کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
92874
157842



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🐬 پارت 48
#Part48

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

چونه م به لرزه افتاده بود . از شدت بغض و گریه ای که خفه می کردم تا صداش بلند نشه . باز به راه افتاد و خیره به رو به رو حرف می زد : با همین مردی که اومده خواستگاریت برو و دیگه برنگرد . مرد خوبیه ، با همه ی این شرایطی که داشتی بازم می خوادت . برو شاید اونجا ادم شدی ... برو و دیگه نیا سمته ما ... برو و مثل ادم زندگی کن ... فردا شب میان خواستگاری ، اون قیافه ی عملیت رو هم درست کن . درست و درمون بیا جلوشون ظاهر شو ، خب ؟
جواب ندادم . من حالم به هم می خورد از این نا برادری که این طور دشمنی می کرد . چیزی بیشتر از فرزاد برام گرون تموم شد . چون آیدین برام خیلی عزیز بود ، خیییلی ....
*
کمی این پا و اون پا کردم و در آخر ضربه ای به در زدم .
ـ بفرمایید .
در رو باز کرده و داخل رفتم . مقابل در ایستاده بودم که سرش رو بلند کرد و با دیدن من ابرویی بالا انداخت : چه عجب ... اتفاقی افتاده ؟
به کنایه ای که زده بود اهمیتی ندادم و جلو تر رفتم . به عمد در رو نبستم تا احساس صمیمیت بیشتری نکنه و مقابل میزش ایستادم . فرم مرخصی رو مقابلش گرفتم : بفرمایید .
برگه رو گرفت و نگاهی به اون انداخت .
ـ باید حدس می زدم الکی اینورا نیومده باشی ... ولی مرخصی چرا ؟
ـ کاری پیش اومده باید برم ...
ـ مهمون دارین ؟
اخم کردم وجواب ندادم که گفت : این همه تلخی نکن ، مثلا ما دیگه با هم آشنا دراومدیم .
ـ می شه امضاش کنین ؟
ـ برای مسافرت مرخصی نمی خوای ؟...
جواب ندادم که با بی میلی برگه ها رو امضا کرد . همین موقع صدای کیهان رو از پشت سر شنیدم : مگه من نگفتم هر بار دیانا رو ننداز به جونه من ؟
امین سر بلند کرد و من هم به سمت کیهان برگشتم . با دیدن من ساکت موند و نگاه از من گرفت . روی یکی از مبل های چرم اتاق نشست و آرنج هاش رو روی زانوهاش گذاشت . خیره ی سرامیک کف اتاق شد که امین گفت : این دیانای شما رو فقط بابای بدبخته من می تونه تحمل کنه ...
کیهان بدون اینکه سرش رو بالا بگیره گفت : ببند دهنت رو ...
ـ بفرما ، اینم برگه ...
به سمتش برگشتم و برگه رو گرفتم : ممنون ...
از اتاق بیرون زدم . کیهان به من محل نمی داد . اینطوری بهتر بود ، اما نمی دونم چرا دلم می گرفت و بیشتر هوای گریه به سرم می زد ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part48

📥 دانلود فایل کامل تب دلهره 👇

https://goo.gl/2zysDo


📥 دانلود رمان فرشته های گناهکار 👇

https://goo.gl/x7ZGJ2

📥 دانلود رمان شکنجه گر من از مرضیه اخوان نژاد 👇

https://goo.gl/KQpfueرد است !

✅حتما قبلش راهنمای خرید رو زیر مطلب توی سایت بخونید و اگه توی دانلود به مشکل برخوردین به پشتیبانی سایت پیام بدین

🐬 پارت 47
#Part47

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آره ، بیشتر بهت میاد.. فعلا !
گوشی رو قطع کرد و من تعجب کردم . همین بین دوباره تلفن توی دستم لرزید و این بار شماره ی فرزاد بود . دکمه ی وصل تماس رو زدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم ...
ـ سلام خانوم خانوما ...
ـ سلام ...
ـ یه هفته ای هست نا پیدایی ...
ـ خب ..
ـ خواستم حالت رو بپرسم . جنست تکمیله ؟
ـ آره ...
صدای ضعیفش رو شنیدم : کاش زیاد نمی دادم که حالا سراغی نگیری و نبینمت ...
خودم رو به نشنیدن زدم و پرسیدم : چیزی گفتی ؟
تلفن رو قطع کرد . جماعتی خل شده بودن انگار .... بعد از تموم شدن ساعت کاری از شرکت بیرون زدم . از کنار خیابون راه افتاده بودم که صدای بوق ماشینی رو شنیدم . به سمت خیابون برگشتم و با دیدن آیدین تعجب کردم . همونطور مات برده ایستاده بودم که شیشه ی سمت شاگرد رو پایین داد و خم شد . نگام کرد : سوار شو ...
دوست نداشتم . ولی خیلی وقت بود که نمی تونستم با کسی بجنگم و به ناچار سوار شدم و به راه افتاد . معذب بودم . کنار آیدینی معذب بودم که یه زمانی می گفت حتی از خودش هم بیشتر منو دوست داره . چقدر فاصله گرفته بودیم از اون روزا ... بی مقدمه پرسید : از کی اینجا کار می کنی ؟
ـ خیلی نمی شه ...
ـ کیهان رئیسشه ....
ـ می دونم !
ماشین رو کنار خیابان پارک کرد و به سمتم برگشت : دست از پا خطا کنی خودم نفست رو میبُرم ، خب ؟ دور و برش نپلک !
ـ مـ ... من ... کاری بهش ندارم...
ـ خوبه ، فیلت یاد هندستون نکنه ، فرزاد خیالش راحت بود که کج نمیری ، منتها خیاله من بدجور ناراحته !
فقط نگاش کردم . فرزاد خیالش راحت بود چون پای آمین وسط بود و خیالش راحت بود چون من محتاجه بودنش بودم و از ترس از دست ندادنش تن به هر کاری نمی دم !!!
آیدین ـ ولی من می دونم کیهان خر تر از این حرفاست و امکانش هست بیاد سمتت ، منتها خبر نداره که چطور نجاتش دادم و تا آخر عمر مدیونه منه !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part47

🐬 پارت 46
#Part46

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ سلام بانو ...
از جا پریدم و به عقب برگشتم . با دیدن امین دقیقا پشت سرم جا خوردم و اخم کردم . هر دو دستش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد : ببخش تو رو خدا ، نمی دونستم می ترسی ... حالا خداروشکر باز خودت رو نسوزوندی !
پوفی کشیدم و باز به سمت چای ساز برگشتم که صداش رو پشت سرم شنیدم که گفت : تو چرا انقد تخسی؟
لیوانم رو پر کردم و به سمت در قدم برداشتم که مقابلم ایستاد : فرار نکن ...
نگاه کردم : دلیلی برای موندن نمی بینم ...
ـ زمین تا آسمون فرقه بینه تو و اون پاچه بگیر ....
اخم کردم : درست حرف بزن ...
ـ چرا شب خواستگاری نبودی ؟
ـ لزومی نمی بینم جواب بدم ...
ـ زبونه تند و تیزی داری ....
ـ مزاحمم نشو ...
ـ آذین ...
دهن باز کردم جوابش رو بدم که صدای عصبی کیهان باعث شد هر دو به سمت در نگاه کنیم : چه خبره اینجا ؟
امین خونسرد بود و من فقط نگاش می کردم . خجالت می کشیدم . از هفته ی پیش بعد از گندی که بالا اورده بودم ندیده بودمش ... امروز هم حتما دوربین های مدار بسته رو چک کرده و به آشپزخونه رسیده ...
آقا رستم سه روز پیش بابت تعمیر دوربین ها از کارمندای بخش ترجمه خواسته بود اتاق رو تخلیه کنن و من فهمیده بودم می خواد گندی که اون شب به اتاق زده بود رو تمیز کنه ... تازه علت این همه سره بزنگاه رسیدن کیهان رو فهمیده بودم .
امین ـ مگه باید خبری باشه !؟
کیهان به من نگاه نمی کرد و رو به امین گفت : تو اتاقم منتظرتم ...
بیرون رفت که امین به سمتم برگشت : توی مسافرتمون می بینمت ...
چشمکی زد و من سر در نیاوردم که از چه مسافرتی حرف می زد ؟ از آبدار خونه بیرون زدم که گوشی داخل جیب مانتوم لرزید و اون رو بیرون کشیدم ، عجیب بود . برای اولین بار آیدا زنگ زده بود . دکمه ی وصل تماس رو زدم : جانم ...
ـ لیمویی یا آبی ؟
جا خوردم که باز گفت : زود انتخاب کن ...
ـ لیمویی ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part46

📥 دانلود فایل کامل تب دلهره 👇

https://goo.gl/2zysDo


📥 دانلود رمان فرشته های گناهکار 👇

https://goo.gl/x7ZGJ2

📥 دانلود رمان شکنجه گر من از مرضیه اخوان نژاد 👇

https://goo.gl/KQpfueرد است !

✅حتما قبلش راهنمای خرید رو زیر مطلب توی سایت بخونید و اگه توی دانلود به مشکل برخوردین به پشتیبانی سایت پیام بدین

🐬 پارت 45
#Part45

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کوله رو روی صندلی عقب پرت کرد و مشغول رانندگی شد : با کی لج می کنی ؟ با من ؟؟ دیگه باید چه غلطی می کردم برات که نکردم .حالا دو سه بار از دستم در رفت زدمت ... گفته بودم وقتی عصبی ام دم پره من نپلک ... خر گازت گرفته ؟ چه مرگته که بر نمی گردی ؟ ... به خدا زندگی می سازم برات که حرف نداشته باشه ... هوم ؟
ـ مواد رو بده....
بسته ای رو از جیبش بیرون کشید و روی پام انداخت . خودم رو پایین کشیدم و جلوی صندلی شاگرد مچاله شدم .
ـ ینی مرده شوره تو رو ببرن ، اینجام جاعه برای کشیدن ؟ ..
اهمیت ندادم . دردی که می کشیدم به قدری وحشتناک بود که مهم نبود کجا هستم و چطور هستم . به لطف موادی که می کشیدم اونقدری لاغر شده بودم که جا شم و پودر و بند و بساطم رو روی صندلی شاگردی که نشسته بودم پهن کرده و مشغول شدم ... کارم که تموم شد همونطور مچاله نشسته بودم و به در ماشین تکیه دادم . فرزاد مشغول رانندگی بود و همزمان حرف می زد : اصلا حواست بود چی گفتم ؟
پوزخند زدم و به مسخره گفتم : همه ش یکی دو بار دستت بلند شد روم ؟
ـ آقا اصلا ده بار ... خودت مرض داری که می پیچی به من ...
ـ رژه لبای روی یقه ت یا موهای بلنده رو لباساتم من گذاشتم ؟
ـ زر مفت نزن ... خودت می دونی که جز تو اونا یه مشت عروسکن ...
به مسخره خندیدم و گفتم : حتما اون کلاهبرداریا هم بازیه ...
ـ خفه شو نئشه ای هنوزم ، نمی شه دو کلوم باهات حرف زد ...
ـ دوست دخترت ... ناراحت نشد اومدی ؟
ـ گوره باباش ، خوده اسکلش در جریانه ... یعنی خودم بهش گفتم هیچکی برام آذین نمی شه ...
به افکار مسخره ش خندیدم . به اینکه من رو تا مرز بدبختی برده بود و همه ی آبروم رو به باد داده بود تا من رو داشته باشه و به نظرم فرزاد از دوست داشتن هیچ چیز رو نمی دونست ...
فرزاد ـ بریم خونه مون ؟...
ـ با تو بهشتم نمیام ...
خندید : دیر یا زود جهنمم میای ، بهت قول می دم ...
ـ منو ببر خونه ...
ـ ای به چشم ... فقط یه چیزی ، اون موقع که با پای خودت برگشتی به نظرت باز عروسی بگیریم یا فقط بریم سر خونه زندگیمون ؟
جواب ندادم که بلند خندید . چهره ی شکسته ی کیهان حتی برای یک لحظه هم از جلوی چشمام محو نشد !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part45

🐬 پارت 44
#Part44

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

نگام رو به زور به سمت ساختمون کشوندم . دلم گرفته بود . بد حرف زده بودم با کیهان ... اما چرا رفته بود و رهام کرده بود ؟ باید می دونست دلیل زندگی اگه دور شه خیلی چیزا به هم می ریزه و زندگی دیگه زندگی نمی شه !
روی پله مچاله شدم . مهم نبود نگاه عابرایی که با دیدنم با افسوس سر تکون می دادن . حس می کردم یکی یکی استخونام یکی بعد از دیگری می شکنن . الحق که فرزاد خوب راهی رو برای وابسته بودنم انتخاب کرده بود .
نمی دونم چقدر گذشت که کفش های واکس زده و براقی مقابلم ایستاد و من سر بلند کردم . فرزاد بود که دستم رو مقابلش دراز کردم : بهم بدش ...
خندید : زشته وسطه خیابون اسکل . پاشو بریم ...
ـ نـ ... نمیام با تو ...
ابرویی بالا انداخت : باشه ، خود دانی ..
قدمی به عقب رفت که به خودم جنبیدم و پاچه ی شلوارش رو گرفتم : غلط کردم ... تو رو خدا ...
خندید : زشته دختر ، پاشو بریم ...
از جا بلند شدم . به دنبالش راه افتادم و وقتی از خیابون می گذشتم نگام به در خروجی شرکت افتاد . کیهان ایستاده بود . یه دستش رو به سقف ماشینش تکیه داده و دست دیگه ش رو پشت گردنش گذاشته بود . چشم هاش برق می زد . بهت زده بود و نا باور ... خورد شدم . نابود شدم ... کیهان زل زده بود به من و من چقدر بدبخت بودم ...
بازوم کشیده شد : حواست کجاس الاغ ؟ ماشین می خواست بزنه ...
همونطور که بازوم رو گرفت من رو به سمت ماشین برد و سوارم کرد . در رو بست و ماشین رو دور زد . من همه ی نگاهم به سمت دیگه ی پنجره ی ماشین دقیقا به کیهانی بود که حس می کردم شکسته ... بدتر از من... بدتر از حالم ... هنوزم دوسم داشت ؟ پس چرا رفت ؟
نه ، دوسم نداره ... کی آخه می تونه منو با این اوضاعی که حالا درگیرشم دوست داشته باشه ؟ هیچکس ... من کسی رو نداشتم و این فرزاد فقط برای ارضای غرورش بابت پس زدنش می خواست منو داشته باشه ... حیفش می اومد که وقتی مورد پسند همه ی جنسای مونثه از من جواب سربالا و منفی بشنوه !!!
ماشین به راه افتاد و من دست و پام بی حس شده بود . دستم رو روی قلبم گذاشتم . نفس کشیدنم به خس خس افتاده بود . فرزاد پر اضطراب ماشین رو گوشه ای پارک کرده و کوله پشتیم رو از دست هام گرفت و روی پاش گذاشت . به دنبال قرصام ، همونایی که چند وقتی بود به خاطر از بین رفتن ریه هام ازش استفاده می کردم .... می گشت و نگران بود ! فرزاد هم دوسم داشت ؟
پیداش کرد و مقابلم گرفت : بیا بخور کبود شدی ...
گوش ندادم . دوست داشتم نفسم بریده شه و راحت شم از این زندگی کوفتی ... فرزاد با عصبانیت اونو توی دهنم گذاشت و به خوردم داد .... راه نفسم باز شد و این فرزاد لعنتی همیشه مخالف ساز من می رقصید ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part44

📥 دانلود فایل کامل تب دلهره 👇

https://goo.gl/2zysDo


📥 دانلود رمان فرشته های گناهکار 👇

https://goo.gl/x7ZGJ2

📥 دانلود رمان شکنجه گر من از مرضیه اخوان نژاد 👇

https://goo.gl/KQpfueرد است !

✅حتما قبلش راهنمای خرید رو زیر مطلب توی سایت بخونید و اگه توی دانلود به مشکل برخوردین به پشتیبانی سایت پیام بدین

🐬 پارت 43
#Part43

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

منم به اون خیره بودم که در بسته شد . توی آیینه ی روبه روم خودم رو دیدم . رنگ پریده با دونه های درشت عرق روی پیشونیم ... هنوز کاملا نه ، ولی از بین رفته بودم . خارش صورتم اعصابم رو به هم ریخته بود . نفسم رو به تنگ شدن می رفت که در باز شد . بیرون زدم و گوشیمو از جیب مانتوم بیرون کشیدم .
تعادل درستی روی انگشتام نداشتم و به زور شماره ی فرزاد رو گرفتم بوق اول به دوم نرسیده گوشی رو برداشت : الان که شبه ، منتها افتاب از کدوم ور در اومده ؟
ـ فـ ... فرزاد ...
جدی شد : چی شده ؟ کدوم جهنمی هستی ؟
ـ دا ... دارم می میرم ...
خندید : خماری ؟ صدات وقتی خماری هم قشنگه ...
صدای آشنای زنی رو کنارش شنیدم : اه ، بدم میاد اینطوری باهاش حرف می زنی ...
فرزاد ولی محل نداد و پرسید :کجایی تو دختر؟
ـ بیا....
ـ الساعه ...
باز صدای زن بلند شد : می خوای بری ؟ آره فرزاد ؟
فرزاد اَهی کلافه گفت و جوابش رو داد : خفه شو دو دقیقه ... الو ، آذین به گوشی ؟
ـ توی ... توی شرکتم ...
عصبی شد : این وقت شب توی اون خراب شده چه غلطی میکنی ؟ لابد اون نره خرم اونجاست ....
ـ حالم بده ....
ـ بیا بیرون . برو روی پله های ساختمونه کناریش بشین ، نری بشینی تو ماشینه اون لاشخوری که گذاشتم تو رو به پاد ، خماری حالیت نیست چه غلطی میکنی ، خب ؟
ـ باشه ...
ـ آ باریک الا خانومم ...
تلفن رو قطع کرده و با بدبختی خودم رو برای بیرون رفتن کشوندم و روی همون پله ای که فرزاد گفته بود نشستم .
گاهی واقعا فکر می کردم از سر علاقه تا حد جنون گند می زنه به من و زندگیم ... وگرنه برای اون چه فرقی داشت که راننده خبر رسانش چه بلایی سر من بیاره یا این که به قوله خودش من با کیهانه نره خر توی این ساختمون باشم یا نباشم ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part43

🐬 پارت 42
#Part42

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ناتوان دست هاش رو پس زده و خودمو عقب کشیدم . عصبی شده بودم . از کیهان بعید نبود که برای مصرف نکردن من یابرای آروم گرفتن خودش این کار رو انجام بده و من ترس برم داشت .
حتی فکر به آلوده شدن کیهان از پا درم می آورد ! تند گفتم : نـ .. نه !
نفسش رو پر صدا بیرون داد از کلافگی : خب تو بگو چیکار کنم ؟
ـ فقط برو بیرون ...
ـ تو بیخود میکنی ....
ـ دیگه نیا ، همین ...
به سمت مواد بدنم رو کشیدم که صدای عصبیش رو که سعی می کرد آروم باشه شنیدم : به مرگه خودت دست بهش بزنی پا به پات می کشم !
نگاش کردم و بعد از سر نا توانی شروع کردم به گریه کردن : برو لعنتی ، برو و مثل همه ی این چند سال ، نباش !
ـ کی بهت اینا رو می ده ؟ چی شده این مدت که نبودم لامصب ...
عصبی و بی اهمیت از جا بلند شدم و به سمت در رفتم . تند بلند شد و بازوم رو گرفت که دستم رو محکم کشیدم و دو سه قدمی تلو تلو خوران ازش فاصله گرفتم و جیغ کشیدم : ولم کن ... ولم کن لعنتی ...
عصبی بود . گوشه ی چشمش می پرید و چشمای به خون نشسته ش نشونه های خوبی نبود . اما مگه اهمیتی داشت وقتی جونم تا خرخره م بالا اومده بود تا در بره و راحت شم ؟
ـ ولم کن ... به تو مربوط نیست ... هیچی به تو ربط نداره ... برو دنبال عشق و حالت ، برو همون جا که بودی ... فکر کن آذین مرده ... من مردم ...
ـ حالت خوب نیست ، بیا حرف بزنیم ...
از جیغی که کشیدم گلوم سوخت : حاله من به تو ربط نداره لعنتی ...
بهش پشت کردم که به سمتم اومد و باز تند به سمتش برگشتم و خیلی جدی زل زدم به چشماش : به خدا ، به مرگه کیهانم بیای جلو خودمو می کشم ... ولم کن به حاله خودم ...
سرجاش میخکوب شد و سوار آسانسور شدم . دکمه ی پارکینگ رو زدم . کیهان رو به روی در ایستاده بود و با همون چشمای به خون نشسته به من خیره بود جلو نمی اومد ... خودش می دونست که همیشه ، حتی الان بعد از هفت سال وقتی میگم به مرگ کیهانم یعنی اماده ی هرکاری هستم و باید ازم بترسه ... باید از این بترسه که مبادا من بلایی سر خودم بیارم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part42

📥 دانلود فایل کامل تب دلهره 👇

https://goo.gl/2zysDo


📥 دانلود رمان فرشته های گناهکار 👇

https://goo.gl/x7ZGJ2

📥 دانلود رمان شکنجه گر من از مرضیه اخوان نژاد 👇

https://goo.gl/KQpfueرد است !

✅حتما قبلش راهنمای خرید رو زیر مطلب توی سایت بخونید و اگه توی دانلود به مشکل برخوردین به پشتیبانی سایت پیام بدین

🐬 پارت 41
#Part41

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

کدوم حیوونی اینو بهت داده ؟ هان ؟
جواب ندادم که چونه م رو فشاری داد و بلندتر گفت : آدم باش جوابمو بده ...
سکوت کردم که باز پرسید : تو شرم نمیکنی ؟ اونقدر لات شدی که مواد بکشی ؟
چونه م رو رها کرد و روبه روم به دیوار تکیه داده و روی زمین نشست . پاهاش رو جمع کرده و آرنج هر دو دستش رو روی زانوهاش گذاشت و به رو به رو خیره بود .
لرزه ی بدنم بیشتر شد . نگام سمت میز رفت . شاید مقدار کمی از گرده روی میز باقی مونده بود . مهم نبود گوشه ی لبم پاره شده یا کیهان هنوز نشسته بود و عصبی بود . مهم جونی بود که تا لبم بالا اومده بود برای مصرف نکردن همون پودری که کیهان رو رو به مرز جنون برده بود .
حتی توان ایستادن نداشتم و چهار دست و پا به سمت میز رفتم که کیهان به خودش جنبید و بازوم رو گرفت و مانع شد .
ـ کجا ؟
ـ تو ... تـ ... تو رو خدا ... دا ... دارم میمیـ .. می میرم !
با چشمای نم برداشته ش طبق عادت زل زد به مردمک های رنگی چشم هام و دلسوزی و غم و ترحم و ناراحتی بیداد می کرد توی چشمهاش ... نالید : آذین ...
ـ هـ .. همین یه بار ... کیهان تو رو خدا ...
ـ داری می لرزی ....
ـ دارم می میرم ...
چشم هام نیمه باز بود . دندونام به هم می خورد . قطره های عرق روی پیشونیم راه گرفته بود . کیهان مضطرب فقط نگام می کرد و این بار با نگرانی اسمم رو صدا زد : آذین ... عزیزم ... آذین چشمات رو باز کن ...
من اما از درد امونم بریده بود . دو دستش رو روی گونه هام گذاشت و وادارم کرد که به اون نگاه کنم : منو ببین ... آذین ...
ـ بـ ... بدنم درد می کنه ... یه ذره فقط ...
ـ باشه ، قبوله ...
لبخند بی جونی زدم که با جمله ای که از دهنش دراومد یخ کردم : با هم ... با هم می کشیم ، خب ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part41

🐬 پارت 40
#Part40

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ کیـ .. کیهان ...
نعره کشید و صداش سرتا سر سالن شرکت پیچید : مرگ و کیهان ، می گم این چیه ؟
ـ هیـ .. هیچی...
میز رو دور زد و من هم جهت موافقش دور زدم . می ترسیدم ، مثل سگ از کیهان می ترسیدم در عینه عشقی که بهش داشتم .
ـ وایسا سرجات تا اینجا رو روی سرت خراب نکردم .
ـ بذ ... بذار ... من ... من توضیح می دم ...
ـ تو گ* ه می خوری توضیح بدی ، آتیشت می زنم آذین ...
میزم رو محکم هل داد که به دیوار سمت دیگه ی اتاق خورد و من از ترس گوشه ی دیوار ایستاده و چسبیده به دیوار بودم . ترجیح می دادم با دیوار یکی بشم تا اینکه به دست کیهان بیفتم . قدم قدم جلو اومد و با چشمای غرق خونش و رگ های رو به انفجارش به من نگاه می کرد : بزرگ شدی واسه من مواد می کشی؟
ـ غلط کردم کیهان ...
ـ غلط کردی ؟ تو گ* ه خوردی کثافت ، این دفعه هرجا که باشه بساط پهن می کنی خماریت در بره ؟
با صدای بلند گریه کردم که یک قدمیم ایستاد : الان من تو رو چیکارت کنم اخه ؟ هان ؟ رفتی برا من معتاد شدی ؟
ـ بـ ... به تو ربط نداره . دیگه ... دیگه هم نمیام شرکت اصلا ... تـ...
تو دهنی که خورده بودم اجازه ی گفتن مابقی کلمه ام رو نداد . شوری خون رو توی دهنم حس کرده و بهت زده به کیهان خیره بودم .
ـ به من ربط نداره ؟ هان ؟
دستش رو بلند کرد و سیلی دوم رو همون جای اول کوبید و این بار گردنم هم درد گرفت .
ـ به من ربط نداره بی پدر؟؟؟
دستش رو برای بار سوم بلند کرد که بی اختیار دستم رو جلو بین خودم و خودش نگه داشتم و جیغ زدم : نزن ...
ـ ولت کنم ؟ آره ؟؟؟
آره ای که بلند عربده کشید من رو از جا پروند و صدای گریه م به قدری بلند بود که گلوم می سوخت و ضجه زدم : ولم کنید .... بسه ...
بی حال روی پاهام روی زمین نشستم . صدای گریه ی من و نفس های بلندی که می کشید همه ی صدایی بود که شنیده می شد . مقابلم روی پاهاش نشست و چونه م رو توی دستش گرفت : گریه نکن اون روی سگم رو هنوز ندیدیا ...
دهنم رو بستم و هق می زدم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part40

🐬 پارت 39
#Part39

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

اهمیت ندادم و گاز بزرگی به تکه ی مثلثی پیتزا زدم . نمی دونستم برای پایین رفتن بغضم کافیه یا باید کل جعبه رو قورت بدم .... آیدا خودش فهمید و بحث رو عوض کرد : من از پسر کناریه این الدنگ خوشم اومده بود . آیدین اشاره کرد سمت پسره گفت اینه من چه می دونستم ؟ دو نفر کنار هم بودن ...
ـ تو امین رو ندیدی اونم تو رو ندیده ، این چه مدل خواستگاریه ؟
ـ چه می دونم ... باباش و بابام برامون لقمه گرفتن ...
ـ امین بد نبود ....
ـ آره ... از بَد یه چیزی اونور تر بود !
*
باز هوا تاریک شده بود و من برای نرفتن به خونه حتی ترجمه های مینو برای شرکت های طرف قرار داد توی انگلیس رو هم گرفته بودم . بدنم درد می کرد و چشم هام خواب میرفت انگار .... خیالم راحت بود که به جز نگهبان کسی توی شرکت نمونده بود .
کیفم رو از کشو بیرون کشیدم و بسته ی سفید رنگ چند گرمی مونده از بسته ای که فرزاد دفعه ی پیش داده بود برای رفع خماری در آورده و روی میز گذاشتم ... به شناسنامه م که کنار کیفم روی زمین افتاد هم اهمیت ندادم ... خمارتر از این حرفا بودم که بخوام خم بشم و از روی زمین برش دارم ...
جلد قرمز رنگش جلو چشمم محو بود تقریبا ... هربار که می خواستم مواد مصرف کنم دلم ریش میشد از اشک هایی که پای چشمم رو خیس میکرد !
به بسته خیره شدم . تقریبا هر دفعه با خودم تکرار می کردم که این آخرین باره ، که دیگه حق مصرف ندارم و این چند دفعه ها همیشه تکرار می شد و هیچوقت هم آخرین بار نبود . به قول ضرب المثل توبه ی گرگ مرگ استِ معروف !
چسب دورش رو باز کردم و باز روی میز گذاشتم . برای مقابله کردن با وسوسه و این درد بی انتها یه اراده ی فولادی نیاز بود که من نداشتم . چه فرقی می کرد که یه وجب زیر آب برم یا چند وجب وقتی انتهاش خفه شدن و مرگ بود ؟
دست هام به لرزه درامده بود و من از دیروز عصر تا به امروز استفاده نکرده بودم به قصد ترک کردن . چقدر مسخره ! فقط نصف روز پای حرفم بودم . فرزاد چه کرده بود با من ؟
دستم رو به سمت بسته ی باز شده ی روی میز بردم که در با نهایت سرعت باز شد و من ترسیده سر بلند کردم . کیهان بود . با وحشت از جا بلند شدم . اونقدر ترسیده و تند که صندلی عقب پرت شد . رنگم پریده بود از دیدن چهره ی ترسناک و غضبناکه کیهان که رو به کبودی می رفت ، ار رگای بیرون زده ی گردنش و از سرخی چشماش ، جلو اومد و به پودر روی میز اشاره کرد : این چیه ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part39

🐬 پارت 38
#Part38

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

با همون چهره ی نا امید و گرفته به زمینی که تخم مرغ روی اون شکسته بود نگاه کردم و گفتم : داشتم فکر می کردم با تخم مرغم چی درست کنم که خراب شد ...
ـ حتما می خواستی زرشک پلو با مرغ درست کنی و سایر مخلفات ...
لبخند زدم . حتی وقتی عصبی بود هم دست از مسخره بازی بر نمی داشت . پرسیدم : حالا تو چرا آتیشت تنده ؟
ـ هیچی ، سرم کلاه رفته ...
ـ مادر نزاییده کسی سره تو کلاه بذاره ...
ـ اون شب دو تا پسر کنار هم بودن ، من چه می دونستم که منظوره اینا این نره خره ...
با چشمای گشاد شده نگاش کردم : کی رو می گی ؟
ـ همین امین دیگه ، مردک مزخرفه از دماق فیل افتاده برگشته می گه من از یکی دیگه خوشم میاد ....
جا خوردم . به روی خودم نیاوردم و پرسیدم : توام ساکت موندی ؟
ـ هه ، فکر کن یه درصد ، منم گفتم سگ تو روی تو نگاه می کنه آخه قزمیت ؟
دهنم باز موند : تو واقعا همچین چیزی گفتی ؟
ـ آره ، اونم گفت خیلی خوبه ، پس تو چرا الان داری منو نگاه می کنی ؟
خندیدم . بلند خندیدم . جدا خیلی با هم تفاهم داشتن .
ـ مرگ ، به چی می خندی ؟ یه کوفتی بده بخورم ...
ـ زرشک پلو با مرغ و سایر مخلفاتمون شیکست ، چی می خوری ؟
ـ جهنم و ضرر ، سگ خورد ... سفارش می دم از بیرون برامون بیارن ، حقوقت رو گرفتی جبران می کنی . گفته باشم ...
لبخند زدم : باشه...
ـ از اولش اسکل بودی !
جوابی ندادم . نیم ساعتی زمان برد تا پیک پیتزاها رو به دستمون رسوند و هر دو روی زمین نشستیم و مشغول شدیم که آیدا گفت : چیزه ... میگما ...
ـ چیه ؟
ـ تو ...تو خبر داری ؟
ـ از چی ؟
ـ همون مرده که اومده خواستگاریه تو ...
ـ لقمه ای که کیومرث برام گرفته ؟
ـ آره همون ، خودت می دونی ؟ بابا گفت که نمی دونی ...
پوزخندی زدم : خب ، حالا چی شده ؟
ـ آخر همین ماه می خوان بیان خواستگاری ...
ـ خوش اومدن ...
اخم کرد : می خوای خودت رو بدبخت کنی ؟
لبخند تلخی زدم : الان خیلی خوشبختم ؟
ـ دعوتمون کرده باغه دماوند .... انگاری ویلا داره اونجا ...
ـ خوش به حالتون ...
ـ همه رو دعوت کرده ...
بغض کرده نگاش کردم . اما باز لبخند زدم : خوبه که ، کار و کاسبی بابا و کیومرث خانه بزرگ می گیره ...
ـ سیمین سکته می کنه ...
ـ پیتزا می دی بخوریم یا کوفت ؟
تکه ی پیتزا رو توی جعبه انداخت و گفت : زهر !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part38

🐬 پارت 37
#Part37

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

گوش ندادم و با عجله می دویدم . باید به جلسه می رسیدم . از صدقه سر کیهان دیر شده بود . باز صداش رو پشت سرم شنیدم : د میگم وایسا بچه الان شل و پل می شی ...
هنوز به دویدنم ادامه می دادم که بازوم رو گرفت و نگهم داشت . شاکی شدم : چیکار می کنی ؟ دیرم شده ...
ـ الان همینجا می بندمت نری سره جلسه ها .. تو گوش نداری ؟ میگم وایسا بند کفشت باز شده ...
به کفش هام نگاه کردم و با عجله نشستم . باز دنباله ی بند ها رو داخل کفشم هل دادم و گفتم : اصلا نبسته بودم که باز بشه ....
اونم مقابلم روی پاهاش نشست و پرسید : داری چیکار می کنی ؟
ـ درستش می کنم ...
اخم کرد و دست هام رو هل داده و بندهای کفشم رو گرفت : ببین می تونی خونه خرابمون کنی ! این بچه بازیا چیه ؟ خب ببندش ، یه بند بستن مگه چقدر زمان می بره ...
هول جواب دادم : بحثه زمان نیست که ، بلد نیستم ...
به آنی سرش رو بالا گرفت و با تعجب پرسید : تو بلد نیستی بند کفشت رو ببندی ؟
سعی کردم بحث رو عوض کنم و گوشه ی لبم رو گاز گرفتم . گفتم : عه عه ، دیدی چی شد ؟ دیرم شده ...
اخمی کرد که با لبخند به زور کنترل شده ی روی لبش کاملا تضاد داشت و گفت : خودت رو خر کن بچه ، آروم بگیر ببندمش برات ...
خندیدم و به دست هاش که بند کفشم رو می بست نگاه کردم . کارش که تموم شد سر بلند کرد که گفتم : گفته بودم که خیلی عاشقتم ؟
ـ بنده گفته بودم که زود باش برو سر جلسه تا یه لقمه ت نکردم؟
یاد جلسه افتادم و باز با استرس بلند شده و با عجله به سمت ساختمون راه افتادم . ))
اولین قطره ی اشکم روی گونه م راه گرفت و با پشت دست رد جا مونده از اون رو پاک کردم . من حالا بستن بندهای بلند کفشم رو بلد بودم ، کیهان یادم داده بود . اما نخواستم ببندم ... باید تنها بودنم رو به رخ خودم می کشیدم . خوبی با هم بودن و تنها نبودن این بود که از پس کار های خودت بربیای ولی کسی باشه که بخواد کمکت کنه . که همیشه باشه و امید بشه که اگر از پس خیلی چیز ها بر نمیای من هستم !
*
پوفی کشیدم . داشتم راجع به شام فکر می کردم . با یک تخم مرغ و نصف نون و کمی هم روغن چی می تونستم درست کنم ؟ پوزخندی زدم و تخم مرغ رو برداشتم که صدای داد و بیداد از باغچه ی خونه من رو از جا پروند و تخم مرغ روی سرامیک آشپزخونه افتاد و شکست . با چهره ای نا امید به تخم مرغ شکسته نگاه می کردم که صدای آیدا رو واضح شنیدم : نمی خوام ، من این پسره رو نمی خوام ... اصلا این کی بود ؟
بابا ـ الان کدوم گوری می ری ؟
آیدا ـ هر گوری که با شما سر ازدواجم بحث نکنم ...
در یخچال هنوز باز مونده بود و در اتاقم تند باز شده و آیدا وارد شد . در رو محکم به هم کوبید و من با دهن باز نگاش می کردم که به سمت من برگشت و با عصبانیت گفت : تو اونجا چیکار می کنی ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part37

📥 دانلود فایل کامل تب دلهره 👇

https://goo.gl/2zysDo


📥 دانلود رمان فرشته های گناهکار 👇

https://goo.gl/x7ZGJ2

📥 دانلود رمان شکنجه گر من از مرضیه اخوان نژاد 👇

https://goo.gl/KQpfueرد است !

✅حتما قبلش راهنمای خرید رو زیر مطلب توی سایت بخونید و اگه توی دانلود به مشکل برخوردین به پشتیبانی سایت پیام بدین

🐬 پارت 36
#Part36

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

جواب ندادم و بدون محل دادن به اون از اتاق بیرون رفتم . از خودم بدم اومده بود ، مگه من غیرت و حساس بودن کیهان رو از یاد برده بودم که این ضربه رو بی فکر زده بودم ؟ بدون شک پناه می برد به قرص های سر دردش و الان دلش قهوه می خواست .
قبل از بیرون رفتن از ساختمون شرکت به آبدار خونه رفتم : آقا رستم ...
پیرمرد خوش رو به سمتم برگشت : جانم بابا ؟ چای بریزم ؟
ـ دسته گلت درد نکنه ، ولی یه فنجون قهوه می بری اتاقه ما ؟ برای رئیس ... فکر کنم دلش بخواد ...
ـ به چشم بابا جان ...
لبخند زدم و بیرون زدم از شرکتی که خدا می دونست در آینده چه چیزی برای من رقم می زد ! بیرون زدم و دلم رو جا گذاشتم . باد سردی به صورتم سیلی می زد و من بدنم درد می کرد . بغض کردم . زندگی بدجور ساز ناسازگاری گذاشته بود و من دلم رقصیدن به این ساز رو نمی خواست . من دلم این درد تکراری که از مکرراتم بود رو هم نمی خواست . چقدر همه چیز پیچیده شده بود .
دوست نداشتم بغضم اشک شه و حتی عابرهای پیاده هم با دید بد نگام کنن ... اما بدنم درد می کرد ، دست و پام بی حس شده بود و چرا قلبم هم درد می کرد ؟
عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود و پاهام به سمت ویلای فرزاد قدم برمی داشت اما دلم نمی خواست ... خسته شدم از کشمکشی که با خودم داشتم و روی جدول کنار خیابان نشستم . هوا ابری بود . سردم شده بود واین قطره های عرق هم دردسری شده بودن .
نگران کیهان بودم ، نگران این که اعتیادم رو بفهمه و تهمت های یکی از دیگری قشنگ تر پشت سرم رو هم بشنوه . شکستن کیهان نزدیک بود و من بیشتر حواسم به کیهان بود تا به دردی که از اعتیادم می کشیدم !!!!
نگام رو پایین کشیدم . کنار کتونی های سیاه رنگ و تقریبا از رنگ و رو رفته م ... بندهاش از لبه های کفش بیرون زده بودن . به خاطر بلندیشون و بلد نبودن بستنشون دنباله هاشون رو داخل کفش گذاشته بودم که الان در اومده بودن .
چشم هام تار شد و من چقدر نفرت داشتم از خاطره هایی که به درد هیچ چیز به جز دلتنگی نمی خوردند .
(( ـ وایسا میگمت ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part36
صفحه قبلی  4  5  6  7  8  9  10  11  12  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: