . کتاب و آیدا ؟ خندیدم ... چرا رفتم ؟ چراغ روشن کتابخونه به من چه ؟ من ندونستن رو دوست داشتم . ندونسته بدبخت بشی خیلی بهتر از اینه که بدونی که در آینده ی نزدیک بدبخت می شی ... کمتر دق می کنی و شکنجه می شی ....
میعاده لعنتی نذاشت که پدرم از خونه پرتم کنه بیرون ... بیچاره ابراهیمه سرایدار که بعد از اون بی آبرویی ظاهری ، بی خانمان شد و خونه ش رو به من دادن که به قول کیومرث از بی آبرویی بیشتر جلوگیری کنن و حداقل جلوی چشم باشم .
روز آخر آقا ابراهیمه سرایدار با بغض دعا کرد : الهی هرکسی که این بلا رو سرت آورد به زمین گرم بشینه !
زمین گرم ؟ احیانا منظورش به ماشین های رنگارنگ و دوست دخترای یکی از یکی بهتر یا پول های روی پارو رفته ش نبود ، شاید هم این همه عزیز بودنش برای پدرم .... احمد خان عامل بدبختیه دخترش رو می پرستید و اسمش قسم راستش بود !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part2

🐬 پارت 1
#Part1

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

به نام خدا
« ـ و .. ولم کن....
بطری مشروبش رو بی رمق روی عسلی گذاشت . پیراهنی که پاره کرده بود رو کف سالن پرت کرد ... شل و وا رفته با چشمای خمار نگام می کرد . هنوز بازوم گیره دستش بود و کش دار گفت : اینو تو گوشت فرو کن ، هیچوقت ... هیچوقت ولت نمی کنم ....
بغض خفه م می کرد . فاصله مون رو به هیچ رسوند و نفس عمیقی از بیخ گوشم کشید ... من این حس مالکیت و این حس لذتش رو دوست نداشتم ... این برهنگی و نگاه پر از تبش رو هم دوست نداشتم ... حرکت دستای داغش رو پوست کمرم ... من نه تحریک میشدم و نه لذت می بردم ... من فقط عذاب میکشیدم ... عذابی که انگاری انتهایی نداشت ...
صدای گریه ی بچه می اومد . صدای زوزه ی گرگ ، زوزه ی گرگ یا صدای این مردک بی همه چیز ؟ ... صدای قهقهه ی مردکی که کابوس شده بود ... خوشم نمی اومد از نفس های تبداری که گردنم رو داغ می کرد و می سوزوند ... من چندشم می شد از دست هاش که روی بدنم رژه می رفت ... از لبایی که به جای عشق ازش هوس میبارید .... صدای جیغ بچه بلند تر شده بود ....
نا خودآگاه جلوش با زانو روی زمین خوردم ... هنوز بازوم رو چنگ گرفته بود و جیغ کشیدم : بسه ... بسه .... »
تند سرجام نشستم . حنجره م می سوخت و تشنه م بود . بدنم خارش گرفته بود و از این دونه های درشت و ریز عرق روی صورتم بیزار بودم . از عوارض خماری بود ؟
خوابم می اومد هنوز ... می ترسیدم از خوابیدن ... این تشنگی لعنتی هم قوز بالا قوز شده بود و فاصله سه چهار متری از اینجا تا گوشه ی اتاق برای رسیدن به یخچال کوچیکم خودش تقریبا دور کل دنیا توی یه قرن به حساب می اومد برام ....
بی حال از جا بلند شدم . هنوز از ساختمون اصلی سر و صدا می شنیدم و با همون بغضی که وقتی از خواب پریدم تو حنجره م جا خوش کرده بود زمزمه کردم : خدا لعنتتون کنه ...
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم : خدا نکنه ... سیمینم اونجاست !!!
به سمت یخچال کوچیکه گوشه ی اتاق رفتم . حوصله ی پیدا کردن لیوان و این جنگولک بازیا رو نداشتم . از همون پارچ ، آب رو سر کشیدم . آب داخلش تموم شد اما تشنگی من رفع نشده بود . من ازخوابی که دیده بودم ترسیده بودم ، گاهی دلم برای خودم می سوخت که حتی توی واقعیت هم اینا رو تجربه کرده بودم . همون گوشه ی اتاق نشستم . گوشه ی همین دخمه ای که برام حکم شده بود تا مرگ باید همین جا باشم ! به لطف سو سوی نور ضعیفه گوشه ی پرده که ماله باغچه ی نه خیلی بزرگ خونه بود می شد ردیف تابلوهای نقاشی شده م رو ببینم که گوشه ی اتاق کنار هم به دیوار تکیه داده بودم . همونا که وقتی کمرم خم می شد زیر بار این همه دردسر ، به کشیدنشون پناه می بردم .
خوشم از اون تک چشم سیاه رنگی که دیروز بعد اون همه تیکه و کنایه که شنیده بودم با بغض و اشک کشیده بودمش نمی اومد . اصلا چی بود اون مژه های بلندی که به اون چشم های درشت سیاه رنگ می اومد ؟ نگاهم رو منحرف کردم ، توی لنجزاری که بودم وقت برای این دل دادن های مسخره نبود . وقت درد و دل و داغ دل تازه کردن با اون چشمی که صاحبش بد زمینم زده بود ، نبود !
به زور از جا بلند شدم . بی اختیار بینیم رو بالا کشیدم و از اتاقک بیرون زدم صدای قهقهه ی آیدین بدجور روی اعصابم بود . مرتیکه حتی صداش تا اینور باغ هم می اومد .
آیدین ـ آخ مامان اگه می دیدیش ینیا می مردی از خنده ....
آیدا ـ حالا تو غش نکنی ...
لاله ـ اوه اوه ... آیدین ، آریا قهوه ایت کرد ....
آیدین ـ مژده بیا بگیر اینو گند زد به همه چی ....
به سمت توالت گوشه ی حیاط می رفتم که چشمم خورد به چراغ روشن سمت دیگه ی حیاط ... آیدای گیج بازم کتابخونه رفته بود و از بی حواسی چراغ رو خاموش نکرده بود . پوف بی حوصله ای کشیدم و همینطور

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part1

🔥 پارت آخر
#Part460 تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

چطور تونستی بگی برم ؟ چطور تونستی به نبودنم فکر کنی وقتی من تمام این ده سال با عکست روی دیوار حرف می زدم ؟
بازم خودش رو جلو میکشه و طبق عادت همون ده سال پیش دستش رو پشت گردنم گذاشته و صورتم رو بین سینه ش پنهون میکنه . چونه ش رو روی سرم میذاره و میگه : فقط از دوست داشتنه زیاد ، دوست نداشتم ده سال عذاب بکشی ... تو خانومی کن !
خوب بلده نرمم کنه و نرم میشم ،ازش فاصله میگیرم و دست به سینه میشم و دلم این هوای گرفته ی بینمون رو نمی خواد که با لودگی اخم میکنم : من الان ناراحتم ، تو بعد از ده سال هنوز یاد نگرفتی چطور ناز زنت رو بکشی ؟
پوفی میکشه ونگاهش رو درگیرگوشه تا گوشه ی اتاق میکنه و میگه : مگه زنم قبولم کرده ؟
شاهرخ عوض شده ... نرم شده و مهربون شده و با هربار لبخندش دلم گرم میشه و جواب نمیدم که لبخند می زنه : منتظرم موندی ...
ـ گفته بودم برای یک عمرم کافی هستیو هیچ وقت دست نمیکشم ازت ...
کمی این دست و اون دست میکنه و بالاخره میگه : هنوزم عاشقی ؟
سکوت می کنم ، شاید ناز می کنم ، شاید دلتنگم ... بین همه ی این حسای متفاوت میگه : خودت می دونی مبتلا شدم ، مگه نه ؟
شیطون میشم : مبتلا شدن کمه ...
ـ بگم عاشق شدم ؟
موذی لبخند میزنم : به چشمام نگاه کن بگو دوسم داری ....
ـ گفتنش سخت هست همینطوری ، پای چشمات رو وسط نکش بچه !
می خواد گریز بزنه و من دوست ندارم وادارش کنم به گفتنه جمله ای که باید خودش بخواد تا بازم تکرار کنه ، نه به اصرار من ... بحث رو کاملا ناشیانه عوض می کنم : بالاخره برگشتی ...
مردمکاش رو به مردمک چشمام قفل میکنه و میگه :آره خانومم ...
دلم آب میشه از حجم ذوقی که ( میم ) انتهای خانومی که گفته بود توی دلم سرازیر میشه . بین گریه لبخند می زنم : نمی دونم دعوا کنم باهات یا یه دل سیر نگات کنم ... خواهشا نگام کن ، دعوا نکن... بعده اون همه تنش تو اون ساختمون به خیابون پناه آوردم ، نمیشه دلت نرم بشه ؟
از ته دلم میخندم و شاهرخ برام نقشه ها داره و من کلی خجالت میکشم ... استارت میزنه تا به خونه مون بریم ... خونه ای که تا الان خونه نبوده و ستون نداشته ... مَرده خونه م برگشته و چشم و چراغه خونه مون رو روشن کرده ... اینکه مامن بشه برای من و پناه بشه برای شاهین ...
شکر کردن هم کمه بابته این همه خوشبختی که خدا بهم رسونده ! اما شکرش ...

پایان 🙏🌺


ممنون که ما رو تا آخر این رمان همراهی کردین

سپاسگزاریم از نویسنده ی عزیز خانم شاهینی فر که این اثر زیبا رو خلق کردن و در اختیار ما گذاشتن
به دنبال استقبال زیاد شما عزیزان ، ما یه رمان جدید به اسم "رسوایی " از همین نویسنده براتون تدارک دیدیم که بلافاصله بعد از همین رمان توی کانال میذاریم پس جایی نرید و رسوایی دنبال کنید 😍❤️

  کلمات کلیدی: Part460

🔥 پارت 459
#Part459

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

خیره خیره نگاش میکنم که نیم نگاهی بهم میندازه و باز به جاده چشم میدوزه و میگه : رومم کم نمیشه ، می خوای تا صبح نگام کنی ؟
ـ نه ، فقط نمی دونم چطوری اندازه ی ده سال سیر شم از دیدنت ...
لبخند کجی میزنه و میگه : پدر سوخته هنوزم دل مبری با حرفات ....
ـ چی شد شاهرخ ؟ چی شد برگشتنت ؟
ـ عفو مشروط بابت اخلاق مورد پسند ، انجام کارهایی که تا 90 درصد به دستگیری باند کمک کرده بود و وثیقه ی چند میلیونی برای بیرون اومدن و تعهد دادن ، به نظرم می ارزه که آزادم کنن .... خصوصا اگه سرهنگ بیژن و سروان پیام بیفتن دنباله کارای اداری بازی و فراهانی یه چکه میلیونی بگیره تا سنگه تموم بذاره بابته بیرون اومدنم ..
ـ از امروز به بعد پسر خوبی می شی ؟
ـ اگه زنم قبولم کنه با پسرم می تونم همسر خوب و پدر خوبی هم باشم . نمی تونم ؟
ـ مگه فکر می کنی قبولت نداره ؟
ـ منم و خودم ... یه مرد هیچی ندار رو قبول می کنی ؟
ـ منم تو و خودت رو می خوام . فقط داشته باشمت ، همین !
کنار خیابون نگه می داره ... نگاش میکنم فقط که نیم تنه ش رو جلو میکشه و پیشونیم رو طولانی میبوسه و می گه : خیلی دوستت دارم بچه .... هرچند تا حالا صد بار اینو از چشام خوندی ...
لبخندم عمق میگیره . تاریخ امروز یادم نمیره . اصلا مگه میشه یادم بره ؟
بعد از 10 سال بالاخره جمله ای رو که بابت گفتنش جون میدادم رو به لب اورده بود ... از خوشی لابه لای ابرا پرواز میکنم ....
شاید واقعا اتفاقای خوب تصمیم گرفتن که توی زندگی من بیفتن . اینکه تقدیر قراره فصل جدیدی رو رقم بزنه . این که این فصل هرچی که باشه میرزه به بودنه مَرده من و من با لبخند قبولش می کنم ...
لبخند میزنه که میگم : حالم خنده داره ؟ اینکه ذوق کردم از بودنت ؟
ـ نه ، فقط دارم فکر می کنم رامم شدی یا رامت شدم ؟
ـ من نمی خواستم طلاق بگیرم ...
ـ خب نگرفتی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part459

🔥 پارت 458
#Part458

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

دقیقه ها کش دار میگذرن و من سرم روشونه ی شاهرخه و بیژن نگاهش رو منحرف میکنه ... توحید میره برای مهتاب که رنگ به رو نداره آب بیاره و شاهرخ ساکت و صامت سرش رو تکیه داده به دیوار که در کشویی و اتوماتیکه بخشه جراحی خود به خود باز میشه و انگار رمق به پاهای منو مهتاب میاد که دوتا پا داریم دوتا دیگه قرض میکنیم و جلو روی پرستار قد علم میکنیم ... شهبازه بیچاره حتی توانه سرپا ایستادن نداره که مهتاب زودتر زبون باز میکنه : چی شد ؟ خوبه ؟ ینی خوبن ؟
پرستار که لبخند می زنه انگار خون جریان پیدا میکنه و فکر کنم خدا فهمیده که تو اوجه خوشیه برگشتنه شاهرخ نباید زهر به کاممون بریزه که پرستار میگه : جفتشون سالمن ... شیرینی ما چیه ؟
منو مهتاب بی اراده جیغ میزنیم و همدیگه رو بغل میکنیم . شهباز بی رمق سرش رو تکیه میده به دیوار که توحید تازه رسیده نگاهمون میکنه ... مهتاب می دوه سمتش و میگه : شیرینی بده ...
توحید پوفی میکشه و لیوان کاغذی که آب پر کرده تا مثلا مهتاب روی فرم بیاد رو روی صندلی میذاره و میگه : ای دهنت سرویس شهباز ...
شهباز که انگار تازه نطقش باز شده از جا بلند میشه و میگه : وظیفته نکبت ....
منم تند به سمته شاهرخ میرم و میگم : شیرینی !
شاهرخ دست تو جیبش میکنه و میگه : تف تو ذاتت شهباز ، الان چه وقته بچه دار شدن بود ؟
شهباز با خنده میگه : نوکرتم ...
منو مهتاب شیرینیای گرفته شده رو به پرستار میدیم و شاهرخ هنوز شاکیه که امشبش خراب شده ... وقتی کنارش میشینم میگه : از شانسه خیلی گل و بلبله منه که تا میام یه دقه خلوت کنم از در و دیوار مصیبت می باره ..
با لذت می خندم و میگم : حقته ، ده سال پیش قدر نمیدونستی آخه ...
دم دمای صبحه که از بیمارستان بیرون میایم ... شهباز پیشه سمیه مونده و بیژن با ماشینه توحید برمیگرده .. منو شاهرخم با ماشینه شهباز ... از پنجره بیرون رو نگاه میکنم که شاهرخ میگه : بیمارستانه خوبی نیست ... برای خودمون میبرمت یه جا بهتر ...
به سمتش برمیگردم و میگم : مگه من چمه ؟
ـ چت نیس ... کلا میگم اگه قرار شد شاهین خواهر برادر داشته باشم ...
لبم رو گاز می گیرم و میگم : بی حیا ...
ـ صد بار باید بگم زنمه ، نه زنه همسایه که حیا کنم ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part458

🔥 پارت 457
#Part457

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

دنبالش پایین میرم ... به پارکینگ که میرسیم ماشین شهباز تند از کنارمون می گذره و شاهرخ راننده س ... بیژن میگه : سوئیچ ... تف تو این شانس نیاوردمش که ...
توحید میرسه و میگه : بشین تو ماشینه من ...
بیژن و توحید جلو میشینن و منو مهتاب پشت ... همه مون استرس گرفتیم و فکر میکنیم به فشار سمیه که سره به دنیا اومدن سارا تا مرز مرگ رفت و چقدر از دوباره باردار شدنش ناراحت بودیم . بیچاره شهباز خودش رو به آب و آتیش زد تا این یکی رو سقط کنه ولی سمیه یه کلام بود که خدا داده و نگهش می داره ...
جلوی بیمارستان نگه داشت که همه پیاده شدیم ... بیژن با اون موهای ژولیده و شلوار گرمکنه سفید با تیشرت سیاه رنگش بدجور تو چشمه ... اما مهم نیست و ما با هول و ولا اطراف رو نگاه میکنیم که شاهرخ رو میبینیم که به سمتمون میاد :
مهتاب ـ چی شد ؟
ـ شاهرخ کجا بردنش ؟
توحید : خوبه حالش ؟
بیژن ساکت زل می زنه به شاهرخ که شاهرخ میگه : بردنش اتاق عمل ، شهباز اونجا نشسته ...
با دستش انتهای سالن رو نشون میده که توحید و مهتاب به سمتش پرواز میکنن . اما شاهرخ جلو میاد و منو بغل میکنه : رنگت عینه هو میت شده بچه !
بیژن زل زده به ما و با دیدن این ابرازه علاقه از نوعه شاهرخ رو برمیگردونه و به سمت شهباز میره ... بیژن حتی بیرون اومدنه شاهرخ رو هم تبریک نمیگه !
ـ فشار داره سمیه ...
از بغلش بیرون میام که میگه : اوهَه ... حالا از واجباته یکیشون بشه دوتا ؟ ... نگا اشکه تو رو هم درآوردن...
کته اسپرته مشکیش رو درمیاره و روی شونه هام میندازه : تا بچه ی اون یالغوز به دنیا بیاد دسته کم دو سه باری میمیری و زنده میشی فکر کنم ...
بینیم رو بالا میکشم و میگم : خدا کنه جفتشون سالم باشن ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part457
 1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: