کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
92874
150857



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🐬 پارت 80
#Part80

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

بی تفاوت از کنارمون گذشت و وارد ساختمون شد که امین گفت : امروز از اون روزاست که اماده ی حمله س ... من برم ، فعلا !
امین رفت و من هنوز مات زده مونده بودم به دری که کیهان از اون داخل رفته بود !
*
ـ اینو خودم با سلیقه خودم برات گرفتم ...
لبخند زدم : من که لباسام توی کمد جا نمی شه پس چرا باز رفتی خریدی ؟
ـ می دونم لباسای اون بخت برگشته رو تنت نمی کنی ...
ـ حواست هست !
ـ سیمین گفته ، بینه خودمون بمونه ... نری بذاری کف دستش ...
با دهن باز گفتم : واقعا سیمین گفته ؟
خندید : ببند پشه رفت . آره ، از بابا می ترسید به من گفت برم بخرم . می دونی که ، من از پسه هم بابا هم آیدین برمیام و نمی تونن بگن نیام دیدنت ...
به لباسی که بین دست های آیدا بود نگاهی انداختم : حالا مناسبتش چیه ؟
ـ آخر هفته دیگه ، می خوایم بریم دماوند ، منزل نامزد گرامی شما ! نگو خبر نداشتی ...
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم : به نظرت باید خبر داشته باشم ؟
ـ مهم نیست . نمی تونی که فرار کنی ، آیدین فکر کرده منم مثل توام که هر غلطی دلش خواست بکنه و من راضی بشم .
ـ امین رو دوست نداری ؟
ـ معلومه که نه ، پسره از خود راضی ... آخه کدوم احمقی روز خواستگاری به دختره می گه من یکی دیگه رو دوست دارم ؟
ـ صداقت که بد نیست ..
پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part80

🐬 پارت 79
#Part79

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

شاکی و کلافه گفتم : خیله خب ، برزو خان ....
ـ خب شریکه کیهانه دیگه ....
با دهن باز به امین خیره شدم .... گاهی فکر می کردم زمانی که در حال تقسیم شانس بودن احتمالا من انتهایی ترین انتها و یا نقطه کوری ایستاده بودم که چیزی به من نرسیده یا اصلا منو ندیدن . برزو شریکه کیهان بود ؟!؟!؟
ـ شریکن ؟ ....
ـ یه جورایی ...
سرش رو نزدیک تر آورد و لب زد : منتها این برزو اول شیشه خورده بوده بعد دست و پا درآورده ، به گمونم کیهان یه روز بد بزنه به تیپ و تاپش !
ـ باز چه خبره اونجا ؟
امین صاف ایستاد و هر دو به سمت صدا برگشتیم . کیهان جذاب تر از همیشه ایستاده بود و به ما نگاه می کرد . یه دستش رو از لبه ی کتش عبور داده و داخل جیب شلوارش گذاشته بود و با دست دیگه ش دسته ی کیفش رو گرفته بود . امین زودتر خودش رو جمع و جور کرد و موذی جواب داد : خبرا پیشه شماست شازده !
کیهان اخم کرد : ببند !
امین هر دو دستش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد : خیله خب ، اصلا به من چه که تو از اون دختره خوشت اومده ...
کیهان با همون اخم جواب داد : دختره اسم داره ...
امین شونه ای بالا اندخت : همون لاله ...
کیهان تشر زد : لاله خانوم !
من فقط ناباور نگاش می کردم . فکر می کنم کیهان قرار بود تیر خلاصی از زندگی سیر شدنم رو رها کنه .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part79

🐬 پارت 78
#Part78

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

اخم کردم : فکر کردی اونقدر ترشیده که بخوام به تو بندازمش ؟
ـ نه ، ولی فکرم نمی کنم نخوای به من برسه ...
ـ حلال زاده به داییش می ره ....
ـ از چه نظر ...
ـ حاضر جوابی .
خندید : آره ، همه می گن . داییم عشقه ، عششششق ...
پوزخندی زدم و از کنارش گذشتم . به دنبالم دوید و کنارم ایستاد : از امروز مرخصی داری دیگه ... نه ؟
ـ چرا باید مرخصی بگیرم ؟
ـ دیشب بابات گفت مرخصی بدین بهش .... واسه لواسون دیگه ...
ایستادم و به سمتش برگشتم : لواسون ؟
ـ آره دیگه ، ویلای آقا برزو ...
ماتم برد . همون ویلای کذایی که قرار بود به زودی به نامم زده شه . امین دستش رو مقابلم تکون داد : الو ... کوشی ؟
ـ هان ؟ هستم ...
ـ راستی تو چرا هر وقت ما میایم خودت رو توی اون اتاق ته باغچه حبس می کنی ؟
هر وقت اونا میان ؟ بیچاره امینه ساده نمی دونه که اونجا خونه و زندگی من شده و خیلی وقته که مثل یه جذامی جدا شده از جمع زندگی می کنم !
ـ اونجا راحت ترم ...
ـ همه چیزت خاصه ...
ـ شما ... شما برزو رو از کجا می شناسی ؟
ـ یه جوری می گی برزو انگار پسرت رو صدا می زنی ، باید به بزرگترت احترام بذاری ، کشمشم دم داره ... بگو برزو خان یا آقا برزو ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part78

🐬 پارت 77
#Part77

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کاسه ی چشمم رو اشک پر کرد . اگر با برزو ازدواج می کردم ... دلم پر می کشید برای آمین .... فرزاد از شیطان هم شیطان تر بود .
ـ می ... میذاری ببینمش ؟
ـ گفتم که ، هر موقع تو بخوای می تونی ببینیش . منتها تو لب تر کن و برگرد ...
ـ ا ... اگه برگشتم ....
لبخند پیروزی زد . فهمیده بود که موفق شده ، فهمیده بود که برنده ی این بازی خودشه . حتی تا همینجا که هنوز بازی به اخر نرسیده بود .
جلوی شرکت نگه داشت : حالا که خیالم جمعه که کیهان هوای تو از سرش افتاده باید یه فکری کنم که با صاحبه این آسمون خراش یه قرار ملاقاتی بذارم ...
بسته ای رو به سمتم گرفت : به گمونم لازم داشته باشی ... یه مدت نیستم ، دوست ندارم جز خودم به کسی بگی ، خب؟
بسته رو گرفتم و داخل کیفم گذاشتم . بی حرف پیاده شدم که اونم ماشین رو روشن کرده و به راه افتاد . پس کیهان واقعا لاله رو انتخاب کرده بود . دلم مرگ می خواست . راحت شدن می خواست . دلم آمینو می خواست ... هنوز با این همه بدبختی دلم یاد نگرفته بود که نباید چیزی رو بخواد .
ـ آذین ...
به سمت صدا برگشتم . با دیدن امین اهی کشیدم ... خدا اخر امروز رو به خیرکند .... اما واقعا هیچ روزم به خیر نبود ! مقابلم رسید و لبخند زد : سلام و صبح بخیر ...
ـ علیک سلام ...
ـ میگما ، تو وخواهرت به کی رفتین انقدر تخسین ؟
ـ آیدا مهربونه ...
ـ میشه انقد تلاش نکنی بچسبونیش به بیخه خره من ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part77

🐬 پارت 76
#Part76

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

از در بیرون زدم . سرم به شدت درد می کرد . اولین قدم رو برداشتم که کسی جلوم روی ترمز زد و من با تعجب به راننده ش نگاه کردم . اه از نهادم بلند شد . شیشه ی شاگرد رو پایین زد و برای دیدنم خم شد : بپر بالا می رسونمت ...
ناچار سوار شدم و به نظرم فرزاد خبیث ترین ادم در طول زندگیم بود . به راه افتاد : باز تو سلام رو خوردی ...
ـ سلام ...
ـ علیک ... خوبی ؟
جواب ندادم که خودش به حرف اومد : کاری می کنی هر دفعه کم تر بهت بدم که زود به زود سراغم رو بگیری ...
باز هم حرف نزدم که ادامه داد : شنیدم عروسی های زیادی افتادیم ...
به سمتش برگشتم : یادم رفته بود تو از آیدینم به بابا نزدیک تری !
ـ سوای اون لاله هم دختره شریکمه ها ....
به نیم رخش خیره شدم که گفت : البته کیهانم دوسته دوران طفولیتم بوده ...
به سمتم نیم نگاهی کرد و باز به رو به رو خیره شد و بی ملاحظه تر از قبل گفت : اهان ، یادم رفته بود که تو رو توی مهمونی ها راه نمی دن ... اما من شنیدم گلوش بد پیشه لاله گیر کرده ...
لبمو از داخل گاز گرفتم . جمله های فرزاد مانند پتک به مغزم کوبیده می شد : فکر کنم دیگه کسی جز خودم آدم حسابت نمی کنه ... چرا کوتاه نمیای تو ؟ آمینم تا 2 ماه دیگه میره توی یک سال ، مادر می خواد ...
چو نه م لرزید ، فرزاد خوب بلد بود که پاش رو روی نقطه ضعف هام بذاره و من خون گریه کنم . با ذوق ادامه داد : راستی فکر کنم جدیدا یاد گرفته بگه بابا ... البته فعلا فقط می گه( ب ) حالا تا بعدش خدا بزرگه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part76

🐬 پارت 75
#Part75

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کمر بند رو به قصد زدن بالا برد که کسی از پشت اون رو گرفت و آیدین با خشم به عقب برگشت . کیهان بود . کیهانی که کم از ببر زخمی نداشت . با اون ابروهای گره خورده و سرخی پوست صورتش ...
کیهان ـ داری چه گهی می خوری بی همه چیز ...
آیدین عصبی کمربند رو رها کرد و به سمت کیهان برگشت : دارم ادبش می کنم ، کاری رو که باید 7 سال پیش می کردم ...
کیهان دستش رو بلند کرد . انگشت اشاره ش رو تهدید وار مقابلش تکون داد : نه من اون ادمه 7 سال پیشم ، نه این بچه ...
بچه منظورش من بودم و من با دهن باز نگاش می کردم .
ـ اونقدری دور و برم دختر هست که چشمم رو پر کنه ، نمونه ش همین یارو ... اسمش چی بود ... لاله ! پس کم شر و ور بباف به هم ...
اسمش چی بود ؟ لاله چشمش رو گرفته بود ولی اسمش رو به یاد نمیاورد ؟؟؟ کیهانه لعنتی ..... آیدین نگاش کرد که کیهان ادامه داد : پس حیوون نباش و دست رو زن جماعت بلند نکن ... فرق نمی کنه این بچه باشه یا یکی دیگه ، دست رو زن بلند کنی دستت رو می شکنم ... نمی خوای که امین پا پس بکشه ؟!
ته دلم ریخت ... ترسیدم برزو رو هم شنیده باشه اما حرفی پیش نکشید و قطعا خبر نداشت هنوز ... اما با حرفایی که امشب زده بود ، اگر خبردار می شد هم تاثیری داشت ؟
آیدین عصبی از اتاقک بیرون رفت و کیهان به سمت من نگاه کرد . منی که هنوز به دیوار تکیه داده و ترسیده بودم .
جلو اومد و یه قدمیم ایستاد . نگاش پر بود از حسرت ، از دلخوری و از ترحم... من این همه حقارت کشیدن جلوی کیهان رو دوست نداشتم . طبق عادت خم شد و پیشانیش رو به پیشانیم تکیه داد. چشم بست و لب زد : بیا جفتمون با هم بدبخت بشیم ، نمی شه که جای جفتمون خوشبخت بشم ...
ته دلم ریخت که به سرعت از اتاق بیرون رفت ... از آینده می ترسیدم ، از اینکه لاله به چشم کیهان اومده باشد ، یا از اینکه آیدا کیهان رو دوست داشت ..... یا اینکه برزو کی قرار بود منو ببره ؟! کاش کسی کلاف زندگی منو ببافه و همه چیز سرجاش قرار بگیره ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part75

🐬 پارت 74
#Part74

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کیهان رو به لاله لبخند زد . همون لبخند های آذین دیوونه کنش رو روی لب آورد و جواب داد : بانو رو از قبل می شناختم ؟
خوب بلد بود دلبری کنه انگار ..... خشکم زد . این صمیمت از کیهان بعید بود . دلم گرفت .... لاله با نیش باز جواب داد : یادتون نمیاد ؟ توی مهمونیه برگشتن سپهر !
کیهانم اونجا بود ؟؟؟ چرا هرچی بیشتر می گذشت بیشتر حس می کردم که بی خبر تر از همه سرم زیر برف فرو رفته و چقدر کبک بودن به من می اومد !
کیهان ابرویی بالا داد : خاطرم اومد ، زیباروی مجلس بودین !
به زور اب دهنم رو قورت دادم . من از اشک ریختن جلوی جمع بیزار بودم . چو نه م به لرزه افتاده بود . اشک ریختن رو دوست نداشتم . از جمع فاصله گرفتم و به سمت اتاقکم رفتم . اونها هم به سمت ساختمون راه افتادن . آیدین منو می پایید و امین به دنبالم اومد : آذین بانو ...
صبر کردم ، ولی برنگشتم . صدای آیدین رو شنیدم : امین جان بیا بریم داخل ....
به امین محل نداده و دوباره راه افتادم . وارد اتاقکم شدم . ده دقیقه ای گذشت تا سکوت همه جا رو گرفت و فهمیده بودم همه داخل ساختمان رفتن . اما در محکم باز شد و به دیوار خورد . با ترس به سمت در نگاه کردم .
آیدین بود که صداش رو به زور کنترل کرده بود برای بالا نرفتن : فک کردی بی خیالت شدم نسناس ؟ فکر کردی باز می ذارم گه بزنی به اینده ی خانواده ؟
ـ آ .. آیدین تو رو خدا ...
کمربندش رو در آورد : جیغ بکشی خودم می کشمت ، رفتی واسه من کیهان رو می طلبی ؟ اونم کیهان ؟؟ لقمه ی هزار برابر بزرگ تر از تو تا برزو بفهمه ؟ تا امین پا پس بکشه بابت آیدا ؟
ـ نه به خدا ...
به هق هق افتادم و انقدری عقب رفتم که کمرم به دیوار خورد و من با ترس خیره بودم به آیدین : بـ .. به خدا .... به خدا اینطور نبود ...
ـ خدا بکشه تو رو ما راحت شیم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part74

🐬 پارت 73
#Part73

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

امین بی حس به اونا نگاه می کرد که آیدا به سمتش برگشت : تو بوقی یا خواستگار ؟
امین ـ نمی دونم چی هستم ولی به گمونم تو مُفتش باشی ...
سپهر خندید و نگاش به من افتاد . لبخندش خشک شد و با غم گفت : سلام ، خوبی ؟
امین دقیق نگام می کرد . جوابی ندادم که کسی به در کوبید . همه به سمت در برگشتیم . صدای تیک باز شدن در بلند شد . از طریق آیفون در رو باز کرده بودن .
در هر لحظه کنار تر می رفت و هر لحظه ضربان قلب من بالا تر می رفت . قرارنبود کیهان اینجا باشه . صدای لاله با اعصابم بازی می کرد : اوووف ، لا مصب عجب تیکه ای تو فامیلتون دارین امین ...
سپهر غرید : لاله !
مژده ـ خیلی فول آپشنه ...
دلم ضعف رفت از ظاهر آشفته ای که هزار برابر جذاب ترش کرده بود و چه کسی به جز آیدین می دونست که این همه گرفته بودن و اخمو بودن کیهان از چیه ؟
داخل حیاط شد و در رو بست . امین اولین نفری بود که به خودش اومد و به سمتش قدم برداشت : به ، سلام دایی جونه ستاره ی سهیل ...
دایی ؟!؟! تعجبم هزار برابر شد . کیهان کسی بود که امین از اون خواسته بود خواستگاری رو به هم بزنه و این یعنی آیدا کیهان رو دیده و عاشقه اون شده در حالی که امین خواستگارش بوده ... چقدر پیچیده شده بود و کی می دونست که قراره توی آینده چه اتفاقایی سر این جمع حاضر توی حیاط بیفته ... ؟؟!
کیهان نیم نگاهی هم به من ننداخت و رو به جمع گفت : جلسه س ؟
لاله با ذوقی آشکار جواب داد : بله ، شما هم رئیس مجلسید !
سپهر به مسخره گفت : وای مامانم اینا ...
آیدا ـ سلام ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part73

🐬 پارت 72
#Part72

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

هیس ... آیدین ... آیدین تو رو خدا یواش ...
آیدین ـ ولم کن بذار این سلیطه رو لهش کنم .... ول کن گفتم ...
قدمی به عقب برداشتم . ترسیده بودم . دعا می کردم مژده برخلاف نفرتی که از من داره مانع جلو اومدن آیدین بشه .
مژده ـ به خدا زشته ، مهمون داریم ... آیدین لعنتی ساکت باش صدات می ره تو ...
همین موقع بود که کسی از ساختمون بیرون اومد و آیدین با همون نگاه آتیشیش به من خیره بود . مژده با دلواپسی از آیدین فاصله گرفت و من هنوز می ترسیدم . مرد کنار آیدین رسید . امین بود .
ـ عه ... تو چرا همچین شدی ؟
آیدین ـ هیچی ... من خوبم ... خوبم ...
مژده از اونا فاصله گرفت و کنار من ایستاد و زیر لب گفت : زود برو تا گند نزدی به آبرومون ...
امین ـ صورتت زخمی شده ...
به سمت مژده برگشت که تازه نگاش به من افتاد و لبخند زد : به به ، شما هم که بالاخره اومدین ...
آیدین برزخی تر شد و مژده زیر لب تر گفت : زکی ... نه یکی ، نه دو تا ... حناق بگیری تو !
به زور لبخند زدم و پر استرس جواب دادم : سـ ... سلام ...
همین موقع دوباره در ساختمون باز شد و سپهر بیرون زد و آیدا به دنبالش می دوید . لاله هم با خنده دنبالشون بود .
آیدا ـ سپهر من تو رو می کشم ....
سپهر خنده کنان جلو اومد و با دیدن جمعه ما با تعجب کنارمون ایستاد و آیدا هم کنارش قرار گرفت : بده من گفتم گوشیمو ...
لاله با خنده گفت : سپهر فکر کنم رمزش 3000 باشه ...
آیدا غرید : لاله ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part72

🐬 پارت 71
#Part71

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

خصوصا نیمه ی سرخ شده ی سمت راست صورتم و برای بار هزارم از خدا خواستم تقاص پس بده آیدینی که به فنا داد همه چیزمو و همچنین کسی که روی در این اتاقک فلزی آینه کار گذاشته بود تا من بدبخت بودنم رو به وضوح هرچی تموم تر ببینم !
در باز شد و هر دو بیرون رفتیم . به سمت بنز سیاه رنگی رفت و با سوئیچ دستش قفلاش رو باز کرد و زیاد سخت نبود فهمیدن این که این اتومبیل زیاد از حد شیک ، همون ماشینیه که قبلا سرکوچه دیده بودم . انگار فهمیده بود که گفت : نگرانت بودم . برای همین افتادم دنباله تاکسی که بردت خونه ...
جوابی نداده و روی صندلی شاگرد نشستم . ماشین رو دور زده و کنارم روی صندلی راننده جا گرفت . درست مثله 7 سال پیش ، منتها این بار فرق داشتیم ، خیلی فرق داشتیم . دنیایی فاصله بیداد می کرد بینمون ... در عین کنار هم بودن .
ـ کجا برم ؟
ـ خونه ی بابا اینا ...
چیزی نپرسید . حتی از فرزادی که همسر سابقم بود هم حرف نزد . یه دستش رو به دنده گرفته بود و آرنج دست دیگه ش رو لبه ی پنجره ی باز شده سمت خودش تکیه داده بود ... انگشت اشاره همون دستش رو بین لب هاش گذاشته و به رو به رو خیره بود . عمیقا توی فکر فرو رفته بود .
منم ساکت موندم . چند لحظه ی بعد منو رو به روی خونه پیاده کرده و بی حرف حتی خداحافظی با سرعت دور شد .
خیلی وقت بود که از پیچ کوچه گذشته بود . دیگه اثری ازش نمونده بود و من اما ... راهه رفته ش رو نگاه می کردم . خیلی چیزا عوض می شد اگه کیهان مونده بود و برای خوشبخت بودنه من با مردی کم سن و سال تر منو رها نمی کرد !
به سمت در رفته و کلید رو داخل قفل انداختم ، در رو باز کردم . چراغای ساختمون روشن بود و چند تا ماشین توی حیاط پارک شده بودن . آیدین لبه ی باغچه نشسته بود و مژده درحال دستمال کشیدن روی صورت آیدین بود که با دیدن من مثله فشنگ از جا پرید و به سمتم می اومد که مژده راهش رو سر کرد .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part71

🐬 پارت 70
#Part70

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ به حاله خودم ..... تو حرصه چی رو می خوری ؟ هوم ؟
ـ رفتنه من دلیله کافی نیست واسه بدبخت کردن خودت ...
ـ فقط به آیدین بگو دیگه سمته من نمیای ، اگه می خوای فردا با سر و صورت کبود نیام پیشت ...
فکش منقبض شد . هنوز عادت هاش رو فراموش نکرده بود . عصبانیتی که هیچوقت نمی تونست کنترل کنه . هنوز از چیزی خبر نداشت و فعلا ظاهر قضیه رو می دونست . من تا انتها توی این لجنی که اطرافیان برام درست کرده بودن فرو رفته بودم و خودم کافی بودم برای این لجنزار و غرق شدن توی اون... کیهان دیگه نه !
کیهان از برزو نامی که قرار بود شوهرم شه خبر نداشت و من چقدر مشتاق رفتن به ونکوور یا هر کوفته دیگه ای بودم برای دور شدن از کیهان و تا این حد آسیب ندیدنش ...
از جا بلند شدم و لنگ لنگان از کنارش گذشتم که بلافاصله به دنبال من راه افتاد که ایستادم : کجا ؟
ـ با این پا و کفش نداشته ت انتظار داری بذارم همینجوری بری ؟
ـ و...
ـ بحث نکن ...
چیزی نگفتم و مقابل آسانسوری کنار همون آسانسوری که گیر افتاده بودیم ایستاد و من هم کنارش..... انگار آسانسور رئیس این آسمون خراش مجزا و خصوصی بود . هر دو وارد شدیم و دکمه ی پارکینگ رو زد . پنجه ی پاش رو عصبی روی زمین می کوبید و من چشمای سرخ شده و ورم کرده م روی مغزم بود .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part70

🐬 پارت 69
#Part69

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آمین می تونست دختره تو باشه !!
این بار محکم سرش رو به دیوار کوبید و فریاد کشید : خفه شو ... خفه شو لعنتی ...
خفه خون گرفتم و از جا بلند شدم که تند گفت : سرجات باش ...
اهمیت نداده و اولین قدم رو برداشتم . چشمام به واسطه ی اشکایی که هنوزم روون بود تار می دید و با اولین قدمم کف پام تیر کشید . یکی از خرده شیشه ها پام رو بریده بود . حتی از روی کفش های زهوار در رفته ام .
ـ آخ ..
کیهان هول شد و شتاب زده بلند شد . خودش رو مقابلم رسوند و زیر بازوم رو گرفت و به سمت مبل می برد ... همزمان غر می زد : حتما باس چارتا فحشت بدم تا بتمرگی سرجات ؟ مگه نمی گم تکون نخور ؟
چیزی نگفتم و روی مبل نشستم که به سمت سرویس بهداشتی اتاق رفت و بعد با جعبه ی کمک های اولیه برگشت . مقابلم روی زمین نشست که نگران گفتم : خودت زخمی نشی ؟
ـ من چش و چالم اشکی نیست می بینم کجا می رم و کجا نمیرم !
در جعبه رو باز کرده و توش دنبال چیزی می گشت که گفتم : دو کاسه خونه چشمات ...
ـ گردو خاک کردم ، احتمالا رفته تو چشمم ...
ـ خوبی ؟
کلافه سرش رو بلند کرد و گفت : نه ، اصلا ... یعنی نمی دونی تو ؟
ـ کیهان ...
جوابی نداده و باندی رو از جعبه بیرون آورد . من فقط نگاش می کردم . آروم کفشم رو درآورد و بعد جورابم رو .... کاملا خونی شده بود ! درد نداشت ، یعنی به اندازه ی دیدن قرمزی های مردمک سفید رنگ کیهان برام کشنده نبود ...
گاز استریل رو داخل الکل زده و پاهام رو تمیز کرد و بعد باند رو روی اون گذاشته و از سر حوصله دور کف پام پیچید ... با گیره اون رو محکم بست . سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد : نگفتم گریه نکن خوشم نمیاد ؟
ـ گریه م میاد ...
ـ به حاله من ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part69

🐬 پارت 68
#Part68

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

شـ ... شیشه !
ـ چرا همچین کرد باهات ؟
ـ می گفت طلاقم نمی ده ... می گفت .... می گفت دوسم داره ....
ـ که دوستت داره ...
ـ کیهان ....
چشم باز کرد و تکیه ی سرش رو از دیوار گرفت که گفتم : من نخواستم معتاد بشم ...
ـ بعد اولین باری که بهت داد ، ادامه ش دادی .. پس خواستی !
ـ درد میگیره بدنم ...
سر انگشتای اشاره و شستش رو روی دوچشمش فشار داد . دو چشمی که مثل خون بود . همزمان گفت : باس طاقت بیاری ...
ـ باورم داری ؟
ـ بیشتر از خودت بلدمت ....
ـ فقط تو باور کردی ....
ـ فقط من جون می دم برا خندیدنت ....
باز با پشت دست اشکای راه گرفته روی گونه م رو پاک کردم و با عجز گفتم : لعنت بهت لعنتی ... لعنت به تو ..... چرا نیومدی نذاری سر بگیره ؟ ...
ـ نگفت بهم ...
ـ چرا رفتی ؟
ـ گفت جای باباشی ...
پوزخندی زد : فرقه سنه من با فرزاد دو ساله !
ـ من عاشقت بودم ....
ـ گفت وقت نمی کنی بچگی کنی ...
ـ مانع نبودی ...
ـ تو دهنت زدم واسه چارتا تار مویی که بیرون انداختی !
ـ خودم اومدم گفتم غلط کردم ، نگفتم ؟ ... من عاشقت بودم .
ـ ولی از دوست داشته هات باید می گذشتی !
ـ دوست داشته م تو بودی ....
ـ 13 سال خیلی بود ...
ـ گفته بودی دوست داشتن حاشیه نمی شناسه ...
ـ گفته بودم تا 13 سال به چشمت نیاد ...
ـ مگه می اومد ؟
ـ صغری کبری نچین برام ...
ـ ولم کردی ...
ـ فقط آزادت کردم ...
ـ جام گذاشتی ...
ـ گفتم انتخاب کنی ....
ـ قلبم شکست !
فقط نگام کرد که باز گفتم : دخترونه هام رفت ... آبروم رفت .... خانواده م رفت ....
سرش رو ملایم به دیوار می زد و چشم بسته بود ... هنوز عصبی بود .
ـ دخترم بی مادره ....
سکوت کرده بود .
ـ زندگیم رفت ...
سکوت کرده بود .

پارت های بعداین رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part68

🐬 پارت 67
#Part67

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

من دلگرم شده بودم . آروم گرفته بودم . کیهان رو از دست نداده و برعکس ، حمایتم کرده بود . من لذت می بردم از اینکه کوهه روزای سابقم برگشته بود . هرچند خودم به خوبی می دونستم که برگشته بود و اما فاصله بیداد می کرد بین این دوست داشتنای زیر خروار ها خاک خوابیده !
اما همین که بود کافی بود ...
بالاخره بعد از با خاک یکسان کردن اتاق بینهایت شیک چند ساعت پیشش آروم شده و روی زمین پای دیوار نشست . عرق روی پیشانیش نشسته بود و هنوز نفس نفس می زد .
ـ چرا قبول کردی ؟
من وسط اتاق نشسته بودم و با چهره ی اشکی فقط نگاش کردم که باز به حرف آمد : داغونم آذین ... جوابمو بده ...
ـ تو رفتی ....
پوزخندی زد و گفت : من رفتم که بری زنه اون لاشخور بشی ؟
ـ آیدین خواسته بود از بابا ... تو نبودی . لج کردم با خودم . لج کردم با تویی که تو خیالاتم بودنت رو برای خودم ساختم . فکر می کردم بشنوی میای ... گفتم آیدین میگه بهت ...
فقط نگام کرد که گفتم : دق داد نبودت منو ... دق کردم به اون خدای بالا سر از نبودت ... اینا همه ش کاره توعه .... بدبخت کردم خودمو ...
ـ آ ... آمین کیه ؟
ـ د ... دخترم ... دخترمه !
چشماش رو بست و سرش رو به دیوار تکیه داد : اعتیاد به چی ؟
بغضم بزرگتر شده بود . حس می کردم حنجره م رو به انفجاره و چشمام می سوخت . رویی نداشتم برای جواب دادن به این سوال که باز پرسید : گفتم به چی ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part67

🐬 پارت 66
#Part66

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تند تند نفس کشید و رگ گردنش برآمده شده و گوش هاش سرخ شده بودن . از جا بلند شد و منم مضطرب بلند شدم و مقابلش ایستادم : آروم باش کیهان ، آروم باش تو رو خدا .... غلط کردم من ...
سفیدی چشماش سرخ تر شد و راه می رفت و آروم انگار با خودش حرف می زد : آذین با مرده غریبه ؟ مگه می شه ؟
عصبی خندید : اونم آذین ... معتاده الان ... چی گذشته این مدت خدا ؟ ....
یک دفعه ایستاد و گلدون روی عسلی رو برداشت و سمت تابلوی سه تیکه ی اسب های سیاه و سفید دیوار پرت کرد و عربده کشید : خداااا ....
صدای شکستن شیشه ها اتاق رو برداشت . جلو رفته و پیراهنش رو از روی سینه چنگ زدم و التماس وار گفتم : کیهان آروم بگیر ...
بالا پایین رفتن قفسه ی سینه ش رو حس کردم . زل زد به چشمای بارونیم و بدتر فریاد کشید : نریز این لامصبا رو آذین ... نریز می گم تا گردنت رو نشکستم !
پیراهنش رو رها کرده و با آستین مانتوم اشکام رو پاک کردم : چشم .. هرچی تو بگی ، آروم باش فقط تو رو خدا ...
خنده ی هستریکی سر داد : آروم ؟ من آروم باشم ؟ مگه ندیدی بی پدر چیکار کرده باهات ؟ بابات زده تو رو ؟ فرزاد زده تو رو ، همین پخمه دست بلند کرده روت ؟ د آخه من میشکنم دستی رو که رو تو بلند بشه الاغ ! می شکنم . حالیته ؟
جیغ زدم : بسه ، بسه ، سکته می کنی بدبختم می کنی کیهان ...
عصبی از کنارم گذشت و میز رو برداشته و به سمت میز شیشه ای کنفرانس پرت کرد . بعد به سمت صندلی ریاست خودش رفته و اونو روی میز مقابلش انداخت ...
دستام رو روی گوشام گذاشتم و روی زمین نشستم . من گریه می کردم و کیهان عربده می کشید . به خالی شدن نیاز داشت . اون عصبی بود و من اما انگار آرامش گرفته بودم . مثل بچه ای که همه بابت خطای نکرده ش اونو تنبیه کردند و اما مادرش اونو بغل گرفته و زیر گوشش گفته نگران نباش من که می دونم کاره تو نبوده و بچه آروم می شه و دلگرم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part66

🐬 پارت 65
#Part65

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

با صدای بلند گریه کردم : بابام زد ، فرزاد زد ، آیدینم زد ... انداختنم بیرون ، من معتاد بودم . راست میگه ، جواب آزمایش مثبت بود . کیـ ... کیهان کجا بودی وقتی اینطوری شد ؟ .... فرزاد خودش گفت ... اصلا کی بود اون ؟ به خدا نمی دونم ... دیدی آیدین زد ؟ ...
دستمو روی پهلوم گذاشتم : هنوزم ... هنوزم درد می کنه ...
انتظار کتک داشتم ، انتظار داد و بیداد و دعوا و اینکه مثل همه منو ه*ر*ز*ه بدونه . اما مات زده و وارفته کاملا روی زمین نشست و به میز چوبی بین مبل ها دقیقا رو به روم تکیه داد و من پاهام رو بالا کشیده و توی بغلم جمع کردم . سر روی زانو هام گذاشتم و هق می زدم .
کیهان فقط خیره نگام می کرد . فهمیده بودم که حتی یک کلمه از مزخرفاتی که گفته بودم رو نفهمیده . خودمم نفهمیدم !
چشم هاش نم برداشته بود و پوست سفید صورتش رو به کبودی می رفت .
توی همون حالتی که نشسته بودم نالیدم : کیهان دروغه ، کیهان تو باور نکن ، به خدا نمی دونم چی میگن ... کیهان .... من .... من ...
ـ چی ... چیکار کردم ....
درست حدس زده بودم . کیهان پشیمون بود از کتک زدن آیدین ، کیهان هم مثله بقیه ، ولی نه من اجازه نمی دادم . تند پایین پریده و روی زمین مقابلش نشستم و زل زدم به چشمای نم برداشته ش و نالیدم : کیهان به جونه خودت راست می گم . به جونه آمینم راست میگم ... به خدا من ....
ـ چیکار کردم با تو ؟
خشکم زد و ساکت شدم . باز به حرف اومد : وای آذین .... لعنت به منه بی شرف ، من ... من چیکار کردم با تو ؟ رفتی زنه فرزاد شدی همون که آیدین می دونست شیشه خورده داره سر و ته وجودش ؟ وای آذین .... وای ...
پوست صورتش رو به سیاهی می رفت و دستش رو به یقه ش گرفت و کمی فاصله داد از گردنش و گفت : گفته بودم بهش نم برداره پا چشمت روزگارش سیاهه ، من گفته بودم آذین ... آذین و خیانت ؟ توی جوجه سیگار نمی تونستی بگیری .... د آخه منه یابو خشت به خشته تو رو بلدم !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part65

🐬 پارت 64
#Part64

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

فریاد زد : هر غلطی که می خوای بکن فقط بنداز بیرون این الدنگ رو ، اونم فوری ...
گوشی آخرین مدلش رو با همه ی توانش روی پارکت کف اتاق پرت کرد و گوشی هزار تیکه شد . ترسیده بودم .
من خشم کیهان رو دیده بودم وقتی آیدین به خاطر نمره ی پایینم سرم داد زد و اون بینی آیدین رو شکسته بود یا وقتی که شالم کمی عقب رفته بود و لج کردم باهاش بیشتر موهام رو بیرون انداختم و تو دهنی محکمی نوشه جون کرده بودم . من توی این مدت از آدم و عالم کتک خورده بودم و برام ضرب دست کیهان هزار برابر از اونا سنگین تر بود . چون تنها جسمم نبود و روحمو متلاشی می کرد .
همونطور صدای عصبی نفس کشیدنهاش رو می شنیدم که با صدای داد و بیداد آیدین و به در کوبیدن هاش قاطی شده بود . ترس برم داشته بود و طبق عادت پای راستم به لرزه در اومده بود .
حرف نمیزد و چند دوری از چپ به راست یا برعکس اتاقش رو گز کرد . می دونستم که در آستانه ی جوشه و فقط می خواد کمی ، فقط کمی آرامش از دست رفته ش رو برگردونه ...
آخرش دقیقا مقابلم ایستاد و صداش رو شنیدم ، با لحنی آروم و متین : آیدین چی میگه ؟
ساکت فقط اشک می ریختم که نعره زد : میگم اون بی شرف چی میگه ؟
لرزیدم از صدای بلندش و رگ گردنش و سرخی پوست سفید صورتش .... هول و تند و تند جواب دادم : بـ ... به خدا دروغه ... من نبودم ، اون ... یعنی ..
مقابلم روی زمین زانو زد و دست هاش رو به دسته های مبل گرفت و زل زد به چشم هام : من برای آیدین یه گرگ زخمی ام ، واسه تو موم میشم توی دستات ، کارت ندارم جونه خودت . آروم باش لامصب ... حرف بزن .......
گریه م شدت گرفت وبا هول و استرس لب باز کردم و شروع کردم به چرند گفتن : گفـ .. گفته بود آمین پیشه آیداس ، بـ ... برم بیارمش خودش نمی تونه .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part64

📥 دانلود فایل کامل تب دلهره 👇

https://goo.gl/2zysDo


📥 دانلود رمان فرشته های گناهکار 👇

https://goo.gl/x7ZGJ2

📥 دانلود رمان شکنجه گر من از مرضیه اخوان نژاد 👇

https://goo.gl/KQpfueرد است !

✅حتما قبلش راهنمای خرید رو زیر مطلب توی سایت بخونید و اگه توی دانلود به مشکل برخوردین به پشتیبانی سایت پیام بدین

صفحه قبلی  2  3  4  5  6  7  8  9  10  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: