کانال تلگرام حکایت و داستان های آموزنده @infostory

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
حکایت و داستان های آموزنده
تعداد اعضا:
346572
38719

🔴 همراهان گرامی اگر از طریق داستان نیمه تمامی به این کانال مراجعه کردید لطفا به بخش #رمان رجوع کرده و ادامه داستان را بخوانید.

علاقه مندان به رمان 👇
@serial_story

تبلیغات 👇
@story_ads

کانال دوم ما 👇
@maax1

اینستاگرام:
@info.story

 مشاهده مطالب کانال حکایت و داستان های آموزنده

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

🚩#عطر_هوس

#قسمت_هفدهم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

واي که چه قدر خنديدم هنگام برگشت سوار ماشين شديم _کيا راستي بهانه براي علي پيدا کردي؟ _نه يه دفعه وسط خيابان ترمز زد _چــــــــــــــــــــي؟؟ _اميد چيکار ميکني؟حرکت کن تا بگم _يعني چي بهانه پيدا نکردي؟ _اميد حرکت کن بهت ميگم حرکت کرد من _اخه هيچ عيبي نداره که بهش بگم نهامشبم وقت اخره بايد به بابام بزنگم و جواب مثبت بدم اخه بابام شرط گذاشته يا علي يا يکي از اون بهتر منم نتونستم کسي پپيدا کنم خبکه اونم عاشقم باشه منم عاشقش باشم...تازه عشق يک طرفه بهتر از هيچ عشقيه رسيديم اشکام جاري شد سريع از ماشين پياده شدم _اميد براي اين يک هفته مرسي اين روز اخر بود خوش گذشت خافظ... و سريع رفتم بالا... يک ساعت گذشت و من هنوز بيدار بودم و گريه ميکردم تلفن را برداشتم و شماره بابا را گرفتم همان لحظه صداي ايفون سکوت خانه را شکست گوشي را قطع کردم عکس کسي پيدا نبود _کيه؟ _خدا رو شکر بيداري؟ _اميد اين موقع اينجا چيکار ميکني؟ _بهم اعتماد داري بيام بالا يا مياي دم در؟ _بيا بالا اخه مستخدمامون رفتن مسافرت درو زدم و روي مبل نشستم....پس از چند دقيقه در باز شد و اميد داخل شد..چراغها خاموش بود چراغ ها رو روشن کرد __سلام خوشکل خانم چرا تو تاريکي........اِ..کيا چرا گريه کردي؟ _کاري داري؟ _اره _پس بگو و برو _چته تو؟ _هيچي _خب حرفامو ميگم اما بزار تا اخر حرفمو بگم باشه؟ _باش _من دنبال يه دختر بودم که متفاوت با بقيه باشه نازنازي و ننر نباشه همچنين دختري هم پيدا نکردم براي همين از دخترا فاصله گرفتم و برام بي اهميت شدند تا روز پارتي تو برام متفاوت بودي کاري به هيچ پسري نداشتي اما اخرش برام شدي مثل بقيه تا اينکه اومدي سر ميز ما فهميدم کاملا مثل بقيه اي حتي بد تر..اما وقتي حال پيمان و ميلاد و اميرو گرفتي گفتم بزار حرفتو بشنوم وقتي پيشنهادتتو دادي شوکه شدم بدجور شوکه شدم يقين پيدا کردم با بقيه متفاوتي روز مسابقه وقتي براي اولين بار مو هاي طلاييتو ديدم اصلا نمي نونستم از ديدنت چشم بردارم وقتي دستاي گرمتو گرفتم حالم دگرگون شد ...وقتي جلوي توپي که سمتت ميامد اومدم و توپو گرفتم لبخند فاتحانه اي زدمو گفتم نخير خيلي پايين تري اما وقتي جلوي ضربه ي محکممو گرفتي و توپ گل نشد ديوونت شدم حتي ديگه نتونستم مثل هميشه بازي کنم...بعد مسابقه تو شدي عشق اولم براي همين روت غيرتي شدم وقتي ديدم تنها داريد ميريد خانه و با پسرا دعواتون شده و وقتي مبارزتو ديدم ديگه کاملا مجنونت شدم هرچند مبارزت کار داره اما براي يه دختر عالي بود..خلاصه تر ميکنم وقتي دوباره تو رستوران ديدمت انگار دنيارو بهم دادن وقتي گفتي ميري پيست با کمال خوشحالي و تعجب قبول کردم يه دفعه کنترلمو از دست دادم و براي بيشتر ديدنت شرطو گذاشتم ...تو پارک که ديدم دارن ميزننت خون جلو چشمامو گرفت اون موقع مطمئن شدم که هوس نيستي و عشق خالص و کاملي...وقتي اومدي تو اغوشم و بهم پناه اوردي فهميدم که نيمه گمشده من خودتي...وقتي چشماي عسليتو نگاه کردم همون موقع مي خواستم بهت بگم دوستت دارم اما براي مني که هميشه بقيه بهم ابراز علاقه ميکردند سخت بود هر وقت مقدماتشو فراهم ميکردم ازم دور ميشدي امشب تمام واقعيتو گفتم و به رزيتا هم ارزومو گفتم وقتي تو ماشين حرفاتو گفتي اتش گرفتم يک ساعت با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره يک دل شدم و امدم تمام واقعيتو بهت بگم هر وقت بگي ميام خواستگاري کيا من دوستت دارم بي تو ميميرم قول ميدم بهترين تکيه گاه و فرد زندگيت بشم و کاري کنم منو دوست داشته باشي.....

————
❌داستان جدید و جذاب #دختر_فروشی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

کمربندشو بازکردو روی بدن لختم کوبید
-مگه بهت نگفته بودم حق نداری پاتو از عمارت من بیرون بزاری هرزه هوم؟
-ولی ارباب من...
-خودم دیدم داشتی با اون پسره #لاس میزدی...
-حال نمیکنی با من نه.. بلایی به سرت میارم که تا عمر داری فراموش نکنی
وقتی با دستای خودم زنت کردم میفهمی و..

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

🚩#عطر_هوس

#قسمت_شانزدهم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

حرکت کرديم . رفتيم شب هم رفتيم همون رستوران هميشگي که پاتوق ما و اميداينا شده بوده بود.چرا اسم خودشو اميد گذاشته و بهم گفت به دوستام نگم؟کيارش رستمي قشنگه بهش مياد اما اميد هم باحاله... رفتيم داخل اميد و دوستاش هم بودند . همه چيز را به ترنم و طرلان گفتم و ساکت شدم ان ها هم که حال منو درک کرده بودند حرفي نميزدند غذايمان را خورديم و پول غذا را حساب کردم زودتر از بچه ها بيرون رفتم و سوار ماشين شدم به شيشه ضربه خورد شيشه را پايين کشيدم و بدون نگاه کردن گفتم من_چه مرگتونه خب سوار شيد تا بريم خوبه ميدونيد امشب اعصاب ندارم _تو پياده شو تا دوستات برن کارت دارم _چي؟ _اين بار دوم منو اشتباهي گرفتيا _چي ميگي اميد؟ _بيا بريم ديگه _باشه سويچ را به تري دادم و سوار ماشين اميد شدم و حرکت کرد _اقاي رستمي جالبه _چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ _امروز اسم اصلي و فاميليتون را فهميدم _ديونه _چرا؟ _خب يه کلام از خودم مي پرسيدي تا بهت بگم طبق معمول رفتيم گردش و ساعت يک برگشتيم واقعا اين حس متفاوتي که من به اميد دارم عشقه يا عادت؟اما عشق يک طرفه مثل علي و منه بي فايده است _اميد کجا ميري؟ _خسته اي؟ _نه _خب ميريم پيست _خوبه _ميريم سوار موتور _اخ جون من موتور بلدم _نه ديگه با يک موتور که اونم من رانندم _نميخوام _ميدوني به چي فکر ميکنم؟ _نچ بگو _کاش يک بار ديگه اتفاق ميافتاد _چي؟؟؟؟؟؟ _که بترسي.اخه گفتي اميدم بهم نميگي اما چند دقيقه بعدش مزه اغوشتم چشيدم _ديوانه رواني اصلا از اين به بعد بهت ميگم اقاي رستمي _نه اينجا همه منو ميشناسند بگي اقاي رستمي فکر بعد ميکنند _اميد _بله _يک سوال بپرسم _بپرس _اون روز که امديم پيست همه حرف از گذشتت ميزدند مگه گذشتت چي بوده؟ _پس بالاخره پرسيدي.اما چرا اين قدر دير؟بازم مهم اينه که سوالتو خودت ازم پرسيدي _خب الان يادم اومد _داستانش مفصله بهت ميگم رسيديم پيست و از ماشين پياده شديم.امير هم انجا بود امير _به به...اقا اميد و کيانا خانم خبريه؟اين موقع شما دوتا؟ اميد _عليک اره دوربين مخفيه البته براي پيدا کردن فضول ها و خبر چين ها . چشم غره اي هم بهش رفت تا بدبخت جرات حرف زدن نداشته باشه امير _اميد اخه رزي _بسه بسه..باي و ازد امير دور شديم .يه دختر تا اميد را ديد به ما نزديک شدو اميد هم تا اونو ديد سريع دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش فشرد...فهميدم به خاطر دخنره هست براي همين چيزي بهش نگفتم دختره _سلام اميد _عليک دختره _ايشون خانم جديدتونن؟ اميد _خفه خودت ميدوني من دخترباز نيستم درضمن ايشون مثل بعضي ها ول نيستند که دختره _اگه ول نيست پس چرا اين موقع با يک پسر غريبه _کجاست پسره غريبه؟؟؟؟من نامزدشم _منم خرم _در خر بودن تو که اصلا شَکي نيست دختره _پس تبريک ميگم کيانا خانم اميدوارم هميشه با هم باشيد و پاي هم پير بشيد اميد _صد در صد اگه بقيه بزارن خب ما وقتمون را الکي هدر نميديم خداحافظ _باشه فقط کيانا خانم درسته که اين حرفا را ميزنه اما بهش اعتماد نکنيد اميد _رزيتا خفه شو گورتو گم کن نکنه دلت ميخواد حرف هايي که لياقتشون را داري بارت کنم؟؟؟ خوشم امدکه حالشو گرفت همچنين منو نامزدش معرفي کرد اما فقط براي حالگيري دختره بود فشار دستاش هر لحظه بيشتر ميشد و منو بيشتر به خودش مي فشرد .داغ داغ شدم اما توي اوج لذت به خودم امدم رزيتا هم مثل من دختر بود نکنه ميخواد همان کاري که با اون کرد با من هم بکنه؟؟؟؟سعي کردم خودمو از اغوشش بيرون کشيدم اما محکم تر منو گرفت _کيانا........کيانا.......ناراحتي ؟ _نه...ولم کن ديگه رزيتا رفت _پس ناراحتي...گفتم که جريانو بهت ميگم دخل ماشين بهت ميگم _همين الان _باشه به عشق اول اعتقاد داري؟ _نه چون تا حالا عاشق نشدم و نخواهم شد يک دفعه دستاش شل شد و من از بغلش بيرون امدم _من برات ميگم...عشق اول بهترين عشقه هيچ وقت از يادت نميره...البته به جز عشق هوس و عادت هم وجود داره که اين دوامش خيلي کمه و فقط بدبختي داره..و در اخر فقط نفرته که از اون باقي مي ماند..رزيتا هم هوس جواني من بود تا وقتي که از دوست صميمي خودم بچه دار شد و انداخت گردن من و من اون موقع فهميدم هوسي بيش نبوده....البته تازه ميخوام عشق حقيقي را بچشم حالا اخماتو باز کن و گرنه قلقلکت ميدما و شروع کرد به قلقلک دادنم .....

————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#عطر_هوس

#قسمت_پانزدهم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

طرلان _ به به رها خانم چه عجب بالاخره امدي!!! _اره امدم سوار شين عجله دارم طرلان _اخه ادم عاقل ساعت 1 به ما گفتي اماده باشين يه ربع ديگه اينجايي الان ساعت 4 تو که بد قول نبودي ترنم _ بد قوليت به جهنم وايستادن ما به جهنم مرديم از نگراني گفتيم بيايم خانه نيستي شايد بياي اينجا گوشي هم که اصلا جواب نميدادي گفتيم تصادف کردي مردي بيمارستاني _خب حالا زندم خوشحال باشيد بپريد بالا از دلتون در ميارم بخدا خيلي داغون بودم حالا هم بدوييد بايد برم کارخانه سريع حرکت کرديم سر ساعت 5 درِ کارخانه بودم _ يه قرار مهم دارم شما که فکر نکنم بتونيد اروم اينجا بشينيد پس فقط مزاحم من نشيد وگرنه من ميدونم و شما رفتم داخل کارخانه. کارخانه حياط بزرگي داشت که سنگ فرش شده بود و پر از گل و به دو قسمت شرقي و غربي تقسيم ميشدغربي کارخانه و غيره بود و شرقي دفتر و اين چيزا. رفتم داخل ساختمان شرقي _کسي منتظر من هست؟ _سلام خانم تهراني بله اقاي کيارش رستمي منتظرتون هستند _ کجاست؟ _داخل اتاق مديريت _مرسي درو باز کردم يه نفر رو صندلي و پشت به من نشسته بود رستمي _ در بزنيد بد نيستا _ادم براي رفتن به اتاق پدرش که الان براي خودشه در نميزنه رستمي _اگه يه مهمون گل داشته باشه در ميزنه _گل اما من الان يه مهمون خل دارم نه گل _چه با تربيت _با هر کس به اندازه لياقت خودش بايد حرف زد تا دعوا نشده بهتره بريد سرِ اصل مطلب _مگه خواستگاريه که ميگي اصل مطلب _چه ربطي داره من کار دارم لطفا سريع _منم دفعه قبلي که سر کارم گذاشتي کار داشتم _اها پس تلافيه _شايد _من الان کار دارم قرارداد نمي بنديد برم _چه پرو _من هر وقت بخوام ميام و ميرم _کجا؟ _به شما مربوطه؟؟ _اره!!!!! _چه ربطي به شما داره اونوقت؟؟؟ _خيلي ربطا _مثلا؟ _ خب من نبايد بدونم جوجه ي فسقليم کجا ميره هم صداش تغيير کرد هم برگشت _اميد تو پس کيارش _من کيارش رستمي هستم اما همه منو اميد ميشناسند پس حرفي در موردش نزن _ميدونستي من ميام اينجا؟ _نه فقط ديدم صداي ترمز ماشين امد از پنجره نگاهي کردم ديدم تويي اصلا باورم نميشد اما خب گفتم بزار سربه سرش بزارم تا بعد.تو دختر ياشار تهراني هستي؟؟؟؟ _ خب بله _کاش نبودي _چرا؟؟؟ _چون چ چسبيده به را.بيخي بابا _خب معامله جوره؟ _کيا ياد بگير هميشه معامله با اشنايي و غيره جداست _پس زود باش
_ کجا ميخواي بري؟ _دوستام منتظرم هستند _بازم دوستات؟ _مگه چه شونه؟ بايد بگم دوست پسرام پس؟؟؟؟؟؟؟؟اين دوستاي من جونشون هم براي رفاقت ميدن نامرد نيستند _خيلي خب من قرارداد رو امضا کردم بخون امضا کن امضا کردم _اميد _بله _شب مياي رستوران؟ _شايد _اخه........... _خب بقيش؟چرا حرفتو خوردي؟ _هيچي بيخي باي _بچه ها بريم طرلان_چه زود خب چي شد؟ _هيچي امضا کرديم و تمام ديگه ترنم باشه پس بريم

————
❌داستان جدید و جذاب #دختر_فروشی (دارای گفتمان باز #جنسی می باشد)

کمربندشو بازکردو روی بدن لختم کوبید
-مگه بهت نگفته بودم حق نداری پاتو از عمارت من بیرون بزاری هرزه هوم؟
-ولی ارباب من...
-خودم دیدم داشتی با اون پسره #لاس میزدی...
-حال نمیکنی با من نه.. بلایی به سرت میارم که تا عمر داری فراموش نکنی
وقتی با دستای خودم زنت کردم میفهمی و..

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

🚩#عطر_هوس

#قسمت_یازدهم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

اميد _ کيانا بي اعتنا به صداش که دلمو نميدونم چرا يه دفعه اتش زد به راهم ادامه دادم يه دفعه يکي از پشت بازومو گرفت خواستم از داستش خلاص بشم که ان چنان فشاري داد که ناخواسته براي جلو گيري از فريادم لبمو محکم دندون گرفتم و به ثانيه نکشيد که مزه خون را در دهنم حس کردم کاملا از زمين بلندم کرد _ نکن ديوونه دستم شکست شايدم در رفته اميد عصبي خروشيد_ مگه صدات نميزنم چرا سرتو کج کردي وداشتي ميرفتي _از کي تا حالا اقا بالا سرم شدي؟ تازه نميدنستم وحشي هستي که اينم الان فهميدم اميد_ تو هيچ چيزي از من نميدوني _ ولم مي کني يا داد بزنم مزاحمم شدي اميد _ هر کار مي خواي بکن اما يادت باشه روي قولت نموندي _ يه عذر خواهي هم بد نيستا بابا دستمو ول کن شکست يه دفعه انگار به خودش امد چون دستمو رها کرد اميد _ ببخشيد _خواهش ميکنم اما شرط ميبندم تا دو ماه جاش ميمونه اميد_ ميخواي ببرمت دکتر _نچ هنوز اين قدر ها هم لوس نشدم اميد _برا اولين باره مي بينم با دوستات نيستي _ فوتبالن اميد _با کي؟ _کفتارا اميد _کـــــــــــــي؟ تازه فهميدم چي گفتم _ کفتارا لقبشونه خب ما نميتونيم اسمشونو که هي بگيم تازه حتي يادمون هم نمي مونه براي همين براشون لقب ميزاريم. اميد.... اميد_ چي گفتي؟ _ گفتم کفتارا لقبشونه اميد _نه بعدش _بعدش گفتم خب ما نميتونيم اسمشونو که هي بگيم تازه حتي يادمون هم نمي مونه اميد با خنده _ نه بعدش؟ _گفتم همين براشون لقب ميزاريم اميد_نچ کلمهي بعديش چي گفتي؟ _گفتم اميد اقا نه اقا اميد اميد_ نه يه کم کوتاه تر بود _ گفتم اقا پسر اميد _مهم نيست بالاخره حرفتو يه روز ديگه که تکرار ميکني!!!!!! _عمرا اميد _ميبينيم حالا اسم گروه ما چيه؟ _اول گربه نرا اما از مسابقه فوتبال به بعد چهار گربه افسانه اي اميد با قهقه _چه طرقي کرديم پس..... _مال شما که بدتر بود زاغ و کلاغ ميخواستم فک دوستتو اون روز جابه جا کنم يا حتي بندازم پايين اميد _بعدش شديد قناري هاي دست نيافتني _براي همينم امدي سرغ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اميد _نه _پس چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اميد _بيخيال _ من فقطو فقط چون بهت قول دادم از جونم که فوتباله گذشتم اون وقت تو ...........گمشو اميد _کيا صبر کن بخدا....
سريع از کنارش رفتم خيلي عصبي بودم نگاهي به اطراف کردم من اصلا کجا هستم؟؟؟؟؟؟اينجا چرا اين قدر خلوته؟؟؟؟يعني اين قدر تو فکر بودم که حتي متوجه اطرافم هم نشدم؟؟؟؟؟ باصداي چيزي نظرم به جلو جلب شد فقط همينو کم داشتم امروز خدايــــــــــــــــــــا 8 تا پسر مست که با لبخند حال بهم زني بهم نزديک مي شدند درسته مبارزم خوبه اما خيلي هم زور بزنم از پسِ 4 تاشون يا اصلا پنچ تاشون بر ميام نه 8 تا!!!!!!!!! يکيش نزديکم شد اومد بهم دست بزنه که با پا چند متر ان طرف تر پرتابش کردم وهم چنين دومي وسومي وچهارمي....واي...پنجمي دست به کار شد امدم با اموزش هاي دفاع شخصيم کاردو از دستش بيرون بکشم که ششمي بازنجير به کمرم زد گير کردم حسابي زنجيرو بگيرم با کارد ميزننم کاردو بگير با زنجير تازه دو تاشم بگيرم بقيه ميريزن روم واقعا زنجيره که به کمرم ميخورد خيلي درد اور بود زنجيرو گرفتم که اون پسره با کار بهم حمله کرد چشمامو بستم ..................چشمامو با ترس باز کردم دستي جاقو را گرفته بود نگاه صورتش کردم براي اولين بار از ديدن اميد در حد مرگ خوشحال شدم (تشبيهم منو کشته در حد مرگ خوشحال شدم!!!!!!!!!!) اميد همه را ميزد و من از درد تمام بدنم ميلرزيد همه را زد سريع پشتش قايم شدم تا در امان باشم واي خدا چه ارامشي بهم داد.... اميد همه را زد و به طرف من برگشت .....در تمام عمرم بار اولي بود که ترسيده بودم ترسم به حدي زياد هم بود که نتوانستم به مبارزه ام ادامه بدم اميد انگار فهميد خيلي ترسيدم. دستاشو باز کرد و منم سريع به بغلش پناه بردم واي خدا صداي قلبش چه ارامشي بهم ميده.................

————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#عطر_هوس

#قسمت_دهم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

از استخر امديم بيرون خودمون را خشک کرديم و سه تايي رفتيم بالا داخل اتاق من ... يه مانتو ي مشکي کوتاه و يک شلوار جين سبز با شالي هم رنگ به ترنم دادم و انها هم رفتند. صداي گوشيم بلند شد شماره غريبه بود يعني اشنا بود اما سيو نبود _ بله ؟ _ به به خوش ميگذره ؟ _ نچ . عليک سلام بفرماييد اميد _ چه خبرا ؟ _ هيچ اميد _ تو بلد نيستي بگي سلامتي ؟؟؟؟؟؟ _ نچ . خبري باشه مي گم نباشه هم ميگم هيچ .. عادتمه اميد _ بله ديگه ترک عادت هم _ موجب مرضه اميد _ ببينم دوستات امروز فوتبال داشتند _ به تو چه اميد _ پس همين بگو خانم چشونه حوصلت سر رفته ؟ _ خيلي اميد _ برنامه ات چيه ؟ _هيچ اميد _ خب براي اينکه جبران فوتبالت بشه تا يک ساعت ديگه در خونتونم _ نچ اميد _ چرا ؟ _خودم ميام اميد _ پس دو ساعت ديگه پارک .... _ چرا يه ساعت بهش اضافه کردي ؟ مگه با تو يه ساعت تو راه بودم اگه ميخواستم با تو بيام ؟؟؟؟؟ اميد _ فوضولي نکن جوجه ... شايد _ جوجه خودتي اق قوقولي اميد _ حالا اول روشن کن من جوجه شدم يا خروس ؟؟؟ _ خافظ اق قوقولي مامان _ کيانا _ جونم ماماني ماماني _ بيا بابات کارت داره _ بله بابا _ تو به کارخونه هم مي رسي ؟ _ نه مگه قرار هست من برسم ؟ بابا _ اره پس کي برسه هرچند مدت يک سري بزن در ضمن پسر يکي از شريکام قرار هست فردا بره کارخانه حتما برو بايد باهاش قرارداد ببندي _ باشه بابا _ راستي امشب پرواز داريم _ چه زود _ هفته ديگه بايد خودت بزنگي _ خب من مي خوام برم بايد برم اماده بشم باي در ضمن چه بزنگم چه نزنگم جوابم منفيه بابا_ با قبول شرايطم ...اما فکر نکنم موفق بشي باي. خندم گرفت زندگيم شده مثل رمان ها ...حتما الانم بايد برم پيش اميد و مثل ترسا در رمان قرار نبود بهش بگم اميد بيا منو بگير !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سريع رفتم حمام و امدم بيرون. مانتوي سفيدم را با شال و شلوار جين ابي کم رنگم و کفش هاي پاشنه بلند سفيد پوشيدم و مثل هميشه بدون برداشتن کيف بيرون رفتم اصلا من يک کيف هم نداشتم فقط چند تا کوله ي اسپرت. به طرف پارکينگ رفتم بنز شکلاتي بابا را برداشتم براي اينکه ماشين هاي بابا بي استفاده مانده بود بابا همه شان را به جز بنزه و جاجريه فروخت و سپس بعد از فروختنشان به من خبر برگشتشان به خارج را داد _جميله خانم جميله خانم _ بله _ بابااينا که دارن ميرن منم بيرون غذا ميخورم پس زحمت نکش وغذا درست نکن جميله خانم _ اين قدر غذا هاي من بده که همش بيرون غذا ميخوري؟ _ نه بابا من عادت دارم ترک عادتم موجب مرضه باي. رفتم پارک اما نمي دونستم کجاي پارک برم. دلمو زدم به دريا و رفتم جاي با صفايي که با ترنم پيداش کرده بوديم و خيلي دوسش داشتم اونجا منظره ي زيبايي رداشت که به من ارامش ميداد اميد هم همان جا بود يه پيراهن اسپرت ابي کم رنگ با شلوار جين پوشيده بود. خدايش هم خوشکل بود هم خوشتيپ. خصوصا چشماي ابيش وهيکل ورزيده اش قدش هم 40 سانتي از من بيشتر بود و اين مصمم ميکرد تا باهاش راحت باشم و بفهمم دنبال هوس نيست و فقط براي سرگرمي با منه اما دليل شرط بندي چيه؟ رفتم طرفش خنديد اميد _ از کجا ميدونستي من اينجام؟ _ من نميدونستم شانسي امدم اميد _اي کلک حالا تيپت را با من ست کردي که خودتو به من بچسبوني؟ خيلي از حرفش عصبي شدم _اقاي مغرور خودشيفته ازخود راضي اگه ميدونستم عمرا تيپ ابي ميزدم خافظ سريع از کنارش رد شدم

————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#عطر_هوس

#قسمت_نهم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

اين قدر محکم حرف زد که فقط توانستم برم تو تختم و برا اولين بار گريه کنم اصلا نفهميدم کي خوابم برد.............. اعصابم داعون بود رفتم تو اتاقم و نفهميدم کي خوابم برد.................. با نوازشي بيدار شدم _کيا تو هميشه اين قدر مي خوابي ؟ پاشو ساعت 2 ظهره دوستات درِ خونه را هم کندن بلند شدمو سريع رفتم پايين يک لقمه به عنوان صبحانه خوردم سريع لباس شنام پوشيدم وپريدم تو استخر ..تا ترنم وطرلان و شايد هم سهيلا بخواهند منو پيدا کنند يکم وقت دارم که تنها باشم و همينم خيلي خوبه چون ذهنم خيلي درگيره اخه من نخوام شوهر داشته باشم کيو بايد ببينم ؟؟؟؟اين همه دختر ازدواج کردند حالا من يکي ازدواج نکنم ... يه دفعه صداي ترنم و طرلان بلند شد چه زود پيدام کردند...رفتم زير اب ... عمق استخرمون زياد بود هر وقت دلم ميگيره يا عصباني هستم شنا بهم ارامش ميده ... اومد بالاي اب کمي ارام تر شدم طرلان _ بالاخره حضرت را ملاقات کرديم رئيس جمهورم براي ملاقاتش اين قدر ناز نميکنه خنديدم و نگاهش کردم . ترنم _ کيانا چي شده ؟ من تو رو خوب ميشناسم هرچند گاهي اوقات غير قابل پيش بيني وشناختن هستي من و تو 7 ساله که با هم هستيم _چيزيم نيست انگار بازم اب و شنا ارامم کرده ... طرلان _ بابا تو نميگي ما از نگراني نه از فضولي ميميريـم از صبح نا حالا گوشيت خاموشه _خب طرلان _ خوب شدي؟؟حال ميکني ما ها رو حرص ميدي؟ بعدشم يه دفعه داد زد_ خـــــــب به جمالــــــت خب جريانو بگـــــــــــو ديگه _چيو ؟؟ طرلان_اهـــــه جريان ديشبو بگو ديگه _هان طرلان _ واي خب خب به هان هان تبديل شد دِ بگو ديگه _هيچي حرص نخور يه هفته وقت دارم يه نفر ديگه که از نيما سر تر يا مثل نيما باشه و دوستمم داشته باشه جاي غلي بزارم وگرنه علي ... ترنم _ خوبه بابا گفتيم ديشب عقد و عروسي رو گرفتي و بچه را هم به دنيا اوردي که جواب ما ها رو نميدي _خدا زبونتو لال کنه از استخر بيرون اومدم که ديدم طرلان داره نگام ميکنه طرلان _ کيا ايشاالله تو حلقومش گير کنه هيکلت بد جور پسر کشه ايـــــــــــول جونــــــــــــــــــم هيکل _کجاش هيکل؟؟؟با اين قد کوتاهم ! ترنم _ خيليم کوتاه نيستي تازه کوتاه بهتره _ ببخشيد چي چيش ؟ ترنم _ همه چيزش مثلا تو بغل خوب جا ميشن مردا اکثرا اينجوري دوست دارند _ترنــــــــــــم خفت ميکنم بازم ور در مورد ازدواج و شوهر و مرد ....... رفتم کنار ترنم و انداختمش داخل استخر _ طرلان تو هم سريع لباسات در بيار تا خيس نشه ترنم _ روانـــــي حالا لباس چي بپوشم ؟؟ رفتم کمکش ولباس هاشو در اوردم طرلان هم از ترسش خودش لباسشو در اورد و پريدم تو اب ترنم _ راستي کيا امروز با کفتارا فوتبال داريم _ من نيستم طرلان _ چــــــي؟؟؟؟؟؟ ترنم _ يعني چي نيستي ؟؟؟ _يعني همين ديگه من نميام طرلان _ خر شدي؟ اخه واسه چي ؟؟؟ _هر دليلي ترنم _ نميگي؟؟؟؟ _نه طرلان _ واقعا که .... _بابا اميد اولين شرطش اينه که ديگه با پسرا فوتي بازي نکنم طرلان _ توي خرم گفتي باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ _ اره من رو حرفم هستم طرلان _ اگه اين اميد خان بگه دوستاتو ول کنم ميگي باشه؟؟ _اولا غلط کرده تازه چند سانتي متر بيشتر نبوده که بخواد براش دوستامو بگيره طرلان _ گمشو اون غلط ميکنه تو هم ميگي چشم _نچ منو نشناختي ترنم _ پاشو حداقل بيا _نچ طرلان _ خب بازي نکن _ نچ بيام شايد نتونم خودمو کنترل کنم نيام بهتره

————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#عطر_هوس

#قسمت_هشتم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

فصل چهارم با نوازشي از خواب بيدار شدم _سلام بابايي کي امدي ؟ باباـ چه عجب بيدار شدي دختر ساعت دو ظهر شده ها . _اخه ديشب نخوابيدم بابا_ حالا غمگين نباش پاشو تنبل ... پيش مامانم رفتم صبحانه يا همان ناهار خودمو خوردم و بابا سوغاتيمو داد روزي که دلت مي خواد زمان کند بزرگه بر عکسه تا به خودم امدم شب بود وداشتم لباسمو عوض ميکردم تيپ اسپرت بنفش و مشکي زدم و موهامم جمع کردم بالا و زير کلاه کردم . تيپم کاملا پسرونه بود . صداي زنگ بلند شد و عمواينا امدند . به زن عمو وعمو سلام کردم و يک سلام خشک و سرد با علي کردم و به اتاقم رفتم . ياد گوشيم افتادم از صبح تا حالا سايلنت بود حتما تري وطرلان از فوضولي مرده بودند . گوشيمو نگاه کردم سي ميس کال و بيست اس يا همون پيامک فارسي خودمون داشتم ..يکي يکي شروع کردم به خواندن اولين اس از عليرضا بود :کيانا عزيز از دستم ناراحت نشو اخه دوست دارم به خدا خواستم اول خودم بهت بگم اما عمو نزاشت تو دلم گفتم نيما خان اگه دوسم داري بيخيالم شو ... بقيه اس ها از تري و طرلان بود :کيانا کجايي ؟ / کجايي کيا نکنه اميد کار خودشو کرد دوستمو اغفال کرد ؟/خره حداقل بچتو بزار برا شب بعدي / بيا جدي جدي دختره از دست رفت بقيه اش هم همين چيزا بود خنده ام گرفت و يه اس بهشون دادم و نوشتم اين مزخرفات چيه ؟ گمشين جمع کنيد خودتونو رعايت شئونات اسلامي هم بکنيد معرکه راه انداختيد نترسيد سالمم و البته دختر باي . يه دفعه در اتاق زده شد _ بله ؟ _ اجازه هست ؟ _ بفرما علي امد داخل و روي صندلي نشست و حرفي نزد _ کاري داري ؟ _ دلگيري ؟ _ پ نه پ از خوشي دارم ذوق مرگ ميشم بعد از صد سال ترشيدگي دارم شوور مي کنم _خب بگو من چيکار کنم ؟ _ بيخيالم شو اگه دوسم داري _ چرا ؟ _ من از ازدواج بيزارم تازه 15 سالمه نه 30 _ باشه فقط بدون منتظرت مي مونم . اينو گفت و رفت . منم يکم بعد رفتم پايين شامو خورديم و انها رفتند ساعت 12 بود . گوشيم زنگ خورد صد درصد تري ياطرلانه _ بابا چرا شما دو تا اين قدر فوضوليد ؟مي گذاشتيد عليرضايينا برسند خونشون بعد ! يا راحت فردا مي گفتم بهتون ديگه بابا خوبه اولين خواستگارم نيست خب از کجاش بگم ؟ _ فکر کنم منو اشتباهي گرفتي . واي چرا من خر بازي در اوردم نگاه شماره کردم غريبه بود ! حالا اونم کي بود ؟؟؟؟؟؟ اميد!!!!! با مِن مِن گفتم س...س...ل..ا..م...اميد...اقا _نه به پر حرفي چند ثانيه پيشت نه به سکوت الانت _اخه فکر نمي کردم شما باشين _خب ديگه حالا عليرضا چي شد ؟ _دو هفته وقت دارم که يه دليل برا نه گفتنم بيارم خب کاري داشتي ؟ _اها نميخوام ديگه با پسرا شرط بندي يا فوتبال بازي کني _چرا ؟ _قرار نبود دليل بيارم _باشه ولي فقط چون قول داده بودم بهت ...خافظ _باي کيانا خانم . نميدونم چرا نيرويي گرفتم . رفتم پيش بابام _من علي رو مثل برادرم ميدونم نه شوهر _عليرضا دوست داره الانم فقط ميخواد مطمئن بشه مال خودش ميموني دو هفته وقت داري عليرضا هيچ عيبي نداره خودتم خوب ميدوني پس يا يکي بهتر از اون پيدا کن يا عليرضا . _بابا تو خودت منو آزاد و مستقل کردي هيچ وقت اجبارم نکردي پس چرا الان ؟ _الان فرق ميکنه حالا هم برو


————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#عطر_هوس

#قسمت_هفتم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

بچه ها بلند بلند مرتب از علي حرف ميزدند و ميزما هم نزديک اميداينا بود فکر کنم تمام حرفامونو شنيدند . شامو خورديم و بي اعتنا به چهار گربه افسانه اي حساب را پرداخت کردم و با بچه ها بيرون رفتم سوارماشين شدم و گازشو گرفتم و از رستوران خارج شدم و به طرف اتوبان رفتم داشتيم ميرفتيم که يک بنز شکلاتي پيچيد جلومون . سريع دنده عقب گرفتم و با حرکتي سريع از کنارش رد شدم اما بيخيال نشد و همچنان در کنارم ميامد يک لحظه نگاهي کردم تا ببينم حداقل چند نفرند تا اگر دعوامون شد ببينم ميتونم بزنمشون يا نه اما شيشه هاش دودي بود و چيزي مشخص نبود اما يک دفعه شيشه را پايين داد با ديدنش سريع پامو رو ترمز گذاشتم اين که اميده ... اونم پيچيد جلومون . حتي از ماشينش هم پياده نشد . ديدم نه جلو مياد نه ميزاره برم براي همين پياده شدم و به سمتش رفتم اميد _ سوارشو _ چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ _ ميگم سوارشو کارت دارم خودمم ميرسونمت _ خوبه به اون دو تا رانندگي ياد دادم پس صبر کن تا به ترنمينا بگم خودشون بروند. پيش تري و طرلان رفتم _ ترنم تو ماشين را ببر خانه فردا ميام ميگيرمش فعلا. وقتي رفتند سمت اميد رفتم و سوار ماشينش شدم گاز گرفت و با سرعت خيلي زياد رانندگي ميکرد مشخص بود خيلي عصبي و اشفته هست اما براي چي ؟ اميد _ سلام عليکم مرسي من خوبم خواهش ميکنم تو چه طوري؟ از حرفاش خجالت کشيدم حتي سلامم نکرده بودم ... _ ببخشيد اخه يک جوري شدي اين قدر توي بهت بودم که يادم رفت خيلي خب . تعريف کن . _ از چي ؟ _ چه قدر زياد امروز تحويلمون گرفتي _ خودتون گفتيد نميخواهيد دوستاتون چيزي بفهمند _ چرا اين قدر رسمي شدي ؟ _بايد رسمي باشم چرا نباشم ؟ _خيلي خب پس هر طور راحتي . سرعت ماشينشو زيادتر کرد واي خدا براي اولين باره که از سرعت دارم ميترسم . اما نبايد شل باشم . کمربندمو بستم و سعي کردم بخوابم ................ احساس کردم بدنم داغ شده . دستي گونه هامو نوازش ميکرد و از زير شالم با موهام بازي ميکنه .... دلم هري ريخت تازه يادم امد که داخل ماشين اميد خوابم برده واي يعني الان من کجام ؟؟؟ ساعت چنده ؟ جرات بازکردن چشم هامم نداشتم _ کيا خانمي .. جوجه .. کيانا بلند شو .. مگه قرار نيست باباتينا بيان ؟ ديرت ميشه ها . به خودم جرات دادم و چشمامو باز کردم ...جلوي در خانمون بوديم ..... يک لبخند بهم زد ناخوداگاه منم لبخند زدم _ کيا جوجه يعني واقعا الان خواستگارداري؟ _ الان که نصفه شبه فردا _ حالا جوجه جوابت چيه ؟ _ به من نگو جوجه . _ اخه خيلي برا عروس شدن جواني _ کي خواست شوهر کنه فقط نشون ميکنن در ضمن من مخالفم فقط بايد بابامو راضي کنم اخه علي همه کاره بابامه و هميشه پيش بابامه . _ کيا _ بله _ شمارتو بده _ که چي بشه؟ _ شايد لازم بشه _ اگه شمارمو ندم؟ _ قولت چي ؟ ببين راحت ميتونم شمارتو داشته باشم اما ميخوام خودت بهم شمارتو بدي . _ الان اين تهديد بود ؟ _ نچ به حرفاش فکر کردم راست ميگفت تازه قولم که داده بودم پس شمارموبهش گفتم و به خانه ع....



————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#عطر_هوس

#قسمت_ششم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

فصل سوم صدای زنگ گوشیم بلند شد. ساعت را نگاه کردم5 بود ق_ هان ؟ _ اخ عزيزم . خواب بودي ؟ گفتم شايد شب زنده دار بودي براي نماز صبح بيدارت کنم قضا نشه حالام اگه ميخواي قضا بشه مهم نيست باي . بعدا ميزنگم خنديدم و نفهميدم چه جوري از خواب بيدار شدم _ نه بابايي قربونت به دو دليل همين الان بهتره _ چه دليلايي ؟ _ يکي چون دلم برات تنگ شده يکيم چون ميدونم صبح زود ميزنگي الان نخوابم بهتر از اينه که صبح زود بيدارم کني _ خوشم مياد هيچ وقت دروغ نميگي پنج شنبه که امد خب _ خب _ شب که شدخب _ خب بگو ديگه بابایی _ خانه باش صبحش ما مي اييم _ اخ جون بابايي دمت گرم عاشقتم _ البته مهمونم داريما _ مهم نيست مهمونت که کاري به من نداره _ خب داره _ چه کاري ؟ _ خواستگاره _بابايي من 15 سالمه ها _ خب به من چه بزرگتر از سنت هم ميدوني هم نشون ميدي هم خيلي خواستگار داري .. نترس نهايتش برا هم نشونتون ميکنيم چند سال ديگه عروست ميکنم من که حالا حالا ها نميزارم از پيشم بري _ به همين خيال باشين چون مثل خواستگاراي قبلي سرش ميارم _ نه ديگه اشناست نميتوني در ضمن هيچ عيبي هم نداره نه کراواتش کجه نه چيزي _ اما _ برا امروز تا همين حد بسه فقط بدون خواستگارت عليرضاست ... باي آه لعنتي ... اخه علي اين چه کاري بود ؟؟ من که تو رو برادرم ميدونستم ... اخه کي اين آزاديشو ول ميکنه شوهر کنه و رخت بشوره ؟؟؟؟؟ من از شوهر بيزارم!!!

*********************

چشمامو باز کردم ساعت 7 صبح بود . سحر خيز شدم !! خودم تعجب کردم . به حرفهاي بابام فکر کردم علي هيچ عيبي هم نداشت تازه خيلي هم خوب بود ... دست و صورتم رو شستم و به تري زنگ زدم ترنم _ الو _ سلام خوابي ؟ _ ببخشيد شما ؟ _ خاک تو سرت حتما بايد فحشت بدم ؟؟. صبح به اين زيبايي و گندي مخلوطه تو خوابي ؟ _ تو .. ت ... و . ت . و .. تو کيانايي ؟؟ _ پ نه پ عزرائيلم کيا رو کشتم و حالا هم امدم سراغ تو هم بهت خبر مرگشو بگم هم قبل از اينکه تو رو هم ببرم پيشش بهت يک خبر بدم امادگي داشته باشي _ بعيدم نيست اخه کيانا حاضره بميره اما صبح زود بيدار نشه و هم چنين ممنون اما بزار دو روز ازش دور باشم !! روحش شاد _ زبونت لال _ زبونم لال نداره که اخه تو تا منو طرلانو نکشي نميميري ولي خدايي نشناختمت _ خب به طرلان بزنگ ميام دنبالتون خيلي کارا داريم تا يک صبح يا همون نصفه شب و سر شب خودمون تو خيابونا پلاسيم .. _ اخ جون .. ميرم اماده شم خيلي جالبه مردم از فوضولي که تو چت شده _ فعلا . گوشي رو قطع کردم _ جميله خانم بابا اينا امشب يا فردا ميان گفتم اماده باشين _ مرسي دخترم .... با ماکسيماي سفيد بابام رفتم دنبال ترنم و طرلان و همه چيز را بهشان گفتم وقتي به خودمان امديم ساعت 7 شب بود راهي هتل شديم ترنم _ چرا هتل ؟ _ مگه اينجا شيک تر نيست ؟ طرلان _ اره خب چه جورم _ خب پس چي؟ ترنم _ هيچي جريان اميد را هم با خنده برايشان تعريف کردم .


————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#عطر_هوس

#قسمت_سوم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

چشم عسليه - پاشو ميلاد که دست تو رو ميبوسه . چشم سبزه - تا وقتي داداش پيماني مثل تو هست احتياجي به من نيست . چشم خاکستريه - خوب مي برين و مي دوزين پس من چي ؟ پيمان - پس با هم ميريم اقا امير گل . چشم ابيه - بسه . خانما واقعا نفهميديد سرکاريد ؟ بسلامت . طرلان - پيمان و امير و ميلاد اون يکي هم جذبه . ترنم - ديديد چه راحت دخترا رو ضايع کرد ؟ -و پسرا رو خفه . اما من نميتونم شما رو خفه کنم . طرلان - تو هم با اين اخمات ... نگاهم به سمت ميز پسرا کشيده شد پسره لباسي ابي رنگ تنگ پوشيده بود که تا سينه هايش باز بود و هيکل دختر کششو به نمايش ميگذاشت . چه هيکل ورزيده اي هم داره .... - بچه ها سوپرايز قبل از اينکه فرصتي برا حرف زدن بهشون بدم رفتم سر ميز پسرا. پيمان - به به بفرماييد - من با شما کاري ندارم. امير - پس چرا اومديد اينجا ؟؟؟؟؟ - ماشا ا... اجازه صحبت نميديد که . چشم ابيه - خانم بگو کارتو و برو . - ميتونم بشينم بگم که ؟ - فقط سريع. - شما ... چه جوري بگم شما اهل فوتبال هستيد ؟ - ببين خانم اگه کاي نداري برو . - کار دارم شما جواب بده . - گيرم که بله. - خب بازيم ميکنيد ؟ پيمان - نه بابا فوتباليست مشهور نيست امضا هم نميده . - اولا من با شما صحبت نکردم ثانيا خودم ميدونم. اره يا نه ؟ - خب گاهي. - من يه پيشنهاد داشتم . ما با پسرا فوتبال بازي ميکنيم اما تمام پسرا رو ميبريم ديدم بدن ورزيده اي داريد گفتم شايد فوتبال خوبي بشه . به هرحال مرسي باي . - کجاخانم ؟ - من عادت ندارم نه بشنوم يا مسخره بشم برا همين ميرم . - همه حرفاتون الکي بود ؟ - نه . - پس چرا ميريد ؟ - مگه قبول ميکنيد؟ - چرا که نه . کي کجا ؟ - سه شنبه باشگاه .... ساعت 6 - اميدوارم فقط حرف نباشه . - نيست خافظ . راستي شرط سر ده ميليون ده تا ما ده تا هم شما . برگشتم پيش بچه ها . ترنم - بابا جون به سرم کردي چه کردي يک دفعه اونم پيش اينا . طرلان - نامرد تنها تنها . - سوپرايز بود ديگه سه شنبه 6فوتبال با همين گربه نرا ترنم - دروغ ميگي ؟ - من کي دروغ گفتم ؟؟ طرلان - اولالا ... يه گل رو من حساب کن ترنم - يه پاس گلم رو من .

****

باصداي گوشيم بيدارشدم - بله - سلام بچه امروز زود بيدارت کردم تا سرحال باشي . - حالا مگه جه خبره ؟ - يادت رفته فوتبال داريم پاشو بچه . - ساعت چنده تري ؟ - 11 . - باشه پس ساعت 4 ميام دنبالتون البته پياده . تيپ اسپرت بزنيد . باباي .
گوشي را قطع کردم و پايين رفتم واقعا اگر اين گربه خوشکلا رو ببريم چه قدر خوب ميشه ... به ساعت نگاه کردم 3بود سريع رفتم حمام و پيراهن شلوار ورزشي مشکيم که خط هاي قرمز داشت را پوشيدم تا اونجا اماده باشم و نيازي به لباس پوشيدن نداشته باشم حد قرمزمم زدم مانتوي مشکي و شال قرمزمو با کفش مشکي قرمزم ست کردم در اخرم کوله ي مشکي قرمزمو برداشتمو راه افتادم .سهيلا هم اماده بود دنبال اون دو تا هم رفتم و سر ساعت در ورزشگاه بوديم رفتم داخل رختکن و شال و مانتومو در اوردمو و موهام هم باز دورم ريختم چک را هم نوشتم و سر زمين بازي رفتيم . تري - کيا اونجارو چه کرده اين پسر . نگاهي کردم پيراهني استين کوتاه و ابي مشکي با شلواري همان رنگ واقعا اندام ورزيده اش رو به رخ ميکشيد . اونم مثل من کاپيتان بود پيش داور رفتيم و چکها رو داديم داور اشاره کرد با هم دست بدهيم نگاهي خشن به من کرد و دست داد من با سردي و خشونت دستش را گرفتمو سريع دستمو کشيدم . بازي شروع شد . پاس دادم به ترنم و اونم با طرلان پاس داد طرلان هم به من اما قبل از اينکه توپ به من برسد کسي سريع ازجلوم ردشد.پوزخندي به من زد که از صد تا حرف بدتر بود به خودم امدم همون چشم ابيه بود . سريع شروع کردم به دويدن جلوي دروازه رسيدم همين لحظه پسره شوت کرد عجب جايي مطمئن بودم دروازه بان ما نميتونه اينو بگيره .. دستامو از پشت به هم قلاب کردم چشمامو بستم و رفتم جلوي توپ .. چه قدر محکم زده . خيلي دردم گرفت . چشمامو بازکردم ايول !!!!! گل نشد . سريع سانتر کردم جلو جايي که ترنم بود و شروع کردم به دويدن وقتي خوب جلو امدم تري پاس داد سهيلا , اونم به طرلان و طرلان سريع به من پاس داد باحرکتي نمايشي شوت کردم و گل....




————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#ازدواج_اجباری

#قسمت_صدوپنجاهوشش

✅ لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/97631

یه نفس عمیقا کشید و آروم بوسه ای روی موهام کاشت ..چشمام خیس شده بود و من الان میفهمیدم که این مرد چی کشیده ..
ساشا با لحنشیطونی منو صدا کرد
ساشا _ رزا!!! خانمم ؟ چرا چشمات خیس شده ..؟
با بغض آشکاری نگاش کردم
_ واسه اینکه نمیدونستم اینقدر سختی کشیدی که باهات اون رفتارا رو داشتم ..
یه طرز خاصی نگام کرد و هولم داد به عقب ، باعث شد پرت شم رو تخت ..فیگوری گرفت و نگام کرد ..
ساشا _ خانم مگه نمیدونی من ارباب توام ..؟؟؟ هان ؟ خب اگه میفهمیدی که اینطوریه اونوقت دلت به حالم میسوخت کیو دیدی که
به اربابش حس ترحم داشته باشه هان ؟؟؟
همونطور که حرف میزد و منو به خنده انداخته بود لباساشم یکی یکی در میاورد و به سمتی پرت میکرد ..
ساشا _ اونوقت این همه جذبه رو کجا میریختم هان ؟؟ ) خودشو پرت کرد روم که باعث شد یه جیغ خفیف بکشم ( هیسس
پیشونیشو چسپوند به پیشونیم ..
ساشا _ تو عزیز دل منی ..اگه من روت غیرت دارم ، اگه بیش از حد تعصبی ام ، اگه دوست ندارم به کسی نگاه کنی ، اگه همه چیزتو
برای خودم میخواد ، این نشونه ی این نیست که ازت بدم میاد ، این به این معنیه ی که دیوونه وار دوست دارم ..که چیزی که تو خونه
ی منه و مال منه ، فقط و فقط برای منه .من ارباب توام نه از نظر برتری نه ..بلکه تو از من خیلی بالاتری . از نظر داشتنت ..از نظر مالکیت
وجودت ..
نذاشتم دیگه ادامه بده ..این مرد همه جوره خودشو به من ثابت کرده بود ..دیگه نیازی نبود ..الان این من بودم که باید با ارزش ترین
چیزمو به
مرد زندگیم هدیه میکردم ..پس با یه لبخند فاصله ی بینمون و تموم کردم ..فاصله ی که با برداشتنش ما رو به هم نزدیکتر کرد
..هدیه کردم با ارزشترین دارائیمو ..دارایی که وجودش در برابر این مرد هیچ بود ..

❌ #توجه:جهت دریافت فایل کامل رمان #ازدواج_اجباری کلیک کنید👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEVa1eTYxjJmy3IFLg

صبح چشمامو باز کردم ..با باز کردن چشمام تمام لحظات دیشب یادم اومد ..باعث شد کمی سرخ بشم ..نگاهی به بغل دستم انداختم
و با دیدن جای خالیه ی ساشا یهو دلم ریخت ..ولی هنوز چیزی نگذشته بود که با صدای آب متوجه شدم که حمومه .کمی از استرسم
کم شد ..

————
🔞 رمان هات و جذاب #دختر_بابا (هات و دارای گفتمان باز #جنسی می باشد)😱👇

کی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد و پیچید دور کمر باریک من ... آروم منو کشید سمت خودش توی بغلش که فرو رفتم دیگه برام مهم نبود که حتی تنه درخت کنده بشه و دوتایی بیفتیم پایین لرزش خفیف بدن جفتمون رو گرفته بود تند تند آب دهنم رو قورت می دادم سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش....

https://telegram.me/joinchat/AAAAAFE1_VCk1XLNZqAAMw

🚩#ازدواج_اجباری

#قسمت_صدوپنجاهوپنج

✅ لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/97631

دعوامونشد ..ازم کتک خورد ..تهدیدشو جدی نگرفتم ..ولی بعدا همون جدی نگرفتن کار دستم داد .با یه سری عکس فوتوشاپ شده.کاریکرد که پدرت به من بدبین بشه ..و اون دلیل مخالفت پدرت با ازدواجمون بود ..و پشت سرش اتفاقای دیگه ای که افتاد ..روزی که تو رو دیدم تو رستوران با پسر خالت .قبلش یه ناشناس بهم پیام داده بود ..از خیانتت گفت .عصبی بودم و با دیدنت تو اون وضع کل
معادلاتم به هم ریخته بود ..رفتم خونم تا آرامش بگیرم ..تا بعدا در این مورد باهات حرف بزنم ..ولی تو اومدی دنبالم ..اون حرفارو
تو خونه بهت زدم چون ازت دلگیر بودم ..با اون وضع از خونه خارج شدم و بهت اهمیت ندادم چون بد عصبی بودم ..ولی متوجه
ماشینی که منتظر این لحظه بود نبودم ..سریع از اونجا دور شدم و متوجه تصادف عشقم نشدم ...
کمی نفس گرفت و بعد از مدتی دوباره شروع کرد

❌ #توجه:جهت دریافت فایل کامل رمان #ازدواج_اجباری کلیک کنید👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEVa1eTYxjJmy3IFLg

ساشا _ اون یک سالی که تو فراموشی گرفته بودی .خدا میدونه که چی بهم گذشت ..فکر اینکه منو ردد کردی و فکر خیانتت باعث
شد که به فکر اتقام بیوفتم ..پس دوباره تلاش کردم بهت نزدیک بشم که این بار زنگ خطری بود برای فرزاد و مریم که فکر میکرد
عشقشو داری ازش جدا میکنی ..غرق تو بودم و از خواهرم دور شده بودم .این دوری باعث شد که فرزاد به خواهرم نزدیک بشه
.خامش کنه و با فرار خواهرم غیرتمو نشونه گرفت ..بازم شکستم ..من پدرم ..از بی آبرویی از خیلی چیزا ..این شد که مقصر و تقصیر
کار و تو میدونستم ..برای همین از صفته هایی که پدرت داده بود برای آزادی سعیدی ؛استفاده کردم ....شرط گذاشتم در مقابل صفته
ها ..میدونستم که راه دیگه ای ندارین و موفقم شدم ..دوباره بهت نزدیک شدم ..و اتفاقایی که خودت بعدشو میدونی ..این وسط با
اینکه دوست داشتم ولی وقتی بهت میرسیدم یاد خیانتت و خواهر م میوفتادم این بود که نمیتونستم خودم و کنترل کنم ..با فرار
سعیدی دیگه به کل نا امید شدم ..در به در دنبال خواهرم گشتم ولی پیداش نکردم ..تا اینکه دوباره بینمون به هم خورد و تو رفتی
کیش ..اون مدتی که رفتی اون لحظه ای که اون مدارک و برام گذاشتی و من فهمیدم که عشقم این همه مدت بیگناه بود داغون شدم
..) با چشایی لرزون بهم نگاه کرد ..چشمای منم داشت کم کم پر میشد ..چی سر این مرد اومده بود ..یه دستمو گذاشتم رو سینه اش
و اون یکی دستمو فرو کردم بین موهاش آروم شروع کردم به نوازش کردن ..چشماشو بست و دوباره شروع کرد ( خدا میدونه که
کل تهرانو برای پیدا کردنت زیر و رو کردم ..ولی هر بار نا امبدتر از دفعه ی قبل سرمو رو بالشت میزاشتم ..دوستت وقتی منو تو این
وضعیت دید دلش به حالم سوخت و آدرستو بهم داد ..تو اون مدتی که تو اونجا بودی من اومدم کیش اومدم تا خونت ولی اس ام اس
های که از یه فرد ناشناس برام میومد داشت منو داغون میکرد ..) چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید ، منو سفت گرفت تو بغلش
انگار که یه شی با ارزشی هستم و میخوان ازش بگیرن ( روزی که تو اون لباس دیدمت ، روزی که بهم گفتن عروسیته سخترین روز
عمرم بود ..درست همون روزی که تصادف کردم ..نمیدونی چی کشیدم ..وقتی فهمیدم قضیه چیه هم خوشحال شدم و هم عصبی
..عصبی به خاطر اینکه فرزاد و مریم منو تو رو بازیچه ی دستشون کرده بودند و خوشحال برای اینکه عشقمو از دست ندادم ..و بقیش
که خودت میدونی

————
🔞 رمان هات و جذاب #دختر_بابا (هات و دارای گفتمان باز #جنسی می باشد)😱👇

کی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد و پیچید دور کمر باریک من ... آروم منو کشید سمت خودش توی بغلش که فرو رفتم دیگه برام مهم نبود که حتی تنه درخت کنده بشه و دوتایی بیفتیم پایین لرزش خفیف بدن جفتمون رو گرفته بود تند تند آب دهنم رو قورت می دادم سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش....

https://telegram.me/joinchat/AAAAAFE1_VCk1XLNZqAAMw

🚩#عطر_هوس

#قسمت_دوم

لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/105738

واقعا خانه بزرگي داريم حياطي بزرگ که بيش از سه هزار متره و باغي بي نظيره استخر و سونا و ... که با دري مخصوص تقريبا از حياط جدا ميشه يه طرف حياطم که خانه اقا جمال ايناست و ساختمان خانه خودمان که دو طبقه و با سنگ فرش هايي مرمر و درهاي مشکي است در طبقه اول يک اتاق براي مهمان يک اتاق براي کار بابا يک اتاق براي خوشنويسي و نقاشي و موسيقي که تقريبا اتاق کار مامان به حساب مياد به علاوه اشپزخانه و سالن ناهار خوري و ... روبروي در ورودي هم پله هاي دوبلکس خودنمايي ميکنه در طبقه ي بالا هم يک اتاق براي من که با رنگ هاي نارنجي و قهوه اي تزئين شده و هر سال يک رنگ ميشود و همچنين اتاق خواب مامانينا و اتاق مورد علاقه ي من يعني اتاق مبارزه و تمرين که باشگاه مجهزيه براي خودش . و در اخر بالکني که زيبايي باغ رو به رخ ميکشد . ناهارو ميخورم ميرم حمام . ياد دو تا چلغوز خودم يعني تري و طرلان ميافتم که گوشيم زنگ ميزنه - بله طرلان - سلام - عليک - کجايي - خونم کاري داشتي - نه ميخواستم ببينم زنده اي يا نه . - خافظ راستي اماده باشين بريم بيرون . مانتوي عسليمو با شلوار جين زرد و شال زرد و کيفو کفش عسليمو پوشيدمو از خانه خارج شدم... رفتيم رستوران نشستيم - اوه . بروبچ اونجارو مريمينا . از امتحانات به بعد نديده بودمشون . بعد بلند گفتم - مري . مريم - به به دوستاي قديمي چه خوش شانس يه رستوران شيک جشنه پاشين بريم - اما ... مريم - اما بي اما پاشين که بريم . حرکت کرديم و به سمت هتل رفتيم البته تنها هتل نبود مجتمع تفريحي تجاري ورستوران هم بود طرلان - واي چه هتل شيکيه از اين به بعد بايد اينجارو بکنيم پاتوق مريم - من حوصله نشستن ندارم ميرم رقص وسط . - ماسه تاخوب بيخياليم اخه چي چي هستن اين پسرا ؟؟ طرلان - اونجارو سه تا پسره چه بيخيال تر از ما هستند . نگاهمو چرخاندم سه تا پسر در ميز کناري ما نشسته بودند ترنم - اين گربه نرا چه خوشکلن طرلان - دخترکشن .. - خدا ببخشه به ماميشون لبولوچه اويزونتونو جمع کنيد. ترنم - اون دوتام دارن مارو نگاه ميکنن اما اون يکيه مثل تو کيانا بي احساسه . دريغ از يه نگاه . يکي ديگم بهشون ملحق شد . نگاهم به پسره افتاد چشمايي ابي داشت . واقعا خوشکل بودند به خصوص اين . بلندشدمو رفتم دستشويي داشتم دستمو ميشستم که حضور يک نفرو پشت سرم احساس کردم سريع دستمو مشت کردمو برگشتم که چشام رو دو تا چشم ابي ثابت موند . به قول رمانا واقعا ادم در درياي ابي چشماش گم ميشد . بيصدا نگاهش ميکردم پسره خنديد و گفت -باباکاريت ندارم که اين جوري دستاتو برام مشت کردي اجازه ميديد برم داخل يا نه ؟ نگاه خودم کردم خندم گرفت جلوش واستاده بودمو نميزاشتم بره تو .... رفتم بيرون و رفتم پيش چلغوزاي خودم . طرلان - عجب ادمي هست اين پسره يه نگاهم به ما نميکنه حداقل اون سه تا مثل وزغ ما رو زيرنظر دارند اما اين دريغ از يه نيم نگاه ... فهميدم برگشته اما بي اعتنا مشغول خوردن غذام شدم . ترنم - جلل خالق اين چشاشون ديونم کرده ابي سبز خاکستري عسلي . مثل رنگين کمان ميمونند . - ترنم طرلان بزاريد غذامونو بخوريم ديگه . طرلان - يعني اسماشون چيه ؟ ترنم - پسران برتر از گل !!!! طرلان - بابا اونا که در برابر اينا هيچ اند . - پس گروه حيوانات جنگل اون ابيه عقابه اون عسليه پلنگه اونام خر و شتر .. بيخي بابا ... سه تا دختر به سمت ميز پسرا رفتندو وايستادند . دختري که مو و چشم مشکي و چهره اي معمولي که زير صد نوع ارايش مخفي شده بود داشت گقت اقايون افتخارنميديد ؟ دستم خودم نبود زدم زير خنده اخه دختر تا چه حد پرو و جلف .....

————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#ازدواج_اجباری

#قسمت_صدوپنجاهوپنج

✅ لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/97631

کاملا ازش جدا شدم و روی تخت نشستم ..البته با دست لباسمم گرفته بودم تا نیفته ..
_ نه جدیه جدیم ..من حقمه که بدونم ..
کلافه دستی تو موهاش کشید و با عجز نگام کرد ..
ساشا _ عزیزم بزار برای فردا ..
ولی من نمیتونستم ..باید میفهمیدم ..
_ نه ..
دستی بین موهاش کشید و اومد نسشت کنارم ..
ساشا _ چی میخوای بدونی ؟
میدونستم که کلافگیش از چیه ..هر چی باشه ..هر چقدرم که خود دار باشه بازم اون یه مرده و من حقش ..ولی باید میفهمیدم که چه
اتفاقاتی افتاده ..
_ همشو ..
خودشو کمی بهم نزدیک کرد و دستشو انداخت دور کمرم ..منو کشید تو بغلش ..
ساشا _ باشه پس گوش کن ..
سرمو تکون دادم و اون شروع کرد ..همه چی رو گفت ..
ساشا _ اون موقع ها تازه تخصصم و گرفته بودم و بیمارستانی که زیر دست پدرم بود و اداره میکردم ..یه روز که اتفاقی داشتم به
مریض ها سر میزدم ..به یه دختر برخورد کردم ..یه دختر تخص و شیطون ..که از شیطنت زیاد زده بود پاشو شکونده بود .. از همون
جا بود که دل باختم ..ولی یه چیزی بد آزارم میداد و اونم این بود که اون خانم کوچولو اصلا منو نمیدید ..جذابیت های مردانمو نمیدید
..کلا بیخیال بود و همش به فکر شیطنت ..گذشت اون روزا تا اینکه روز مرخصیش با پدرش برخورد کردم ..شکه شده بودم و
خوشحال ..اینکه پدر اون دختری که تونسته بود دل منو ببره ..یکی از دوستای قدیمیه پدرم بود که خیلی وقت بود از هم خبری
نداشتن ..خلاصه این شد شروع ملاقات هایی که پدرم با پدرت داشت ..البته بیرون و گاهی هم خونتون ...) پریدم وسط حرفش ..پس
چطور من شما رو ندیده بودم ؟ لبخندی زد و جواب داد ( واسه اینکه خانم خیلی شیطون تشریف داشتن همیشه با پسر خالشون بیرون بودن ..و هی منو حرص میدادن ..خب ..چون ما معمولا آخر هفته ها میومدیم تو یا خونه خالت بودی یا با دوستات بیرون و این باعث
میشد همو نبینیم ..گذشت یک سال از این دید و بازدید ها گذشت تا که خانم بزرگتر شد ..خانم تر شد و اون موقع بود که دل من
دیوونه تر میشد .و تا جایی که بیشتر وقتا از کارم میزدم و کشیک خاننم و میدادم ..خوشحال بودم که به کسی محل نمیده و کسی تو
زندگیش نیست ..قصد نزدیک شدن بهش و داشتم ..و تصمیمم برای شریک شدن با پدرت قطعی بود ..ولی یه اشتباه باعث تباه شدن
زندگیم شد ..
_ چی ؟
ساشا _ بزار دارم میگم ..
_ خب ..

❌ #توجه: جدول حل کنید رمان به #رایگان دریافت کنید 👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEVa1eTYxjJmy3IFLg

ساشا _ اینکه اون دختر و که تو باشی نشون یکی از دوستام دادم ..دوستی که فکر میکردم رفیقه هوامو داره ولی نبود ..روزها
میگذشت و من بازم کار هر روزم و تکرار میکرد م تا اینکه از طرف بیمارستان برای یه سری مدارک و یه سری تحقیقات مجبور به
سفر یک ماهه به آلمان شدم ..سفری که کاش نمیرفتم ..سپردم اون دختر و دست رفیقم ..فرزاد همون رفیقی که نامردی کرد ..با
رفتن من ..اون جامو گرفت ...به عشقم نزدیک شد .. حتی تا خواستگاری پیش رفت .ولی با برگشت من کل نقشه هاش به هم ریخت
..اون همون زمانی بود که تو با من آشنا شدی ..همون زمانی که تو فکر میکردی کل برخوردامون کاملا اتفاقیه ..ولی همش نقشه ای
بود برای نزدیکتر شدن من به تو ..تا اینکه موفق شدم و تونستم دلتو به دست بیارم ..تونستم اون دختر تخص و شیطون و برای
همیشه مال خودم کنم ..تونستم توجهشو جلب کنم ..) نگاهی بهم انداخت و دستشو برد بین موهام ( همون زمانی بود که برای هر
دومون خاطره شد ..ولی نمیدونستم که این وسط یه نفر بد داره میسوزه ..بعد از برگشتمون از سفری که با هم رفتیم ..یه روز تو
دفترم بودم که فرزاد اومد پیشم ..تهدیدم کرد ..گفت از علاقش به تو ..از اینکه تو رو دوست داره و نمیزاره من بهت برسم .

————
🔞 رمان هات و جذاب #دختر_بابا (هات و دارای گفتمان باز #جنسی می باشد)😱👇

کی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد و پیچید دور کمر باریک من ... آروم منو کشید سمت خودش توی بغلش که فرو رفتم دیگه برام مهم نبود که حتی تنه درخت کنده بشه و دوتایی بیفتیم پایین لرزش خفیف بدن جفتمون رو گرفته بود تند تند آب دهنم رو قورت می دادم سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش....

https://telegram.me/joinchat/AAAAAFE1_VCk1XLNZqAAMw

🚩#ازدواج_اجباری

#قسمت_صدوپنجاهوچهار

✅ لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/97631

پشتمو کردم بهش و به سمت آینه رفتم ..سعی کردم توری که به موهام وصل بود و باز کنم ولی جدا که کار مشکلی بود ..
وقتی تقلای منو برای باز کردن تور دید خنده ی بلندی کرد و اومد سمتم ..از پشت منو به خودش چسپوند و دستامو گرفت ..
ساشا _ ول کن موهاتو کندی ..خب وقتی نمیتونی چرا نمیزاری کمکت کنم ..
زبونم در آوردم و از آینه بهش نگاه کردم ..
_ ممم دلم میخواد ، دوست دارم ..
تور و از سرم جدا کرد و دستش رفت سمت زیپ لباسم ..
ساشا _ که دوست داری ؟ بزار الان دوست داشتن و بهت نشون میدم ..

❌ #توجه: جدول حل کنید رمان به #رایگان دریافت کنید 👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEVa1eTYxjJmy3IFLg


زیپو تا نیمه باز کرد که سریع برگشتم و دستامو حلقه کردم دور گردنش ..قیافمو مظلوم کردم و لبامو جمع کردم ..
کمی به قیافم نگاه کرد و بعد با خنده شروع به حرف زدن کرد ..
ساشا _ چی شده که جوجوی من این جوری داره بهم نگاه میکنه ؟
با ناز اسمشو صدا کردم ..
_ ساشا !
ساشا _ جانم عزیزم نمیگی اینطوری منو صدا میکنی قلبم وای میسته ؟
بوسه ی سریعی روی لبام گذاشت که خودمو دور کردم ..
_ چیزی یادت نرفته ..؟
کمی با تعجب و گیجی نگام کرد ..
ساشا _ مم فکر نکم نه ..چطور ؟
ابروهامو خبیس دادم بالا ..
_ امم یه سری توضیحات به من بدهکاری آقا وگرنه امشب و تو یه اتاق دیگه سپری میکنی ..
کمی بهم نگاه کرد ..
ساشا _ جدی که نمیگی ؟
کاملا ازش جدا شدم و روی تخت نشستم ..البته با دست لباسمم گرفته بودم تا نیفته

————
🔞 رمان هات و جذاب #دختر_بابا (هات و دارای گفتمان باز #جنسی می باشد)😱👇

کی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد و پیچید دور کمر باریک من ... آروم منو کشید سمت خودش توی بغلش که فرو رفتم دیگه برام مهم نبود که حتی تنه درخت کنده بشه و دوتایی بیفتیم پایین لرزش خفیف بدن جفتمون رو گرفته بود تند تند آب دهنم رو قورت می دادم سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش....

https://telegram.me/joinchat/AAAAAFE1_VCk1XLNZqAAMw

🚩#عطر_هوس

#قسمت_اول

❌همراهان گرامی از امشب ساعت 22 رمان جذاب #عطر_هوس در کانال قرار داده می شود.

از وقتي که يادم مياد هر چي تو زندگيم خواستم بهش رسيدم اما لوس و ناز نازي هم بزرگ نشدم باباو مامانم بيشتر خارج از کشور بودن و اين باعث شده که روي پاي خودم باشم . درسته که خانوادم هميشه پيشم نبودن اما خدايي هيچي برام کم نگذاشتن .... - کيا امشب يه پارتي خوب افتادم مياي ؟ - ترنم نميزاري دو دقيقه تو افکارخودم باشما . - خب مياي ؟ - نه مگه بيکارم . خيلي از پسرا خوشم مياد که الکي بيام . - آخه تو نيايي طرلانم نمياد تازه تولد کيوان دوست شايانه - باشه ميام اين قدر غر نزن . - ايول . بای . ساعت 7 شب بود رفتم حمام يه کم ارايشم کردم يعني خيلي ساده يه ماتيک کمرنگ . به خودم دراينه نگاه ميکنم انگار بار اوله خودمو مي بينم پسراي بيچاره که از دستم کتک ميخورند حق دارند دلشون باديدنم بلرزه آخه چشمايي عسلي موهاي طلايي دماغي خوش فرم و کوچک پوستي سفيد و لباي سرخ . تنهابديم قدمه که به زور به 160 ميرسه ... يه پيراهن و شلوار اسپرت ابي که بابام ازايتاليا اورده ميپوشم موهام که تا شانه هام مياد و مي بندم لاک ابيمم ميزنم و سريع مانتوي کوتاه ابيمو با شال و کفش همرنگ ميپوشم و بيرون ميرم شايان برادر ترنم با ترنم و طرلانم ميرسند دم درخانه . - سام عليک به همگي ترنم - بابا يکم با کلاس حرف بزن ابرو برام جلو شايان نمونده - اگه منظورت فقط شايانه که منو ميشناسه شايان - راست ميگه طرلان - توروخدا باز دعواتونو شروع نکنيد. - درضمن اقا شايان من اونجا ميشينم به خواهرتم بگو فقط فوتبالمو با گوشيم نگاه ميکنم ناسلامتي رئال و بارسا بازي دارند. ترنم - بازم فوتبال ؟؟؟ - من عشق فوتبالم. اونجا که رفتيم يه گوشه نشستم و هر چي پسرا پيشنهاد دادند کم محلي کردم ... ****** صداي زنگ گوشيم بلند شد خودمو به بيخيالي زدم اما قطع نميشد که به زحمت گوشيمو پيدا کردم - هان؟ - مرضو هان يه بار بگو جانم - بنال اول صبحي چيکار داري - اول صبح کجا بود ساعت يکه ظهره - خب که چي ؟ - کيانا برنامه امروزمون چيه ؟ - خب ميريم پاتوق خيلي وقته نرفتيم تري . - تري چيه صد بار گفتم بگو ترنم . - خافظ تري جونم ...... و قبل از اينکه حرفي بزنه قطع کردم به ثانيه نکشيد که دوباره گوشيم زنگ خورد - ديگه - عليک سلام - چي ميگي طرلان ؟ - خواستم بيدارت کنم زخم بستر نگيري . - نترس نميگيرم ميخوام صبحانه بخورم مزاحم نشو - خره برو ناهار بخور وقت صبحانه تموم شد . - خافظ . - يه بار بگو خداحافظ چي ميشه ؟ - خافظ راحت تره . از اتاقم بيرون امدم جميله خانم مستخدم ما که حدود 49 سالش بود ميخواست صبحانه اماده کنه - جميله خانم ساعت يکه يک راست ناهار بده خودتم خسته نکن . - چشم خانم - لطفا نگوخانم اونوقت فکر ميکنم مادربزرگ شدم - ايشا الله مادربزرگم ميشي - خدانکنه ... متنفرم . - از نوه ؟ - ازهمه چي شوهر بچه . ديگه به نوه نميرسه .درسته که مستخدم بود اما من هميشه دوسش داشتم و با احترام باهاش حرف ميزدم اونم جونشو برام ميده جميله خانم با شوهرش اقا جمال از تولد من با ما بودند . يه دختر به نام سهيلا که همسن و همکلاس من هست با يه پسر به نام سهراب که ترم دوم مهندسي در دانشگاه صنعتي شريف هست هم بچه هاشون هستند . سهراب گاهي راننده من هست اخه من 15سالمه و بعد اين تابستان اول دبيرستان ميرم اما با وجود سنم قيافم بزرگتر ميخوره و کلي خواستگار دارم . خلاصه چون عاشق رانندگيم خودم رانندگي ميکنم .


————
❌داستان جدید و عاشقانه #رایحه_عاشقی (دارای مضامین باز #جنسی می باشد)

سرشو جلو اورد و نزدیک صورتم نگه داشت نفس های داغش رو حس میکردم
دیگه نتونستم تحمل کنم‌ که #لب هام رو شکار کرد...
پیرهنشو چنگ زدمو گفتم:
-ارشان.....خواهش،میکنم...
خودش رو چسبوند بهم و شروع کرد به...

🔞برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید 👇🏼

https://t.me/joinchat/AAAAAEb_1orrjnQq1hUZJQ

🚩#ازدواج_اجباری

#قسمت_صدوپنجاهوسه

✅ لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/97631

وای عاشقتم ..عاشقتم ساشا ..خیلی دوست دارم ...
ساشا _ اگه با اینکار اینقدر خوشحال میشی قول میدم که هر روز یه اتاق و برات پر از گل و شمع کنم ..
جیغی از خوشحالی کشیدم و خودمو بهش آویزون کردم ..نامرد اونم که از خداش بود و داشت با لذت به حرکات من که به طور
عجیبی جلوی این مرد بچه گونه میشد نگاه میکرد ...
همزمان با اینکه من حرف میزدم اونم یه دستش و دور شونه ام و اون یکی دستشو انداخت زیر پام ...با یه حرکت از رو زمین بلندم
کرد و به سمت اتاقمون روونه شد ..
همزمان با اینکه من حرف میزدم اونم یه دستش و دور شونه ام و اون یکی دستشو انداخت زیر پام ...با یه حرکت از رو زمین بلندم
کرد و به سمت اتاقمون روونه شد ..
_ وای ساشا ...نمیدونم چی بگم ..خیلی خیلی خوبی ..
ساشا _ نمیخواد چیزی بگی خانمم ..تو فقط بخند این خودش برای من یه دنیاست ..
اونقدر خوشحال بودم که حتی متوجه نشدم وارد کدوم اتاق شد ..اونقدر این مرد به من خوبی کرده بود ..اونقدر این مرد 37 ساله ی
رو به روم منو به وجد آورده بود ..اونقدر که این مرد خوب بود ..جذاب بود ..به کل، کل حواسمو ازم گرفته بود ..
جوری که فقط و فقط صورت و چشمای این مرد بود که میدیدم ..دیگه چیزی نمیخواستم از خدا ..همین که منو به عشقم رسوند
..همین که مردیو بهم هدیه کرد که صداقت داشت ..که هرز نمیپرید ..که درکم میکرد ..که منو به هیچ چیز ترجیح نمیداد ..که توجهش به جز من به هیچ کس دیگه معطوف نمیشد ..همین که فقط منو میدید ..همین که دستاش فقط و فقط من و نوازش میکرد ..همین که
وجودش منو میتلبید .. برام دنیا بود ..

❌ #توجه: جدول حل کنید رمان به #رایگان دریافت کنید 👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEVa1eTYxjJmy3IFLg

وارد اتاق شدیم ..منو گذاشت روی تخت ..یه لحظه حواسم به تخت رفت که به حالت قلب مانند با گل رز سفید و سرخ تزئین شده
بود ..دیگه به چیزی توجه نکردم ..
نگامو از تخت گرفتم با عشق زل زدم به مرد رو به روم ..
اونم همینطور ..هیچی نمیگفتیم ..هیچی فقط همو نگاه میکردیم ..چشمامون برای گفتن همه چی کافی بود ..دیگه نیازی به حرف زدن
نبود ..
کتشو با یه حرکت در آورد و اومد سمتم ..دستمو گرفت و بلندم کرد ..منو کشید سمت خودش و لباشو چسپوند به گوشم ..تنم لرزید
..از
گرمایی که نفسش به تک تک سلولای بدنم هدیه میکرد ..صداش و شنیدم ..هر چند خیلی آروم میگفت ..
ساشا _ عزیزم ..نمیخوای لباساتو عوض کنی ..
بعد سرشو دور کرد و با شیطنت خاصی زل زد بهم ..
کمی سرخ شدم ..ولی خب سعی کردم به روی خودم نیارم ..هر چند قبل از هر کاری باید یه سری اعتراف ازش میگرفتم ..
_ نه ..
ساشا _ ولی من دوست دارم بهت کمک کنم ..
ابروهاشو تند تند مینداخت بالا و با لبخند مرموزی نگام میکرد ..
_ من به کمکت نیاز ندارم آقا ..
پشتمو کردم بهش و به سمت آینه رفتم ..سعی کردم توری که به موهام وصل بود و باز کنم ولی جدا که کار مشکلی بود

————
🔞 رمان هات و جذاب #دختر_بابا (هات و دارای گفتمان باز #جنسی می باشد)😱👇

کی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد و پیچید دور کمر باریک من ... آروم منو کشید سمت خودش توی بغلش که فرو رفتم دیگه برام مهم نبود که حتی تنه درخت کنده بشه و دوتایی بیفتیم پایین لرزش خفیف بدن جفتمون رو گرفته بود تند تند آب دهنم رو قورت می دادم سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش....

https://telegram.me/joinchat/AAAAAFE1_VCk1XLNZqAAMw

🚩#ازدواج_اجباری

#قسمت_صدوپنجاهودو

✅ لینک قسمت اول 👇
https://t.me/infostory/97631

یه ابرومو دادم بالا _ شما بیخود کردی زود باش کمکم کن تا شنلمو بپوشم ..
سارا هم بدون هیچ حرفی اومد کمکم ..بعد از پوشیدن شنل و گذاشتن کلاش صدای پریسا همون دوست آرایشگرم و دوست سارا
اومد سمتمون ..
پری _ خب رز خانم بدو که داماد اومد ..
خلاصه بعد از کلی تعارف و این چیزا و خالی کردن جیب ساشا گذاشتن که من با ساشا برم ..
جشن عالی بود ..همه چی خیلی رویایی بود ..طراحی مدرن و زیبای باغ ..فیلم عروسی ..رقصمون ..عکسای دونفرمون ..عروس کشون
.. همه و همه به بهترین نحو ممکن انجام شد ..
الان ساعت 3 صبح و جشن تموم شده ..بعد از کلی اشک ریختن و این حرفا پدرم منو به دامادش سپرد و رفتن تا ما تنها باشیم ..
ساشا با کراواتش چشمامو بسته تا من جایی رو نبینم ..یادم افتاد یه لحظه ای که تو آرایشگاه ما ساشا شده بودم ..با اون تیپ سر تا سرسیاهش خیلی جذاب شده بود ..کلا سیاه پوشیده بود ولی کراواتش سفید بود ..وقتی جلوم ایستاد یه شاخته رز سفید و گذاشتم توجیبش ...من این مرد و خیلی دوست داشتم ..بیش از همه چیز ..
ساشا _ خب خانمم میتونی چشای قشنگتو باز کنی ..

❌ #توجه: جدول حل کنید رمان به #رایگان دریافت کنید 👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEVa1eTYxjJmy3IFLg

کراواتو از رو چشام برداشتم و با دهن باز خیره شدم به رو به روم ..خدای من ..
_ وایی ساشا ...
ساشا _ جان ساشا ..خوشت میاد ...؟
از پشت بغلم کرد و دستاشو حلقه کرد دورم ..
هر دو دستمو گذاشته بودم رو دهنم و سعی میکردم جلوی جیغ زدنمو بگیرم ...خدای من ..کل خونه رو پر از شمع و گل رز سفید و
قرمز
کرده بود ..فضای فوق عاشقانه ای درست شده بود که حتی از بهشتم برای من بهتر بود ..
با ذوق برگشتم سمتش و دستامو حلقه کردم دور گردنش ..سریع به بوسه کاشتم رو لباش و کمی ازش دور شدم ..با ذوق بالا و پائین
میپریدم
_ وای عاشقتم ..عاشقتم ساشا ..خیلی دوست دارم
————
🔞 رمان هات و جذاب #دختر_بابا (هات و دارای گفتمان باز #جنسی می باشد)😱👇

کی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد و پیچید دور کمر باریک من ... آروم منو کشید سمت خودش توی بغلش که فرو رفتم دیگه برام مهم نبود که حتی تنه درخت کنده بشه و دوتایی بیفتیم پایین لرزش خفیف بدن جفتمون رو گرفته بود تند تند آب دهنم رو قورت می دادم سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش....

https://telegram.me/joinchat/AAAAAFE1_VCk1XLNZqAAMw

 1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: