کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
92874
150880



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🐬 پارت 98
#Part98

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آب دهنم رو قورت دادم : من مسئوله عصبی بودن بقیه هم هستم ؟
ـ آخه یه مگه کوری ارزشه 5 تا بخیه و کبودی زیر چشم و پاره شدن لب و شکستنه بینی رو نداره ! مگه اینکه قضیه اصلا یه چیزه دیگه باشه ، مگه نه ؟
خودمو به کوچه ی علی چپ زدم و گفتم : من چه بدونم ؟ لاله کو ؟
خواستم بحث رو عوض کنم و موفق هم شدم که آیدا چهره ش رو لوچ کرد : دختره ی لوس من چه می دونم خبر مرگش ، چارتا اشک ریخت و رفت . غلط نکنم باز مثل کوآلا که به درخت می چسبه به کیهانه بدبخت چسبیده ! کیهان چی توی این دختره دیده آخه ؟
ـ به ما چه ؟
واقعا به ما چه ؟ یعنی به من چه ؟ پس چرا دلم می گیره و می خوام فرار کنم از هرچی که لاله رو به کیهان وصل می کنه ؟
دکتر از اتاقی که سپهر توی اون بود بیرون اومد و رو به آیدا گفت : تموم شد . می تونین ببرینش ...
من و آیدا از جا بلند شدیم .
آیدا ـ ممنونم آقای دکتر ....
دکتر ـ خواهش می کنم ..
دکتر رفت و آیدا به سمت اتاق قدم برداشت و وقتی بی حرکت بودن منو دید به سمتم برگشت : چرا ایستادی ؟ نمی خوای بیای ؟
ـ نه !
آیدا با چشمای ریز شده گفت : من که می دونم سپهر یه غلطی کرده که تو همچین می کنی ... به خاطر همین دونستنم هم هست که می گم کیهان خوب کرده ، آفرین ...
شاکی گفتم : آیدا ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part98

🐬 پارت 97
#Part97

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کیهان نگاش رو از من گرفت و دستاش رو داخل جیب های شلوارش فرو برد که گفتم : یعنی نگفتن این همه ساعت چرا دیر کردیم ؟
ـ گفتن ، لاله هم گفت ماشینه من خراب شده و سپهر با چند نفر دعواش شده . کارش الان تموم میشه . همه میریم . بدبخت زنداداشم خودشو کشت تا سپهر کوتاه اومد .
کیهان تشر زد : امین !
ـ جان دایی جونم ؟
کیهان محل نداد و امین به من نگاه کرد : تو چرا همیشه چشمات خیسه ؟ حالش خوبه دیگه ...خوشم نمیاد فکر کنم نگرانشیا ...
کیهان تیز نگاه کرد : خوشم نمیاد دور و بر این بپلکیا !
این ؟!؟! گرفته به سمت کیهان برگشتم . امین جا خورد .کیهان عمدا گفته بود این تا امین فکر اشتباه نکنه . تا فکر کنه کیهان از بابت بد بودنم از اون می خواد که اطراف من نپلکه ! امین لب پایینش رو گاز گرفت و نا محسوس به من اشاره کرد . اشاره کرد تا کیهان رو وادار به مراعات کنه و بیچاره نمی دونست ماجراها هست بین من و داییه زیاد از حد عصبانیش !
چیزی نگفتم و از کنار امین گذشته و به سمت ساختمان به راه افتادم . وارد سالن شدم و چشمم به آیدا افتاد که به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و چشم بسته بود . کنارش ایستادم و گفتم : حالت خوبه ؟
ـ از تو خوب تره حالم !
روی نیمکت کناره نیمکتش نشستم که تکیه ش رو از دیوار گرفت و به سمت من برگشت . مشکوک نگام می کرد که گفتم : چیه؟
ـ تو به کیهان گفتی سپهر چی گفته بهت ؟
ـ مگه به تو گفتم که به اون بگم ؟
ـ چرا همچین کرد ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part97

🐬 پارت 96
#Part96

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

چرا بغض کردی الان ؟ چی می خوای ؟ جاییت درد می کنه ؟
نگرانی بیداد می کرد لابه لای کلماتش و من نالیدم : قلبم ، قلبم خیلی درد می کنه ...خوب کردنشو بلدی ؟ آمینم نیستش .. آمینه من ...
ـ د آخه بگو من الان چه غلطی کنم برای تو ؟
ـ کیـ ..
هول زده بین جمله م پرید : جانه کیهان ؟! لب تر کن ....
دلش سوخته بود و ترحم می کرد یا هنوز عاشق بود و عاشقی می کرد ؟ بی انصاف شده بود . دلم رو می برد و بعد لاله انتخابش بود ! لاله خار شده بود و توی قلبم فرو می رفت . قلبم تیر می کشید با هر بار دیدنش کنار کیهان ! کیهان این همه بی انصاف نبود .
صدای زنگ تلفنش بلند شد . گوشی رو از جیبش درآورده و تماس رو وصل کرد . کنار گوشش گذاشت : الو .... خب ؟ ... تو الان اونجایی ؟ ... اوکی ، جفتشون باهمن ؟ .... از کِی ؟ ... خب .... اوکی فهمیدم . ریش و قیچی دستته ، چاکرم ... فعلا ...
گوشی رو داخل جیبش گذاشت و باز نگام کرد : بیا بریم . الان کار اون نکبت هم تموم میشه بقیه هم میان ...
ـ شما اینجایین ؟
هر دو به سمت صدا برگشتیم . امین بود .
امین ـ کل حیاط رو زیر و رو کردم تا پیداتون کنم ....
ـ چی شد ؟ حالش خوبه ؟
کیهان تیز نگام کرد . اهمیت ندادم و امین کاملا بی تفاوت توضیح داد : خوب زهر چشمی از برادر زنت گرفتی ، منم باید حالی از این آیدین بگیرم . بعدشم این لاله که بد باخته بهت ... بدبخت دو ساعت التماس می کرد تا سپهر به خانواده ش حرفی نزنه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part96

🐬 پارت 95
#Part95

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

دلم رفت . بی جنبه بودن هم خوب نبود . شوره این همه دوست داشتن رو درآورده بودم . دستم رو به سرم گرفتم و دوست نداشتم صدای کیهانه چند سال پیش توی سرم تکرار شه ...
(( ـ نریز این مرواریدا رو ... کی گفته بالا چشمت ابروعه ؟ بگو برم چشمش رو در بیارم ...
ـ مامان از بابا داره جدا میشه !
ـ خب این اشک ریختن داره ؟
ـ دلم گرفته فقط ...
ـ تو امر کن بگو چطوری بازش کنم ؟
خندیدم بین اشک های روون شدم و گفتم : دیوونه !
ـ ای من به فدای دله دیوانه پسندت ...
ـ مگه من گفتم پسندیدمت ؟
ـ همه چیز رو که نباید گفت ، گاهی باید خوند !
ـ هوم ؟؟
ـ کوفت ، صد دفعه گفتم نگو هوم ... منظورم این بود از چشمات می خونم دیگه !
ـ تو نبودی دق می کردم !
ـ هم بابات می شم هم مامانت هم اون آیدینه بزغاله ، خوبه ؟
ـ نگو داداشمو ...
ـ نداشتیما ، خبر نداری آقاتون حسوده ؟
ـ الهی دوره آقامون بگردم !
ـ دختره ی خل ! ))
گفت و گفت و گفت ... به خودم اومدم ، نه اشکی بود نه گریه ای و نه دلتنگی ! خیلی وقت بود کیهان عجین شده بود با من و از من به من نزدیک تر بود . »

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part95

🐬 پارت 94
#Part94

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

لرزش چونه م و روون شدن اشکام دست خودم نبود ، اصلا این همه بالا پایین شدن هیجانم و بغضی که توی حنجره م بود هم دست خودم نبود .
دخترک قدمی به سمت من برداشت و کفشش روی سرامیک لیز خورد . زمین افتاد و من اصلا نفهمیدم حال خودم رو ، نفهمیده بودم هول شدنم رو و با استرس پایین پریدنم رو و دقیقا روی به روی دختر روی زمین افتادنم . فقط فهمیدم که هول شدم ، اشک ریختم و بهت زده خیره بودم به بچه ای که مقابلم نشسته و کنجکاو وترسیده از حالت های من به من خیره بود . روی پاهام نشسته بودم و زل زده بودم به دخترک بیچاره ....
دختر بچه از حجم این همه غریبگی و این همه بد بودنه من لب پایینش رو لوچ کرده و با چشمای اشکی خیره ی من شده بود .
صدای کسی رو شنیدم : آنیسا مامان .... آنی ....
من نگام هنوز غرق بود . کی می فهمید چه غوغایی در من به پاست ؟ یا کی می فهمید که الان توی مقطعی از زندگی هستم که چیزی تا غرق شدن و نابودیم نمونده ؟ اصلا مگه کسی هم برام مونده بود ؟ چرا تنهایی توی وجودم خونه کرده و تا خرخره م بالا اومده و من نابودی مابقی روزهای عمرم رو می دیدم ؟
زن جلو اومد و بچه رو بغل گرفت . کسی بازوم رو گرفت و بلندم کرد . وادارم کرد تا بلند بشم و صدای کیهان رو از کنارم شنیدم : بهتره بیشتر مراقب بچه تون باشین !
زن سری تکون داد : من عذرخواهی می کنم ...
غمگین رفتنشون و دور شدنشون رو نگاه می کردم . کیهان حرفی نمی زد که با همون حاله بدم به سمتش برگشتم . خیره و دلواپس به صورتم زل زده بود . هنوزم نگران می شد ؟
قدمی جلو اومد و توی یه قدمیم ایستاد : گریه نکن !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part94

🐬 پارت 93
#Part93

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

بلند کردم و اخم کرد : خوش ندارم اشکاتو کسی ببینه !
با پشت دست چشمام رو پاک کرده و سر پا شدم که لاله مقابلم ایستاد و تخت سینه م کوبید : سپهر و فرزاد بس نبود می خوای کیهان رو هم پایبند خودت کنی ؟
کیهان ـ کافیه لاله ...
لاله شاکی و عاصی به سمت کیهان برگشت : چی رو کافیه ؟ از دست توام عصبی ام ...
کیهان اخم وحشتناکی کرد و جلو رفته .... یه قدمی لاله ایستاد : تو بیخود می کنی سر من داد می زنی ، بار اخرت باشه واسه من شاخ می شی که شاخت رو می شکونم . حواست هست چیکاره اون بی وجود کردم که الان رو تخت بیمارستانه ، مگه نه ..
لاله وارفته نگاش می کرد که باز کیهان به حرف اومد و این بار با صدای بلند تری داد زد : مفهومه ؟
لاله تکونی خورد و جواب داد : فـ ... فقط ...
کیهان ـ گفتم مفهومه ؟
لاله ناراضی و دلخور سری تکون داد و به زور لبخند زد : نمی خواستم عصبانیت کنم عزیزم ....
کیهان از موضع خودش دور نشد و گفت : خوشم از داداشت نمیاد . بگو دم پر من نپلکـ ...
ـ لازمه جلوی این حرف بزنیم ؟
با دست به من اشاره کرد و کیهان پنجه ش رو عصبی لا به لای موهاش کشید و من بی حرف به اونا پشت کرده و به سمت بوفه رفتم .
روی یکی از صندلی های خالی نشستم و خیره شدم به میز سفید رنگ ... به اینکه روزای خوب بالاخره کی می رسند ؟ به اینکه من گوشه ای از این تقدیر نشسته م و اجازه می دم هر اتفاقی بیفته . من فقط زیاد از حد از نفس افتادم .
تو همین افکار بودم که صدای جغ جغه ی کفش بچه ای توجهم رو جلب کرد . یه دختر بچه با موهای کوتاه شده و صورتی گرد ... بامزه بود .
هرکسی توی زندگی بعضی از روز هاش رو با لحظات زهر مانندی می گذرونه و من امروز عجیب تک تک لحظه هام زهر بود و مزه ی تلخی به کامم می داد . توپش رو هل داد که جلوی پای من ایستاد و با همون چشمای کنجکاوش خیره شده بود به منی که با عشق نگاش می کردم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part93

🐬 پارت 92
#Part92

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

اش حداقل کسی به جز لاله بود ، لاله ای که به خوبی می دونستم کسی مثل کیهان واقعا نمی تونه با اون کنار بیاد ! کنار اومدن به کنار و خوشبخت نشدن بحثی دیگه بود .
کیهان مقابلم ایستاده بود و کتش روی سرم بود . اجازه ی اشک ریختن به خودم دادم . اجازه دادم و هق زدم . گریه کردم . تمام مدت کیهان رو به روم ایستاده بود و من چقدر ضعیف بودم . کیهان دیوار شده بود برای حفظ غرور من و من چقدر بی پناه بودم !
خالی شدم ... تهی و پر از التهابه این سرمای فاصله ... کیهان و من نیم متر بینمون فاصله بود و یه دنیا احساس دوری می کردم .
چقدر گناه داشتم بابت این همه بیگانگی ! نمی دونم چقدر گذشت که آروم شدم ... که کیهان کنارم روی نیمکت نشست ، که نگام به دسته از خون قرمز شده ش افتاد و بند دلم پاره شد .
کتش رو کنار زده و بغلش انداختم . از جا بلند شدم و مقابلش زانو زدم . دستاش رو که روی زانوهاش گذاشته بود بین دستام گرفتم و پر اضطراب گفتم : دا ... داره خون میره ... بُریده ... دستت بریده ...
سر بلند کردم و نگاش کردم . دقیق نگام می کرد و پوزخند زد : نگرانه منی ؟
بدم می اومد از این نیش دار حرف زدن . من خودم تا نابودی فاصله ای نداشتم . دل شکسته تر از اون بودم که کیهان نمک روی زخم سر بازه دلم بذاره و نالیدم : تو تنهام گذاشتی ...
نیم تنه ش رو جلو کشید و صورتش تو فاصله ی یک وجبی صورتم توقف کرد و خیره به چشمام لب زد : غلطه اضافه کردم . خودت رو بدبخت کردی ... من چرا خودمو بدبخت نکنم ؟
ـ نکن این کارو کیهان ... محضه رضای خـ ...
ـ هیسسس .... توام بدبختی منو ببین ! جفتمون باهم ، خب ؟
نالیدم : کیهان تو روخدا نکن این کارو ...
لبخند کجی زد : نمی بخشمت بابته ظلمی که در حقه خودت کردی واسه خاطره من ...
پیشونیم رو روی زانوهاش گذاشتم و مثله ابر بهار اشک ریختم . کیهان لیاقت خوشبختی رو داشت . زیر لب زمزمه کردم : چرا رفتی لعنتی ؟
ـ نامزدم داره میاد . بهتره پاشی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part92

🐬 پارت 91
#Part91

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

هانی که عربده کشیده بود بی شک چهار ستون ماشین رو لرزونده بود . سکوت کرده بودم . نمی دونم چند دقیقه گذشت که روبه روی بیمارستان نگه داشتن و ماهم به تبعیت از اونا نگه داشتیم . پیاده شدم . به صدا زدنای کیهان اهمیت ندادم .
من حتی روم نمی شد که توی چشماش نگاه کنم . به دنبال اونا وارد سالن شدیم که سپهر رو روی تخت گذاشته و به اتاقی بردن . لاله مقابل کیهان ایستاد : چرا زدیش ؟ ها ؟ اگه بمیره چی ؟
کیهان بی حرکت فقط ایستاده بود که امین کنار لاله رسید : لاله کسی با شکستن بینی نمی میره ...
لاله به سمت امین برگشت : اگه شکایت کنه چی ؟ به مامان اینام چی بگم ؟
آیدا ـ لازم نیست کسی بدونه ...
لاله ـ فکر کن یک درصد که سپهر بهشون نگه ...
امین ـ پس تو اینجا چیکاره ای ؟
کیهان و من تنها آدمایی بودیم که در سکوت به این بحث گوش می کردیم . امین و آیدا تلاش می کردن لاله رو راضی کنن تا سپهر رو آروم کنه و مانع شکایت کردن اون بشه و تو این بین کیهان هیچ حرفی نمی زد .
بی صدا از اونا رو برگردوندم و وارد حیاط بیمارستان شدم . روی تک نیمکت خالی اونجا نشستم . باد ملایمی می اومد و من دلم گریه می خواست . اشک ریختن تنها کاری بود که انگار از اون خسته نمی شدم . دوست نداشتم توجه جلب کنم و من نمی فهمیدم این همه غرور بیخود بعد از این همه له شدن و نابود شدن از چی بود ؟ چند دقیقه ای گذشت که کیهان جلوم ایستاد . نگام به کفش های کالج سورمه ای رنگش بود و وزن نگاش روی شونه هام رو حس می کردم که کتش رو روی سرم انداخت و صداش رو شنیدم : بغضت اگه نشکنه حناق میشه .... هنوز زوده ! تو بدبخت شدنه منو ندیدی !
یادآوری کرده بود . دلم خون گریه کردن می خواست ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part91

🐬 پارت 90
#Part90

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ می کشمت کثافت ... با دستای خودم می کشمت ...
لاله ـ غلط کرد ... تو رو خدا ولش کن ...
آیدا ـ امین یه کاری کن ...
امین ـ کیهان بسه ، کشتیش لامصب ، بسه ...
ـ یکی زنگ بزنه پلیس ...
امین ـ آقا اینا فامیلن پلیس می خوای چیکار ؟
سپهر نیمه جون روی اسفالت افتاده بود و کیهان خودش خسته شده بود . دو مرد دیگه و امین اونو فاصله دادن و با کیهان حرف میزدن . کیهان به من نگاه می کرد و تند نفس می کشید و من پر پر می زدم برای سینه ای که از خشم بالا پایین می شد .من واقعا تنها بودم ؟ حضور لاله به من دهن کجی می کرد و به نحو وحشتناکی تنهاییم رو به رخم می کشید .
به جمعیت پشت کرده و به سمت ماشین رفتم . سرجای قبلیم نشستم . نه دلم خنک شده بود و نه آروم گرفته بودم . نمی شد دله شکسته رو بند زد و چسبوند ! من حسی بیشتر از تنفر نسبت به سپهر داشتم . امین به کمک همون مردا سپهر رو به زور سوار ماشین کرد و خودش پشت فرمون نشسته و لاله روی صندلی عقب نشست . آیدا هم کنار لاله ....
کیهان پشت فرمون ماشین خودش جا گرفت و به دنبال ماشین اونا راه افتاد و هر از گاهی از آینه به من نگاه می کرد که بی حس از پنجره به بیرون چشم دوخته بودم . بدون اینکه نگام رو از خیابونا و کوچه پس کوچه ها بگیرم گفتم : کیـ ...
نعره زد : خفه شو آذین ... خفه شو فقط ...
بغضم شکست و اشک ها مسابقه گذاشتن . کیهان عصبی بود . چیزی بیشتر از عصبی و به نقطه ی جوش رسیده بود : دلم می خواد نیست و نابودت کنم تو رو ... به چه قیمتی تن دادی به این ذلت ؟ هان ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part90

🐬 پارت 89
#Part89

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

سرم رو به شیشه تکیه داده بودم . امین و آیدا با هم حرف میزدن و لاله خوابیده بود . کمتر از 5 متر مونده به ماشین سپهر ، کیهان پاش رو روی گاز فشار داد و با نهایت سرعت ماشین رو به سمت ماشین سپهر حرکت داد .
امین ـ یواش ....
آیدا ـ یا امام زمان ...
لاله از خواب پرید و من فقط از آیینه به کیهان نگاه می کردم که با اخم و رگه های قرمز چشماش برای کوبیدن به صندوق عقب سپهر مشتاق بود و در نهایت کوبید !
نیم تنه ی همه ی ما به جلو خم شد و سپهر سریع پیاده شد . لاله و آیدا به همراه امین تند پیاده شدن و کیهان از آینه زل زد به من : می کشمش !
ته دلم خالی شد و کیهان پیاده شد . به دنبالش پیاده شدم و ماشین رو دور زدم که سپهر عصبی به سمت کیهان برگشت : مگه کوری ؟
فک کیهان منقبض شد و عربده کشید : تو گه می خوری به من می گی کوری ...
مشت محکمی به شیشه ی عقب ماشین سپهر زد و شیشه ها خورد شدن . آیدا جیغ کشید و لاله بهت زده مونده بود . من فقط نگاه میکردم . با خودم می گفتم شاید کمی دلم خنک شه . شاید کمی آروم بگیرم . کیهان منتظر بود سپهر به سمتش حمله کنه و همینطورم شد ...
سپهر یقه ی اونو گرفت و کیهان پوزخندی زده و بعد با همه توانش با سر به صورتش کوبید . خیلی نکشید که خون بینی سپهر پخش شد و چشماش سیاهی رفت . تعادلی برای ایستادن نداشت و کیهان با یک دست یقه ش رو گرفت و با دست دیگه ش روی صورتش می کوبید :
ـ تو گه می خوری می گی کورم ... به هفت جد و آبادت خندیدی بی شرف ...
فحش های ریز و درشت می داد . نه امین جلودارش بود و نه دو سه مرد دیگه ای که برای جدا کردن پا پیش گذاشته بودن . لاله جیغ می کشید و آیدا مرتب داد می زد : ولش کن .... کشتیش ..
ترسیده نگاه می کرد . من فقط خیره بودم . از سر و صورت سپهر خون می چکید و کیهان مثل ببر زخمی بود .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part89

🐬 پارت 88
#Part88

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

نگام رو می دزدیدم . بعید می دونستم که رنگ و روی پریده م و این همه تشویشم رو نفهمه ! از کیهان نفهمیدنه حاله من بعید بود .
سر و صدای بقیه رو می شنیدم که سپهر رو سوال پیچ می کردن ، به جز کیهانی که فقط سکوت کرده بود . قلبم بیشتر ترک بر می داشت . بیشتر رو به نابودی می رفتم . تنهایی با همه ی خوب بودنش خیلی بد بود !
ماشین امین خاموش شده بود و جرثقیل برای بوکسول کردنش دست به کار شده بود . تنها ماشینی که باقی می موند ماشینه کیهان بود و من کاملا غیر ارادی به سمت اون رفتم . من فقط زمین محکمی می خواستم . یه تکیه گاه محکم تا خودم رو رها کنم . نمی دونم و نمی فهمم که چطور خودم رو به ماشین کیهان رسوندم و در عقب رو باز کرده و خودمو رها کردم ، حتی توان بستن در رو هم نداشتم . چند دقیقه ی بعد سر و کله ی لاله پیدا شد و بازوم رو گرفت : بیا پایین ببینم ....
حتی توان مخالفت کردن نداشتم و لاله نمی دونست که برادرش از بیخ منو سوزونده ... از ریشه .... کسی اونو به عقب هل داد و صدای آیدا رو شنیدم : دیوونه شدی ؟ به منو تو چه مربوطه وقتی خودش و سپهر نمی خوان کسی بدونه ؟ ما هم با ماشین شما میایم . میبینی که ماشین امین خراب شده ...
امین ـ بسه دیگه ، بریم ...
لاله عصبی جلو رفته و روی صندلی شاگرد نشست . آیدا کنار من جا گرفت و سمت دیگه ش امین جا خوش کرد . کیهان پشت فرمون نشست و من نگاه وزن دارش رو از آینه ی جلوی ماشین دوست نداشتم و سرم رو تکیه داده ... چشمام رو بستم . لاله نق می زد و هراز گاهی فحش می داد . با خودم هرطور حساب می کردم سبک نمی شدم . مثلا اینکه این هم روی همه ی مشکلاتی که داشتم و دارم ... کمی باید بیخیال می شدم . اما مگه می شد ؟
برای سپهر حکم عروسک داشتم . عروسکی برای بازی کردن .... دلم تیکه تیکه شده بود . ماشین به راه افتاد . سپهر جلو افتاده بود و کیهان دنبالش می رفت . چهار راه چند متری جلوتر بود و چراغ قرمز شد

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part88

🐬 پارت 87
#Part87

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

به سمتم برگشت . کج روی صندلی نشست و گفت : خودم و خودت ....
ـ سپهر من نمی فهمم منظورت رو ....
ـ ببین تو دیگه اون آذینه سابق نیستی ... یعنی هیچکی بالا سرت نیست . خب ، خب چرا به جفتمون فرصت نمیدی با هم باشیم ...
فقط نگاش کردم که گفت : خب بذار بهتر برات توضیح بدم ... منو تو با هم باشیم تا زمانی که حالا خانواده م یکی رو کاندید کردن ، هوم ؟
برق از سرم پرید و ناباور و بهت زده نگاش کردم . سرم گیج رفت و حس کردم بیشتر موندن توی این اتاقک فلزی ماشین کنار سپهر حالم رو از بد ، بدتر می کنه . بی حس و سنگین ... گاهی سبک و گرم ... گاهی یخ زده و سِر ... پیاده شدم و حتی توان بستن در رو هم نداشتم .
به سمت من برگشتن . امین با لبخند ، آیدا با حالتی اخمو ، پیدا بود باز هم با امین بحث کرده ... لاله کنار کیهانی ایستاده بود که با دقت و ریز بین به من نگاه می کرد .
سپهر به دنبالم از ماشین پیاده شد و بازوم رو گرفت و تند گفت : ببین ، خواهش می کنم درک کن . من ازاول تو رو دوست داشتم و دا ...
دستم رو کشیدم و کاملا بی اراده سیلی محکمی به صورتش کوبیدم . بهت زده نگام می کرد . اولین نفر لاله بود که تند و تیز کنارمون قرار گرفت و جیغش بلند شد : دختره ی کثافت چطور جرات می کنی روش دست بلند کنی ؟؟ ...
من اما فقط خیره ی چشم های وقیح سپهر بودم که کاملا بدون خجالت نگام می کرد . اولین قطره اشکم ریخت . سردم شده بود . حس می کردم رو به انفجارم از این همه بی رحمی که در حقم می شد . لاله همچنان حرف میزد که صدای کیهان رو از کنارمون شنیدم : بسه لاله ...
امین ـ چی شده ؟
آیدا ـ تو ... تو حالت خوبه آذین ؟
محل ندادم . از بین اونا رد شدم . بی حس بودم ، خالیه خالی ... نگاه کیهان رو دوست نداشتم . رگ گردن متورم شده و چشمای سرخی که خیره م بود رو دوست نداشتم . از ته دل آرزو می کردم مثل همیشه حرفای دلم رو از نگام نخونه

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part87

🐬 پارت 86
#Part86

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

جوابی ندادم . چیزی از سرمای استخون سوزی که رو به انجماد منو می برد نگفتم . سپهر بخاری ماشین رو زیاد کرد و صداش رو شنیدم : می خوای بری عقب کمی بخوابی ؟
ـ راحتم....
ـ آذین ...
بی تفاوت تکیه م رو از صندلی گرفتم و به سمتش برگشتم . بدون نگاه کردن به من ، خیره به رو به رو گفت : بابت اون شب معذرت می خوام ....
جوابی ندادم که خودش ادامه داد : می شه .... میشه همه چیز رو از نو شروع کنیم ؟
سوالی نگاش کردم که متوجه شد و گفت : خب منظورم اینه که ... اینه که ...
صدای زنگ تلفنش توجه هر دومون رو به سمت داشبورد جلب کرد که اَهی زیر لبی گفت و تلفن رو برداشته و بعد از وصل تماس کنار گوشش گذاشت :
ـ الو ... خاموش کرده ؟ .... ای بابا .... نه من جلو نیستم ، عقب تر از همه بودم ... همه رفتن مگه ؟ ... نه بابا ، ببینمتون وایمیستم ...
تلفن رو قطع کرد و سر جای قبلش گذاشت . بدون اینکه بپرسم توضیح داد : می گن ماشین امین خاموش کرده ، رد نکنیم ازشون ، جز منو و کیهان همه رد کردن باید ماشینش بوکسول بشه ....
سکوت کردم : نمی خوای چیزی بگی ؟
ـ چی بگم ؟
ـ می گم بیا با هم از نو شروع کنیم...
ـ مگه قبلا شروع کردنی در کار بوده ؟
ـ منظورم اینه که بهم یه فرصت بده ... و اینکه لزومی نداره کسی بفهمه ... اوناهاشن ...
به سمتی اشاره کرد و کنار خیابون نگه داشت . بدون توجه به جایی که نگاه می کرد فقط خیره ش شدم و مشکوک پرسیدم : متوجه نشدم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part86

🐬 پارت 85
#Part85

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ من زشتم ؟
به سمتم برگشت : تو ؟؟؟
خندید : کم نه !
پر حرص غریدم : من تو رو می کشم کیهان !
از حرص خوردن من به خنده افتاده بود و از شدت خنده سرخ شده بود که خبیث نگاش کردم . ابرویی بالا انداخت ، حدس زده بود که چیز خوبی در انتظارش نیست که گفتم : خب باشه ، من می رم زشته یکی دیگه می شم ...
به آنی اخم کرد : شما غلط می کنی ، باز من دو دقه تو روت خندیدم ؟
ـ دو دقه ؟ تو از وقتی که من رفتم روی ترازو هی می خندی بهم ! یه کیلو این حرفا رو داره ؟
ـ تو بگو 100 کیلو ، بازم غلطه اضافه می کنی با یکی دیگه بری ...
پر ذوق خندیدم : خدایی صد کیلو هم بشم دوسم داری ؟
ـ من گفتم غلط می کنی بری با کسی ، کی گفتم هنوزم دوستت دارم ؟
ـ کیهان خودمو می کشما ....
ـ ای بابا ، بدبختی گیر کردما ....
با چهره ی آویزون شده گفتم : ینی واقعا زشت شدم ؟
چهره ی جدی ای به خودش گرفت و یه دفه گفت : کم نه ...
چشام چارتا شد و جیغ جیغ کردم ...))
خندید و صدای قهقهه ش هنوز بین گوشام می پیچیه . قطره اشکم از گونه م سُر خورد و کیهان به سمتم برگشت . نیم نگاهی به من کرد و به سمت لاله برگشت . جواب کوتاهی به اون داد و این بار پاش رو روی گاز فشار داد .
با سرعت نور از جلوی چشمام محو شد . کیهان کمر همت بسته بود برای متلاشی کردنم .
ـ سردت شده ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part85

🐬 پارت 84
#Part84

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

بودنه لاله روی صندلی شاگرد بنزه کیهان چیزای زیاد دیگه ای رو روشن می کرد و من فهمیدم حتما کیهان خبر داره و من واقعا دور انداخته شده بودم . حس تهی بودن به من دست داده بود . حس مرتب از بلندی پرت شدن و در اخر بی حس شدن و با هر بار پرت شدن هیچ حسی نداشتن .... حسه کسی که اونقدری استخوناش خوردشده که برای ضربه های بعدی دردی رو حس نکنه ... اما من هنوز قلبم درد می کرد .
روی صندلی شاگرد پژوی سپهر نشستم و خودشم کنارم جا گرفت . بی حرف استارت زد و به راه افتاد . من به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم . چشم بستم و با خودم فکر کردم . فکر به اینکه محال بود کیهان منو از یاد برده باشه .
سپهر ضبط رو روشن کرد و آهنگ ملایمی پخش شد . چشم باز کردم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم . اولین ماشینی که کنار ماشین ما قرار گرفت ماشینی بود که امین راننده ش بود . هر از گاهی به سمتم برمیگشت . گاهی چشمکی ، اخمی ، لبخندی ... منتظر واکنش بود . خبر نداشت حتی خسته تر از اونم که لبخند بزنم !
جلو افتاد و ماشین بعدی .... دلم نمی خواست از نیمرخ راننده ش چشم بردارم . لاله برای خودش میبرید و می دوخت . حرف میزد ... کیهان اخمو فقط خیره ی راه بود . چشمام تار می دید و من تا ابد نفرت داشتم از اشک هایی که محرومم می کرد از دیدن صحنه های ناب ، مثل نیمرخه کیهان !
(( ـ آذین ....
هم چنان اخمو به رو به رو زل زده بودم که باز صدای پر خنده ش رو شنیدم : با تواما ...
طاقت نیاورد و بلند خندید که به سمتش برگشتم : کوفت ...
نمایشی شاکی شد :
ـ من باید جوابه چاق شدنه بقیه رو هم بدم ؟
جیغ کشیدم : من فقط یه کم تپل شدم . اصلا تپلا با مزه ن ....
پشت چراغ قرمز نگه داشت و با خنده گفت : خب مگه من گفتم بی مزه ای ؟ اصولا آدمای زشته چاق با مزه ن ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part84

🐬 پارت 83
#Part83

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کلی با اصرار بابات رو راضی کردم ، نمی خوای که با برزو بری ، می خوای ؟
تند گفتم : الان میام ...
لبخند غمگینی زد که وارد اتاق شدم . مثل اینکه پدرم به کل منو از یاد برده بود . حس حماقت و نابودی داشتم ، من حتی از لاله و آیدا کوچیک تر بودم اما چیزی به اندازه ی دو برابر سن اونا مصیبت کشیده بودم .
ساک دستیم رو بلند کردم و بعد از چک کردن گاز و پنجره ها از اتاق بیرون رفتم . در رو قفل کردم و از در حیاط بیرون زدم . سر و صدای بچه ها بلند بود . امین اولین نفری بود که منو دید و به سمتم اومد :
ـ صبحه زیبای شما بخیر .
ـ سلام ...
ذوقش رو کور کردم : یعنیا خیلی نوبرشی ...
ـ امین ...
با شنیدن صدا ته دلم خالی شد . امین به عقب برگشت و جلوی دیدم رو باز کرد ، با دیدن کیهان که پشت فرمون بود و لاله کنارش نشسته بود . چیزی به سنگینی یک وزنه ی 10 کیلویی توی حنجره م جا خوش کرد . هنوز اول این مسافرت رو نرفته آخرش رو می تونستم حدس بزنم و چیزی به جز خون دل خوردن نصیبم نمی شد .
از طرفی ماشین کناری اونا پیرمرد نشسته بود . برزویی که قرار بود همسر اینده ی من شه و به من خیره شده بود . معذب شدم و با چشم به دنبال ماشین سپهر می گشتم که کنارم ایستاد و به سمتی که یه پژوی نقره ای رنگ بود اشاره کرد : بریم ؟
سری تکون دادم . امین به سمت کیهان رفت و ما هم به سمت ماشین راه افتادیم . نگاه برزو و کیهان وزن داشت .
و من چقدر احمق بودم که از واکنش کیهان می ترسیدم که اگر از ماجرای برزو و من باخبر شه بی شک غوغا می کند .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part83

🐬 پارت 82
#Part82

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

پر بغض گفتم : دخترمو بهم نمی ده ...
ـ تو که کنار اومده بودی ...
ـ من فقط دیگه ناله و زاری نکردم ، وگرنه کنار نیومدم هیچوقت ...
ـ چرا نرفتی دنبالش ؟
ـ نمی خواستم منو اینطوری ببینه ...
ـ ترک کن ...
ـ به دهن اسونه ....
پوف کلافه ای کشید : نمی فهمم ... به خدا نمی فهممت ... چی شد که به اینجا رسیدی تو ؟ از زندگی دیگه چی می خواستی ؟
جوابی ندادم که کلافه از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت .
*
زیپ ساک کوچیکمو کشیدم . فقط چند دست لباس برداشته بودم . لباس هایی که آیدا به دستور سیمین خریده بود و من چقدر ممنونش بودم . هنور خورشید بیرون نزده بود . صدای موتور روشن ماشین ها رو می شنیدم . ساعت 6 صبح بود و این همه عجله واقعا معنی نداشت !
دوست نداشتم برم و خیلی پشیمون بودم که از فرزاد نخواسته بودم تا منو همراه خودش ببره . هرچند از چاله بیرون می اومدم و به چاه می افتادم ولی واقعا فکر دیگه ای به ذهنم نمی رسید و از همه ی اینا بدتر اینکه فهمیده بودم برزو شریک کیهان توی یه پروژه ی ساختمان سازی به حساب می اومد و من نمی تونستم بیشتر از این اونو سر شکسته ببینم !
کسی به در کوبید . از جا بلند شده و در رو باز کردم . سپهر بود و من نا خود آگاه اخم کردم که گفت : سلام .
ـ سلام .
ـ حاضری بریم ؟
ـ قراره با تو بیام ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part82

🐬 پارت 81
#Part81

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ولی دروغ قشنگ تره ...
ـ دوست داشتی دروغ بگه ؟
ـ دوست داشتم دوسم داشته باشه !
ـ پس دوسش داری .
شونه ای بالا انداخت : ولی دلم نمی خواد خودمو به کسی تحمیل کنم ....
فقط نگاش کردم . فکرم رفت کنار خودم کنار اینکه دلم می خواست کیهان رو داشته باشم حتی اگه شده با تحمیل خودم ، اما نمی شد . فرزاد دلش می خواست منو داشته باشه ، حتی با تحمیل خودش ... واقعا فرق دوست داشتن واقعی با خودخواهی معلوم نبود . من فقط اینو می دونستم که باید از کیهان دور باشم تا زندگی درستی داشته باشه و من ابلهانه با خودم کلنجار می رفتم که کیهان دیگه منو دوست نداره . ولی اگر واقعا منو دوست داشت انتخاب لاله برای ازدواج ، دیگه چه داستانی بود ؟!
آیدا همچنان حرف میزد . از دست و دلبازی خواستگار جدید حرف زده بود ، پیرمردی که به معرکه گیری مشغول بود با دختری که دوسال از دختر کوچیکش هم کوچیک تر بود ، فرق ه* و* س * و علاقه توی چی بود ؟ چقدر همه چیز قاطی شده بود !
ـ آیدا ...
ـ هوم ؟
ـ می دونی ... تو می دونی که آمین ....
ـ فرزاد رفته مسافرت ، با خودش بردتش . همین دو روز پیش سیمین رفته بود تا ببینتش . می گفت خوبه ، نگران نباش ... فرزاد نمی ذاره که بهش بد بگذره ...
ـ فرزاد خیلی آشغاله ....
ـ نمی دونم والا ، اصلا نمی فهمم که چرا فقط برای تو اشغاله ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part81
صفحه قبلی  1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: