کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
92874
167733



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🔥 پارت 436
#Part436

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

منتظرم لبریز بشه صبرت ... سخته برات زنت بشم ؟
اخم میکنه . عقب میبره تا پشتم دیوار رو حس کنم و زل می زنه به چشمام : از اتاق برو بیرون یاس ... بذار دست نخورده بمونی ...
ـ نمی خوام ... نمی خوام دست نخورده بمونم ... نذار حسرتت رو با خودم تا قیامت ببرم ...
دستام و بلند می کنم و دکمه ی اوله پیراهنش رو باز می کنم و می گم : دوست دارم بی تابم باشی ... ( بغضم رو قورت می دم ) ولی نیستی ...
دکمه ی دومش رو باز می کنم که می گه : اونقدر بیتابتم که هرچقدرم دور باشم ازت باز تب می کنم ... می دونم که فهمیدی ... خط ننداز رو اعصابم نگو بی حسم بهت ...
پیشونیم رو به سینه ش تکیه میرم و میگم : بذار حس کنم ماله توام ...
***********
ته سیگارای کف پارکت اتاق به سی تا میرسه . ته به ته سیگارا رو روشن میکنه . کلافه بودنش و عصبی بودنش رو حس می کنم . لبه ی تخت نشسته و من سرم رو روی زانوش گذاشتم و اشکام از گونه م سر میخوره و شلوارش رو خیس میکنه .
از اتفاقی که افتاده پشیمونه و میدونم که به خاطر خودمه . به خاطر ترس از آینده ی تباه شدمه . ولی من خودم انتخاب کردم . من خودم فهمیدم که به جز شاهرخ توی دلم جایی برای کسی دیگه نیست . با دست آزادش موهام رو نوازش میکنه و میگه : الان اونقدر عصبیم که می تونم هر موجود زنده تا شعاع 10 کیلومتریم رو قتل عام کنم ....
ـ دوست داری اولین غذایی که برات می پزم چی باشه ؟
جواب نمیده . هوا نیمه روشنه . شاهرخ از جا بلند میشه و وسط اتاق می ایسته . به ناچار سرجام میشینم و پاهام رو از لبه ی تخت آویزون می کنم . شاهرخ اونقدری کلافه س که بابت بستن دکمه ی سر آستینش با خودشم دعوا داره ....
با شنیدن صدای شکستن گلدون روی عسلی جا میخورم . هر دو دستش رو توی موهاش میکشه و اخم آلود به من نگاه میکنه : خودت رو بدبخت کردی نفهم ...
اما من با خونسردی لبخند میزنم . لبخندی که قطره ی اشکم از گونه م سر میخوره ...این روزا چشمام حتی از ابرهای آسمونی وسط زمستونم بارونی تر میشن !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part436

🔥 پارت 435
#Part435

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

اوایل جونت رو نجات می دادم چون خودمو مسئول وارد کردنت به این بازیه بین سگ و شغال می دونستم و بعد از اونم نمی شد ، نمی تونستم ببینم آسیب می بینی . محمد رو گذاشته بودم مراقبت باشه ... سروان بیژن کلاته ! خواهرزاده مادرم ... من دورگه ی ایرانی ایتالیایی ام ! اون هتل هم ارث مادرم برای من بود که به نام بیژن زده بود تا وقتی به ایران اومدم به نام من بزنه ...
سرم گیج میره و به دیوار پشت سرم تکیه میدم . سر می خورم و روی زمین میشینم . سردم میشه و حس میکنم فشارم جا به جا شده ... شاهرخ بی رحم شده و باز ادامه میده :
ـ نمی خوام توهم توی بغلم جون بدی .... تا قبل از اومدنت می خواستم آتریاد رو گیر بندازم و فرار کنم ... اما حالا می خوام بمونم و تقاص هر گندی که زدم رو پس بدم . تمام اموالم مصادره شده . صدور حکم هم می مونه برای بعد از معامله ی فردا ... نمی ذارم زندگیت روپای من حروم کنی .... تو حق داری خوشبخت باشی . وکیلم مابقی حرف ها رو بهت می زنه و تو باید ... باید گوش کنی ، خب ؟
جواب نمیدم و بی رمق از جا بلند میشم . به سمت در میرم که تند بلند شده و با عجله خودش رو به من می رسونه . بازوم رو میگیره و به سمت خودش برم میگردونه .
ـ بمون ... فقط امشب ...
ـ تـ ... تو نمی تونی جای من تصمیم بگیری ...
نگام میکنه که میگم : من حق دارم انتخاب کنم ...
ـ واضح حرف بزن بفهمم ...
ـ من دوستت دارم و تو نمی تونی بگی نداشته باش ... من حتی اگه شده دوست دارم برای یک روز زنت باشم . حتی یه روز ، من حق دارم که بخوامت . ندارم ؟
ـ یاس ...
ـ اونقدر بی جنبه شدم که اسممو هم که صدا می زنی یخ می کنم یا ذوب می شم و هیچی نمی مونه از من ...
ـ شاید دیگه هیچوقت منو نبینی ...
اشکام سر میخورن و میگم : می خوام باشم ... تو رو خدا دوسم داشته باش ...
ـ به خاطر خودت نمی خوام صدمه دیدنت رو ببیـ ...
با دستام یقه ش رو می گیرم و کمی پایین خم میشه . روی پنجه ی پا بلند میشم و مهر سکوت به لباش میزنم . مات برده فقط نگام میکنه که میگم : حتی اگه بودنت تا یک ساعت دیگه باشه ... بازم می ارزه به تباه کردن یه عمر !!!
دستش رو بلند میکنه و لای موهای بلندم میکشه و میگه : صبر هر کسی حدی دارد ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part435

🔥 پارت 434
#Part434

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

ـ سرش روی زانوم بود وقتی از گردنش خون فواره می زد . بعضی شب ها صدای خرخره حنجره ش وقتی می خواست برای اخرین بار باهام حرف بزنه ذره ذره ی جونم رو می گیره ... دقیقا غروب همون روزی که ازم خواسته بود توی سرمای زمستون وقتی بر می گردم خونه براش بستنی شاه توتی بگیرم ، مادرم بدرقه م کرده بود و پدرم گفته بود شب ، سر فوتبالی که پخش می شد باهاش شرط ببندم ، برادرم سر اینکه فردا باید به دانشگاهش سر بزنم تا دختر مورد علاقه ش رو ببینم باهام قرار گذاشته بود .... نمی دونستن پسر خانواده یه قاتله پست فطرته و جون گرفتن براش مثل آب خوردنه ، اینم نمی دونستن اسم دنیل که بپیچه محاله لرز نندازه بدنه تبهکارای اون شهری که زندگی می کردیم . اون روز از خونه رفتم تا یه خانواده ای که قرار بود پدرشون شهادت بده که من کارگر اسکله رو کشتم نابود کنم تا حساب کار دستش بیاد و از ترس جون خودش هم که شده کنار بکشه ... رفتم و وقتی برگشتم ، آتریاد اومده بود و خانواده م رو قتل عام کرده بود فقط به جرم اینکه من پسرشون بودم ... برادرم توی شهر دیگه ای درس می خوند و برای اینکه قاطی ماجرا نباشه از بودنش حرفی نزده بودم اصلا . قاتلایی رو که فرستاده بودن اشتباهی به جای من برادرم رو کشته و توی اتاقش آتیشش زدن چون آتریاد گفته بود دنیل اگه زنده بمونه باید خودش رو مُرده فرض کنه و کاملا درست گفته بود ... آتریاد نتونست شناساییش بکنه و هنوزم فکر می کنه که من مردم . من بعد از اون روز دیگه کسی رو نکشتم . اون آدم توی باغ رو نکشتم . فقط ترسوندمش و به کنارش تیر زدم که از ترس بیهوش شد . من با خودم عهد کردم که خانواده ای رو از هم نپاشونم . فقط دنباله آتریاد بودم . آتریادی که همایون تنها رابطش بود که شناخته شده بود . همایونه ایرانی !!! باید ایران می اومدم و اومدم ... 9 ساله پیش ... خودم رو به پلیس معرفی کردم . نباید فاش می شد که زنده م ... تا بزرگ ترین باند قاچاق انسان و مواد از می پاشید و کی بهتر از من ؟ قرار شد هویتم همونطور بمونه ... 9 سالی میشه که روی این پرونده کار می کنیم . تمام خرده پاهای طرف مقابل همایون دستگیر شدند . بارش به دبی توقیف شد و نزدیک بود آتریاد رو از دست بدیم که پای کوروکودیل رو کشیدم وسط .. آتریاد طماع و حریصه و می دونستم چشم نمی بنده . نمی شد از همایون مستقیما بخوام باهام کار کنه ... نمی خواستم شانم پایین بیاد و باید کاری می کردم که خودش به سمتم رو بیاره . پیمان به موقع ظاهر شد و عزیز کرده ی پیمان یاس بود و می شد ازش استفاده کرد . فکر می کردم مثل اون یه موش کثیفی که مثل سابقه خودم داری گند می زنی به عزیز کرده های مردم . باید بیچاره ت می کردم . اما تو فقط یه دختره زیاد از حد زبون دراز بودی که زینت خوب تربیتت کرده بود برخلاف پیمان ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part434

🔥 پارت 433
#Part433

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

نفس نفس می زنم و چند دقیقه ای هست که هر دو با نگاه کردن به هم رفع دلتنگی میکنیم . جلو میاد و مقابلم می ایسته . انتظار داشتم بیرونم کنه یا پرخاش کنه . اما با دستش بازوی راستم رو میگیره . به سمت آغوش مردونه ش هولم میده . سرم روی سینه ش جا میگیره . چونه ش رو روی سرم میذاره . با دست دیگه ش در اتاق رو میبنده .
ـ خیلی قبل تر منتظرت بودم ، شاید همون دو روز پیش ...
بوی ادکلن تلخش با سیگار همیشگی قاطی شده ... سرم رو بلند می کنم و زل می زنم به چشماش که امشب یه رنگ خاصه . یه دلتنگی بی انتها مردمک هزار رنگش رو پر کرده و میگم : من نیام توام نباید بیای ؟؟ من نگم تو نباید بگی دلت برام تنگ شده ؟ ...
لبخند غمگینی میزنه که با چهره ی تخسش کاملا مخالفه و میگه : من مگه دلم تنگ شده ؟؟؟
مشتی روی سینه ش می کوبم و میگم : نشده ؟
ـ فکر نکنم ... فقط دسته کم دو سه باری مُرده و زنده شده ...
کف دستش رو روی گونه م میذاره و میگه : نمی گی اگه طاقتم تموم بشه چقدر خطرناک می شم ؟
لبخند خجالت زده ای می زنم و میگم : دیروز که با توحید رفته بودم پیش مامانم می گفت نو عروسی بهم ساخته ... نمی دونست من کجا و نو عروس بودنم کجا ؟ ...
ـ داری شیطون می شی ... توی مترو یه بار گفته بودم از من بترس ، مگه نه ؟
ـ از رفتنت بیشتر از خودت می ترسم ...
ـ نمی خوام از دستت بدم یاسی !
ـ پس بمون ...
ـ همیشه که موندن نشونه ی به هم رسیدن نمی شه ...
ـ با من قد فهمم حرف بزن تا بفهمم چی می گی !
ـ آدمای نزدیک به من آسیب می بینن ... از زندگی خودت اینو نفهمیدی ؟ ...
ـ تو قبلا کسی رو دوست داشتی ؟؟
لبخند کجی میزنه و دست داخل جیب کتش میکنه . کیف پول چرم قهوه ای رو درمیاره . بازش میکنه و به سمت من نشون میده .
عکس دختر جوونی توی ذوقم میزنه . لبخند داره و نگام میکنه . قدمی به عقب میرم و منتظرم شاهرخ بگه که منو رها میکنه تا به عشقش برسه . شاهرخ ریز بین زیر نظرم داره و جا به جا میگه : خواهرم ... بود !
بود ؟؟؟ خواهرش ؟؟ گنگ نگاش میکنم . عقب میره و لبه ی تخت میشینه و به عکس داخل کیف خیره میشه و حرف میزنه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part433

🔥 پارت 432
#Part432

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

شهباز و توحید هم از در میان و هر کدام روی یه صندلی میشینه . اونا هم گرفته هستن و من میدونم لحظه های خوشی انتظارمون رو نمیکشه .
ناخود آگاه به سمت چهارچوب در برمیگردم و منتظرم شاهرخم وارد بشه . اما خبری نیست ...
توحید به سمت مهتاب برمیگرده و میگه : کافیه دیگه ... نابود می شی اینطوری !
توحید خیره به مهتاب نگاه میکنه و من نمیدونم چرا فکر می کنم نامزد برادرم بدجور تو دل توحید جا باز کرده ؟ ماگ رو به لبم نزدیک میکنم و جرعه ای چای می خورم تا بغضمم پایین بره . شهباز نگام میکنه : حالش خوب نیست ...
سوالی نگاش میکنم که میگه : ساعت چهار صبح باید بره . خوب نیست و لازمه که بری ببینیش . تو خودت می دونی اون ادمه پا پیش گذاشتن برای آشتی نیست و از اول که بله دادی هم می دونستی ...
توحید ـ الان وقت قهر کردن نیست ، شاید اگه بره دیگه نبینیش ...
اشک چشمام رو تار میکنه . چونه م به لرزه میفته و چای کوفتم میشه . قند مزه ی زهر میده و من قلبم توی دهنم میکوبه و حتی فکر به نبودن شاهرخ کمرم رو خم میکنه . سمیه میز رو دور میزنه و پشت سرم می ایسته . دستاش رو روی شونه هام میذاره و صداش رو میشنوم : نذار دیدنش حسرت بشه برات ...
چشم می بندم و اشکام روون میشه . از جا بلند میشم که مهتاب لبخند میزنه : حتی اگر برای آخرین بار باشه ، ارزش داره ...
صندلی رو عقب کشیده و به سمت در میرم . از آشپزخونه خارج میشم و با عجله از پله ها بالا میرم . دوست دارم زودتر برسم و برام عجیبه که چطور دور روز نبودن و ندیدنش رو دووم آوردم .
پشت در می ایستم و حتی نفس تازه نمی کنم . در می زنم . صداش رو می شنوم : گفتم الان نه شهباز ...
گوش نمیدم و دستگیره رو پایین میکشم و وارد اتاق میشم . پشت به در سمت پنجره ایستاده و به سیاهی آسمون زل زده . با شنیدن صدای در به عقب برمیگرده و آماده ی توپیدن به شهباز بیچاره ی از همه جا بی خبره که با دیدنم سکوت میکنه و به من زل میزنه ... سر تا پام رو اسکن میکنه و من متوجه می شم که دلتنگه . رفتارای شاهرخ انگاردستم اومده ... حرف نمیزنه ، اما من می فهمم !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part432

🔥 پارت 431
#Part431

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

سر جام میشینم و به تاج تخت تکیه میدم . زندگی به قسمت سختش رسیده ... حتی سخت تر از مترو رفتنم و بی پول بودنم ... خیلی سخت تر از مشکلاتی که تا به امروز با اون دست و پنجه نرم کردم و حس میکنم از دست دادن شاهرخ میتونه اخرین ضربه ای باشه که این تقدیر لعنتی برام در نظر گرفته ... ضربه ای که زندگیم رو فلج میکنه . شاهرخ خودش عمق این وابستگی رو میدونه . من خودمم میدونم . مثل اینکه حالا وقت ترکیدن حبابیه که خودم اونو باد کردم !!!
چشمام درد میکنه . دو روز از بدترین روزای عمرم رو گذروندم و روز بدتری هم توی راهه . دعا می کنم که دو روز دیگه هیچوقت نیاد و زندگی از همین جا متوقف شه و من میدونم که کسی به اندازه ی من نمیتونه شاهرخ رو همینطور که هست دوست داشته باشه ... با اخم و تشر و عصبانی بودنه دم به دقیقه ای که همیشه همراشه و این مسئله س که منو متفاوت میکنه ، شاهرخ تفاوتم رو با بقیه درک کرده و من می فهمم که دوسم داره ....
*************
دو روز میشه که شاهرخ رو ندیدم . دلشوره تا بیخ گلوم بالا اومده .... حالی که دارم رو نمی فهمم . پُرَم از دلتنگی ... دلتنگ اخم و لبخند کم عمق و داد و بیدادای همیشگی شاهرخ ...
ماگ سفید رنگم رو دستم گرفته و به آشپزخونه میرم . مهتاب گرفته تر از من پشت میز ناهار خوری اشپزخونه نشسته و سمیه طبق معمول از امید به زندگی براش حرف میزنه . منم رو به روی مهتاب میشینم که سمیه به سمت هر دوی ما برمی گرده .
ـ وا ، بس کنین غمبرک گرفتن رو ...
بغض نگاه مهتاب دلم رو آب میکنه . عزاداری برای یاسین و کشته شدنش برای منم دردیه روی همه ی دردایی که میکشم .
با خودم فکر می کنم تو آینده ی نزدیک منم کسی میشم شبیه مهتاب که از دوری شاهرخ تا مرز مرگ میرم . با این تفاوت که مهتاب میدونه یاسین نیست و از تب نبودنش میسوزه و من میدونم شاهرخ هست و از تب نخواستنش دق می کنم !!! زمین تا آسمون بین این نخواستن و نبودن فرقه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part431

🔥 پارت 430
#Part430

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

رو تا ساعد بالا زده... من زنه این مرده رو به رویی ام که از خوشتیپی و جذابیت مرز نداره و من با این ظاهرم چقدر بچه به نظر میام ... چیزی نمیگم و فقط نگاش می کنم ... از بالا تا پایین اسکنم می کنه ... حتی لبه ی پتویی که دستمه و مابقیش روی پارکت ها مونده ... می فهمه داغونم ... با صدای بغضی که گریه و اشک توش موج می زنه می گم : قهرما ... ولی حالم بده ... قهرم ... ولی ... ولی امشب رام بده ...
تند جلو میاد و بغلم میگیره ... تنگ بغلم می کنه ... دوست دارم همین جا خفه شم . شاهرخ اجازه ی بیرون اومدن از بغلش رو نمیده و دست زیر زانوم میذاره و بلندم میکنه .. منو روی تختش می ذاره و من مچاله میشم ... اشکام از شقیقه م پایین می ریزه که با سر انگشت موهای ریخته شده توی صورتم رو کنار می زنه و می گه : قهر نباش ...
دستوری نیست ... ملایم تر از همیشه س .. هق هق می کنم که بی صبر کنارم دراز می کشه و بازوم رو می گیره ... منو میکشه سمته خودش و به نظرم بازوش می تونه حجمه عظیمی از دل شکستگیم رو درمون کنه ... بلند گریه می کنم و شاهرخ همه ی مدت موهام رو نوازش می کنه و روی سرم بوسه های ریز می زنه ... لعنتی منو نمی خواد ولی داره خمارم میکنه به بودنش ... من این اعتیاد رو تا سر حد مرگ دوست دارم ...
آروم میشم و حالا فقط هق هقای ریزم مونده که میگه : من نمی خواستم بشکنی ...
ـ نرو .. باش ؟
بچه میشم ... حالا که شاهرخ هست تا ناز بخره منم بچه میشم که پیشونیم رو می بوسه و باز سرم رو روی سینه ش می ذاره و می گه : باید خوشبخت بشی و خوب زندگی کنی ...
کنار میکشم و سرجام می شینم . شاهرخم سرجاش می شینه که زار میزنم : نمی خوام خوش بخت باشم ... به خدا شاهرخ من فقط تو رو می خوام ...
خیره خیره نگام میکنه ... شاهرخ از اول گفته بود نباید اینطوری بشه ... اما شده بود . وقتی نگاهه دلگیرش رو میبینم . بی رمق کج سرم رو روی پاهاش می ذارم ... می خوام حسش کنم ... انگار می ترسم که بره ... می ترسم خواب منو ببره و شاهرخم بذاره بره ... انگار افهمیده دردم رو که چیزی نمیگه و با دستاش موهام رو نوازش می کنه ... دلگیرم ازش ... دلخورم .. قهرم ... اما نمیشه نبینمش ، نمیشه حسش نکنم ...
از صدای مکالمه بیدار میشم .. هنوز اتاقه شاهرخم و میبینمش که وسط اتاق ایستاده و با دیدنم تلفن رو قطع میکنه و داخل جیب شلوارش میندازه . به سمت تخت برمیگرده و منو میبینه که بهش زل زدم . به سمتم میاد و من اونقدر از دست خودم دلخورم که روم رو بر میگردونم . وسط راه می ایسته . انتظار اینطور برخورد کردن رو نداره وقتی که همیشه از بودنم مطمئن بوده ...
مستقیم و عصبی ، با عجله به سمت در میروه و در رو به هم میکوبه . از ترس این در کوبیدن یهویی کمی از جا می پرم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part430

🔥 پارت 429
#Part429

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

می دونی بدبخت کیه ؟؟؟ ... بدبخت منه بیشعورم که هنوز تو رو دوست دارم و الان از دست خودم عصبانی ام که ناراحتت کردم که چرا می خوام برای بودنم توی زندگیت مجبورت کنم ؟ ... این اگه بدبخت بودن نیست پس چیه ؟...
آروم میگه : یاسی ...
گوش نمیدم و از اتاق بیرون میرم . در اتاق رو به رویی که بعد از عقد محل استراحت من اونجا بود رو باز میکنم و داخل میرم . به دیوار کنار در تکیه میدم . سُر می خورم و روی پاهام نشسته و مچاله میشم . پیشونیم رو روی زانوهام میذارم و گریه رو از سَر می گیرم ... تصور نبودن شاهرخ اذیتم میکنه ...
خسته م چشام گرمه خواب میشه ... خواب که نه ، بیهوش می شم و حدس می زنم بابت مسکن های ریز و درشتی باشه که سمیه وقتی اتاقه مهتاب بودم برام آورده بود . خواب می رم و یاسین جلومه ... روبه رومه ... دست دراز می کنه ... می رم سمتش ... دوس دارم دستشو بگیرم و تا ابد با هم باشیم .. نه اون کسی رو داره و نه من ... چقدر بیچاره بودیم .. می خوام لبخند بزنم اما اشک میاد از چشمام ... لعنتیا همیشه وقت نشناسی می کنن ... یه قدم که جلو می رم حس می کنم گردنش خط افتاده ... خون میاد ... خون نمیاد ، می پاشه مثه همون مردکه مزخرفه خونه ی همایون .. تو خواب همه چی یادم میاد ... تب میکنم ، یخ می کنم ، میمیرم انگار ... یکی دست رو شونه هام میذاره . برمیگردم . شاهرخه ... از چشماش خون میاد ... جیغ میکشم ... می پرم از خواب که نه ، کابوسه مسخره ای که نفسم رو تنگ کرده و سر و وصورتم پره عرق ...
نمیدونم چقدر میگذره که به خودم میام ... ترسیدم ... خودم را روی تخت اتاق می بینم و این کار کسی به جز شاهرخ نمیتونه باشه ....
اتاق تاریکه ، می ترسم .. صدای نفس نفس زدنم اتاق رو پر می کنه . اونقدر می ترسم که حتی گلدونه گوشه ی اتاق به نظرم همایونه و اومده منو ببره ... از جا بلند می شم ... لباسای شاهرخ تنم زار می زنه ... موهام شلخته دورم ریخته و من فقط لبه ی پتویی که یقینا شاهرخ روم انداخته رو می گیرم و با ترس از اتاق بیرون می رم ... رو به روی اتاق شاهرخ می ایستم ... صداش رو از اتاق میشنوم ...
ـ چند روز جلو افتاده ؟ ... دو روز ؟ ... پای پلیس وسطه ؟؟ ... با آتریاد هماهنگ کن .... اسمش آتریاده .... همه چیز رو برای فردا اماده میکنم ... شب ، ساعتش رو اطلاع می دم ...
بغض کرده با چشمای اشکی کف دستم رو به در می ذارم و آروم ضربه می زنم ... خیلی طول نمیکشه که در باز می شه ... یه شلوار کتونه قهوه ایه اسپرت با پیراهنه سفید تنشه ... دوتا دکمه ی بالاییش بازه و آستیناش

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part429

🔥 پارت 428
#Part428

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

دهنم باز مونده ... نگاش میکنم . خونسرد حرف میزنه . کاملا جدیه . ترس بَرَم میداره . چونه م می لرزه از شدت بغضی که با هرکلمه ای که از دهن شاهرخ خارج میشه بزرگتر میشه .
ـ تـ ... تو چی می گی ؟
ـ میگم تموم می شه ... جدا می شی ... راحت می شی ... زندگی می کنی و خوشبخت می شی ...
ـ فکر می کنی اگه بری چیزی هم برای خوشبخت شدن وجود داره ؟
ـ فکر می کنم می تونی با یه آدمه دیگه ... یه ... یه مدل مَرد که با من فرق داره هم خوشبخت بشی ...
اخم میکنه و این جمله ها رو میگه . می فهمم که سخت این جمله های مسخره رو بیان میکنه . می فهمم که از گفتن این حرفا و حرف زدن راجع به مرد دیگه ای توی زندگی من ناراحت و ناراضیه ، اما به هر حال حرفش رو می زنه . همه ی اینا رو می فهمم و نمی فهمم پشت این حرفا چه حرف های نا گفته ای هست .. کلافه دستش رو پشت گردنش می کشه : برو بیرون باید استراحت کنم ...
ـ شاهرخ ...
صداش رو بالا میبره : شاهرخ مُرد لامصب ... اومدی همه چیز زندگیم رو به هم ریختی و حالا دیگه چی می خوای ؟
ـ می خوام توی این به هم ریختگی باشم و بمونم ...
ـ جایی برای تو نیست احمق ، تو می تونی خوشبخت باشی .. نمی فهمی ؟
برای اولین بار من فریاد می زنم : نه ... نمی خوام ... نمی خوام بدون تو خوشبخت باشم لعنتی ... تو نمی فهمی ؟ نمی خوای بفهمی ؟
دستش رو بلند میکنه برای کوبیدن روی همون گونه ای که هنوز وَرَم داشتنش اجازه ی چشم باز کردن به من نداده و دستش رو بین زمین و آسمون مشت میکنه و عربده میکشه : سره من داد نزن ...
دست خودم نیست و درحالی که اشکام درشت تر روی صورتم راه میگیره بلند تر داد می زنم : منو بزن ... منتظره چی هستی ؟
جلو میادد و بازوهام رو بین انگشتای دستش میگیره و منو نزدیک خودش میکشه . سرم رو روی سینه ش تکیه میده که دستم رو تخت سینه ش میگیرم و هل میدم تا به عقب بره . یه سانتم جا به جا نمیشه در عوض دستاش دور بازوهام شل میشه که چند قدمی ازش فاصله می گیرم ... اشکام میباره و هق می زنم . جیغ می کشم :

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part428

🔥 پارت 427
#Part427

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

ـ من تو عمرم هیچوقت دروغ نگفتم ، حتی اگه دلی بشکنه ...
دستام رو روی سینه ش میذارم و دیگه هیچ فاصله ای بینمون نیست ...
ـ بگو دور و برم چه خبره ؟ ... چرا تو رو نمی فهمم ؟ ... کی هستی ؟
با سر انگشتش تیکه ای از موهام رو که جلوی چشمم افتاده کنار میزنه : سخته شوهرت یه ایتالیایی باشه ؟ یا از علاقه ت کم می کنه ؟
ـ هنوزم جونمو می دم برات ...
ـ مگه من نمی دم ؟
ـ من گفتم تو جون نمی دی برام ؟
ـ پس دردت چیه ؟
ـ تحملم می کنی ... از اولم اومدنم اینجا بی مورد بود چون اگه لب تَر می کردی پیمان رو کت بسته برات می آوردن ... بی مورد بود چون انقد دُم کلفت بودی که می تونستی مشتری پسند تر از من پیدا کنی ... می تونستی صد نفر شکله پیام پیدا کنی و ازش سو استفاده کنی ... چه خبره اینجا ؟
ـ تموم می شه ، کمتر از یه هفته ی دیگه ... از دست همه راحت می شی از جمله ... من !
حس خوبی به جمله ای که میگه ندارم . قدمی ازش فاصله میگیرم . اخم میکنم : توانم نمی کشه برای این شوخیه مزخرف ، ادامه نده ...
ـ گفته بودم ما به درد هم نمی خوریم ...
دوست ندارم بشنوم . اخم می کنم . میخوام جلوی اشکام رو بگیرم . میخوام به روی خودم نیارم که تا ابدم نمی تونم تو دل شاهرخ جا باز کنم .
ـ بعد از معامله که آخر هفته س برای همیشه می رم ...
ـ شاهرخ ...
ـ قرارمون از اول همین بود . کاوه همایون رو با پیمان رو کشت . منم اخر هفته به چیزی که می خوام می رسم . همه چیز تموم می شه . توام آزادی با خانواده ت . هتل می شه غرامته ازدواجت ، می تونی تا ابد بمونی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part427

🔥 پارت 426
#Part426

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

جلو میرم و یه قدمی مقابلش می ایستم . به چشماش خیره میشم : آخرین بار منو دزدید . بعد فرار کرد و خودم شنیدم که آدمای تو گرفته بودنش ... سر از پلیس درمیاره و یاسین به گلوله می بندتش ... اینا اتفاقیه ؟ آره ؟
ـ خوش ندارم سوال کنی و جواب پس بدم ...
ـ خیله خب ، باشه ... یه جور دیگه می پرسم . اینا می تونه اتفاقی باشه ؟
ـ تو زندگیه تو هیچی اتفاقی نیست !!!!
ـ دارم می ترسم ازت ...
ـ گلوله که بین ابروت گرفتم نترسیدی و عاشق شدی ...
ـ تو کی هستی ؟
فقط نگام میکنه که فکرم رو به زبونم میارم : پلیسی ؟!؟!؟!
لبخندش عمق میگیره و جواب میده : کودن !
این یعنی نیست ؟ گیج میشم . همونطور نگام میخکوب چشماش میمونه . که باز میگه : هم کودنی هم خنگ ، شنیده بودم دخترای خنگ با مزه ن ...
اعتراض آمیز میگم : شاهرخ !
اخم میکنه : زهره مار ... کم چرت و پرت بگو ...
ـ پس تو کی هستی ؟ ...
ـ شاهرخم ...
ـ نیستی ...
کمی سکوت میکنه و باز ادامه میده : دنیِلم !!!
ـ دَنیل ؟!؟!
جوابی نمیده که میگم : دستم ننداز ...
ـ دَنیله 39 ساله از ایتالیا ...
این جمله رو با لبخند میگه . دهنم باز میمونه . امکان نداره شاهرخ 39 ساله باشه . مبهوت موندم و انتظار دارم که حرف بزنه . اما فقط با چشمایی که میخنده نگام میکنه . این طرز معرفی کردن بیشتر شبیه برنامه کودکیه که عمو پورنگ از بچه های مهمونش میپرسه !!!
ـ دروغ می گی ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part426

🔥 پارت 425
#Part425

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

ـ پیمان ... چی شد ؟
ـ اون باری که دزدیده بودنت و لبه مرز شاهرخ میاد دنبالت . پیمان رو پلیسا می گیرن اونم در حالی که داره با کاوه درباره ی جای قاچاق حرف می زنه ... در حال انتقال به زندان یاسین و افرادش جلو ماشین پلیس رو می گیرن و به رگبار می بندنش تا شهادت نده ...
مهتاب حرف میزنه و من یاد گفته ی شاهرخ میفتم ... داخل ماشین با چشمای نیمه باز شنیده بودم که با تلفن حرف می زد که پیمان رو رها نکنن و این یعنی پیمان رو شاهرخ گرفته بود ... چطور سر از پلیس درآورده بود ؟! گیج میشم ... چرا خبرای شوکه کننده تموم نمیشن ؟ مهتاب نامزد برادر من بوده و من و مهتاب چقدر بابت از دست دادن یاسین گناه داشتیم ...
اشکام رو پاک می کنم و به زحمت از جا بلند میشم و دستای مهتاب رو باز می کنم . ناخودآگاه خم میشم و سرش رو روی سینه م میذارم .
هق هق هردومون اتاق رو پر میکنه . دلم میسوزه برای این همه بدبخت بودن خودم و برادرم ...
****************
هوا تقریبا تاریک شده که در باز میشه . شاهرخ با دیدن من که کنار تختی نشسته م که مهتاب روی اون خواب رفته دهن باز میکنه برای حرف زدن که انگشت اشاره م رو جلوی بینیم میگیرم : تو رو خدا ساکت ، تازه خوابیده بعده اون همه بی قراری ...
از جا بلند میشم و لنگون لنگون بیرون میرم . دست شاهرخ رو هم میگیرم . چیزی نمیگه و دنبالم راه میاد . می دونم عصبانیه و فقط مراعات حالم رو میکنه . به اتاق میریم و در رو می بندم . اخم میکنه و میگه :
ـ دقت کردی که خیلی روی اعصابم رژه می ری و من خیلی کنترل می کنم که اون روی سگم بالا نیاد ؟
ـ تو پیمان رو نکشتی ...
به چهره م خیره میشه . داره فکر میکنه و میدونم داره ذهنش رو جمع و جور میکنه .
ـ منو کاوه نداره ، کسی که باید به درک واصل می شد ... شد ! تو حرصه چی رو می زنی ؟
.ـ اخرین بار آدمای تو اونو گرفته بودن ....
ابرویی بالا میندازه : آدمای من ؟
ـ خودم توی ماشین شنیدم .
لبخند کجی میزنه : حس می کنم کارآگاه بازیت گل کرده ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part425

🔥 پارت 424
#Part424

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

من شیش ساله که به عنوان جاسوس همایون اینجام ... ( پوزخند میزنه ) تمام این 6 سال شاهرخ خبر داشت ... تازه دو روز پیش فهمیدم ..
ـ اونروز که بردنم ...
ـ یاسین گفت بکشونمت بیرون ... اخه شاهرخ بازی می داد و می گفت باید مستقیما با خود خریدار روسی حرف بزنه ... می گفت نمی خواد همایون واسطه بشه . می خواستن با دزدیدن تو کار رو راحت کنن و شاهرخ در عوض معامله رو با همایون قبول کنه ، اون موشه ترسو خانواده ش رو یک هفته قبل از ترس شاهرخ فرستاده بود نیویورک ...
ـ یاسین از کجا فهمید ؟
ـ خودت گفته بودی بهش پیمان حتی به مادر خودش رحم نمی کنه ... یاسین مشکوک می شه . فکرش رو نمی کنه که تو خواهرش باشی و فقط مشکوک میشه بابت دروغی که پیمان گفته ، اینکه چرا باید دروغ بگه و چرا اسمه تو باید یاس باشه !؟ راهی پیدا نمی کنه جز این که بره پیشه مادرت ... یعنی خاله ت ...
ـ می ره پیشه عزیز ؟ ...
ـ عزیز چیزی بهش نمی گه ... اما یاسین دلیل تو هتل زندگی کردنتون رو نمی فهمه و براش سوال می شه ، پیام رو توی لابی هتل می بینه و ازش می پرسه ، اینطوری می گه بهش که از طرف تو اومده و تو گفتی که توی خونه چیزی رو جا گذاشتی .... گفتی اونو فرستادی تا برات ببره .... پیام به گوشی تو زنگ می زنه ... توام پیامک دادی که با اون آقا برو و خونه رو نشونش بده ...
ـ من ؟!؟!؟
ـ تو نه ، من ... داشتی تلویزیون می دیدی . حواست نبود و گوشیت رو برداشتم . پیام اول زنگ زد . رد دادم و با خطت پیام دادم ، نوشتم ( الان کار دارم نمی تونم حرف بزنم ، فقط با اون آقا برو خونه و هرچی خواست رو بهش بده .. ) اونا هم رفتن ... این در حالی بود که یاسین فکر می کرد که شاید بسته کوروکودیل رو اونجا مخفی کرده باشن یا همچین چیزی ... از طرفی دستور دزدیده شدن تو رو داده بود . من هیچ خریدی نداشتم و اگر خودت نمی خواستی بیای ، قطعا کاری می کردم که همراهم بیرون بیای ... همین ! اون لحظه هم رفته بود و خونه رو دیده بود ... دیده بود خونه ی پدری خودش و خودته ... تا سال پیش چند ماه یه بار می رفت و بعدش دیگه نرفت ، وقتی سرش بابت این کشمکش ها گرم بود .
سرم گیج میره از شنیدن این همه خبرای جدید ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part424

🔥 پارت 423
#Part423

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

همایون هم یاسین رو می بره و بدهی که بهادر داشته رو صفر می کنه، آخه بهادر معتاد بوده و مواد های زیادی از همایون برده ، اونم بی حساب کتاب .... از طرفی بعد 6 ماه که سرپا می شه می گن تو و مادرت مردین . اما یاسین گوش نمی کنه و همه جا رو دنبالتون می گرده .. حتی خونه ای که توش بودین ... حتی خونه ی پدر بزرگتون ... آقا جونت سکته کرده بود . دیگه پیداتون نکرد و زیر دست همون همایونه بی شرف بزرگ شد . من خدمتکار اونجا بودم . یعنی مامانم خدمتکار بود و منم اونجا زندگی می کردم . بابت جراحی قلب بابام پول گرفته بودیم از همایون . بابام زیر تیغ جراحی از دنیا رفت و ما هم در عوض نظافت ویلای همایون رو انجام می دادیم و منو یاسین با هم بزرگ شدیم . جونم به جونش بند بود . هرچی بیشتر می گذشت ترسناک تر می شد و خلاف کار تر . اما خب من هنوز دوسش داشتم . تا اینکه گفتن یه خورده پا تو باره شاهرخ توی مرز دست برده ، هرچند موفق نشده بود اما خب ... خب خیلی هنر می خواست با شاهرخ در افتادن . همایون یاسین رو فرستاد دنبالش . آوردنش ... پیمان کله ش باد داشت ، حریص بود ... خیلی حریص .... گفت که پسر خونده ی یه خانومیه که دو تا بچه داره ... یاسین از محله پرسیده بود . گفته بودن آره ، یکی از بچه های زینت خانوم بچه ی واقعیش نیست و مردیه براش خودش ! گفتیم پیمان راست می گه و شد دست راسته یاسین یا همون کاوه ی معروف ... همایون به خاطر پسر مُرده ش اسم یاسین رو گذاشته بود کاوه .... از همون موقع که بهادر اونو بهش تحویل داده بود ... یه مدت بعد فهمیدیم کوروکودیل داره پخش میشه .. یه مواد صنعتی خارجی که طی زمان زیاد بدن رو پلاسیده میکنه و پودر میکنه ... موادی که تهش جز مرگ نیست ... پخشش نمی تونست کار خورده پا باشه . گشتیم تا ساقی رو پیدا کنیم . ساقی تو بودی یاس ، خودت کوله رو داده بودی به پیمان تا پخش کنه و پولش رو بده به تو ! پیمان از روی نفهمی کوله رو داد به یاسین و یاسین خیلی نمایشی بهش پول داد ، آخه پیمان نمی گفت اونو از کی گرفته و در عوض یاسین تعقیبش کرد تا به تو رسید و تو رو تعقیب کرد تا به شاهرخ رسید !
خواهر ناتنی پیمان ... پیمان دوستت داشت ، یعنی اینطوری می گفت .. از طرفی با تعقیب تو فهمیدیم کار پخش دسته شاهرخه و همایون احتیاج به یه ساپورت مالی داشت ... آخرین بارش رو پلیس مصادره کرده بود و رابط روس نمی تونست باز بهش اطمینان کنه و برای محکم کردنه دوباره خودش به یه تغییر بزرگ نیاز داشت و چی بهتر از کوروکودیل که روس اصلش رو خیلی گرون می داد و می شد که از ایران براشون برد ! سعی کرد به شاهرخ نزدیک بشه ... شاهرخ پا نمی داد ... بقیه ش رو که خودت می دونی ...
ـ تو ... تو اینجا ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part423

🔥 پارت 422
#Part422

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

اونا می ایستیم و من متعجب به شاهرخ نگاه میکنم . در رو باز میکنه و وقتی نگام رو به رو به رو هل میدم با دیدن کسی که روی صندلی طناب پیچ شده و دهنش رو بسته ن خشکم میزنه ...
ـ مینو ؟!؟!؟!
چشمش کبود شده و گوشه ی لبش رده باریکی از خون ریخته ... چشمای سرخ شده ش از اشکای مداوم ریخته شده ش خبر میده .
با عجله جلو میرم و پارچه رو از روی دهنش کنار میزنم : چی شده ؟ ... چرا ... چرا اینطوری شده شاهرخ ؟ ... حالت خوبه مینو ؟
ـ از خوده بی وجودش بپرس چرا اینطوری شده ؟
قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکه میکنه و با عجز میپرسه : یاسین زنده س ؟
ته دلم خالی میشه . جلوی پاهاش روی زمین میشینم که شاهرخ با عجله خودش رو کنار من میرسونه و رو به مینو عربده میکشه : ببند اون دهنت رو کثافت ... ببند تا نبستمش ...
مینو انگار چیزی برای از دست دادن نداره که رو به شاهرخ میگه : التماست می کنم بگو یاسین زنده س ...
مثل من التماس میکنه ... میدونه زنده بودن یاسین ممکن نیست و بازم دلش رو خوش کرده تا کسی از زنده بودن یاسین خبر بده ... اشکای منم میباره که شاهرخ همونقدر عصبی کنارم روی پاهاش میشینه و می غرده : پاشو تا لهت نکردم . نگفتم همچین نکنی می برمت ؟
نگاش میکنم . با همه ی ناتوانی و حاله بدم میگم : اذیتم نکن شاهرخ ... تو رو خدا ...
از جا بلند میشه وکلافه از اتاق بیرون میره . به مینو نگاه می کنم : مهتاب تویی ؟
لبخند تلخی میزنه : جغجغه ی معروف تویی !
ـ گفت همه چیز رو از تو بپرسم ...
بغض کرده میگه : دیدی همه ی وجودم رو ؟ جونش به جونت بسته بود . زنده بودی براش انگار ... ولی واقعا زنده بودی ...
سرم تیر کشید و دستم رو روی سرم گذاشتم و با بغض التماس کردم : تو رو خدا بگو برام ....
آماده نیست . اما خودش رو آماده میکنه . می دونه که تا مرگ فاصله ای ندارم و این همه بغضو اشکم برای یاسینه !
ـ یاسین تصادف می کنه با بهادر ... بهادر پول درمانش رو نداره و امانت می ذاره پیش همایون ..

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part422

🔥 پارت 421
#Part421

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

ـ من از همایون بدم میاد ...
ـ به درک رفت که اگه نمی رفت خودم می فرستادمش !
ـ نمی شه ... نمیشه برای اخرین بار ببینمش ؟
ـ گریه نکن ....
ـ مهتاب ... آره ...
سر بلند میکنم و با چشمای نم زده و خیسم نگاش میکنم ... میگم : مهتاب ، یکی به اسم مهتاب ... می شناسیش نه ؟!
انگار به من ثابت شده بود که شاهرخ از همه چیز خبر داره و واقعا خبر داره که سری به نشونه ی مثبت تکون میده که متعجب میگم : می دونی ؟!؟!
ـ فکره دیدنش را از سرت بیرون کن ...
دهنم باز میموند . مهتاب میتونه خیلی از سوالای بی جوابم رو جواب بده و هولزده میگم : تو رو خدا شاهرخ ... بذار ببینمش ، اصلا کیه ؟
ـ گذاشتمش به حسابش برسم . حسابه اون با منه ...
ـ شاهرخ تو رو به هرکی می پرستی بذار ببینمش ...
عصبی از جا بلند میشه و کنار تخت می ایسته : که خودت رو بکشی ؟
هول هولکی با پشت دستام روی گونه هام می کشم و میگم : نه به خدا ... کشتنه چی دارم ؟ فقط باید بدونم خیلی چیزا رو ...
ابرویی بالا میندازه : حالا دیگه چه فرقی می کند ؟
ـ حالا دیگه یاسین به خاطر من مُرده ...
پوفی میکشه و جلو میاد . بازوم رو میگیره و کمک میکنه سرپا شم . لنگ میزنم . میدونم که ظاهر وحشتناکی دارم . در رو باز میکنه و کنار می ایسته تا اول من بیرون برم . قدم اول رو برمیدارم که مانع میشه و میگه : گریه کنی ، ناله کنی و به خودت فشار بیاری ... من می دونم و تو ... خب ؟
تند سری تکون میدم که هر دو بیرون میریم و من تعجبم از اینه که چرا نمیگه لباس بیرون تنم کنم . از پله ها پایین رفته و از راهروی باریکی که دفعه ی قبل به اتاق سمیه و مینو ختم میشد میگذریم . رو به روی اتاق

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part421

🔥 پارت 420
#Part420

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

جوابی نمیده . دلم بهونه میگیره . می دونم یاسین رو نباید بخوام ، ولی میخوام . میدونم برگشتنش و زنده موندنش از اون اتاق نفرین شده احتماله یه درصد از هزار درصد میشه اما دلم زبون نفهم شده و به بازوی شاهرخ چنگ میزنم و التماس میکنم : تو رو خدا بیارش ....
مچ دستمو میگیره : بسه یاسی ...
ـ زنده نیست مگه ؟
ـ دو روزه خوابی ...
ـ خوابم ؟ .... مُردم و باز زنده شدم !
ـ همایون کوبید صورتت رو ؟
ـ تا پای مرگ رفتم . کاش همه ش تو صورت کوبیدن بود ...
رنگش رو به کبودی میره . می فهمم سوالی رو که تا نوک زبونش اومده ولی به زبون نمیاره و میگم : یاسین اگه نبود ، قبل از هر اتفاقی خودم رو می کشتم ... یا نمی ذاشتم نگاهت به نگاهم بیفته !
نفسش رو با صدا بیرون میده . هنوزم عصبانیه ، ولی ساکت مونده . که میگم : زنده س ، مگه نه ؟! تو رو خدا بگو زنده س ... التماست می کنم شاهرخ ...
دستش رو پشت گردنم میذاره و باز سرم رو به سینه ش تکیه میده : نمیشه جنگید ، فقط خودت رو به خریت بزنی ...
ـ روحه بابام رو قسم خورد که خبر نداره ازم ...
ـ راست گفت ...
ـ کمک خواست از تو برای نجاتم ....
ـ التماس کرد ...
ـ دعواش کردی ؟
ـ اگه پیشم بود تیکه تیکه ش می کردم ! ... خودش برده بود تو رو به جهنم !
ـ دیگه نمی بینمش ؟
ـ تموم شد . بسه !
انگار شاهرخم دلش نمیاد از مرگ حرف بزنه و من با گریه میگم : تو می تونستی نجاتش بدی ...
ـ نخواست ، خجالت می کشید ازت ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part420

🔥 پارت 419
#Part419

📒 رمان " تب دلهره " 💞💋

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️🦋❄️

واقعا تموم شده بود ... یاسینم تموم شده بود ! انگار گوش بدنم شنوا نیست و بدتر لرز میگیرم و حس میکنم از یه ساختمون ده طبقه سقوط کردم و با مغز روی آسفالت خوردم ... چقدر درد داشتم ، دستم ، گونه م ، قلبم ، دلم ...
ماشین ترمز میکنه و شاهرخ روی دستاش بلندم میکنه . پیاده میشیم . سمیه با گریه روی پله ها ایستاده ... نگرانه ... شاهرخ از پله ها بالا میره و من حس می کنم جای بوسه ی یاسین روی پیشونی و دستم بیشتر از هرجای دیگه درد میکنه و ارتباط مستقیم با قلبم داره انگارکه تیر میکشه و نفسم به شماره میفته .
وارد سالن میشیم و از راه پله ها بالا میریم و میدونم مقصد اتاق شاهرخه . به اتاقش که میرسیم با آرنج روی دستگیره میزنه و پایین میکشه .... در باز میشه . داخل میریم و منو روی تخت میذاره . بالش رو زیر سرم مرتب میکنه . کنارم میشینه . دست زخم شده م رو بین دستاش میگیره و کف دستش رو روی زخمم فشار میده تا خونش بند بیاد . چشماش سرخه و نگام نمیکنه .
چرا قلبم درد میکنه ؟ چشمام سنگین میشه . انگار حالا که مطمئن شدم از امنیت داشتنم . خواب میرم یا بیهوش میشم رو نمیدونم ولی آروم می گیرم ...
سرم به شدت درد میکنه و گونه م هنوز بی حسه . دستم میسوزه و من انگار لِه شدم که تا این حد خسته و کوفته موندم . چشم باز می کنم اماچشم راستم باز نمیشه و می ترسم . دستم رو بلند میکنم و روی چشمم میذارم . باند پیچی نشده و فقط به شدت ورَم کرده ...
ـ دست نزن میکروب می گیره ...
سرم رو به راست میچرخونم که شاهرخ رو می بینم . پا روی پا انداخته و نگام میکنه . هنوز چشماش سرخه و عصبی بودنش پیداس .
از جا بلند میشم و روی تخت میشینم . پیراهن سفید رنگ مردونه ی گشادی که به تنم زار میزنه رو پوشیدم با شلوار ورزشی سفیدی که پاچه هاش کمی تا بالای ساق پام تا خورده ... لباس شاهرخه .
شاهرخ ـ اینطوری راحت تری !
خجالت زده میشم و دعا می کنم سمیه لباسام رو عوض کرده باشه که تک تک اتفاقای شب گذشته برام تداعی میشه و دلم فقط یاسین رو میخواد .
بغض می کنم که از جا بلند میشه و کج لبه ی تخت میشینه و میگه : درد داری ؟
ـ دلم ... دلم یاسین رو می خواد ...
ـ شاهرخ واسه دلت بسه ، بس نیست ؟
سر بلند میکنم و نگاش میکنم : میذاری بیاد ؟ ...یاسین رو می گم ، می خوام ببینمش ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

🎀📒 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part419
صفحه قبلی  8  9  10  11  12  13  14  15  16  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: