کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
92874
166095



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🐬 پارت 63
#Part63

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

دروغ نمیگم به هرکی که می پرستی ، رو ندارم تو فامیل سر بلند کنم ...
کیهان شوکه شده یقه ش رو رها کرد . خشن غرید : چی میگی ؟ چی کار کرده آذین ؟
ـ شوهر داشته با مرد غریبه بوده آذین ، همین خانوم اعتیاد داشته ... ول کرده گذاشته رفته ، شوهرش رو بدبخت کرده ....
این بار کیهان نعره کشید : شعر نگولامصب ، همین جا چالت میکنم ببند اون فکت رو ...
ـ مدرکش هست ، مرده اومده خودش گفته این باهاش بوده ، برگه ی آزمایش اعتیادش هست ... کیهان ...
ـ اون مرد ، مرد نبوده ... آزمایشگاه مزخرف گفته بهتون ! این وصله ها به آذین نمی چسبه ...
ـ اونقدر راست بوده که شوهرش ولش کرده ، این همین الانشم اعتیاد داره . چشمت رو باز کن کیهان .... نذار شرمنده ی توام بشم ....
کیهان اینبار یقه ش رو گرفت و به سمت در برد . از دفتر بیرونش انداخت ، در رو بسته و کلید رو توی قفل چرخوند . آیدین به در می کوبید و فریاد می زد : باز کن این در رو لعنتی ، کیهان باز کن توضیح بدم ...
گوشی رو از جیب بیرون اورد و چندتا شماره گرفت و بعد کنار گوشش گذاشت و به منه کز کرده روی مبل خیره شد ... اشک می ریختم و سرم پایین بود . نگام به دستای گره خورده م روی زانوهام بود و چه اهمیتی داشت که از جای سِرُم کنده شده خون می اومد ؟
اما کیهان خودش اعتیاد من رو به چشم دیده بود ... دوست داشتم که کف پارکت شده ی سالن لعنتی از هم باز شه و منو ببلعد و من این همه حجم از خجالت رو نمی تونستم هضم کنم ... استرس گرفته بودم .... آیدین این حرفا رو به کسی گفته بود که سر یه روسری عقب رفته قشرق به پا کرده بود !
صداش رو شنیدم : الو ، بسپر دو تا از نگهبانا بیان این لندهور پشته دره دفترم رو بندازن بیرون ، از آسانسور پشته ساختمون ببرنش که کسی نبینش

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part63

📥 دانلود فایل کامل تب دلهره 👇

https://goo.gl/2zysDo


📥 دانلود رمان فرشته های گناهکار 👇

https://goo.gl/x7ZGJ2

📥 دانلود رمان شکنجه گر من از مرضیه اخوان نژاد 👇

https://goo.gl/KQpfueرد است !

✅حتما قبلش راهنمای خرید رو زیر مطلب توی سایت بخونید و اگه توی دانلود به مشکل برخوردین به پشتیبانی سایت پیام بدین

سه پارت جدید گذاشتم دوستان

جبران کم کاری های دو روز گذشته 🙂❤️👆

🐬 پارت 62
#Part62

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آیدین عصبی وارد اتاق شد . با دیدن کیهان می خواست عصبی بودنش رو بروز نده ! کیهان لبخند زد و گفت : سلام پسر ، خوش اومدی ...
آیدین عصبی به سمت من اومد و سیلی محکمی به گوشم زد که روی مبل تک نفره پرت شدم ، خیلی بی مقدمه و حتی بدون توجه به کیهان .....
دستمو روی صورتم گذاشته و مبهوت بهش نگاه کردم که کیهان از پشت یقه ش رو کشید و سیلی که به من زده بود با زدن مشتی به گونه ش جبران کرد . آیدین روی مبل کنارم افتاد و با تعجب به کیهان چشم دوخته بود و کیهان عربده کشید : تو گه می خوری دست روش بلند می کنی ...
چشمای به خون نشسته ی کیهان رو دوست نداشتم . ترس داشتم از اینکه آیدین دهن باز کنه و کیهان مثله سپهر منو مقصر همه ی این ماجراها بدونه . سپهر مهم نبود ، نه خودش و نه برداشتش ولی کیهان فرق می کرد .
وقتی کسی توی دل و جون آدم ریشه کنه خودش ، افکارش مهم میشه و من دوست نداشتم این مرد ریشه دار توی وجودم از من رونده شه .
ترسیده به دهن آیدین زل زدم . آیدین خیلی وقت بود که دیگه برادرم نبود . خیلی وقت می گذشت از این که عزیز دردونه ش باشم . دلم شور می زد از این همه ترسی که وجودم رو گرفته بود . هیچکس مهم نبود ، ولی کیهان نه ... اما ...
کیهان ـ آویزونت میکنم آیدین !
آیدین تند از جا بلند شد و مقابل کیهان ایستاد : چیه ؟ توام گولش رو خوردی ؟
کیهان سرخ شده بود . قبلا هم همین طور بود ، خشمی که بیداد می کرد و گنگ پرسید : چی زر می زنی تو ؟
ـ از این لکه ی ننگ می گم ، از اینی که آبرو نذاشته برامون میگم . حالا نوبته توعه ...
حرفش رو تموم نکرده بود که مشت دوم رو خورد و این بار آیدین به راست کج شد . آیدین قصد دعوا نداشت و کیهان اما خون به چشمش اومده بود . جلو رفته و با دو دست یقه ی آیدین رو گرفت : خفه شو آیدین ، فقط خفه شو ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part62

🐬 پارت 61
#Part61

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

صدام رو واضح نشنید ، سرش رو نزدیک تر اورد : چی ؟
ماسک رو کمی پایین کشیدم : مریض ... شدی ...
سر جاش نشست و خیره به من گفت : اگه دیرتر به هوش می اومدی سکته می کردم ، مریضی بماند ...
از پنجره به بیرون نگاه کردم : هوا تاریکه ...
ـ ساعت 9 شبه !
خشکم زد . نه ؟!؟! به زحمت از جا بلند شدم و روی مبل نشستم . کیهان تند بلند شد : کجا ؟ وایسا سر جات ...
گوش ندادم و به سختی بلند شدم : باید ... باید برم ، دیره ، خیلی دیره ...
ـ آذین ...
پر استرس شالم رو مرتب کردم که داد زد : آذین ...
بی حرکت نگاش کردم که گفت : حتمی باید سگ بشم تا آروم شی ؟ ... عزیزه من ، سرمت تموم نشده ... بشین خانومی ، ده دقه ای تموم می شه ...
صدای زنگ تلفن روی میزش بلند شد که به سمت میز رفت و گوشی رو برداشت : جانم اقا رحیم ؟ ... کی ؟؟ .... اسمش رو بپرس ... آهان ، بگو بیاد...
تلفن رو قطع کرد و رو به من گفت : آیدین اومده ... حتمی نگرانت ...
دیگه چیزی نشنیدم . ناخود آگاه دستم رو روی پهلوم گذاشتم . تیر می کشید . من خاطره ی یک دنده ی شکسته داشتم از آیدین ... پر ترس سوزن رو از دستم کشیدم و کیهان هاج و واج مونده نگام می کرد . به سمت در رفتم که به خودش اومد و بازوم رو گرفت : چته ؟ دیوونه شدی ؟ ... دستت خون می ره ...
ـ او ... اون منو می کشه ...
کیهان از این ترسم شوکه شده نگام می کرد که در به ضرب باز شد . با بغض و ترس به سمت در برگشتم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part61

🐬 پارت 60
#Part60

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

سرفه های خشکم امونم رو بریده بود . به زحمت گفتم : خوب شد که ... که منم هستم ... تنهایی اینجا بودی ... اون بیرون .. بیرون دق می کردم ... چه فـ ... فرقی داشت ؟!
سرش رو خم کرد و پیشانیش رو روی زانوهای خم شده ی من گذاشت و گفت : همه چی رو خراب کردم ... خوده لعنتیم همه چی رو خراب کردم ...
ـ جای جفتمون خوشبخت شو ....
تحملم تموم شد و چشمام بسته شدند . صداها رو می شنیدم و نمی خواستم چشم باز کنم . دلم رو به مرگ خوش کرده بودم . مرگ هم انگار از من فراری بود ... قطره اشکم از شقیقه م راه گرفت و به گوشم رسید . چشم هام هنوز بسته بود . این بار برای نمردنم گریه می کردم ، همه ی زندگی من مسخره بود .
ـ باز کن چشماتو ...
صدای کیهان دقیقا از کنارم به گوشم می رسید که چشم باز کردم . روی مبل سه نفره ای دراز کشیده بودم ، شبیه بیمارستان نبود . ماسک اکسیژنی که جلوی دهنم بود و سرمی که به دستم وصل بود .
ـ اینجا دفتره منه ...
نگاش کردم . دست به کمر کنار مبلی که روی اون بودم ایستاده بود .
ـ بهتری ؟
چشمام رو بستم و باز کردم .
ـ خداروشکر ... جون به لبم کردی که دختر ..
سکوتم رو که دید روی میز مقابل مبل نشست و توضیح داد : یکی از کابلای آسانسور سوخته بوده .تعمیرات که انجام می دن یکی دو ساعت طول میکشه که دوستت سر می رسه و می گه از اینجا رفتی طبقه 13 و اگه اونجا هم نیستی حتما تو آسانسور گیر افتادی . همه فکر می کنن فقط تو اون تو موندی و من با آسانسور مخصوص رفتم . اون موقع تازه به فکر می افتن و چهار ساعت بعد در آسانسور باز می شه ... بیهوش بودی ...
عطسه ای کرد و دماقش رو بالا کشید که گفتم : مریض شدی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part60

🐬 پارت 59
#Part59

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

سـ ... سردمه ....
به سمتم برگشت . نگران گفت : تو داری عرق می کنی ....
ـ بـ .. بد ... بدنم درد ... می .. کنه !
نزدیک شد و پلیور تنش رو درآورد و با کمکش روی مانتو تنم کردم و بعد دوباره کتش رو روم انداخت . رکابی سیاه رنگی تنش بود و عضله های همیشه ی خدا ساخته شده و ورزیده ش زیادی به چشم می اومد . زیر لب زمزمه کردم .
ـ چی میگی زیره لبی ؟
ـ دا ... دارم دعا می خونم ...
اخم کرد : گفتم کم چرت و پرت بگو ...
ـ نه ... نه برا ... برای مردنم ...
لبخند زدم : مامان همیشه ... همیشه می گفت آیه ی 51 ... برای سوره ی قلم واسه چشم نخوردن خوبه که ... که بخونی ...
ـ دقیقا خوندی تا چی چشم نخوره ؟
ـ تا کـ ... کیهان چشم نخوره ...
لبخند زد : از کی می خونی ؟
ـ ذکره 7 سال پیشم بود ....
ـ گفتم چرا من با این دخترکش بودنم چشم نمی خورم ... نگو خانوم دعا خونده ...
نخودی خندیدم : باز تو موشکی خندیدی ؟؟!
چشمام رو به تاری رفت و از آینه کبود شدن و تیره شدن پوست صورتم رو می دیدم که کیهان دلواپس و شاکی گفت : اصلا تو چیکار داشتی که سوار آسانسور شدی ؟
با دست به پرونده ی روی زمین افتاده اشاره کردم که عصبی گفت : پس رستم چیکاره س ؟
ـ هیچکاره ... فقط ... فقط زیادی پیره برای .. بـ ... برای زیر دست بودنه من !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part59

🐬 پارت 58
#Part58

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

بعده تو مدل مدل دوست دختر عوض کردم . در حد همون دوست بودن ، یعنی بیشتر از یک ماه دووم نداشت که بخواد به جاهای باریک تر کشیده بشه ، باورم شده بود اخلاق سگه منو فقط همون بچه ی 18 ساله می تونه تحمل کنه !
ـ دوست داشتم بگی با کسی نبودی ...
به سمتش برگشته و به نیم رخش نگاه کردم . لبخند تلخی زد : چرا باید چند سال دیر تر به دنیا می اومدی ؟
ـ خیلیا با تفاوت سی سال هم ازدواج ( سرفه ) ازدواج کردن ..... تو از 13 سال ترسیدی ؟
ـ از خوشبخت نشدنت باهام ترسیدم . اینا فرق داره باهم ....
ـ ولی من گند زدم به زندگیم ...
ـ آیدین گفت یه خواستگار خوب داری ، گفت می دونه که دلت پیشه من گیره و اینو نمی خواد. این که تو وقتی من نیستم خوده واقعیت میشی و لذت می بری از زندگیت و من مانعم برای خوش بودنت ...
ـ بهش گوش کردی ؟
ـ نه ، فقط به هر دری می زدم برای خوشبختیت .... اگه ، حتی .... حتی اگه با فرزاد خوش بخت بودی هم من ، من مثل حالا به در و دیوار نمی زدم .
ـ چه دوسـ .. دوست داشتن عجیبی ...
به سرفه افتادم که نگام کرد : لذت می بری از اینکه کسی اینقدر دوستت داره ؟
ـ اگه خودمم دوسش نداشتم آره !
گنگ نگام کرد که شونه ای بالا انداختم : این که خودمم دوستت دارم و بدونم تو ام دوستم داری ... حتما اینم می دونم اگه به هم نرسیم صدمه می بینی ... صدمه دیدنه تو برام خیلی درد داره تا صدمه دیدنه خودم .... اما اگه دوستت نداشتم ، فقط از دوست داشته شدنم لذت می بردم !
لبخند کجی زد : ما چقدر مسخره و عجیب همدیگه رو دوست داریم ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part58

🐬 پارت 57
#Part57

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

انگاری باس دمه مرگ باشی تا بشه باهات حرف زد !
ـ دعا کن دمه مرگ باشم ...
غرید : آذین !
ریز خندیدم : جانه آذین ...
خیره نگام کرد . دلم زیر و رو می شد با این نگاه .... دوست داشتن چه فلسفه ای داشت که حتی نگاهه معشوقه لحظه ی مرگ هم امید به زندگی بود !؟
ـ آذین حرف بزن ...
ـ به نظرت به این راحتی می میرم ؟
ـ بسه ...
ـ خب من خیلی وقته مُردم ، از ... از همون 7 سال پیش !
چشم هاش رو بست . دلم نمی خواست زهر بریزم . واقعا این بار دلم می خواست فقط حرف بزنم . قفسه ی سینه م می سوخت و حس می کردم ریه هام رو به انفجاره . مواد مخدر تا مرگ برده بود من و تنفسم رو !
کنارم نشست . به دیواره ی اتاقک آسانسور تکیه داد . هر دو توی آینه ی وصل شده روی در آسانسور به هم خیره بودیم که گفتم : یه چیزی بگم باورت می شه ؟
با سکوتش اجازه ی ادامه دادن داد . سرفه کردم و گفتم : بعده تو یه روز خوشم نداشتم ....
ـ زبونت تلخ شده ...
اشک ها توی چشم هام حلقه بست و با زاری گفتم : فقط دلم می خواد حرف بزنم . توام گوش نمیدی ؟
ـ اشک بریزی قبله مردنت خودم می کشمت ...
لابه لای اشک خندیدم : عاشقه همین ابرازه علاقه های ( سرفه ) با توپ و تشرت بودم ...
ـ الان نیستی ؟
ـ می خوام نباشم !
چیزی نگفت و گفتم : وقتی ... وقتی رفتی ، بهم فکرم می کردی ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part57

🐬 پارت 56
#Part56

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

نفس کشیدنای عمیقم رو دیده بود . از حمله های تنفسی می ترسید . خودمم می ترسیدم ، اما دست خودم نبود . ریه هام خیلی وقت بود که مشکل پیدا کرده بود ...
ـ پیدامون نمی کنن ... ؟
ـ آذین مزخرف نگو ، خب ؟
منو عقب کشید و تکیه م رو به دیواره ی آسانسور داد . به نشستن وادارم کرد و من نشستم . فاصله گرفت و به سمت در خروجی آسانسور رفت و روی اون کوبید . فریاد زد : کسی اونجا نیست ؟ .... صدای منو میشنوید ؟
جوابی نیومد که گوشی تلفنش رو از جیب کتش درآورد .
ـ آنتن نداره ...
سرفه کردم که به سمتم برگشت . جلو اومد و مقابل پام زانو زد سرمو بین دست هاش گرفت : آروم باش ، ترس نداره ، برق ها رفته و الان برق های اضطراری رو می زنن ...
لبخند زدم و گفتم : یعنی میشه که تموم بشه ...
به خس خس افتادم . کیهان شاکی شد : اعصابه منو به هم نریز من خودم اعصاب ندارم . هیچی تموم نمیشه ، تموم نشده !
باز از جا بلند شد و به جون در آسانسور افتاد . گاهی خودش رو می کوبید . گاهی فریاد می زد . کلافه روی زمین نشست . یک ساعتی می شد که گیر افتاده بودیم . سردم شده بود ولی عرق می کردم . با صدای بلند نفس می کشیدم . کیهان کلافه و نگران نگام می کرد .
خودش رو جلو کشید و مقابلم نشست . کتش رو درآورده و روم انداخت : ریزه سردشه ؟
لبخند زدم : هـ ... هنوزم دلم غنج می ره ریزه که می گی !
لبخند غمگینی زد : فکر می کردم گفته بودی دیگه دور و برت نیام و نمی خوای منو ....
ـ توام باور نکردی ولی نیومدی دور و برم !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part56

📥 دانلود فایل کامل تب دلهره 👇

https://goo.gl/2zysDo


📥 دانلود رمان فرشته های گناهکار 👇

https://goo.gl/x7ZGJ2

📥 دانلود رمان شکنجه گر من از مرضیه اخوان نژاد 👇

https://goo.gl/KQpfueرد است !

✅حتما قبلش راهنمای خرید رو زیر مطلب توی سایت بخونید و اگه توی دانلود به مشکل برخوردین به پشتیبانی سایت پیام بدین

🐬 پارت 55
#Part55

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

خبر داده بودم که از داخل آینه خیره م شد : دیشب فقط بیخواب شدم !
پر بودم از زهر و نیش زدم : خانومت نذاشت بخوابی ..
من حتی از اینکه اون مجرد بود یا متاهل خبر نداشتم . اخم کرد و فقط نگام کرد که گفتم : ببخش ، زیادی خصوصی بود ...
ـ خیلی دوست دارم اونقدر بزنمت که صدای شکستنه تک تک استخونات زیر دستم بیاد !
لبخند غمگینی زدم : همه زدن ، توام بزن ....
کلافه دستی لا به لای موهاش کشید و گفت : امروز برو خونه ، نمون شرکت ...
سوالی نگاش کردم که گفت : فکر کنم دیشب توام نخوابیدی ...
خواب ؟ کیهان خبر نداشت خیلی وقته که نمی خوابم ؟ که قرص خوابم شب پیش تموم شده بود و چیزی نبود برای پناه بردنم به اون !!!
همچنان به چشمای همدیگه زل زدیم که آسانسور تکون محکمی خورد . ته دلم خالی شد و درجا دست برده و آستین کت کیهان رو از آرنج گرفتم و این کارم همزمان شد با حلقه شدن دست کیهان دور کمرم برای نگه داشتنم . نگران پرسید : حالت خوبه ؟
چراغ های آسانسور خاموش و روشن می شدن . شبیه فیلم های ترسناک و من واقعا ترسیدم .
ـ چـ ... چی شده ؟
ـ به من نگاه کن ....
اما من پر اضطراب نگام به چراغ های اتصالی کرده ی سقف آسانسور بود که کیهان صدا بلند کرد : نگاه کن به من گفتم ...
نگاش کردم ، هیچ فاصله ای بینمون نبود : هیچی نیست .... تو فقط آروم نفس بکش ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part55

🐬 پارت 54
#Part54

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

اینطور که کیهان همون شاهزاده ی سوار بر اسب سفید باشه و من ملکه ای که توی قصر حبس باشم ... اما کیهان رفته بود و من حالا باید عزادار رویاهای شیرینم می شدم و زندگی گاهی چقدر نفسگیر می شد !
مهمونا رفته بودند و آیدین و پدرم برای بدرقه به دنبالشون راه افتاده بودن و انگشتر برلیان بین دست های لاله و مژده در حرکت بود . مادرم به من زل زده بود و گرفته بود .
سپهر ـ نمی ... نمیشه که ازدواج نکنه ؟
به سپهر نگاه کردم . مهتاب به سمتش برگشت : عزیزم این چیزا به ما ربط نداره . خودشون می دونن و دخترشون ...
سپهر کلافه از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت . پوزخندی زدم . از جا بلند شدم و بی حرف به سمت اتاقک خودم راه افتادم . از باغچه گذشتم و وارد اتاقک شدم . در رو بستم و به اون تکیه دادم . سر خوردم و روی زمین نشستم . دست هام رو دور زانوهام حلقه کرده و سرم رو روی اون گذاشتم .
ازدواج با پیرمردی که فهمیده بودم اسمش برزو ئه بهتر بود . از فرزاد دور می شدم . می تونستم با ثروتش آمین رو بگیرم ... آمین ؟!
اشک هام پشت سر هم می ریختن و با خودم گفتم : نبودن من براش خیلی بهتره ... خیلی بهتر .
*
مینو ـ حالا نمی خواد بری ، آقا رستم می بره ...
ـ گناه داره پیر مرد ، خودم می برم می دم به آقای لطیفی ...
پوفی کشید و جواب نداد . ازدستم کلافه شده بود بیچاره ! از اتاق بیرون رفتم و به محض باز شدن در آسانسور با عجله وارد شدم . با دیدن کیهان که کنارم بود جا خوردم . در آسانسور بسته شده بود و دیر بود برای بیرون رفتن .
ـ نمی خوای دکمه ی طبقه ت رو بزنی ؟
به خودم اومدم . از دیدن کیهان اونقدری جا خورده بودم که فراموشم شده بود دکمه ی طبقه ی 13 رو بزنم . جلو رفته و دکمه رو زدم . کنار هم ایستادیم که با دیدن چهره ی آشفته ش نا خود آگاه گفتم : تا دیر وقت کار کردی !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part54

🐬 پارت 53
#Part53

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

روی مبل تک نفره ای کنار مادرم نشستم . تمام مدت نگام به سرامیک کف سالن پذیرایی بود و نگاهه پیر مرد اعصابم رو به هم می ریخت . رشته ی کلام رو پیر مرد به دست گرفت : خب حمید جان شرایط من رو که می دونین این خانوم دختر بزرگم هستن و ایشون هم همسرش ، این اقا هم پسرم هستن ایشون هم عروسم ...
در حال معرفی اعضای خانواده ش بود و من سرم پایین بود . علاقه ای به دونستن نسبتا نداشتم . با خودم فکر می کردم که خودم رو از بین ببرم ... فکر می کردم فرار کنم ... فکر می کردم .... انتهای همه ی این راه ها به مقصر بودنم ختم می شد ، به این که هرچی فرزاد راجع به من حرف زده بود راست بوده و کسی ککش هم نمی گزید از بودن یا نبودنه من !
پیرمرد ـ من 65 سالمه و خونه زندگی خوبی دارم . برای شروع ویلای دماوندی که خودتون اخر این ماه قراره برای مسافرت برین رو به نام آذین جان می کنم و ماه عسل هم ونکوور کانادا می ریم . همونجا هم هرنوع جشن با هر نوع سفارشاتی که آذین جان بگن انجام می شه . به عنوان کادوی اولین دیدارمون هم به ایشون یه بی ام وه ی کروک تقدیم می کنم که قابلشون رو نداره !
تموم مدت به من نگاه می کرد . شاید توقع داشت خوشحال بشم . شاید انتظار داشت به هیجان بیفتم و تشکر کنم . اما هیچ حرفی برای زدن نداشتم . قطعا کسی به جز مادرم و آیدا خبر از خون گریه کردنه دلم نداشت . چقدر محیط و فضا برام خفقان آور بود . خصوصا لبخند روی لب های آیدین و اخمی که روی پیشونی سپهر بود . مخصوصا سکوت پدرم و چشمای براق از اشک مادرم ....
من رویاهای خودم رو داشتم . مثل هر دختر دیگه ای ... عروسی که فرزاد گرفته بود برای من کم نبود . بهترین هتل ، بهترین پذیرایی و ارایشگاه و و و و .... اما باز هم خوشحال نبودم .انگار اینده ی خودم با فرزاد رو می دونستم و حقیقت این بود که آینده ی خودم رو هم با این پیر مرد می دونستم . چقدر اینجا نشستن و جواب ندادن کشنده بود !
مابقی حرفا رو نشنیدم . اینکه دختر بزرگش به عنوان هدیه انگشتر برلیانی رو مقابلم روی میز گذاشته بود رو هم ندیدم و آیدا برام توضیح داد . من آینده ی خودم رو خیلی قشنگ تر از حالا تفسیر کرده بودم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part53

🐬 پارت 52
#Part52

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

سمت من برگشت : چرا ماتت برده ؟ بجنب دیگه ...
آیدا : خانواده ی اون بوزینه رو هم می شناسه ؟
آیدین اخم کرد : آیدا بچه بازی در نیار ، این بره دیگه موتور گازی سوار هم مغز خر نخورده بیاد خواستگاریت ...
لاله کنجکاو پرسید : با خواستگار آیدا هم آشناست ؟
آیدین ـ نونمون تو روغنه ، یارو شریکه خانواده ی مامانه امین ، خواستگاره آیداس !
آیدا اخم کرد : ما داریم شوهر می کنیم نونه تو کجا تو روغنه ؟
استکانا رو پر کردم و سینی رو دستم گرفتم . لاله به سمت آیدا نگاه کرد : این امینه شما داداش ماداش نداره ؟
آیدا پشت چشمی نازک کرد : داشته باشه هم به شما که نگاه نمی کنه .
لاله اخم کرد : نه که شما الان خیلی عاشقه امینی !
مژده ـ اووووف ، اون یکی خیلی تیکه بود !
آیدا اخم کرد : هوی ، شوهرت اینجا وایساده ها ...
مژده لبش رو گزید و آیدین گفت : تو که هنوز وایسادی ، بیا برو دیگه ...
بی حرف رفتم . وارد پذیرایی شدم . همه ی آدمایی که برای خواستگاری اومده بودن ، دو مرد میان سال به همراه دو زن بودن که بزرگ تر از اونا مردی بود با موهای جو گندمی که کمی از موهای جلوی سرش ریخته بود و پیشانیش رو بلند تر کرده بود .
با نگاه خریدارانه ای نگام می کرد و من چیزی تا نابودیم نمونده بود . به این باور رسیده بودم که واقعا برای خانواده م مردم ! اونم به گناه ناکرده ، باید کاری می کردم . باید حداقل به فرزاد می گفتم .
جلو رفته و یکی بعد از دیگری چا ی ها رو تعارف کردم .پدرم نیم نگاهی به من ننداخت ومادرم با بغض نشسته بود . می تونستم اجبار حضورش رو توی این جلسه ی خواستگاری مزخرف حس کنم و دلم بیشتر برای خودم سوخت .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part52

🐬 پارت 51
#Part51

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آخرین دور از خط چشمم رو کشیدم . یادم نمی اومد آخرین باری که آرایش کردم دقیقا کی بود و این اولین بار بود که از داشتن لوازم آرایشی مارک خوشحال بودم ... اشکایی که هر از گاهی روی گونه م راه می گرفت آرایشم رو پاک نمی کرد .
این آرایش کردن و بزک دزک کردنم هم سفارش آیدینه لعنتی بود و هنوز جای لگدای که استخون دنده م رو شکسته بود درد می کرد ، نفس کشیدنم رو هم سخت می کرد !
از جا بلند شدم . باید می رفتم . گرفته شال حریر سیاه رنگم رو روی سرم انداختم و به لطف کرم پودر پوستم روشن تر شده بود . حسرت پوست صاف و بدون لک گذشته م رو خوردم ! بیشتر آدمایی که اون موقع منو می خواستن به خاطر ظاهر بی عیب و نقصم بود . ولی حالا .... مواد چه کرده بود با من ؟!
از اتاقک بیرون زدم و به سمت ساختمون قدم برداشتم . مهمونا نیم ساعتی بود که رسیده بودن . از در پشت ساختمون وارد آشپزخونه شدم و در رو بستم . لاله و آیدا به همراه مژده دور میز ناهار خوری توی آشپزخونه نشسته بودند که با ورودم هر سه به سمتم برگشتند . نیش آیدا باز شد و لاله اخم کرد ، مژده پوزخند زد : چه به خودشم رسیده !
لاله به تمسخر جواب داد : باید بگیم آقا زاده مو بکاره ...
مژده خندید : آره ، موهاشم رنگ کنه !
لاله دستش رو جلوی دهنش گرفت برای بلند نشدن صدای خنده ش و همزمان گفت : دیگه فقط ساکشن می مونه ..
آیدا ـ بسه دیگه .... ( رو به من ) قشنگ شدی ....
بغضم رو قورت دادم و لبخند زدم . آیدین وارد آشپزخونه شد : چایی چی شد ؟
لاله ـ ما نیایم ؟
شروین ـ آلیسا بازی نیست که ، یارو میلیاردره ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part51

🐬 پارت 50
#Part50

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

می بردم . لا به لای همین افکار گیر افتاده بودم که در باز شد و به سمت در برگشتم آیدا بود .
آیدا ـ باید آماده بشی ، کم کم مهمونا میان ...
چیزی نگفتم و گوشه اتاق نشستم . آیدا پوفی کشید و به سمت کمد رفت .
گوشه ی اتاق کز کرده بودم . پاهام رو جمع کرده و دستام رو دور زانوهام حلقه کرده بودم . بی حس خیره بودم به آیدایی که به قول خودش برای راه انداختن من مامور بود و معذور !
ـ وای ، این قرمزه خیلی شیکه !
ـ لباسه باز نمی پوشم .
ـ چرا ؟ خوبه که ...
اخم کردم : گفتم نه یعنی نه .
ـ باز تو پاچه گرفتی ؟ خب این نه یه دونه دیگه بردار ....
ـ نمی شه نیام ؟
ـ دوست داری آیدین بیاد با کتک اماده ت کنه ؟
با بغض گفتم : همه هستن آخه ...
ـ خب باشن ، دو ساله خودت رو قایم کردی که چی ؟ فکرشون عوض می شه یا زندگی تو عوض میشه ؟
ـ کیومرث خان هم هست ....
ـ مگه میشه نباشه ؟ محل نده ، خب ؟
ـ ولی ...
بی حوصله از جا بلند شدو مقابل من روی زمین نشست : ببین ، هر خبطی که کردی باید پاش وایسی . اون موقع باید فکر اینجاش رو می کردی .
پوزخندی زده و فقط نگاش کردم . در آخر رضایت داد و لباس شب بلندی به رنگ قرمز دونه اناری بیرون کشید و آیدا بهتر از هرکس دیگه ای هنوز سلیقه های من یادش بود . به خاطرش بود که من همه چیز رو شیک و ساده دوست دارم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part50

🐬 پارت 49
#Part49

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کیهان هنوز از چیزی خبر نداشت ! امیدوار بودم هیچ وقت خبردار نشه . سوختن خودم رو بیشتر می پسندیدم تا بازی کردن با رگ غیرت کیهانی که روی تار به تار موهام حساس بود و خبر نداشت چه بلاهایی سرم اومده . بی خبری خیلی بهتر بود تا برخورد کردن با واقعیت هایی که تحمل دونستنشون سخته .
وسایلم رو جمع کردم و بعد از خداحافظی با همکارام از شرکت بیرون زدم . بدون شک فرزاد از خواستگار تازه از راه رسیده خبر نداشت که خبری ازش نبود . خودم رو سپرده بودم به سرنوشت به اینکه خدا دقیقا بین این همه تقدیر و سرنوشته از قبل نوشته شده چه چیزی برای من قرار داده و من تا کجا باید با بدبختی دست و پنجه نرم کنم ؟!
رسیدنم همزمان شد با پارک کردن ماشین آقا کیومرث و اهله خونواده ش ... لاله تند پیاده شد و خودش رو به من رسوند : بالاخره چشممون به جمالت روشن شد .
ـ سلام ...
آقا کیومرث پیاده شد : بیا اینور حرف نزن باهاش ...
سپهر ـ بابا ...
مهتاب ـ لاله بابات با توعه ...
لاله نزدیک تر اومد و بیخ گوشم گفت : به نظرم از همون اولش لیاقتت ازدواج با همچین کسی بود !
جوابی ندادم . سرم رو پایین انداخته بودم . نه که بی سر و زبون باشم یا بلد نباشم جواب بدم ... ولی فقط خسته بودم ، خیلی خسته ... نه خسته ی کیلومترا راه رفتن یا خسته ی خروارها کار کردن ، من فقط خسته شده بودم از توجیح کردن ، توضیح دادن و چونه زدن با ابله ! به نظرم سخت ترین کار روی زمین همین دهن به دهن گذاشتن با آدم نادونه !
لاله پوزخندی زد و یکی بعد از دیگری داخل رفتند . سپهر مقابلم ایستاد : خوبی؟!
سر بلند کرده و نگاش کردم . لبخند کج و معوجی زد . پیدا بود خودش هم از سواله مزخرفی که پرسیده زیاد راضی نیست که از کنارش گذشتم و وارد خونه شدم . به اتاقک خودم پناه بردم و چشمم به تابلوی چشم سیاهی که کشیده بودم افتاد . جلو رفتم و اون رو برعکس به دیوار تکیه دادم ....کم کم باید کیهان رو هم از یاد می بردم . لا به لای همین افکار گیر افتاده بودم که در باز شد و به سمت در برگشتم آیدا بود .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part49
صفحه قبلی  3  4  5  6  7  8  9  10  11  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: