کانال تلگرام رمانکده سارا @LoveSara

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧
تعداد اعضا:
92874
150872



هر چه داریم از اوست ...

🍃 بزرگترین کانال رمان و داستان تلگرام ☺️📚🎈

🎀و یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞

❌پورن و سیاسی نداریم


💻 پشتیبانی و 💶 تبلیغات 👇

📥 @Romankade_Ads

 مشاهده مطالب کانال 🍃رُمـانــڪدهـ ســارا🌧

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🐬 پارت 35
#Part35

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

اخمش غلیظ تر شد . اونقدری خیره ی هم بودیم بدون پلک زدن که گفت : فقط یک ماه بعده رفتنم باهاش ازدواج کردی ...
پوزخند زدم : چون خیلی عاشقش بودم !
ـ شر و ور نباف برام ، چشم نداشتی ببینیش !
ـ چه فرقی می کنه ، دنبال لاشه ی چی هستی ؟
ـ دنباله دلیله خریتت ...
ـ بازم به تو ربط نداره ....
ـ اون روی سگه منو بالا نیار ...
هیستریک و عصبی خندیدم و گفتم : جالبه ، خیلی جالبه ..... اگه به اون روی سگتون بر نمی خوره می تونم بپرسم دقیقا به شما چه ربطی داره ازدواج کردن و طلاق گرفتنم ؟
غرید : آذین ...
ـ چیه ؟ ... آذین مُرد .... نمی بینی واقعا مُردم و نشسته م بالا سر تابوته خودم که بفهمم کِی تموم میشه راحت شم ؟ گذاشتی رفتی منه بدبختم شدم بارکِش خاطره هات حالا برگشتی می گی چرا ال شده چرا بل شده ؟
ـ یه ماه بعده رفتنم عروس شدی ....
ـ من اگه می خواستم همون موقع هم که بودی می تونستم عروس شم ، نمی تونستم ؟ هنوزم مثل قبل عصبی می شی بی منطق می شی !
ـ زمین و زمانت رو به هم می دوزم اگه دلیله این عروسی من باشم ...
تند گفتم : هستی ، دلیله همه ی این بدبختیا تویی ... تو مقصره همه چیزی ... بذار من یه چیزی بپرسم ، تو چرا رفتی ؟
عصبی دستش رو لای موهاش کشید و کلافه گفت : من با مادرت 5 سال تفاوت سنی داشتم ، نفهم !!!
ـ خبر داری خواستگار جدیدم دختر کوچیکش دو سال از من بزرگ تره ؟
ماتش برد . بهت زده و خشک شده نگام می کرد . لبخند غمگینی زدم و آروم گفتم : من که سن و سالت رو نمی دیدم ، تو چرا بچه بودنه منو دیدی ؟
اما کیهان انگار اصلا توی این دنیا نبود . انگار بد ضربه ای زده بودم . اونقدر بد که شوکه شده بود . خم شدم و شناسنامه م رو از روی زمین برداشتم . از کنارش گذشتم و به سمت در رفتم . هنوز نرسیده بودم که در تند باز شد و امین وارد شد : چی شده ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part35

🐬 پارت 34
#Part34

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

همکارا به سمتم برگشتن و صدای مینو رو شنیدم : حالت خوبه ؟
گنگ نگاش کردم که در اتاق تند باز شد . با دیدن کیهان و شناسنامه ای با جلد قرمز که توی دستش بود حس کردم دست و پام بی حس شد . همه با تعجب نگاش می کردن . نگاهه کیهان به سمت من بود و گفت : همه بیرون ...
خودم رو به نفهمی زدم و اولین نفری بودم که از پشت میز دور زدم برای بیرون رفتن که با صدای حرصی گفت : شما نه ، بقیه ....
ته دلم خالی شد . همکارا هر کدوم با تعجب تک تک از اتاق بیرون رفتن که کیهان به سمت در رفت و اونو محکم به هم کوبید . از جا پریدم که به سمتم برگشت . با چشمای ریز شده نگام می کرد که با لکنت گفتم : نـ ... نمیگی این کارا ... این کارا تو شرکت درست نیست ؟
ـ فقط دهنت رو ببند . خب ؟
ـ کیهان ...
عصبی دستش رو بالا آورد و شناسنامه رو به صورتم کوبید و شناسنامه روی زمین افتاد . آب دهنم رو قورت دادم و نگاش کردم ... گفته بودم همونقدر که برام عزیزه صدها برابره خودش ، عصبانیتش برام ترسناکه ؟!؟!
ـ که تو متاهلی ؟ آره ؟
حرصی حرف می زد . جوابی نداشتم . باید به فکر خودم می رسید که این مدارک خواستن نمی تونه بی دلیل باشه . جلوتر اومد و دقیقا به فاصله ی یک قدمیم ایستاد . نگاه من به سرامیک کف اتاق بود و نگاه خیره ی اونو روی خودم حس می کردم که صداش رو شنیدم : طلاق گرفتی و اون شب تو بیمارستان تو رو زنه خودش می دونست ؟
جواب ندادم که صداش رو بلند کرد و برای بار دوم از جا پریدم : با توام ...
جا خوردم و پر استرس گفتم : تو رو خدا یواش ... داد نزن کیهان آبرومون رفت ...
بدتر عربده کشید : به درک !
فایده ای نداشت . عصبی تر از این بود که به فکر آبرو و داد و بیداد نکردن باشه که گفتم : آره ... آره طلاق گرفتم ، خب که چی ؟
ـ پس غلط کردی اون شب لالمونی گرفتی و منه خر گذاشتم واسه خودش بتازونه ...
پوزخند زدم . بریده بودم از این همه حق به جانب بودنه بقیه و زل زدم به چشماش : جدا شدنم به تو ارتباطی نداره ..

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part34

🐬 پارت 33
#Part33

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

جا خورد : تو دختره این خانواده ای ؟
ـ حالا هرکی ؟ فرقش چیه ؟ جوابه منو بده ...
ـ فرق داره دیگه ، اگه تو اونی باشی که بخوان من بیام خواستگاریش خب مبارکه !
مسخره میکرد ... با چشمای گشاد شده نگاش کردم : مسخره بازی در نیار گفتم ، جوابه منو بده ...
ـ نچ ... به اون کسی که می پرستی راست می گم ... اصلا همینجا اعلام می کنم که من ازت خوشم اومده ، به گوره بابامم خندیدم گفتم داییم بیاد مراسم رو به هم بزنه !
جا خوردم . پسره ی پررو ... یک قدم بینمون رو پر کردم و زل زدم به چشماش : وای به حالت خواهرمو اذیت کنی !
اونم به چشمام زل زد : سگه چشمات رو ببند . بد گرفته منو ...
خشکم زد . هر دو به هم خیره بودیم . آیدا نباید شکست می خورد . آیدا اگه امین رو ندیده پس عاشقه کی شده ؟ یه جای کار می لنگید . کم آوردم و قدمی عقب رفتم : آیدا رو اذیت نکن !
لبخند زد : مگه مردم آزارم آذین بانو ؟
ـ خواستگاری رو به هم نریز !
میخکوب چشمام شد و گفت : قول نمی دم اگه عروسش تو نباشی به همش نزنم .
ـ خواهش می کنم !!!
ـ من بی علاقه کسی رو انتخاب نمی کنم ...
ـ من هیچوقت نمی تونم انتخابه تو باشم ..
ـ تو تعیین نمی کنی !
ـ خودت پشیمون می شی !
لبخند کجی زد : داره جالب می شه ....
صدای زنگ آیفون بلند شد . هر دو به سمت در برگشتیم . در باز شد و من تند به در پشت کرده و به سمت اتاقک گوشه ی حیاط رفتم . دوست نداشتم آیدین که برای استقبال میاد منو با امین ببینه . گفت و گوی خودم و امین رو گذاشتم پای بچگی و شوخی های مسخره و بی مرزش ، اما انگار قرار نبود زندگی من روی مرز یکسانی جریان داشته باشه و من خیلی بی خبر از آینده داخل اتاقکم طرح غروبم رو می کشیدم !!!
*
ـ مدارکت رو آوردی ؟
ـ آره ، نگفتن برای چی می خوان ؟
مینو پوشه ی مدارکش رو روی میز گذاشت : نمی دونم والا ، کاغذ بازیه دیگه ...
شونه ای بالا انداختم و شناسنامه و کارت ملیم رو داخل پوشه ی مدارک قسمت ترجمه گذاشتم . متصدی قسمته بایگانی به اتاق اومد و پوشه رو تحویل گرفت .
همه مشغول کارمون شده بودیم که چیزی به ذهنم رسید . خشکم زد . تند از جا بلند شدم . شناسنامه ؟!؟!؟ منه احمق برای چی شناسنامه م رو آوردم و تحویل دادم ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part33

🐬 پارت 32
#Part32

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

پوزخند زدم و سلفون روی کاسه ی سالاد رو کشیدم . آیدین گفته بود نباید وقتی خواستگارا میان جلوی چشم باشم .
ـ مسخره بازی نیست و واقعیته .
ـ آذ ...
صدای زنگ آیفون رو شنیدم که آیدین تند وارد شد : ول کن دیگه بقیه رو ... برو از اینجا ، سپهر بیا مهمونا اومدن ...
سپهر پوفی کشید و آیدین از در بیرون رفت . دستکش های دستم رو در آوردم و گفتم : دیدی قدیم با قدیم مُرده ؟ تو دنبال نبشه قبر نباش ... خصوصا وقتی برام غریبه ای !
در پشتی آشپزخونه رو باز کردم . صدای سلام و احوال پرسی ها رو می شنیدم . کم کم صداها خوابید . از گوشه ی راه باریکه ی باغچه ی خونه به سمت اتاقک خودم می رفتم که صدای کسی رو شنیدم : پس کوشی تو ؟
صدایی که سعی می کرد آروم حرف بزنه تا کسی نشنوه . یه صدای نا آشنا اونم دقیقا توی باغچه خونه ی ما ! پشت سر مرد قد بلندی که پشت به من ایستاده بود ایستادم که واضح تر بشنوم : خب لعنتی خودت گفتی میای به هم می زنی این کاسه کوزه رو ...
اخم کردم ، کاسه کوزه ؟ آیدا با ذوق آرایشگاه رفته بود ...
ـ این خواهره تو که نمی فهمه من چی می گم ، دختره اصلا تو رو دیده .... عه ... الو ... الو .... سگ تو روحت بشر ...
گوشی رو قطع کرد و برای رفتن به ساختمون به عقب برگشت که با دیدن من جا خورد . هولزده گفت : سـ ... سلام !
کمی به هم نگاه کردیم و همزمان گفتیم : تو ؟
ـ تو ؟
اخم کردم : تو اینجا چی کار می کنی ؟
ـ تو نه و اسمم گفته بودم که امینه !
ـ حالا هر کوفتی ..
اخم کرد : این چه مدل حرف زدنه ؟
ـ برا چی اومدی وقتی قصدت ازدواج نیست؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part32

🐬 پارت 31
#Part31

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

دست به کمر وسط آشپزخونه ایستاده بودم . سرم رو بالا رو به سقف گرفتم تا اشک هام سُر نخوره . یادمه وقتی مهمون می اومد و منیژه خانوم آشپز بود ، همیشه ور دستش لبه ی اُپن می نشستم و با حوصله همه چیز رو توضیح می داد . هنر آشپزیم رو هم مدیونه اون روزها بودم .
صدای زنگ اومد . برای اومدن خواستگارا زود بود و چقدر نفرت داشتم از کیومرثی که صدای احوال پرسیش با پدرم به گوشم خورد .
کیومرث ـ حال و احوالت چطوره با جناق جان ؟
مهتاب ـ وا ، خواهره من خواستگاریه ها ، چرا اینقدر گرفته ای ؟
بابا ـ از صبح هی به من گیر می ده ...
مامان ـ خوش اومدین ...
سپهر ـ آقا برید تو که من مُردم از تشنگی ....
لاله ـ چه کرده این منیژه خانوم ، بوش خونه رو برداشته ...
مژده ـ منیژه نیست که ، نوکره جدیده ...
ریز ریز خندید . یاد گرفته بودم اهمیت ندم هرچند کار سختی بود اما یاد گرفته بودم لزوما به هر حرفی که زده میشه واکنش نشون ندم ....
پیش دستی های داخل کابینت رو روی میز گذاشتم که صدای پایی رو شنیدم . برگشتم ... سپهر بود . با دیدنم بدون پلک زدن نگام می کرد که بی تفاوت بودنم رو ادامه دادم . تک سرفه ای کرد : مـ ... می شه بهم آب بدی ؟
بی حرف به سمت کابینت رفتم و لیوان کریستال رو برداشته و به سمت یخچال رفتم . خونسرد و بی تفاوت لیوان رو پر آب کرده و روی میز رو به روی سپهر گذاشتم و باز مشغول کار شدم که صداش رو شنیدم : قدیما سلام می کردی ....
بدون نیم نگاهی بهش گفتم : قدیما با قدیما مُرد . از الان حرف بزن ...
ـ تو بگو ...
ـ منو تویی وجود نداره و الان فقط شما هستین !
ـ این مسخره بازیا چیه ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part31

🐬 پارت 30
#Part30

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

تکلیف این بغضه لعنتی که نمی خواست بشکنه هم که کلا معلوم نبود . سر و صدای آیدا و مژده رو شنیدم . از آرایشگاه رسیده بودن . مادرم خیلی گرفته و غمگین جواب سلام گرم اونا رو داد و فقط من می دونستم که چه خبره !!
ـ عه ، تو اینجایی ؟
بی تفاوت نگاش کردم . حدس می زدم بدبختی آیدا هم نزدیکه ، پول هیچ وقت ملاک درستی برای انتخاب نیست ... البته واقعا درست و غلط رو نمی شد تشخیص داد ...
مژده در حالی که خودش رو باد می زد وارد آشپزخونه شد و با دیدنم اخم کرد : این اینجا چیکار می کنه؟
آیدا اخم کرد . رابطه صمیمی با هم نداشتیم اما خواهر بود دیگه !
آیدا ـ این اسم داره ...
مژده ـ ول کن تو رو خدا ... خدا هم اینو آدم خودش حساب نمی کنه ... ( رو به من ) پسرمو بغل نگیریا ، دور بمون ازش ...
از آشپزخونه بیرون رفت که به آیدا نگاه کردم و با غیظ گفت : ولش کن خواهره من ... دختره ی از دماغه فیل افتاده با اون چونه ی بدریختش ...
لبخند کجی زدم . مژده از زیبایی واقعا بی نقص بود خصوصا چونه ی عروسکی که حرف نداشت . به این همه حرصی که آیدا می زد لبخند زدم .
کنارم روی صندلی نشست که با نگاه خیره ای گفتم : خوشگل شدی ...
ـ گمشو بابا ، چشمات با اینکه از ریخت افتادی هنوزم چشم در میاره ...
آخرین تیکه ی خیاری که مثل گل درستش کرده بودم رو داخل کاسه ی سالاد گذاشتم : خیلی بیریختم ، مگه نه ؟
بیخیال از جا بلند شد : نه اونقدرا ... فرزاده الاغ هنوز می خوادت ...
پوزخندی زدم که آیدا از آشپزخونه بیرون رفت . آیدا چه می دونست از اینکه خودمم دلم برای لپ های تپلم که همیشه ی خدا صورتی بود و چالی که با خندیدنم روی اونها می افتاد تنگ شده ؟ آخ که آیدا از همه چی و همه چی بی خبر بود !!
سه ساعت بعد همه چیز آماده بود . بوی غذا خونه رو برداشته بود . دوست داشتم سیمین وقتی از غذا می خوره لذت ببره ... اول خدا رو داشتم بعد سیمینی که بابا زورش کرده بود تا من رو نا دیده بگیره .
ـ مامانه قشنگم هنوزم نگرانم بود !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part30

🐬 پارت 29
#Part29

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

همون فسنجون رو درست می کنم . اونم با همون دستور عملی که خودش یادم داده ...
بین بغض لبخند زدم و مشغول شدم .... تقریبا موادش آماده بود و قابلمه رو روی گاز گذاشتم و زیرش رو کم کردم تا جا بیفته ، وسایل سالاد و ژله رو هم از یخچال درآوردم ، پیدا بود خانواده ای که قرار بود خواستگاری بیان اونقدری از قوم و طایفه ی بزرگی هستن که همه به تکاپو افتاده باشن .که آیدا با مژده آرایشگاه باشه و آیدینم امروز شرکت نره ... صدای پدرم رو شنیدم که از پذیرایی با تلفن با کسی حرف می زد :
ـ آره ... امشب میان .... ( بلند خندید ) آره پسر ، شانس دره خونه رو زده ... هیچی ، زنگ زدم بگم شما هم برای شام بیاین اینجا .... مزاحم چیه کیومرث جان ... قربانت ، پس منتظریم ...
آه از نهادم بلند شد . باز هم کیومرث قرار بود بیاد و من چقدر از اون بدم می اومد .... دلم شور می زد و مطمئن بودم که روز خوبی انتظارم رو نمی کشه ..
صدای مادرم رو شنیدم : چرا بهشون گفتی بیان ؟
ـ گفتم بیان تا شام دور هم باشیم . خانواده ی این پسره پولدارن ، شاید به تفاهم رسیدیم . هم آیدا آینده ش خوب شد هم خودمون ...
مادرم عصبی شد : هیچ معلوم هست تو توی چه فکری هستی ؟ خوشبختی دخترت یا کار و کاسبیت ؟
ـ صداتو بیار پایین سیمین ، بد کردم گفتم خواهرت اینا شام بیان ؟
ـ خواهره منه و لازم نکرده تو بگی بیان ، خودت می دونی چشم دیدنشون رو ندارم ...
ـ به خاطره کی ؟ اون دختره ی بی آبرو ؟ اون دختره هم دختره منه و خودم می دونم که چه گهی خورده و جنابعالی نمی خواد کاسه ی داغ تر از آش بشی ...
لبه ی تیز چاقو توی انگشتم فرو رفت . تند دستم رو کشیدم . آرنجم به لیوان روی میز خورد ، پرت شد روی سرامیک آشپزخونه و صدای شکستنش بلند شد .
لب پایینم رو گاز گرفتم . چشم هام می سوخت از بی دست و پا بودنم ... از آبرو ریز بودنم ... صدای قدمایی که تند خودش رو به آشپزخونه رسوند و تا کنارم اومد . نگام پایین بود . دمپایی های رو فرشی مادرم ، همونایی بود که روز مادر چند سال پیش براش خریده بودم . اولین قطره اشکم چکید . تند چسب زخمی بیرون آورد . وقتی دستم رو پاک کرد چسب رو روی زخمم گذاشت . روی نگاه کردن به چهره ی مهربونش رو نداشتم ... روی اینکه حتی مثل همیشه همه چیز رو انکار کنمم نداشتم ... نه اینکه واقعا اشتباهی کرده باشم ، نه ... فقط دیگه خسته شده بودم و ترجیح می دادم سکوت کنم .
بی حرف از آشپزخونه بیرون رفت . دلم خواست سیلی بخورم ، دلم خواست سرم فریاد بزنه و بپرسه چرا ؟ اما فقط رفته بود ... مادرانه های خودش رو انجام داده بود و رفته بود . چقدر دلم تنگه بغلش بود !!! تنگه نگرانی های ناتمومش ....

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part29

🐬 پارت 28
#Part28

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

فرزاد گفته بود حقمه ! گفته بود باید بفهمم توی نبودش چه بلاهایی سرم میاد ....
من فهمیده بودم . بی رمق بلند شدم . یه تونیک مشکی با شلوار مشکی پوشیدم و بیرون زدم . این خواستگارهایی که قرار بود بیان بدون شک خیلی کله گنده بودن یا از همون گنده های بازاری که بوی پول به مشام آیدین خورده بود و خانواده اینطور از صبح به تکاپو افتاده بودن . بیچاره آیدا ...
از در بیرون زدم . چند نفری سرشون به درخت ها و علف های هرز شده شون گرم بود و من نمی فهمیدم وسط زمستون این خود درگیری با درخت ها چه معنی می ده آخه ؟
از حیاط گذشتم و به ساختمون رسیدم . در و باز کردم و داخل رفتم . از آخرین باری که اونجا رفته بودم سه ماهی می گذشت . همه چیز بدون تغییر همون جوری بود . همه چیز به جز من و اتاقم !
آیدین همه ی اتاقم رو از بین برد . آهی کشیدم و از راهروی کوچیک جلوی در هم رد شدم . سیمین که روی مبل دو نفره جلوی تلوزیون نشسته بود به سمتم برگشت . برق اشکای جمع شده توی چشماش رو می دیدم . همون چشمایی که روز آخر جلوی همه براق شد که دخترم بد نیست ، عوضی نیست ... ولی فیلم ها رو دید ... فرزاد بهش نشون داد ... نطقش بسته شد !
چیزی نگفت و باز به سمت صفحه ی تلوزیون نگاه کرد . این زن از هر مادری مادرتر بود و روز آخر گفته بود دلش رو شکستم و به خودش و تربیتش شک کرده ... اما من کاری نکرده بودم !
به سمت آشپزخونه رفتم . ترکیب و چیدمان به همون سبک گذشته بود و خیلی تغییر نکرده بود . پیدا کردن وسیله ها سخت نبود .
شروع کردم به پختن ... مادرم فسنجون دوست داشت و بابا هم قیمه بادمجون ! دروغ چرا پدرم رو نبخشیدم و هیچوقت نمی بخشم ، اما سیمین فرق داشت ... می دیدم که همیشه دو دله برای اینکه هوام رو داشته باشد یا نه ! اما بابا ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part28

🐬 پارت 27
#Part27

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ابروهاش رو بالا داد : دختره ی تخس !
اخم کردم : من دیگه برم ؟
ـ بفرما خواهش می کنم ، اگه خواستی یکی هم بزن تو سرمون ...
لبخند زدم : با اجازه ...
از اتاق بیرون رفتم . بیچاره قبل از سوار شدنم توی آسانسور خیلی صدام زده بود ، محل نداده بودم . این مرد گریز بودنمم یکی از عوارضه بودن با نامردهای مرد ماننده زندگیم بود ...
*
سر و صدای زیادی می اومد . از صبح چند نفری توی باغ مشغول تمیز کاری و آفت کشی و مرتب کردن درختا بودن . صدای آیدین رو می شنیدم ، چپ و راست دستور می داد .
وسط اتاق دراز کشیده بودم و با خودم می گفتم من دوروزی می شه که کیهان رو ندیدم . دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می کردم . برنامه ریزی تو زندگیه کسی مثل من جا نداشت !
دوست داشتم جمعه هم سرکار باشم . ترسیده بودم کیهان هم شرکت بمونه و من از لبریز شدن صبر فرزاد می ترسیدم . هزار بار از خودم پرسیده بودم که چرا باید صاحب شرکتی که اونجا کار می کنم کیهان باشه ؟ اگه بدشانسی نیست پس چیه ؟
کیهان پیگیر بود و اینو نمی فهمید که چقدر نابود می شدم اگه از زندگیم سر در می اورد . من اون لحظه نمی دونستم که قراره توی آینده ، من خورد تر از این چیزی که کیهان می بینه بشم !
صدای درو شنیدم و بعد بی هوا باز شد . سرجام نشستم و با دیدن آیدین اخم کردم . من دله خوشی نداشتم از این مردک بی غیرتی که زندگیم رو به فنا داده بود .
ـ خوب لم دادی بقیه تکاپو دارن ...
جواب ندادم .
ـ زود اماده شو برو غذا رو درست کن . شب خواستگار میاد برای آیدا ، تو که گند زدی به هست و نیست همه مون حداقل آیدا داره کمک می کنه که بی آبرویی تو جمع بشه .
آب دهنم رو قورت دادم . آیدین حتی نمی تونست تصورش رو بکنه که تا چه اندازه از اون نفرت دارم . از در بیرون زد . مثل هربار که می دیدمش بازم بی اختیار دستم رو گذاشتم روی پهلوم . هنوز گاهی موقع نفس کشیدنم دنده هام درد می کنه ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part27

🐬 پارت 26
#Part26

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

آسانسور طبقه ی 13 ایستادو پیاده شدم . جلو رفتم . منشی سرش رو بلند کرد و پرسید : امری داشتین ؟
ـ با معاون کار داشتم .
ـ ایشون خیلی وقته طبقه ی 5 انتقال پیدا کرده دفترشون ....
عصبی شدم ولی چیزی نگفتم . عصبی از خودم و مینو ، نه از منشی بیچاره .... بازم بی حرف سوار آسانسور شدم و طبقه ی 5 رو زدم . وقتی آسانسور ایستاد اخمو پیاده شدم و باز به سمت میز منشی رفتم : سلام . وقت بخیر ، با آقای معاون کار داشتم .
ـ امرتون ؟
ـ قرار داد های ترجمه شده بابت جلسه امروز رو آوردم تا تحویل بدم ...
تلفن رو برداشت و شماره گرفت . گوشی رو کنار گوشش گذاشت : سلام قربان ... ترجمه ی قرار داد رو آوردن ، بفرستم داخل ؟ ... بله ... بله چشم ...
گوشی رو روی دستگاه گذاشت و به سمت یکی از درا اشاره کرد : بفرمایید خواهش می کنم ، منتظرتون هستن ...
سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم . چند ضربه به در زدم که صداش رو شنیدم : بفرمایید داخل ...
وارد شدم . با دیدن کسی که پشت میز نشسته بود ماتم برد . چند بار پلک زدم ... اما خودش بود . سرش رو بلند کرد و با دیدنم لبخند زد : حاله شما چطوره خانومه عصبانی ؟
ـ تو ؟
ـ الان باید بگی شما ، چون که داری با معاون حرف می زنی ...
ـ خب .. خب چرا نگفتین که من این همه نرم بالا ؟
ـ شما فرصت دادی ؟ من حنجره م جر خورد ، تو برگشتی بگی چه مرگته ؟
ـ ببخشید ...
دستش رو به سمتم دراز کرد : حالا می شه برگه های قرار داد رو بدی تا جلسه م دیر نشده ؟
هولزده سری تکون دادم و جلو رفتم . سمت دیگه ی میزش ایستادم و برگه ها رو به سمتش گرفتم : بفرمایید ...
برگه ها رو گرفت : ضمنا تو کارمند بخش ترجمه هستی و من معاون ... اَمینه پیروز هستم . خب ؟
بی تفاوت گفتم : خب !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part26

🐬 پارت 25
#Part25

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

جواب ندادم و پوشه به بغل بیرون زدم . به سمت آسانسور می رفتم که کسی تند از پیچ راهرو پیچید و محکم به من خورد . پوشه از دستام روی زمین افتاد و من هم روی پاهام نشستم و غر زدم : انگار نه انگار شرکته و مردم با پیست مسابقه اشتباهش می گیرن ....
مرد رو به رویی هم روی پاهاش نشسته بود و توی جمع کردن برگه ها کمکم می کرد و می گفت : من واقعا معذرت می خوام ....
بی حوصله سرم رو بلند کردم که اونم متعاقبا همین کارو کرد . نگاهمون که به هم خورد همزمان گفتیم :
ـ تو ؟
ـ تو ؟
اخم کردم : نمی شه حواستون رو جمع کنین ؟
ـ والا دفعه ی قبل تو آشپزخونه شما حواست جمع نبود ...
ـ اون یه اتفاق بود ...
ـ نه که جریانه الان از پیش تعیین شده بود .
کلافه پوفی کشیدم و برگه هایی که اون جمع کرده بود رو از دستش گرفتم . روی برگه های دست خودم تنظیم کردم و ایستادم . اونم از جا بلند شد .
ـ حالا من حوصله ی بحث ندارم شازده ... معاون کارم داره ...
ـ ولش کن مرتیکه ی لندهورو ...
با چشمای گشاد شده نگاش کردم : وا ، این چه طرز حرف زدنه ؟
ـ والا ، مگه چی گفتم ؟
اخم کردم و محل ندادم . از کنارش رد شدم . منتظر آسانسور موندم . صداش رو شنیدم : مگه نمی ری پیشه معاون ؟
جواب ندادم که باز گفت : کجا می ری ؟ الو ... با تواما !
در آسانسور باز شد و داخل رفتم .
ـ پسره ی الدنگ .... من اعصاب خودمم ندارم بعد این واسه من شیرین بازی در میاره ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part25

🐬 پارت 24
#Part24

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

ـ واس خاطر همین این سر و وضعته ؟
اهمیت ندادم و پرسیدم : آمین .... آمین خوبه ؟
ـ کمی بزرگ شده ، شبیه تو شده ....
مشتاق نگاش کردم و با حسرت گفتم : شبیه من ؟
ـ آره و من خیلی خوشحالم ...
خیره زل زدم بهش که گفت :وقتایی که نیستی اون تورو یاده من می ندازه ... دوتا آذین تو خونه هست .
ـ میتونی بگی بهش اعتیاد من کاره توعه ؟
ـ نه ، ولی می تونم بگم اعتیادش بابت رها کردنه ما دو تاست . نه ؟
ـ تو اونو به زور از من گرفتی ...
ـ می تونستی بمونی تا داشته باشیش !
ـ خیلی پستی ...
بی اهمیت به چیزی که گفته بودم جلو اومد و بی هوا سرم رو بین دستاش گرفت و فاصله ی صورتامون به چند سانت هم نمی رسید که گفت : تب می کنم حتی وقتی می بینمت !
ترسیدم . با دو دستم مچ هر دو دستش رو گرفتم و پر ترس گفتم : فرزاد تو رو خدا ، تو قول دادی ...
کج لبخند زد . چشماش هنوز هم وحشی بود . چند تار مویی که جلوی صورتش ریخته بود چهره ش رو خیلی بیشتر از قبل جذاب کرده بود . جذابی که به نظرم نفرت انگیز بود .... حتی یه سانت هم فاصله نگرفت و زل زد به چشمام : قول داده بودم ، اما خودت می دونی خیلی هم نمیشه رو قولم حساب کنم ....
روسریم سُر خورد و نگاهش تا گردنم کِش اومد ... خم شد و روی حنجره م رو بوسید ! فاصله گرفت و دوباره خواست بوسه بزنه که کف دستم رو روی لبهاش گذاشتم ...
از ترس به گریه افتادم : خو ... خودت ... خودت گفتی بهم اصرار نمی کنی ....
اخم کردو فاصله گرفت : شده نابودت کنم ، نمی ذارم همه چی رو تموم کنی ....
به هق هق افتادم : دست از سرم بردار ....
جلو اومد و قطره اشکی که رو گونه م سُر خورد رو بوسید ... نرم وملایم ... باز از صورتم فاصله گرفت : آذین هیچوقت نذار صبرم تموم بشه ....
چند قدمی عقب رفته و دور زد . از باغ کوچیک خونه بیرون رفت و بعد صدای بسته شدن در ، بین گوشم پیچید ...
*
( نذار صبرم تموم بشه .... )
چشمام و بستم و کمی پشت پلکم رو ماساژ دادم . لعنتی حالا تبدیل به کابوس توی بیداری هم شده بود . دسته ی پوشه ها رو بغل گرفتم . حتی از کارمم دلزده شده بودم .
مینو ـ گفت تا یه ساعت دیگه جلسه دارنا ، چرا انقد معطل می کنی ؟ تو که خیلی وقته ترجمه شون رو تموم کردی ...
بی حوصله سرم رو تکون دادم . باز گفت : طبقه ی 13 اتاقه معاونه !

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part24

🐬 پارت 23
#Part23

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

دستم رو ول کرد و به عقب هلم داد . چند قدمی عقب پرت شدم و از درد چهرم مچاله شد .
ـ تنها بودی ؟
فرزاد بهتر از کف دستش خبر داشت که کیهان دوسته سال ها قبله خودش و آیدین دیشب توی شرکت مونده و می دونستم که می خواد راستش رو از دهن من بشنوه و راست گفتن بهترین راه بود . اگه می فهمید لب به دروغ باز کردم صد در صد این رو هم می فهمید که از شب قبل تا الانه امروز بینه من و دوسته بعد از 7 سال برگشته ش خبرایی بوده که گفتم : من و نگهبان و رئیسه شرکت ......
هر دو دستش رو توی جیب های شلوارش گذاشت و زیر بینانه پرسید : مُد شده جدیدا رئیسا با مترجماشون بمونن ؟
ـ غریبه نبود !
ابرویی بالا انداخت : خب ؟
ـ کیـ .. کیهان بود ...
اخم کرد : خوش ندارم خودمونی صداش بزنی ...
ـ دوسته آیدین بود .
ـ منم دوستش بودم . چرا چشم نداشتی منو ببینی ؟
جواب ندادم که آروم قدم برداشت و یک قدمیم ایستاد : تو که می دونی دوست ندارم خانومه خوشگلم دست از پا خطا کنه ، که اگر بکنه داغه آمین رو به دلش می ذارم و بعد باید دنباله ساقی باشه تو پارکا و قول نمی دم سالم از اون پارکا بیاد بیرون ، می دونی مگه نه ؟
بغض کرده سری به نشونه ی بله تکون دادم که گفت : باریک الله عروسک خانوم ...
ـ مـ ... من ، هیچوقت دست از پا خطا نکردم ...
کف دستش رو سمت راست صورتم گذاشت و با انگشت شستش ملایم روی پوستم رو نوازش می کرد و به چشمای ترسیده و بارونیم خیره بود ..
ـ حسابت رو پر کردم . خوش ندارم مثل غربتی ها چپ و راست بری و ملت بگن این یه روزی زنه فرزاد بوده ... چون قراره باز زنه فرزاد بشی ، می دونی که ...
ـ من به پول نیازی ندارم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part23

🐬 پارت 22
#Part22

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

چند دقیقه ی بعد کم کم سر و کله ی کارمندا پیدا شد و من پشت میز نشسته بودم . حس می کردم از خیلی اتفاق های اطرافم خبر ندارم . من این گنگ بودن رو دوست نداشتم !!!
تا آخر ساعت کاری مشغول بودم . گوشی تلفنم رو خاموش کرده بودم . حقیقت این بود که از فرزاد می ترسیدم .
وقتی تایم کاری تموم شد منم به خودم اومدم و بلند شدم . باید به خونه می رفتم و این فرار کردن چیزی رو درست نمی کرد .
از شرکت بیرون رفتم . هنوز ماشینی که فرزاد به عنوان به پا برام گذاشته بود رو به روی شرکت بود و به دنبالم راه افتاد . نیم ساعت بعد به خونه رسیدم و کلید رو داخل قفل چرخوندم . وارد شدم . در رو بستم ... اما بسته نشد و به عقب برگشتم ، کسی پاش رو مقابل در با لولاش گذاشته بود و من ترسیده قدمی عقب رفتم که در رو هل داد و وارد شد . فرزاد بود .
رنگم پرید ... مثل همیشه خوش تیپ تر از خوش تیپ ... خصوصا با اون اندام و استایل ورزیده و مانکن مانندش ...
داخل شد و در رو بست . به ساختمون نگاه کردم که صداش رو شنیدم : آخی ... خبر نداری خانواده منزل من دعوت هستن ؟ جات گذاشتن و بی خبر ؟
ـ ایـ ... اینجا چی کار می کنی ؟
به آنی خشمگین به سمتم اومد و با دو دستش بازوهام رو گرفت و فشار داد : از غروب دیروز تا الانه امروز کدوم جهنمی بودی ؟
ـ در .. دردم گرفت ...
ـ به قصد ناز جلو نیومدم ، تا نشکستمش بنال ...
ـ به خدا شرکت بودم ....
ـ نگفته بودم شب بیرون موندن نداریم ؟
ـ خوابم برد یه دفه ... فرزاد تورو خدا دستم ...

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part22

🐬 پارت 21
#Part21

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

شکلت رو توی آیینه دیدی ؟ چته ؟
ـ تو خودت نمی فهمی ؟
ـ تو بگو بفهمم ...
عصبی شدم و صدا بلند کردم : بعد این همه سال میای بهم می چسبی و به روی خودت نمیاری که یه روز همه چی رو جا گذاشتی و رفتی که چی ؟ هان ؟
عصبی تر بلند شد و مقابلم ایستاد : بد که نشد ، شد ؟ نمی بینم که از تنهایی مُرده باشی ، ها ؟
ـ پس دردت چیه ؟ تنها نیستم ، خب . برو بیرون آقای محترم . نیا و به پر و پای من نپیچ !
ـ یه جای کارت می لنگه ! این شب تا صبح شرکت موندناو کسی پیگیرت نشدنا ، اصلا دم به دقه اشکت دمه مشک بودنا ، پوست و استخون بودنا ... نمـ ...
ـ خب که چی ؟ مگه نمی گی بعد رفتنت هیچی به هم نریخته ؟ مگه نمی گی همین که بعده تو نمُردم یعنی همه چیز رو به راهه ؟ همه چیز رو به راهه و من نمردم .
ـ آذین ....
اولین قطره ی اشکم چکید و کیهان مثل همه ی روزهای قبل از 7 سال پیش نگاهش رو منحرف کرد و عصبی دستش رو پشت گردنش کشید ، گفته بود قبلا که با همه چیز شوخی با ریختن اشک های من شوخی بی شوخی !
عصبی پالتوش رو از روی میزم چنگ زد و جلو اومد ، دقیقا یه قدمیم ایستاد و زل زد به چشم های بارونیم و لابه لای دندونای چفت شده ش غرید :
ـ سره ریختنه این لامصبا با خودتم رو در وایسی ندارم و دودمان می سوزونم باعث و بانیش رو ... نرفتم که تو این بشی ، معامله کردم سر خوشبخت بودنت . درسته که برنگشتم که سمته تو بیام ، درسته که تو شوهر داری و من نمی بینم مردی که کوه بشه برات رو جز اون نامرده دیشبی که تابلو بود سایه ش رو با تیر می زنی ، ولی تا تهش می رم آذین ، خیالت تخت ...
تنه ی محکمی به من زد و از کنارم رد شد . بعد صدای کوبیده شدن دری که من رو از جا پروند . گنگ بودم و گیج ، چرا این معادله هیچ وقت حل نمی شد ؟ معامله کرده بود ؟ با کی ؟ به عقب برگشتم و به در نگاه کردم .

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part21

🐬 پارت 19
#Part19

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

خندید : حتی یه دونه ش هم کاندید ندارم ، منتها تو فکرشم تور پهن کنم ...
منم خندیدم : کجا به سلامتی پهن کنی ؟
ـ مگه همین برج زهره مار چشه ؟
سوالی نگاهش کردم : کی ؟
ـ همین رئیس شرکت دیگه ، هم خوش تیپ ، خوش استایل و از همه ی همه ی اینا مهم تر پولدار ، البته اون روی سگش رو فاکتور بگیریم همه چی تمومه !
لبخند روی لبم ماسید . خشک شده نگاش می کردم . پشت سر هم حرف می زد و نمی شنیدم .
من خوب می دونستم این نیشتری که به قلبم خورده بود از چی بود . بین این همه گرفتاری و این همه حرفی که دنبالم بود و این نگاه های پر از سرزنش و دلتنگی برای تکه ی وجودم ، غم عشق هم دردسری شده بود این وسط و من فقط همین رو کم داشتم .
بالاخره از پُر چونگی خسته شد و به سکوت کردن رضایت داد و بعد از خداحافظی سر سری بیرون رفت . انگار برای پرواز کردن و بیرون رفتن از شرکت دلیل داشت ... من شک کردم به این که کسی رو حتی کاندید نداشته باشه !
دوباره ذهنم رو درگیر کردم لابه لای کلمه های فرانسوی و حس می کردم این چند دقیقه ی آخر کلمه ها حرکت می کنن و چشمام واقعا خسته شده بودن . به پشتی صندلی تکیه دادم و از پنجره ی اتاق به آسمون نگاه کردم .
زمستون بود و حالا که ساعت 8 شب بود هوا کاملا تاریک شده بود . ستاره های براق تر از چراغ ! امروز کیهان رو ندیده بودم . فرزاد پیام نداده بود و خبری هم از سپهر نبود . آیدین هم خیلی وقت بود انگار بیخیال من شده بود . آمین چطور بود ؟ فرزاد لعنتـ ...
چشم هام خواب رفت . خسته بودم ، به اندازه ی 7 سال خسته بودم . خواب بودم و خواب دیدم کیهان روی صندلی مقابلم دقیقا سمت دیگه ی میز ، رو به روم نشسته و خیره نگام می کرد . خواب قشنگی بود . نه حرف می زد و نه تکون می خورد و فقط خیره بود ...
نور شدیدی چشم هام رو زد . کمرم خشک شده بود . چشم هام رو باز و بسته کردم و تازه به یاد دیشب و خوابیدن روی این صندلی افتادم و کمی جا به جا شدم که نگام خورد به پالتویی که روم انداخته شده بود .
به زحمت صاف نشستم و با تعجب به پالتوی سیاه رنگ نگاه کرده و اون رو برانداز می کردم .
سرم رو که بلند کردم ، کیهان رو دیدم که روی صندلی رو به روم غرق خواب بود .... تعجب کردم . اول فکر کردم که شاید خیالاتی شده باشم و چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم ، اما تصویر همون تصویر بود .
دست هاش رو روی دسته های مبل گذاشته و سرش رو به پشتی اون تکیه داده و به خواب رفته بود . دیشب من خواب ندیده بودم و کیهان تموم شب روی اون صندلی نشسته بود . با پیراهن سیاه رنگ اسپرتی که آستین هاش رو تا آرنج بالا داده بود ! رگ های برجسته ی روی ساعدش و کیهان انگار این مدت بدجوری به خودش و هیکلش رسیده بود ...
اما چرا ؟ این همه زل زدن و زیر نظر گرفتنه من زمانی که خواب بودم چه معنی می داد ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part19

🐬 پارت 18
#Part18

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

نگران آینده بودم ، از این که از کار قبلم استعفا داده و نمی تونستم ، یعنی نمی شد که سرکار فعلی توی شرکت کیهان هم باقی بمونم . سرم درد گرفته بود از فکرای مختلفی که اعصابم رو خورد می کرد .
ـ خانوم رسیدیم .
پیاده شدم . همون لحظه نگاهم به اتومبیل سیاه رنگ بنزی افتاد که سرکوچه پارک بود . کیهان تا همینجا دنبالم بود . همون ماشینی بود که کیهان کنارش ایستاده بود . سعی کردم به روی خودم نیارم . اهمیتی نداده و کلید رو داخل قفل انداختم و وارد خونه شدم و در رو بستم .
چراغ های ساختمون روشن بودن و من نمی دونم برای چند هزارمین بار خیره به ساختمون گفتم : لعنت به همه تون !
راهم رو به سمت اتاقک همیشگی کج کردم . انگار زندگی داشت روز های متفاوت و جدیدی از سرنوشتم رو می کرد که هم دوست داشتم و هم نداشتم . ولی متاسفانه هیچ مِنویی برای انتخابه افتادن اتفاق ها نیست ، اینکه خودت انتخاب کنی که چه اتفاقی بیفته ؟
*
چشمام رو بستم و با سر انگشت هام پشت پلک هام رو ماساژ دادم . صاف روی صندلیم نشستم . صدای مینو هم اتاقیم رو شنیدم : کشتی خودت رو که تو .. .
لبخند زده و کش و قوسی به بدنم دادم : مردم از خستگی والا .
ـ به خاطر اینه که ضعیفی ، اون روز تو سالن هم از هوش رفتی بیچاره رئیس فکر کرد به خاطر عصبی بودنه اونه که دلخور شدی و ترسیدی .... نیم ساعت دیگه تایممون تموم میشه برو خونه بخواب البته اگه شوهرت گذاشت ...
چشمکی هم چاشنی جمله ش کرد بیچاره راجه به منو کیهان چه فکرهایی می کرد و خبر نداشت از اتفاق های افتاده بینه منو این رئیسه همیشه عصبانی ....
لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود روی لبم کاشتم و جواب دادم : شوهرم ماموریته ، تنهام و حس می کنم بهتره که اضافه کاری بمونم تا چند روز ...
ـ دختر تو دیگه چه جونی داری . ولی از من گفتن بود ، شوهرت رو ول نکن به امون خدا ، مردا کلا چشم و دلشون سیری نداره ...
به شوخی گفتم : ببخشید خانوم ، احیانا شما چند تا شوهر رو پشت سر گذاشتین ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part18

🐬 پارت 17
#Part17

📕 رمان " رسوایی " ‼️ 🙊👄

به قلم خانم ک. شاهینی فر 👒

🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃

اخم کرد : با پسره مردم این ساعت اومدی بیمارستان پررو هم هستی ؟
به مسخره گفتم : عه ؟ به غیرتت بر خورد ؟
فرزاد ـ ببند دهنت رو سرمت تموم شد . لَشِت رو ببرم خونه تا گند بالا نیاوردی ...
اخم کردم : برو گمشو بیرون فرزاد ... گمشو بیرون ....
خندید : چیه ؟ باز نرسیده بهت پاچه می گیری سلیطه ؟
به گریه افتادم : خدا لعنتت کنه ... برو بیرون از اینجا ...
اهمیت نداد که با عصبانیت از جا بلند شدم . سِرم رو از دستم کشیدم که رد خونش روی دستم راه گرفت : عععع .... کله خر داری چه غلطی میکنی تو ؟؟؟
از اتاق بیرون زدم . به سر و صدای پشت سرم اهمیت ندادم و از ساختمون بیمارستان هم بیرون رفتم. مرتیکه مزاحم ... آشغاله بیشعور ... فحشای ریز و درشت بارش می کردم . دنبالم دویده بود . دست بلند کردم و جلوی تاکسی زرد رنگی رو گرفتم که مقابلم نگه داشت . فرزاد کنارم رسید و محکم بازوم رو گرفت . روی صورتم کلماتش رو تف می کرد : می ذارم پا حسابه نئشگیت و اینکه الان مخت تاب برداشته ... وگرنه زنده زنده دفنت می کردم غُربتی ... منتها منتظر عواقب این جفتک انداختنت باش ...
دروغ چرا ؟ ترسیدم ، فرزاد به قدری شیطان بود که باید میترسیدم . خم شد و کرایه ی رفتن تا خونه رو با راننده حساب کرد . کیفم که دستش بود رو روی سینه م کوبید و عقب ایستاد .
برای پشیمونی دیر بود . بغض کرده بودم . در عقب رو باز کردم و روی صندلی جا گرفتم . فرزاد در رو به هم کوبید . بد تاوان پس می دادم و خودم این رو به خوبی می دونستم و مثل سگ از این برخوردم با فرزاد پشیمون بودم !
ماشین راه افتاد چند متر جلوتر از پنجره ی ماشین کیهان رو دیدم . کنار ماشین بنز سیاه رنگش ایستاده بود .از پنجره ی ماشین به من خیره بود . فهمیده بود که بینه من و فرزاد کدورت هست و من واقعا توی بدشانسی اوردن حرف نداشتم !
ماشین از کنارش گذشت و من چشم بسته و به تکیه گاه صندلی تکیه دادم ...
بدتر از این هم مگه می شد ؟ بعد از 7 سال دیدن کیهان چه سودی داشت به جز دق دادن لحظه های من ؟ محسن گفته بود موسس این شعبه شرکت توی ایران به تازگی از فرانسه برگشته و این یعنی کیهان ایران نبوده ؟

پارت های بعدی این رمان فوق العاده رو آنلاین در کانال لاوڪـده سارا دنبال کنید ☺️👇

♣️ 📕 @LoveSara

  کلمات کلیدی: Part17
صفحه قبلی  5  6  7  8  9  10  11  12  13  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: