کانال تلگرام دلنوشته های یک طلبه | محمد رضا دادپور @mohamadrezahadadpour

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
دلنوشته های یک طلبه
تعداد اعضا:
47769
43627

@dastneveshtehay ادمین

* منبع اصلی مستندات:
دفترچه نیم سوخته
اعترافات دیده بان
کودکانه های تکفیری
حیفا
تب مژگان
همه نوکرها
کف خیابون
حجره پریا
*انتشار مطالبم بدون ذکر نام نویسنده و آدرس و لینک کانال جایز نیست

آدرس کانال احتیاطی:
@Mohammadrezahadadpour02

 مشاهده مطالب کانال دلنوشته های یک طلبه

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

ابراهیم:
بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت سی و ششم»

میدونستم اگه مهناز بره تو حس و حال اون روزا، دیگه نمیشه درآوردش! بخاطر همین، تا سکوت کرد، گفتم : خب چند هفته گذشت و به هم وابسته تر شدین و واست حرفای روشنفکری می زد و توهم قربونش می رفتی! خب... تا اینکه دعوتت کرد و با بلیطی که برات گرفت، پا شدی رفتی پیشش! از اونجا برام بگو... چی شد؟ چطوری گذشت؟

گفت: تو راه کلی برای هم پیامک زدیم و منم هرچه بهش نزدیکتر می شدم می دونستم که قراره فردا ببینمش و چند شب پیشش باشم... احساسم قویتر می شد و هیجانم بالاتر می رفت.

تا اینکه رسیدم شیراز ... زنگ زد و گفت : ببخشید چک کردم ترافیک زیاد هست و خیلی معذرت می خوام... دوس داشتم خودم بیام دنبالت اما جفت و جور نشد. یه اسنپ واست گرفتم... منتظرته... آدرسو بلده... سوار شو بیا که مشتاقتم!

یه کم تو ذوقم خورد اما روی خودم نذاشتم وتلاش کردم همچنان سرحال باشم و فکرای منفی نکنم.

رسیدم به یک محله ی نسبتا با کلاس ... پیاده شدم ... زنگ زدم ... اسم آپارتمان را سؤال کردم و پیداش کردم و زنگو زدم و رفتم بالا...

تو آسانسور به مردی برخورد کردم سیبیلی و نسبت به هیکل ریز نقش من، اون هیکلی تر بود! ازم پرسید منزل چه کسی میخواین تشریف ببرین تا راهنماییتون کنم؟

منم که در حال مرتب کردن خودم از توی آیینه آسانسور بودم و واسه آخرین بار، داشتم ترگل ورگلیمو را چک می کردم که یه وقت از جذابیتم کم نشده باشه، یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: منزل آقای فلانی!

اون مرده گفت : منم به همون طبقه می رم. دوستشون هستین؟

با تعجب گفتم: شما مفتّشین؟

همون لحظه آسانسور ایستاد و درب آسانسور باز شد و منم به اون مرد پشت کردم و بی خداحافظی رفتم بیرون و قدم قدم به طرف خونه خالی اولین قرار ملاقات خصوصی عاشقونم با یه پسر روشنفکر رفتم!

دم واحد ۵٠۴ ایستادم... یکی دوبار نفس عمیق کشیدم... هیجانم داشت خفم می کرد اما شک و تردید نداشتم... ینی داشتما... اما یکی دوشب قبلش با پیامهای کیان، نه تنها تردید از وجودم رفته بود... بلکه حق مسلم خودم می دونستم که یه خلوت دنج پیدا کنم و با کسی که دوسش دارم...

تا اینکه دستمو آروم بردم سمت زنگ ۵٠۴...

چشمامو بستم... می خواستم اول تمام درب را باز کنه و یهو چشممو باز کنم و بپرم تو بغلش!

همینطور که چشمام بسته بود، زنگ اول را زدم...

اما باز نشد...

تا می خواستم زنگ دوم را بزنم، یهو احساس کردم یه نفر پشت سرم ایستاده ... نفس و داغی بدنش نزدیکم بود و فاصله ای با من نداشت ... تا اینکه منو آروم از پشت بغل کرد و دست گنده و مردونه اش که مخلوطی از عطر کاپیتان بلک و یه ته بوی سیگار ضعیفی داشت، گذاشت روی چشمام!...

قفل کرده بودم... داشتم سکته می کردم... اما اینجور موقع ها ترسش تا حد مرگ نیست... مثل یه کبوتری که توی چنگ و دندون یه گربه گنده گیر میفته، دپرس و بی حرکت بودم...

که شنیدم کلیدو انداخت توی درب... در را واکرد... سرشو چسبوند به سرم و آروم در گوشم گفت : خوش اومدی مهنازم! اجازه هست خودم ببرمت داخل؟

من که هیچی ... مرده بودم ... فقط توان ایستادن روی پاهامو داشتم... به نشان تایید، سرمو تکون دادم....

سر تکون دادن همانا و... مثل یه سیب، توی هوا... معلق روی دستاش... همانا...

دیدم مهناز حسابی رفتم توی اون روزا و احوال و احساسات ... بازم داشت از اصل مطلب و کیان دور میشد. از یه طرف هم مدام سعید و مجید پی ام میدادن و کلی کار داشتیم. به خاطر همین چورتشو پاره کردم و گفتم: محرم شدین؟

گفت: نه ... نمیدونم!

گفتم: ینی چی نمیدونم؟ یا محرم شدین یا نه؟

@Mohamadrezahadadpour

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت سی و پنجم»

همینجوری حرفامون با مهناز ادامه داشت. نکات خوبی داشت میگفت. اما باید بیشتر وارد کیان میشدیم. چون حس کردم یه جوری داره یه کاری میکنه که از کیان حرفی نزنه!

به خاطر اینکه دوباره برگردیم سرخط، بهش گفتم : از نقطه ی اوج رابطتون بگو! از وقتی که احساسش و احساست خاص تر شد.

گفت : شما که متن همه پیام ها و...

گفتم : آره اما می خوام بدونم واسه شما از کی خاص شد؟ احساس خاص درونی! نه جملات تلگرام!

گفت : وقتی فهمیدم موفق شدم و دارم توجهشو جلب می کنم که ازم پرسید : چرا همیشه هوامو داره؟

منم نوشتم : مگه تو اذیت می شی؟

نوشت: اذیت نه... اما میترسم وابسته بشم!

نوشتم : نشدی؟

نوشت : به چی؟ به کی؟

نوشتم : به توجهم!

نو‌شت : چرا دروغ؟ چرا... شدم!

نوشتم : میخوای دیگه مزاحمت نشم؟

نوشت : همه پستاندارها تا می بینن کارشون جواب داد و مخ طرفشونو زدند، می خوان که مثلا زحمتو کم کنند! ینی می خوان بگن ای وای من قصد بدی نداشتم و خودت وابستم شدی و حالا اگه بگی برو، میرم!

من که خندم گرفته بود، نوشتم: خخخخ

نوشت : بایدم بخندی! ق ر ب و ن خندهات برم... تو نخندی، پس کی بخنده... خانوم خانوما!

ازون شب دیگه همه چیز یه رنگ دیگه پیدا کرد. هم برای من و هم واسه اون. اینقدر که تا ساعتها برای هم پیام میدادیم و همدیگه را آروم میکردیم.

تا اینکه دوسه روز نت خراب بود و من مثل مرغ پر کنده شده بودم... بی اختیار ، در هر دقیقه، سه چهار مرتبه گوشیمو بر می داشتم و چک می کردم. اون شب که دوتامون شجاعانه به هم ابراز عشق کردیم، شاید اگه ادامه داشت، به اندازه دوسه شبی که یهو از هم بی خبر شدیم، اثر نداشت و دوتامون را دیونه همدیگه نمی کرد! همین دوری و بی خبری از هم، خیلی تشنه ترمون کرده بود.

گفتم : خب چیکار کردی؟

گفت : روزی صد بار صداش میکردم و مینوشتم «کیان!» ... ولی جوابی دریافت نمیکردم ... تا اینکه روز سوم یا چهارم بود که از سر پکری و گریه و حال داغون دلم، یه شعر واسش فرستادم. همونی که میگه :

آسمون ابریه ولی بارون نمیاد
صدای گریه بارون توی ناودون نمیاد

اونی که دوسش دارم از خونه بیرون نمیاد
واسه این دل تنها دیگه مهمون نمیاد...

اینو نوشتم و دیگه تحمل نکردم و از خونه زدم بیرون! همش تقصیر رژیم و دولت بود. چرا نتو قطع کرده بودند... تو دلم همش به پاسدارا و حکومت و آخوندا فحش می دادم . اینقدر حالم خراب بود که شاید سه چهار کیلومتر راه رفتم.

تا اینکه خسته و اعصاب خورد، توی یه پارک ولو شدم روی صندلی... همینطور که نشسته بودم، دیدم دونفر رد شدند و سرشون توی گوشیشون بود. یه نفر هم اون طرف رو صندلی پارک بود و داشت با گوشیش ور می رفت... یه لحظه شک کردم و گفتم نکنه نت وصل شده باشه!

فورا گوشیمو از جیبم آوردم بیرون و رفتم داده تلفن همراه و در عین ناباوری دیدم به روز شد!

به محض دیدن جمله[در حال به روز رسانی...] تپش قلبم رفت رو ده هزار، دیدم پیاممو سین کرده و... حتی دنبالشم شعری نوشته بود که مجبورم کرد دوباره سه چهار کیلومتر تا خونه راه برم و مثل مستا و دختر خرابا توی خیابون راه برم و صدبار اون شعرو از روی گوشیم بخونم... حتی وقتی داشتم از خیابون رد می شدم :

من مرد نقش اول
مغرور و بی تبسم
تو اون زنی که میره
با مرد نقش دوم

بارون بباره یا نه
صحنه دراماتیکه
تصویرت از تو چشمام
میریزه چیکه چیکه!

دوربین یوا‌ش یواش از
توو صحنه میره بیرون
من میمونم یا سایه م
من میمونم تو بارون!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت سی و چهارم»

دیدم ساکته و هیچی نمیگه!

گفتم : دارید به چی فکر می کنید؟

گفت : به حرفاش... به اینکه مجذوبش شدم...

گفتم : بیشتر توضیح بدید!

گفت : پست ها و حرفاش، فقط حرف نبود... قیام مسلحانه بود... کله ظهرها پست میذاشت و شورش می کرد و همه فکر و ذکر همه به هم می ریخت و می رفت!

گفتم : میتونید مثال بزنید؟

گفت : یه روز نوشت « تنها فرمول خوشبختی، مبارزه است. جنگیدن بر علیه همه اجبارها و اکراه ها جان دادن برای یک دل سیر رقصیدن در خیابان و تِل مو دادن به دخترانی که در رویاهای خودشان زیباترین اند. ایران من... برای آن روزت مبارزه می کنم!»

گفتم : همه جملاتش را مثل همین از حفظ هستی وبه سرعت می خوندی؟

گفت : همش که نه... بعضیاش آره...

گفتم : مشهورترین جملش که خیلی رو فکر و ذهنت اثر داشت کدوم بود؟

فورا گفت : اول همین که خوندم... دوم هم این جملش که میگه : ‌ « من ولد نامشروع افکار نر و ماده هایی هستم که فقط فکر ارضای خودشان بودند...»

دنبالش ادامه دادم و گفتم : « مرا به بیرون ریختند و الان هم تلاش دارند با دستمال کاغذی، جهانشان را از نجاستی به اسم من پاک کنند! »...

گفت : آره... آره....درسته! شما هم پیجشو دنبال می کردین؟!.

گفتم : چطور شد با هم صمیمی شدین و قرار گذاشتید؟

گفت : احساس می کردم یه کله شقی هست عین خودم... اما سطح سواد و فکرش از من بالاتره... و از همش مهم تر اینکه به کوروش علاقه خاص داشت. جملات و نکات خاص از کوروش می گفت که تو مغازه هیچ عطاری نبود!

گفتم : منبع و رفرنس نمی داد؟!

گفت: خیلی وقتا نه!

گفتم : پس چطور باور می کردید که مثلا داره راس میگه؟!

مهناز به نکته بسیار اشتباهی اشاره کرد که سبب اغفال خیلی از مردم ما شده. مهناز گفت : چون بعضی از حرفاش درست بود و کلا قبولش داشتیم و لزومی نمی دیدیم که بخوایم درباره هر چی گفت تعقیبش کنیم و پا پیچش بشیم!

با تعجب گفتم: خانم روشنفکر! به همین راحتی؟ چون بعضی از حرفاش مهمه، به بقیه حرفاش هم اعتماد کردی و دل و فکرت را بهش سپردی؟!

جواب داد: خب آره ... مگه بقیه فرق میکنن؟ همه همینن! اولش چند جمله را به سختی و یا با تردید باور میکنند... بعدش سکوت میکنن ... بعدش دلبسته میشن ... وقتی هم دلبسته شدن، همه چیزو راست و حقیقت میدونن و حاضر نیستن به حرفای مخالف و ردّ اون حرفای قبلی گوش بدن!

گفتم: پس چرا سرکوفت به بقیه میزنین؟ خودتون که بدترین! پس چرا همش به مذهبیا و مردم معمولی سرکوفت اغفال مردم و افیون توده ها و این چیزا میزنین؟!

گفت: حمله میکنیم که مجبور نباشیم جواب بدیم! مجبور نباشیم دفاع کنیم. حداقلش اینه. چون ما به قصد کوفتن مذهبیا اون سرکوفت ها را میزنیم. اما مذهبیا مثلا واسه نهی از منکر به ما میپرن. به خاطر همین، کار ما سختتره. اگه پیش قدم نشیم، دخلمونو درآوردن!

گفتم: خوبه که این چیزا را هم میدونی و بازم ... البته همتون همینجوری هستین! نمیخوای تمومش کنی؟ نمیخواین قبول کنین که اشتباه کردین؟

گفت: نمیدونم ... بقیه را نمیدونم ... اما خودمو میگم: سخته به کسی که پاهاش تاول زده و راه زیادی اومده، بگی مسیرت اشتباه اومدی و باید برگردی!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

محمد رضا حدادپور جهرمی:
بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت سی و سوم»

داشت بهم میریخت. گفتم : تو مثلا زرنگی کردی و یه خط دیگه گرفتی چون مسدودت کرده بود و نمی خواستی از دستش بدی! درسته؟

بازم سکوت کرد!

گفتم: خانم شما فکر این نکرده بودی که تو خطت عوض کرده بودی... اما اون که خطش عوض نکرده... بچه های ما به ضمیمه پرونده شما پرینت تلگرام کیان هم آوردن و الان پیش منه!

گفت : درسته... اما من که نمیدونستم دارین منو چک می کنین... پس قصدم پیچوندن شما نبوده!

گفتم : نمی خوام در این زمینه ها بحث کنم... فقط گفتم که بدونی جاده ای که الان تو میخوای روش راه بری، ما آسفالتش کردیم... رو راست باش خانم! چیزی را مخفی نکن لطفا.

گفت : باشه... الان چی بگم سوالتون چیه؟

گفتم : کیان... از کیان بگو...

گفت : کیان استاد تاریخ بوده که به خاطر دگر اندیشی و صحبتهاش سر کلاس، ممنوع التدریس میشه... یه مدت در پژوهشکده مطالعات معاصر کار می کرد و اونجا هم تحملش نکرده بودن و آخرش اخراج میشه.

گفتم : خب داره جالب میشه...

گفت : بایدم جالب بشه... مردمو از نون خوردن میندازین... بعدشم توقع دارین...

حرفشو قطع کردم و یه کم با تندی گفتم : نه... مثل اینکه شما خوشت میاد مثل تو فیلما با مامور امنیتی حکومت حرفای الکی بزنی! خانم از خودت دفاع کن... نمی فهمی؟! از کیان بگو ... الان در حال باز جویی هستی... با خبرنگار روزنامه شرق و خبر جنوب که مصاحبه نمی کنی؟! کیان... کجاها باهاش بودی؟ چقدر باهاش بودی؟ چی گفتی؟ چی شنیدی؟

با یه کم ترس توی صداش گفت : وای چقدر شما از من بدت میاد؟! چقدر با صبح متفاوتید؟

دستشو گذاشت دوطرف شقیقش... یه کم سکوت کرد... سرشو انداخت پایین... بعد از چند لحظه دستشو برداشت و گفت: میشه برای امروز کافی باشه؟ ازتون خواهش میکنم! من الان اصلا انرژی ندارم...

گفتم: کیان... بفرماییدخانم ... می شنوم!

با یه کم ناراحتی و به هم ریختن گفت : نمی تونم... راحتم بذارین...

گفتم : شما جایی نمیری... حرف بزنید خانم!

گفت : باهم قرار گذاشتیم...

گفتم : پیشنهاد کی بود؟

گفت : من!

گفتم: چرا؟

هیچی نگفت!

یه کم صدامو آوردم بالا و گفتم : عرض کردم چرا؟

دوتا دستشو گذاشت روی شقیقه هاش! سرشو انداخت پایین و چهرشو درهم کشیده و ناراحت کرد.

مهلتش ندادم... دوباره... با یه کم صدای بلندتر... گفتم چرا؟

یهو کنده شد و با داد گفت : چون نیاز داشتم!

سکوت کردم...

دوباره با داد گفت : نیاز داشتم... حوصله قربون صدقه مجازی نداشتم... استیکر بوس و ماچ و لب ارضام نمی کرد! آره... خرابم...

بغض کرد... واقعا بغض کرد... ادامه داد و گفت: ۲۵ سالمه... رفتم تو ۲۶ سال... خیلی از همکلاسای دبیرستان و دانشگاهم ازدواج کردن و شکم دوم سومشونه... فقط سر من بی کلاه مونده... حتی همون دختر بسیجیای دانشگاهمون که انگار با چادر و مقنعه از شکم مادرشون به دنیا اومده بودن هم یا رفتن سر خونه زندگیشون یا دارن میرن! من کیانو واسه زندگی می خواستم...

بعد شروع کرد به گریه و نتونست حرف بزنه.

یه دقیقه هیچی نگفتم... بعد با صدای معمولی گفتم کیانم تورو می خواست؟

گفت: آره... ینی اینطور نشون می داد!

گفتم: خلافشو دیدی؟ منظورم اینه که علت تردیدت چیه؟

گفت: وقتی بهش گفتم دوس دارم ببینمت، اول یه کم مقاومت کرد.

گفتم : نفهمیدی چرا؟

گفت: نمی دونم! اما شاید یکی دوهفته اصرارش می کردم بیاد مشهد و هم زیارت و هم همدیگه رو ببینیم!

گفتم : مشهد نیومد! درسته؟

گفت: آره... نیومد... یه بلیط واسم گرفت و دعوتم کرد که بیام پیشش! راستی بنظر شما چرا اولش قبول نمی کرد؟

گفتم: چون حرفه ای بوده... زن نیست که احتمال بدیم ممکنه عادت ماهانه بوده و می خواسته اول پاک بشه و بعدش دعوتت کنه... سفر کاری و ماموریت دولتی و محدودیت زمان و مکان خاصی هم نداشته! از آنالیز پیاماش با تو و بقیه هم مشکل و دردسر خاصی که دلالت بر گرفتاری خاصی باشه استنباط نکردم. پس فقط میمونه اینکه یا باید از کسی کسب تکلیف میکرده و یا میخواسته مشتاق تر بشی!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

محمد رضا حدادپور جهرمی:
بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت سی و دوم»

یکی از بچه ها همزمان و بعدش هم با استفاده از فیلم، این بازجویی را پیاده کرد. سرعت تایپ و اصلاح کلمات و جملاتش عالیه.

من در حال مطالعه اون 250صفحه بودم که در زد و وارد شد. سلام کرد و کاغذهایی که پیاده کرده بود را تحویل داد. نظر کارشناسی اولیش هم زیرش نوشته بود...

جالب اینجاست که نظری که نوشته بود با مطالعه دوساعته من دقیقا مطابقت داشت!

اجازه دادم تا راحت ناهارش بخوره، نماز نخوند، با اینکه میتونست بخونه اما هیچ توجهی نکرد و ترجیح داد بشینه و تکراره یه فیلم از تلویزیون را تماشا کند.

به مامور انتقال گفتم بیاریدش!

در فاصله ای که میخواستن مهناز را بیارن، به خط یکی از دوستان اداره مراجعه کردم و ازش درباره ناآرامی های شیراز سوال کردم.

گفت: «روز به روز داره شدت بیشتری پیدا میکنه. اکثرا افرادی هستند که مورد تعدیل کارخانه ها و مشاغل دولتی و خصوصی قرار گرفتند و الان بیکار شدن و محتاج نون شبشون هستند. تعداد قابل توجهی هم ورشکسته ها و عده ای هم مردم بی سر و پایی که کلا خوششون میاد همه جا شلوغ باشه.»

پرسیدم: «خبری از شعار برای آزادی و رفع حصر موسوی و کروبی هم هست یا نه؟»

گفت: «کاش شعار برای اونا میدادند. نه بابا. حتی یادشون هم نمیکنند. این متن داره به سرعت در فضای مجازی پخش میشه: [همراهان توجه کنید! فقط با تغییر ساختار میشه به آینده ایران امیدوار شد. وگرنه باید از قید همه چیز زد و نشست و روز به روز کهنه تر شد. توجه کنید! اگر حتی وسط اعتراضات و درگیری ها شنیدید که موسوی و زنش و کروبی از حصر خارج شدند، اصلا به روی خودتون نیارید. ممکنه ترفند رژیم باشه که این خبرو بندازه وسط جمعیت و بعدش هم بخواد مردم را برگردونه سر خونه و زندگیشون. اصلا باور نکنید. توجه کنید که اصلا موضوع ما دیگه موسوی و زنش و کروبی نیستند. این سه نفر هم عمله های رژیم هستند که تاریخشون تموم شده و گذاشتن واسه اینکه به وقتش دهن من و شما را ببندند و فکر کنیم با رفع حصر اون اکبرین ها خیلی شق القمر کردیم. اینا آدمای خودشونند و الان دارن نقش اپوزیسیون را بازی میکنند. فقط تغییر ساختار. نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد. ما طرفدار اریستوکراسی هستیم. نه هیچ کوفت و زهرماری.]»

گفتم: «بنظرت امشب تعداد تجمعات چند تاست؟»

گفت: «حداقل دو سه برابر دیشب و شبهای قبل.»

گفتم: «چرا؟ مگه اتفاق خاصی افتاده؟»

گفت: «وقتی اعتراض اپیدمی بشه، همه یاد بدبختیاشون میفتن و فکر میکنن جای طرحشون وسط خیابونه! خبر موثق داریم که قراره دانشجوییش کنن و به طرز عجیب و سرعت سرسام آوری به گروه های تلگرامی دانشجویی پیشنهاد و تقاضای اعتراض و اومدن وسط خیابون دادند و مورد استقبال هم قرار گرفته!»

گفتم: «چه نوع دانشجوهایی؟»

گفت: « هنوز مشخص نیست. اما نه مثل دانشجوهای سال 78 و 88 ...»

خدافظی کردیم و گفتم که مهنازو بیارن داخل!

وقتی مهناز اومد، بازهم همون حالت قبلی و صندلی و نشستن روبه دیوار و...

گفتم : با پسر سرزمین کهن دیدار نداشتید؟ همون که بقول خودتون منطقی و اهل مطالعه و...

گفت : نه... خوشم نمیومد...

گفتم : از چی؟

گفت: از این کارا؟

گفتم : میشه بس کنی!

با تعجب گفت : متوجه منظورتون نمیشم!

گفتم: پیاماتون خیلی پراکنده است... درست وقتی داره رابطتون شکل می گیره و وارد مرحله ی دل و قلوه میشید، یهو سه چهار هفته هم زمان غیبتون میشه و واسه هم پی ام نمیدین! خودتون میگین ماجرا چیه یا من حدس بزنم؟

در حالی که تلاش می کرد جلوی تعجبش بگیره، گفت : من نت نداشتم... گوشیم مشکل داشت... به خاطر همین از هم بی خبر بودیم...

حرفشو قطع کردم و گفتم : چطوره که نت نداشتین و اما پیام های دیگر به دوستانتون سین کردین و جوابشون دادین و حتی کانالهایی هم که عضو بودین، آمار بازدید پست هاشون در گوشی شما به روز هست؟!

هیچی نگفت!

ادامه دادم و گفتم : خانم شما در بد دردسری گرفتار شدین! به چی و به کی امیدوارین که دارین با جوابهای الکی و صد من یه غاز، وقت می خرین؟! اینجا ازون اداره ها نیستا... حواستون باشه لطفا...

گفت : هیچی بابا... پسر خوبی بود... دوس داشتم بیشتر باهاش هم صحبت بشم!

گفتم : به اونم می رسیم... لطفا بهم بگو که یه خط دیگه هم داری و با اون خط که به اسم خودتم نیست، با پسری به نام کیان آشنا شدی! اسم آیدیش [پسر سرزمین کهن] هست اما اسم واقیعیش کیان هست! درسته؟

با سر خوردگی و آروم گفت: درسته! هم یه خط دیگه داشتم درسته هم اسم کیان!

ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

ته ها و فوتوشاپ ها از ای

نا تغذیه میشن.

3. کانال ها و سوپرگروه های سمعی (تهیه و تنظیم فایل های صوتی اعم از آهنگ های سیاسی و صوت های کوتاه)
گفتم: «صوت و صدای چه کسانی پخش میشه؟ بیشتر کلیپ چه آدمایی پخش میشه؟»
مجید گفت: «تا جایی که من دیدم و شنیدم و حتی از بچه های بقیه گروه های اداره خودمون تحقیق کردم، اکثرا یا پیام های صوتی رضا پهلوی (ولیعهد) و بقیش هم تحلیل گران شبکه های سلطنت طلب هستند.»
گفتم: «خب. بقیشو بگو!»
ادامه داد و گفت:
4.کانال ها و سوپرگروه هایی که فقط کارشون آموزش درگیری های خیابونی و آشوب سازی و تحرکات خشونت بار مدنی هست. اینا راه و روش ضد و خورد و صحنه سازی و نحوه گیر انداختن گروه های ضربت و بسیجیا و موتر سوارها را آموزش میدن. لا به لای مطالبی از این دست، اصول جنگ شهری و ترور و تعقیب هم آموزش میدن.
5. این گروه و کانال ها از همشون شلوغ تره تقریبا. گروه ها و کانال هایی هستند که نحوه ساختن بمب های دست ساز و مونتاژ انواع مواد آتش زنه را آموزش میدن. خیلی هم جذاب کار میکنن و مشخصه که از اصول و آموزش های ابتدایی تا پیشرفته برنامه دارند. یه تحقیق کردم و فهمیدم که حتی اکثر موادی که استفاده میکنند، حداقل باید وارد مرزها کرده باشن و بعدش آموزش شیوه استفاده و احتراقش را پله پله مطرح میکنند.
6. این کانال ها و گروه ها هم تعدادشون کم نیست و میانگین، چیزی حدود 100 میلیون تا 200 میلیون تومان گردش حساب دارند و معامله میکنند. این گروه ها وکانال ها مسئول فروش و معامله سلاح و مهمات هستند. از سلاح و مهمات شکاری و غیر مجاز گرفته تا جنگی!
وقتی حرفای مجید تموم شد، گفتم: «خب اینا خیلی با آدم حرف میزنه. تا جایی که ذهنم یارری میکنه، این شش مورد از اصول جذب و آماد ارتش سایبری موساد و پنتاگون هست دیگه! مگه نه؟»
مجید و سعید گفتند: «دقیقا !»
دور از احتمال و ذهن نبود اما مشاهده این وسعت از جذب و گردش مالی بالا، خیلی اذیتم میکرد. گفتم: «روی ادمیناش هم کار کردین؟»
مجید گفت: «میخواستیم اجازه همینو ازتون بگیریم. کدومشون در اولویتتون هست تا از همون شروع کنیم؟»
گفتم: «همین آخریه. که مروبوط به همین پسری که دیروز بازجوییش کردم هم باشه. ادمین های فروش و معامله سلاح و مهمات. اولویت با کیس هایی هست که اهل شیراز و یا استان فارسی هستند.»
ادامه دارد...

دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

محمد رضا حدادپور جهرمی:
محمد رضا حدادپور جهرمی:
بسم الله الرحمن الرحیم
مستند داستانی کف خیابون(2)
نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت سی و یکم»
[برای مجید پیام دادم و نوشتم: «مجید چی شد؟ تفکیک شد؟»
نوشت: «15 دقیقه دیگه طول میکشه! اگه امر دیگه ای دارین بفرمایین تا بررسی کنم!»
نوشتم: «الان از همش مهم تر اینه که الک و تفکیک بشن تا ببینیم چند چندیم؟»
نوشت: «چشم. به محض اینکه به جمع بندی برسیم عرض میکنم.»]
به مهناز گفتم: خیلی خب... اما جمع بندی کنیم تا یه استراحتی کوتاه و بقیه ماجرا را باهم بررسی کنیم.
گفت: باشه... دیگه... ازکجا بگم؟
گفتم : در اون کانال ها با کسی هم ارتباط داشتی؟ واسه ادمین هاشون پیام میذاشتی؟
گفت : شما که همه چیو میدونین!
گفتم : آره... اما می خوام از دریچه خودتون برام بگید!
گفت: آره... تا مدت ها خواننده بودم... فقط پستاشون رو می خوندم و فوروارد میکردم تا اینکه یه روز دیدم یه نفر با آیدی [پسر سرزمین کهن] به من پی ام داده!
[یه نگاهی به پرونده کردم... آیدی پسر سرزمین کهن... پیداش کردم]
ادامه داد و گفت: واسه هم چند بار پیام دادیم... پسر منطقی و اهل مطالعه ای به نظر می رسید... [ همینجور که داشتم دل و جیگر پرونده را زیر و بالا میکردم، یه کاغذی دیدم که نوشته بود: پیام نام برده در تلگرام به آیدی پسر سرزمین کهن، پیوست شماره دوم الحاقی به پرونده می باشد.
نگاه کردم ببینم چی به چیه؟ چشمتون روز بد نبینه! دیدم چیزی حدوده 250صفحه از مهم ترین مطالب چت ها پرینت شده و موجوده! تازه این مهم تریناش بود!]
حرفش رو قطع کردم و گفتم : چند وقت با هم ارتباط داشتین؟
گفت: تقریبا سه ماه گرم بودیم... اما یه سه چهار ماهی هم با هم کار میکردیم...
گفتم: خب... همینجا استپ! الان ساعت 9:15 دقیقه است، میگم شمارا ببرن استراحت کنید یا اگر خواستین تلویزیون و... بعد از نماز و ناهار باهم گفتگو را ادامه میدیم!
گفت: باشه!
یکی از خواهرا را صدا زدم و اومد مهناز رو با خودش برد بیرون! لازم دونستم بشینم به روش تندخوانی، یه نگاه به کل اون 250 صفحه بندازم.
وسط کارم بودم که مجید پیام داد و نوشت: «اجازه هست با سعید خدمت برسیم؟»
گفتم: «آره. فقط زود»
اومدند داخل و شروع به صحبت کردیم.
سعید گفت: «همون طور که گفتم، دیگه کار از الله اکبر و این چیزا گذشته. متاسفانه دیشب شاهد دو سه تا تجمع اعتراضی در خود شیراز و بعضی شهرهای اطراف بودیم. هنوز خبر از تخریب اموال عمومی و ضد و خورد شدید و این چیزا نیست و بیشتر به ماجراجویی کودکانه و جوانانه شبیه هست اما با فیلم هایی که از مجموعه کانال های ضد انقلاب و شواهد عینی خودمون بررسی کردیم، میشه فهمید که استعداد تبدیل شدن به صحنه های خشونت بار و حتی به تدریج قتل و تخریب اموال عمومی و این چیزا وجود داره.»
گفتم: «خب ... پس بالاخره از لونه اومدند بیرون! کسی هم دستگیر شده؟»
گفت: «چیزی ثبت و یا گزارش داده نشده. اما احتمال میدم امشب چندین نفر داشته باشیم.»
گفتم: «خبریه امشب؟»
گفت: «قطعا. فراخوان دادند. حتی پیش بینی میشه چیزی حدود 400 نفر و یا حتی بیشتر، قصد شرکت در این تجمعات داشته باشند.»
گفتم: «بسیار خوب. مجید تو چیکار کردی؟ چی شد؟»
مجید یه نفس عمیق کشید و گفت: «قربان من خیلی مطلب دارم. شما هم فرصت خوندن و شنیدن همش ندارین. ینی الان نمیشه همشو دید و به جمع بندی رسید. چیکار کنیم؟»
خب حرفش منطقی بود. منم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «کاش این دختره نبود تا میتونستم بهتر تمرکز کنم. اما تجربم میگه این دختره کلید حل خیلی چیزایی هست که باهاش روبرو میشیم. بخاطر همین بازجوییش نمیکنم. بلکه دارم تخلیش میکنم. کاش عمار گیر نبود تا بیاد کمکم. بگذریم. حالا بگو ببینم الک کردی؟»
گفت: «آره. من به شش گروه رسیدم. ینی در مدت چهار ماه گذشته، شش گروه در تلگرام به اندازه وحشتناکی جذب داشتن و اکثر آیدی ها و اکانت هایی که از شماره ها و آدرس هایی که داشتیم بررسی کردیم، فهمیدیم که همشون جذب این شش گروه شدن و حتی احتمال میدم که ماموریت های ویژه ای هم دریافت کرده باشند.»
گفتم: «خب بشین بررسیشون کن. ببین کدومشون مامور و کحدومشون لیدرند.»
گفت: «چشم ولی خیلی زمان میبره. باید بشینم یا دونه دونه چکشون کنم و یا بدم نرم افزار. اما چشم. یه کاریش میکنم. ببینید قربان! اون شیش تا گروهی که گفتم، از این قراره:
1. کانال و سوپرگروه های ممبریاب (تیم جذب) در قالب های مختلف و موضوعات متفاوت. اینا به انواع و اقسام روش ها تلاش میکنند با تبلیغ و تبادل ممبر جذب کنند و حتی از این طریق، درآمدزایی کنند. حتی جالبه که بعضی گروه ها و کانال های جهادی و مذهبی هم نادانسته به دام معامله و تبادل با اینا شدند.
2. کانال ها و سوپرگروه های بصری (تهیه و تنظیم عکس نوشته و فوتوشاپ) اینا خیلی مطلب میذارن اما محوری ترین وظیفشون اینه که عکس نوشته و کارای فوتوشاپ قوی انجام بدن. طوری که اکثر عکس نوش

محمد رضا حدادپور جهرمی:
بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت سی ام»

گفتم : نمی خوام با هات بحث کنم چه منافاتی با هم داره؟ کسی هم حجه السلام باشه هم دکتر! نمیشه؟ شما اجازه نمی دین؟

گفت : نمیدونم... نا خود آگاه دنبال یه چیزی بودم که ازش بدم بیاد... مخصوصا وقتی دختر بسیجیا بهش میگفتن [حضرت استاد] همچین سین استاد را هم سوزناک می گفتن که لجم بیشتر در میومد! حضرت استاد!! اونم هیچ جا نماز نمی رفت... جز خوابگاه دخترا... با اینکه دوتا خوابگاه پسرای کارشناسی دانشگاهمون، دوتا خیابون پایین تر از خوابگاه ما بود! اگه راس می گفت، چرا نمی رفت اونا را هدایت کنه؟!

گفتم : خب... بعدش... کانال لطفا...

گفت : آره دوسه هفته مشغول بودم... کلیپ ها و عکس نوشته ها و مطالبی که هفت تا کانال میذاشتن خیلی ذهنمو درباره ی اطرافم روشن کرد... تازه داشتم متوجه می شدم که چقد ملت رو گاگول فرض کردن این آخوندا و پاسدارا... چقدر دارن ظلم می کنن و صداشم در نمیارن!

گفتم: میشه بگید مثلا چه ظلمهایی؟!

گفت : همین که بخور بخور واسه اوناست... تب و لرز آخر ماه و قسط و وام بدبختیش هم واسه ما... مدام می گفتن همه شرکتهای سود آور مال سپاهه... می گفتن شرکتهای خودرو سازی و لابی خودرو و ماشین، مال خود خامنه ای هست و مجتاباشون هم با پسر مکارم شیرازی سلطان شکر و خودرو هستن!

گفتم : شما باور می کردین؟

گفت: وقتی تلویزیون و رادیو خودمون که اصلا اسمی ازین چیزا نمیبره و کسی نمیاد ملتو روشن کنه... از هر کس که می پرسیدیم کسی خبر نداشت وهی می گفتن دختر این چه حرفیه که می زنی؟ چه سوالیه که می پرسی میان می کنن تو گونی و می برنت! ازین طرف هم هر روز، لااقل روزی ده بار دارن به من و بقیه جوونا میگن همه دزدن و مملکت بچاپ بچاپه... دختر و خواهر خودتون باشه شک نمی کنه؟!

[ چی باید می گفتم؟! از این نظر که نه توی رادیو و نه تلویزیون و نه منبر ها و نه همایش و سینماهای بصیرت افزایی، دفاع جانانه و اتهام زدایی مالی از بزرگان نمیشه و حرفی نمی زنیم، قبول دارم و میدونم که داریم اشتباه می کنیم!]

اما گفتم : سند و مدرک هم ارائه می دادن؟! سند همین دزدی ها و منصوب کردن این دزدی ها به آدمایی که گفتی!

گفت : والا سند و مدرک آن چنانی که... نه... یادم نیست... همین کلیپ و متن و عکس این چیزا دیگه!

گفتم : خیلی خب... پس روی اعتقاد و اعتمادت اثر منفی داشت! آره؟

گفت : والا... خب چی بگم... من دیگه خیلی کم میرفتم حرم! چون وقتی چشمم به گنبد و حرم و آقای رئیسی و علم الهدی و اینا می افتاد یه جوری می شدم. احساس می کردم با پول ملت بیچاره و زائر ها و... واسه خودشون دم و دستگاه به هم زدن! از بس آمد نیوز و وحید آنلاین و اینا در باره ی مشهد و علم الهدی و اینا بد میگن، دیگه وقتی وارد یک گروه تلگرامی می شدیم و ازمون اصل می خواستن، با تردید و ترس می گفتیم اهل مشهدیم! می ترسیدیم بگن «ولایت خود مختار مشهد» و یا بگن «از حضرت خلیفه ی خود خوانده مشهد چه خبر؟!»

گفتم: نمی خوام اذیت بشیا... ولی حرفات یه جوریه... از یه طرف با تردید حرف میزنی و میگی که داشتن شست و شوی مغزی می دادن! و از یه طرف هم اینقدر زود تحت تأثیرشون قرار گرفتی! مگه میشه؟ مگه میشه به همین سادگی از قید زیارت و حرم امام رضا و اینا بزنی؟! اصلا به فرض محال، همه دزد! دیگه چرا نماز و حرم زیارت و اینا را سرسری می گرفتین؟!

گفت : من تاریخ خیلی خوندم... امّا گاهی مطالعات ادبی و این چیزا هم دارم. نمیدونم کی؟ اما یه نفر... ینی یه بزرگی میگه: «شک، گذرگاه خوب و توقفگاه بدی است.» خب وقتی همه تیر های اتهام و مسائلی که مردم واسشون مهمه و درد آور هست به سمت بزرگان و گنده های دینی باشه و نه خودشون و نه دور و بری هاشون حرفی نزنن و روشنمون نکنن، من و بقیه مردم توی توقفگاه شک می مونیم و حتی تلاش می کنیم بقیه رو هم روشن کنیم. هی هیچکس هیچی نمیگه و انگار نه انگار که در معرض اتهام اند! توقع دارن مردم ازشون برنگردن... خب وقتی من دارم توی سرماها و با بدبختی، توی اتوبوس واحد، صد نفر مثل بلانسبت به هم می چسبیم میریم حرم و تا حرم له و کمپوت میشیم ولی یهو یه ماشین مدل بالای دودی جلوی باب الجواد می ایسته سه چهار تا دختر با چادر و پوشیه و پسرا هم با یقه ی سفید و ریش و ته ریش از بنز پیاده میشن، خب چرا برنگردم؟ اگه امام رضا، امام ما هم هست، لا اقل یه حالی... یه پولی... یه پله ای... یه خواستگار خوب... یه چه میدونم... یه ماشین داغونی... یه چیزی... نه فقط نمک تبرّکی حرم! باورتون میشه من تاحالا غذای حضرتی نخوردم؟! خب کی می خوره؟ معلومه دیگه... چرا حرفای تلگرام رو باور نکنم؟!

ادامه دارد...

✅ دلنوشته های یک طلبه
@Mohamadrezahadadpour

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

⛔️نقل و انتشار داستان به هیچ وجه بدون لینک کامل کانالم جایز نیست.⛔️

«قسمت بیست و چهارم»

یه نگاهی به فایلش انداختم. پر و پیمون نبود ولی چیزای بدرد بخوری هم توش پیدا میشد. فورا دادم حدود موقعیت مکانی شماره را برام درآوردند.

با سیستم خودم که چک کردم، دیدم تلگرام و وایبر و توییت روی اون خط فعال بود و یه دنیا ارتباطات و کانال ها و اشخاص متعدد و .... هم داشته!

تو تلگرامش کلماتی را سرچ کردم... کلماتی مثل: اعتراض – سرکوب – حمله – الله اکبر – خیابون و ...

دیدم ماشالله نتایج زیادی هم داشت! مشخص بود که حسابی جونش میخاره و کلش بوی قرمه سبزی میده. فهمیدم که با یه مورد نسبتا «مهم» روبرو هستم ولی شاید چندان «حساس» هم نباشه. بالاخره باید برم تو نخش ببینم چی تو کمچه داره؟

وقتی میخواستم تلگرامش را ببندم، یه لحظه به ذهنم افتاد که ببینم اسم خودشو چی گذاشته؟

یه چیزی دیدم که تعجبم بیشتر شد!

دیدم اسم پروفایلش نوشته: «ترانه!»

یهو یه پالس قوی از gps گوشیش روی گوشی اداریم دریافت کردم که فهمیدم جای تقریبیش کجاست و باید فورا مثل اجل معلق میرفتم سروقتش!

✅ دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

ولی یه چیزی افتاد تو دلم! یه لحظه فورا پوشه ترانه خودمون (همون که به این پسره که بازجوییش کرده بودم ارتباط گرفته بود و جنسش را خریده بود) را باز کردم. همینطور چشمی و فوری که نگاه میکردم، فهمیدم که اغلب اشخاص و کانالاش با این خطی که چند لحظه قبل چک کردم یکیه! فقط شمارش متفاوته!

تقریبا داشتم مطمئن میشدم که خودشه و همین ترانه خودمونه! ولی به عمار و بچه ها چیزی نگفتم تا به کارشون ادامه بدن.
فورا یه ماشین از اداره گرفتم و یه برگه ماموریت پر کردم و زدم از اداره بیرون!

با ترافیک زشتی روبرو شدم. ولی چاره ای نبود و نمیشد از روی سر ماشینا پرواز کنم و برسم به سوژه!

همینجوری که نشسته بودم پشت فرمون و حرص میخوردم و منتظر باز شدن راه بودم، به گوشیم نگا کردم ... نصبش کرده بودم روبروم. دیدم سوژه داره حرکت میکنه!

بیشتر دقت کردم ... راه هم داشت باز میشد... دیدم داره میره طرف عفیف آباد!

یواش یواش و با حرکت لاکپشتی ترافیک، رفتم طرف عفیف آباد. ولی همینجوری که میرفتم عفیف آباد، یه تماس فوری با رییس گرفتم. گفتم: «قربان بنده اجازه مبسوط میخوام! نمیتونم مدام وسط پرونده درخواست مجوز بازداشت و این چیزا کنم. لطفا هماهنگی کنین که مشکلی پیش نیاد.»

رفتم و رفتم تا به سوژه خیلی نزدیک شده بودم اما باید ماشینمو میگذاشتم و پیاده میرفتم دنبالش!

از کوچه پس کوچه ها پشت ردیف فست فودی ها وارد خیابون اصلی شدم. دیدم سوژه متوقف شده و حرکتی نمیکنه!

شاید فاصلم باهاش پنجاه متر هم نبود. سرمو بلند کردم و دیدم کلا راسته مغازه های فروش و تعمیر کامپیوتر و وسایل برقی و گوشی تلفن همراه هست.

یه لحظه ایستادم. چند تا نفس عمیق کشیدم. باید عادی و طبیعی رفتار میکردم و حتی میکشوندمش به طرف کوچه و ماشینم!

به خودم گفتم: «حالا گیرم گرفتیش و اونم مقاومتی نکرد! خب قراره شیک و مجلسی باهات راه بیاد و برین مثل دو تا کفتر عاشق سوار ماشین بشین و برین به طرف اداره؟ و یا مثلا اگه درگیر شدین، میخوای بلندش کنی و مثل گونی بادمجون، دختر مردمو بذاریش روی شونه و ببریش طرف ماشین؟» این افکار خیلی بدتر شد وقتی نگاه به پشت سرم کردم و دیدم حداقل یک کیلومتر با ماشینم فاصله دارم.

تو همین فکرا بودم که یه نگا به گوشیم انداختم!

با چیزی روبرو شدم که حالمو حال به حالی کرد و اعصابمو خورد کرد!

دیدم gps ترانه خاموش شد!

این ینی دیگه سیگنال ندارم و از روی صفحم محو شد!

این ینی باطری گوشیش را آورده بیرون!

و دقیقا ینی چند متری سوژه، گمش کردم و پرید!

ادامه دارد...

✅ دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

⛔️نقل و انتشار داستان به هیچ وجه بدون لینک کامل کانالم جایز نیست.⛔️

«قسمت بیست و سوم»

به مطالب سعید و مجید فکر میکردم. شروع به نوشتن کردم و دو سه خط گزارش اون روز را میخواستم به مقام مافوقم بنویسم که هر کاری کردم نتونستم فکرمو جمع و جور کنم.

هست وقتایی که نمیدونی چته و چرا بیقراری؟ اما همش فکر میکنی باید پاشی و شروع کنی و از یه وری استارت بزنی اما نمیدونی کدوم ور؟! دقیقا همون حس را داشتم! احساس میکردم باید پاشم و یه کاری بکنم. احساس میکردم یه اتفاقی داره اطرافم میفته و مربوط به این پرونده بی موضوع و بی نشون باشه اما من در جریان نباشم.

یه مرور کردم ببینم کجای شطرنجم؟ دیدم خب مجید دنبال اکانت ترانه است ... سعید هم قراره ردگیری الله اکبر کنه ... عمار هم رفته دنبال جراح شکل و قیافه ترانه!

آهان ... یهو یادم اومد که یه کار مهم هنوز زمین هست و واسش تصمیم نگرفتیم!

به بولتن سیستم خودم وصل شدم. باید از جریانات دیروز و امروزش مطلع میشدم تا بتونم حدس بزنم اپیدمی داره میشه یا ما داریم شلوغش میکنیم و اصل پرونده یه چیز دیگه است!

خب فقط میشد به سه تا تیتر شایع اشاره کرد که در همه بولتن های سراسر کشور موج میزد:

اول: افزایش موج الله اکبر گفتن پشت بام در ساعاتی از شبهای مشخص که توسط همان چهار کانال مادر تعیین میشه!

دوم: افزایش درگیری ها بین نیروی انتظامی و مردم مال باخته!

سوم: مشهد!

✅ دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

رفتم سراغ آیکون مشهد و دیدم حسابی داره شلوغ میشه! اینقدر شلوغ که تجمعات اعتراضیش داره تبدیل به ضد و خورد و توهین و افترا میشه! از اینکه متاسفانه فرهنگ اعتراض در کشور ما بسیار ضعیف هست و فورا از شکل و شعار و مطالبه اصلی خودش خارج میشه، هیچ شکی نیست و همه قبول دارند.

اما ... نمیشه خیلی بازش کرد و توضیح داد، ولی رنگ و بوی اعتراضات مشهد، جوری بود که دیگه از مخالفت با آقای علم الهدی (امام جمعه مشهد) و سیاست های کلی نظام در رابطه با مجامع و شهرهای مذهبی کاملا خارج بود!

بذارین اینجوری بگم:

با یکی از بچه های مشهد ارتباط گرفتم. چون میدونستم که از روز قبل داشته پیام میذاشته اما فرصت چک کردنش نداشتم.

رفتم سراغش و باهاش ارتباط تصویری گرفتم و گفتم: «سلااااااام. چطوری برادرجان؟»

گفت: «سلام حاجی جان! الحمدلله! اصلا از حال و دلم خبر داری؟ خوب شد که الان اومدی رو خطم! چون میخواستم دوباره برات زنگ بزنم و اصلا بگم یه روزه بیایی اینجا و برگردی!»

گفتم: «خیره انشاءالله! چیزی شده؟»

با تعجب و حرص آلود گفت: «چیزی شده؟ اگه تو اسم این همه اتفاق در طول سه چهار روز گذشته را «چیز» نمیذاری، باید بشینیم با هم درباره مفهوم کلمه «چیز» گفتگو کنیم!»

بلند زدم زیر خنده! گفتم: «چه خدمتی از من برمیاد؟»

گفت: «حاجی یه فایل برات میفرستم. لطفا با دقت یه بررسی کن! سوژه ما اصالتا مشهدیه ولی مدتی هست که ساکن شیرازه! مربوط به همین شلوغی هاست.»

گفتم: «ینی بنظرت اعتراضات سیستماتیک هست که داری با من لینک میگیری؟»

گفت: «آفرین! دقیقا ... میگم حالا ... میدونی چرا؟ چون همه پیامای الله اکبر از مشهد، فقط به دو تا خط در شیراز منتقل شده و خیلی زیرپوستی پخش شده! به علاه تصاویر و پوسترهایی که بسیار عالی طراحی شده و معلومه که کار حرفه ای هست و نمیتونه کار یه تازه کار باشه.»

گفتم: «ینی چی زیرپوستی؟ ینی صاحبان خط هایی که پیامک ارسال کردند، از ارسال پیامک اطلاعی نداشتن؟!»

گفت: «حاجی مگه پرونده منو به همین زودی خوندی؟»

گفتم: «نه! چطور؟»

گفت: «چون دقیقا به چیزی اشاره کردی که ما الان در این چند روز کشف کردیم! نمیشه که کسی اینقدر شاسکول باشه که با خط خودش و با علم به رصد ما دست به چنین خبطی بزنه!»

دستمو گذاشتم کنار شقیقه راستم! یه کم تیر کشید! گفتم: «آخه پرونده منم همینطوریه ... حاجی نکنه پیامک های اعتراضی و هماهنگی برای الله اکبر، از آدمای معمولی معمولیتونم نیست!»

گفت: «آره خب ... چندان معمولی هم نیستن ... همشون بالاخره یا اخراجی کارخونه های مشهدن ... یا خانواده زندانیای مختلف و مسئله دارها هستن ... یا بالاخره یه گیر یا مشکل حاد تو زندگیشون داشتن ولی...»

گفتم: «بسیار خوب! پس روش های اولیشون هماهنگه! راستی نگفتی چیکارم داشتی؟»

گفت: «حاجی یه شماره بهت میدم ... تحقیقات اولیه هم که کار کردم بهت میدم. بچه ها ده دقیقه پیش ردش را در شیراز گرفتن!»

گفتم: «چیه حالا همتون شیراز شیراز میکنین؟ چه خبره حالا مگه اینجا؟»

گفت: «از من میپرسی مومن خدا؟ حالا اگه فایلو بخونی باحالترم میشه!»

گفتم: «بسیار خوب! چشم! دیگه؟»

گفت: «دیگه خبر خیر ... ایشالله زنده باشی. پس منتظر خبرتم!»

ادامه دارد...

✅ دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

سلام و ارادت خدمت شما رفقای گرامی🌹

دوستان پیشنهاد دادند که کتابهایی که از ما چاپ شده را مختصرا خدمتتون معرفی کنم:

🔷 حیفا 👈 داستانی برون مرزی درباره دختری جاسوسه که مسئولیت تربیت عناصر داعش را به عهده داشت.

🔷 کف خیابون 👈 داستانی پیرامون فتنه و که از اسرار بسیاری درباره ماهیت فتنه تا سالهای آینده پرده برداری میکند.

🔷 تب مژگان 👈 داستان نفوذ دستگاه بهاییت به خانه عمار (مامور امنیتی) و ترور بیولوژیک همسرش و انحراف دختر و پسر عمار.

🔷 حجره پریا 👈 دغدغه و طوفان علمی و مجازی هفت دختر طلبه باسواد و گمنام علیه گروه های آتئیستی برنامه سازمان میت ترکیه بر علیه آن هفت دختر.

🔷 همه نوکرها 👈 روایت امنیتی از واقعه کربلا به روایت ضحاک بن عبدالله مشرقی.

🔷 دفترچه نیم سوخته یک تکفیری 👈 معرفی ماهیت گروه های تکفیری از درون توسط سه داستان.

__________کتب غیر داستانی👇______________

🔷 چرا شیعه هستم؟! 👈 شما را با مبانی تشیع آشنا کرده و به شما نیمچه قدرت دفاع از شیعه بودنتان را میدهد.

🔷 چرا سنی نیستم؟! 👈 شما را با مبانی و افکار اهل سنت آشنا کرده و به شما نیمچه قدرت حمله داده و میتوانید با استفاده از منابع خودشان، آنها را محکوم کنید.

🔷 شرح خطبه منا 👈 معرفی و شرح خطبه انقلابی امام حسین علیه السلام در منا و نقد اسلام قشری و عافیت طلبانه در جمع علما و نخبگان دینی و سیاسی.

🔷 ما قبل الشهاده 👈 تحلیل و جریان شناسی تاریخ پس از شهادت پیامبر تا آغاز امامت امام حسین علیه السلام با رویکرد اجتماعی و سیاسی. قطعا شما را از مطالعه بسیاری از منابع شیعه و سنی بی نیاز خواهد کرد. (در دو جلد)

جهت تهیه و #ارسال_رایگان این کتب، به سایت یا آیدی زیر مراجعه کنید:

www.haddadpour.ir

@mahanrayan1

  کلمات کلیدی: ارسال_رایگان

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت بیست و دوم»

⛔️نقل و انتشار داستان به هیچ وجه بدون لینک کامل کانالم جایز نیست.⛔️

داشتم تو ذهنم به مطالب سعید و مجید دقت میکردم که عمار اومد و رشته افکارم پاره شد. عمار گفت: «حاجی یکی از خانمای کد 22 روی شبکته! الان آن میشی؟»

گفتم: «حتما ... بسم الله ...»

من و عمار و اون خانمه آن شدیم و شروع به گفتگو کردیم.

خانمه گفت: «این چهره که به نام ترانه درخواست تعیین سرنوشت کردید، چهره خاصی هست. چون ما تونستیم این چهره را از تلفیق شش چهره دیگه که همگی از استان های مختلف کشور هستند به دست بیاریم.»

با تعجب گفتم: «ینی چی؟ ینی شش نفر نزدیک به این چهره پیدا شده؟!»

اون خانمه گفت: «گفتم به شش چهره نزدیکه اما نکته مهمی که ازش فهمیدم اینه که دو یا سه بار جراحی جدّی چهره داشته. از اون نوع جراحی ها که گاهی ممکنه نیمی از صورت یا چهره را منهدم و یا تغییر بده و از نو بسازه!»

من فقط نگاش میکردم و داشتم با معلومات قبلیم مچ میکردم اما خیلی برام گنگ و هنوز برای قضاوت زود بود.

گفتم: «بنظر میرسه این نوع جراحی در این سن تقریبی بیست تا بیست و پنج ساله که از این خانم حدس زدیم، از دو حال خارج نیست: یا بر اساس تصادف دچار مشکلات جدی چهره شده و دست به تعمیر زده و یا ..........»

گفت: «دقیقا مشکل ما با همین احتمال دوم شماست. چون از بین کسانی که این نمونه جراحی را انجام میدادند که حدودا تعدادشون در کل ایران، 19 نفر هست، کسی به پرونده این خانم دسترسی نداره. این ینی احتمال اول منتفیه و کسی جراحی تصادف و تغییر ساختار چهره برای این بنده خدا انجام نداده! البته همش به این شرط هست که این خانمه از خارج نیومده باشه!»

گفتم: «پس فقط میمونه احتمال دوم! بله؟»

گفت: «دقیقا ... بنده و کارشناسان ما به همین نتیجه شما رسیدند!»

رو کردم به عمار و یواش گفتم: «عمار پاشنه کفشت را بکش که خیلی کار داریم! تا من با این خانم خدافظی میکنم، به بچه ها بگو بیان اطاق من!»

عمار رفت ...

رو کردم به مانیتور و به خانمه گفتم: «نکته دیگه ای هست که باید بگید؟»

خانمه گفت: «یه مسئله جزئی دیگه هم هست که بنظرم جای کار داره و اونم اینه که هیچ اثر و گزارشی در خصوص ترانه ثبت نشده!»
گفتم: «آره ... همین یه کم دردسر ما را زیاد کرده!»

گفت: «ینی ممکنه ......؟»

حرفشو قطع کردم و گفتم: «آره ... ممکنه یه نفر جدید الجذب و تازه نفس باشه که وارد این چرخه شده!»

خانمه سرش را انداخت پایین و خنده عصبی و تعجب آمیزی زد و نمیدونست بنده خدا چی باید بگه؟!

خدا فظی کردیم.

رو کردم به بچه ها و گفتم: «مجید لطفا ردیابی و تشخیص هویت خط و اکانت ترانه از طریق پیامایی که این پسره واسه اون داده! یه کم دقیق تر میخوام ... حتی اکانت های مرتبطش هم میخوام!»

(اکانت مرتبط: دارای دو معنی است: یکی اکانت اشخاص دیگه که با این خط در ارتباط هستند و تبادل دارند. دوم اکانت های خود شخص که روی خط های دیگه است اما روی یک دستگاه قرار دارد!)

رو کردم به سعید و گفتم: «سر سلسله اشخاصی که پیام الله اکبر را به تازگی به بقیه دادن و از بقیه دعوت کردن که بیان پشت بام و الله اکبر بگن! واسم مشخص کن.»

این دو نفر راهی شدند. به عمار گفتم: «عمار پاشو برو یه تحقیق کن ببین این دختره کجا جراحی کرده؟ خب وقتی 19 تا توی کل ایران هستن که این تیپ کارها را میکنن اما ترانه پیش هیچکدومشون نبوده، فقط یه احتمال داخلی میمونه دیگه!»

عمار خیلی صریح و محکم گفت: «آره دیگه ... ینی فقط ممکنه این کار غیر قانونی انجام شده باشه!»

گفتم: «دقیقا ... پاشو یه لیست از آدمای گنده و باسوادی که توی این کار بودن اما محکوم یا ممنوع الکار شدن ولی دارن یواشکی تو مطبشون کار میکنن را واسم پیدا کن! اول ببین چند نفرن؟ اگه دیدیم زیادن، باید پالایش بشن ... فقط عمار یه کم سریعتر!»

عمار گفت: «چشم اما فکر نکنم کمتر از یکی دو روز طول بکشه ها! حالا بذار برم تو کارش ... خدا بزرگه! دیگه کاری با من نداری؟»

گفتم: «نه گلم ... فقط مراقب زیباییات باش!»

پوزخندی زد و رفت!

ادامه دارد ...

✅ دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

ی بدهند، آن را شیرین می کنند. طنز، این ظرفیت را در تبلیغات به وجود آورده که هر پیامی، هرچند به شدت ضدّ دین باشد، شنیده شده و مورد پذیرش قرار گرفته و با سرعت بسیار بالا منتشر شود.

مبلّغ ضدّ دین در قالب طنز هر مطلبی را که تولید بکند، دیگر مجبور نیست که در مورد آن نگرانی بابت توضیح خواستن یا انتقاد مخاطب داشته باشد؛ چرا که زبان طنز معمولاً برای همه قابل پذیرش و شیرین است.

11.برانگیختن احساسات: برانگیختن احساسات، راهکاری ساده برای بیشتر نمودن دامنه اثر پیام های تبلیغات ضدّ اسلامی است. پیام هایی حاوی ظلم به مخاطبان به سبب رفتار دین داران، ایجاد یأس و ناامیدی از حکومت اسلامی، برخورد خشن و بی منطق دین و مانند آن، از همین روش برای مؤثرتر کردن تبلیغات بهره می برند.

✔️ پایان نوشتار سعید و مجید!

خب این مطالب را از عمد نوشتم و همینطور که در طول دیگر پرونده ها با روحیاتم آشنا شدین، قصدم اطاله کلام و صفحه پر کردن نیست. لذا اجازه بدید که دو تا نکته را بگم و رد بشیم:

اولا یه مامور امنیتی خوب باید بلد باشه و هنر اینو داشته باشه که در مسائل سخت افزاری پروندش حل نشه و با یه چشمش، حواسش به مسائل تئوریک و بروز مربوط به پروندش باشه. که بعضی از اون مسائل باید به صورت صریح و بعضی دیگه باید به صورت تلویحی و در متن پرونده بیان بشه.

ثانیا دونستن مسائل مربوط به سواد تئوریک اصل موضوع پرونده، اینقدر که بر پیشبرد مهره ها و هل دادن تصمیمات اثرگذار هست، انواع تفتیش و تعقیب و گریز و عملیات های متعدد اثر نداره و حتی حال و جون نیروها را میگیره. بخاطر همین، شدیدا معتقدم که:

اول دانش!

دوم ایمنی!

سوم کار!

ادامه دارد...

✅ دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت بیست و یکم»

⛔️ نقل و انتشار داستان به هیچ وجه بدون لینک کامل کانالم جایز نیست. ⛔️

از اینا که بگذریم، به صورت پایه ای روش های دیگری را نیز می توان نام برد که مبلّغان ضدّ اسلام از آن برای هر چه بیشتر کردن شیوه های تبلیغاتشان استفاده می کنند. این روش ها عبارت اند از:

1. تمایلات مخاطبان: تبلیغات، زمانی تأثیر بسیاری دارند که هم راستا با نظرات، باورها و تمایلات مخاطب باشند. به همین دلیل، در تبلیغات ضدّ دین به این مسئله اهمیت زیادی داده می شود؛ چرا که پیام هایی که ظاهر حمایتی دارند، خیلی مؤثرتر از پیام هایی هستند که حالت انتقادی دارند.

2. اعتبار منبع: هنگامی که یک منبع در انتقال یک پیام مورد قبول قرار بگیرد، به تبع آن، خود آن پیام نیز مورد قبول قرار خواهد گرفت؛ زیرا افراد گرایش دارند اطلاعات و آگاهی هایشان را از منابعی به دست بیاورند که به آن اعتماد دارند.
در تبلیغات ضدّ دین، مبلّغان ضدّ دین در مواجهه با مخاطبان از اعتبار برخوردار نیستند. به همین دلیل، سعی می کنند با انتساب پیام های تبلیغی شان به منابعی که مورد اعتماد و وثوق هستند، پذیرش پیام ضدّ دینی شان را تضمین نمایند. متأسفانه، تعداد کمی از مخاطبان هستند که هوشمندانه در برخورد با چنین پیام هایی در مورد صحت آن اقدام به تحقیق می نمایند.

3. رهبران افکار: رهبران فکری، افرادی هستند که در جوامع شناخته شده، الگو و معتبر هستند. یکی از شیوه های مؤثر در تبلیغات ضدّ اسلام، نشان دادن مخالفت چهره های شناخته شده و معتبر بین مردم نسبت به برخی از ارزش ها یا هنجارهای اسلامی است؛ به عنوان مثال، برخورد نامناسب برخی از چهره های شناخته شده سینمایی نسبت به مسئله عفاف و حجاب در اثر بخشی به هجمه های مبلّغان ضدّ اسلام اثر بسیاری داشته است؛ چنان که در جریان اتفاقاتی که در خصوص عریان شدن یکی از بازیگران زن در خارج از کشور اتفاق افتاد، دستگاه تبلیغات ضدّ اسلامی با تمام امکانات از این مسئله برای ترویج اباحه گری و ضربه زدن به ارزش های حجاب و عفاف بهره برد.

4. تماس مستقیم و چهره به چهره: در تبلیغات ضدّ اسلام در شبکه های اجتماعی، تنها به تولید و انتشار و بازنشر محتوای ضدّ اسلامی اکتفاء نشده و برای هر چه بیشتر نمودن تأثیرات این تبلیغات، مبلّغان ضدّ دین اقدام به برقراری ارتباط با مخاطبان خود از طریق گفت و گوی تحت وب نموده و حتی با ایشان در ظاهر ارتباط عاطفی برقرار می نمایند.

5. ایجاد هنجارهای گروهی: از دیگر روش های پُر اثر کردن تبلیغات ضدّ دین، تشکیل گروه های دوستی و برقرار ساختن یک سری هنجارهای ضدّ دینی در این گروه هاست؛ به عنوان مثال، در برخی از گروه های دوستی، انتشار تصاویر مستهجن بدون اشکال شمرده شده، به کاربردن الفاظ رکیک نسبت به دیگران و حتی اعضاء گروه مجاز شمرده شده و دفاع از مقدسات، تابو شمرده می شود. با شکل گیری چنین فضایی، مبلّغان با سوء استفاده از هنجارهای این گروه ها، به مقدسات حمله نموده و بدترین نوع تأثیرات را بر اعضای گروه می گذارند.

✅ دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpour

توجه لطفا‼️

بنا به درخواست عزیزان، تمامی آثار و کتابهای بنده که قبلا چاپ شده بود، الحمدلله تجدید چاپ شده و با ویراستاری و غلط گیری کامل، آماده ارسال به سراسر ایران میباشد.

ضمنا از امشب تا جمعه شب (مورخ ۱۵ تیرماه) از پنج کتاب به بالا، شامل طرح #ارسال_رایگان میباشد.

جهت سفارش و استفاده از طرح #ارسال_رایگان میتونید به آدرس های زیر مراجعه کنید:

www.haddadpour.ir

@mahanrayan1

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

«قسمت بیستم»

⛔️نقل و انتشار داستان به هیچ وجه بدون لینک کامل کانالم جایز نیست.⛔️

10. در عین ضدیت با دین و انقلاب، ژست ایران دوستی و مردم داری گرفته اند.

تا میخواستن این بخش را شروع کنند، عمار در زد و وارد شد. گفتم: «جانم عمار! چی شد؟»

عمار گفت: «حاجی من شاید بتونم با یکی از خانمای کد 22 ارتباط بگیرم و بفرستم فایل اونا ! اجازشو میدی؟»

گفتم: «متوجه منظورت نمیشم!»

گفت: «خب این چیزی که این پسره الان به ما گفته و ما شکل تقریبیشو آوردیم بیرون، چیز خاصی نداره و پرونده ای بر علیهش ثبت نشده. ینی سابقه نداره. حالا کاش فقط سابقه نداشت! و حتی سیستم میگه ده سال پیش، یه چهره مماثل با اون مرحوم شده و آدرس قبرشم داریم! اما بعیده که این، اون باشه.»

جا خوردم و گفتم: «چی میگی عمار؟»

گفت: «والا جان بچم! بذار با کد 22 ارتباط بگیرم ببینم چی میگه؟»

گفتم: «نمیدونم ... برو ... ولی ... اصلا اگه دیدی جواب اونا چیز خاصی هست و ارزششو داره، دعوتش کن بیاد بشینیم چیکار میتونیم بکنیم؟»

عمار رفت! من خیلی رفتم تو فکر! با خودم میگفتم داستان نباید اینقدر پیچیده باشه. اگه اینقدر پیچیده باشه، اشتباه محضی کردند که گزک دست من دادند و همین میشه بلای جونشون و میشه به عنوان اولین اشتباهشون ثبت کرد.

تو همین فکرا بودم که سعید چایی و گل گاو زبون آورد. همینطور که میخوردیم و فکر میکردم، مجید گفت: «حاج آقا اگه استعلام کردین و واقعا مرده بود و چیزی که این پسره گفته دروغ بوده، چیکار میکنین؟»

گفتم: «خیالتون تخت! این پسره دروغ نگفته و نمیگه. هزار تا احتمال دیگه وجود داره جز دروغگو بودن این فلک زده! میشه روی اون هزار تا احتمال کار کرد!»

وقتی چاییم تموم شد، گفتم بچه ها وارد اصل دهم بشید. اصل خیلی مهمی هست. بسم الله ... شروع کنین!

نوشته نسبتا کاملی پرینت کردن که بنظرم اگه شما هم ببینین بد نیست. متنش بدون دستکاری و فقط با حذف بعضی آمارها و دو سه تا پاراگراف محرمانه، تقدیم میکنم:

شبکه ها و کانالهای ضد انقلاب، پیش از همه، سه انگاره را علیه انقلاب اسلامی ترویج می کند:

1.حمله به ساختار سیاسی نظام

2.دعوت به نافرمانی مدنی و رفتارهای ساختارشکن علیه نظام

3.توهین به اسلام و تخریب ارزش های اسلامی

این بخش سوم، میشه گفت هدف اصلی هست و بقیه اهداف، پوشش برای عدم توجه به این هدف محسوب میشن.

وقتی جنگ جهانی دوم تموم شد، تبلیغات، به سلاح اصلی در جنگ های ایدئولوژیک بین شرق و غرب تبدیل شد و با پایان یافتن جنگ سرد، تبلیغات همچنان به عنوان سلاح اصلی در عرصه نبرد ایدئولوژیک ادامه حیات داده، اما این بار نه در مقابله با ایدئولوژی شرق، بلکه در مقابل ایدئولوژی اسلام؛ چرا که غرب معتقد است نظام اسلامی می تواند خطر بزرگی برای تمدن غرب باشد.

تحلیل تبلیغات ضدّ دین، عمل پیچیده ای است که به تحقیقات تاریخی، بررسی دقیق پیام ها و حساسیت نسبت به بازخوردهای مخاطبان نیاز دارد و درک درست از این تبلیغات، مستلزم تجزیه و تحلیل آثار دراز مدت آن است.

از آنجا که تبلیغات، تلاشی عمدی و نظام مند برای شکل دادن ادراکات، دست کاری شناخت ها و جهت دادن به رفتارها برای رسیدن به پاسخ مورد نظر مبلّغ است. شناخت ماهیت تبلیغات، نیازمند مطالعه ای طولانی مدت برای ارزیابی پیشرفت آن می باشد و تجزیه و تحلیل آن، در پاسخ به 10 مرحله مشخص خواهد شد:

1. ایدئولوژی و اهداف تبلیغات

2. بافتی که تبلیغات در آن انجام می پذیرد

3. شناخت مبلّغ

4.ساختار سازمان مجری تبلیغ

5.مخاطبان هدف تبلیغات

6.فنون یا روش های بهره برداری از رسانه ها

7.فنون یا روش های ویژه برای تأثیر حداکثری

8.واکنش مخاطبان به فنون گوناگون

9.بررسی ضدّ تبلیغ

10.ارزیابی تأثیرات

با وجود اینکه پاسخ به همه این مراحل، در به دست آوردن دید جامع نسبت به تبلیغات ضدّ دین در شبکه های اجتماعی نیاز خواهد بود، اما با توجه به محدودیت تحقیق، فقط به بررسی شماره های شش و هفت خواهیم پرداخت:

فنون یا روش های بهره برداری از شبکه های اجتماعی در تبلیغات ضدّ دین چیست؟

روش های ویژه برای به حداکثر رساندن اثر تبلیغات در این زمینه چه هستند؟

در پاسخ به سؤال اوّل باید گفت که روش های تبلیغات بسیار گسترده بوده و روز به روز از تنوع بیشتری برخوردار می شوند، و این ادعا که بتوان همه آنها را در قالب یک فهرست ارائه نمود، ناصحیح می باشد. با این حال، در بررسی روش های متداولی که در تبلیغات ضدّ دین در شبکه های اجتماعی مورد استفاده قرار می گیرند، به موارد ذیل برخورد میکنیم:

1.تخریب چهره دین و دین داران

2.ایجاد شبهه افکنی با قصد ضربه زدن

3.مبارزه با اعتقادات دینی

4.ترویج افکار الحادی در بین عموم مردم

5.تمسخر باورهای اسلامی، به خصوص شیعه

6.فراری دادن مردم از عقاید اسلامی

7. ترویج فساد جنسی

8.مسخره کردن عقای

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی کف خیابون(2)

✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی

⛔️نقل و انتشار داستان به هیچ وجه بدون لینک کامل کانالم جایز نیست⛔️

«قسمت نوزدهم»

9. سعی می کنند خود را به جریانی اجتماعی با رویکردی خیرخواهانه و مصلح مآبانه نشان دهند. اما روششون خیلی کثیف و نامردیه. چون به بهانه این مسئله، از متد «ویلیام مایر» استفاده میکنند.

در کلاس های ابتدایی دانشکدمون، برای تبیین «متدولوژی شکنجه خاموش» اینجوری نوشته که:

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد:

حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از همه استانداردهای بین المللی برخوردار بود. این زندان همه امکاناتی که باید یک زندان طبق قوانین بین المللی برای رفاه زندانیان داشته باشد را دارا بود.

این زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود و حتی امکان فرار نیز تا حدی وجود داشت. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. در آن از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد، اما ...

اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. عجیب اینکه زندانیان به مرگ طبیعی میمردند. با این که حتی امکانات فرار وجود داشت اما زندانیان فرار نمیکردند ! بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند.

آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خودشان و نسبت به هموطنان خودشان که مافوق آنها بودند رعایت نمیکردند، و در عوض عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.

✅ دلنوشته های یک طلبه
@mohamadrezahadadpourگر همگي در فکر زدن پنبه همدیگر هستيم، به سندرم «شکنجه خاموش» مبتلا شده ايم.

این روزها همه خبرهای بد را فقط به گوشمان میرسانند و ما هم استقبال میکنیم . اغلب کانال ها و سایت های ضد انقلاب، این خبرهای بد را به پای ناکارامدی کل نظام مینویسن و اصلا ابایی از اشاعه دروغ و یاس در جامعه ندارند. و از اون بدتر، استقبال و دامن زدن مردم به اون خبرهای بد هست! خبرهایی نظیر:

دلار گران شده ...

فلانی و فلانی رفتند دادگاه یا قراره زندانی بشن ...

طلا گران شده ...

کار نیست ...

مردم دارند معتاد و دودی میشن ...

مدرسه ای آتش گرفت ...

دانش آموزان راهیان نور در جاده کشته شدند...

زورگیری در ملاءعام...

و هزاران خبر بدی که اونا با اهداف مشخصشون، و ما هم مثلا به بهانه اطلاع از زیر و بم جامعه، میخونیم و میشنویم و فوروارد میکنیم و از نقلش هم اصلا احساس بدی نداریم هیچ! بلکه احساس تکلیف میکنیم که به گوش همه برسونیم!

این روزها هیچ کس به فکر عزت نفس ما نیست!

فقط قراره زور بزنیم و مدام تکرار کنیم که:

ما ایرانیها دزدیم ...!

ما ایرانیها همه کارهایمان اشتباه است ...!

ما ایرانیها هیچی نیستیم ...!

ما ایرانی ها از زیر کار درمیرویم...!

ما هیچ پیشرفتی نکردیم...!

ما ایرانیها هیچ هنری نداریم!

ما ایرانیها آدمِ حسابی نداریم!

ما ایرانیها هر عیبی که یک انسان میتواند داشته باشد داریم...!

توی همین محیطای مجازی چقدر بادلیل و بی دلیل به خودمان بد میگوییم و لذت میبریم.

به خودمان فحش میدهیم و کیف می کنیم و میخندیم.

اقوام مختلف و دختران و صغیر و کبیر ایرانی را مسخره می کنیم و همه با هم کل ایران را ...!

بزرگان علمی٬ هنری٬ ادبی و دینی کشور خودمان را وسیله خنده و تفریح کرده ایم و هیچکس هم نباید فکر کند اینها «نقشه» است.

✔️ الحمدلله مخاطبین این کانال زنده و فعال هستند و از اقشار مختلف جامعه در این کانال حضور دارند. پیشنهادات خوبی به همراه انتقادات خوبی مطرح میشه که الحق نمیشه از کنارش به سادگی گذشت.

اما الان سه تا مطلب را میخواستم عرض کنم:

اول 👈 اینکه لطفا انتظار نداشته باشید که درباره همه اتفاقات اجتماعی موضع گیری کنم و مطلب بذارم. اهداف و روشم کاملا مشخصه و صلاح نیست که وارد همه چی بشیم. لذا زحمت بیان و تحلیل ماوقع را به عهده دیگر کانالهای ارزشی میسپارم.

دوم 👈 اینکه بنده در زمینه رمان و ساختار کودک و نوجوان کار نکردم و دانش منسجمی در این زمینه ندارم. راحت بگم: ینی در تخصص من نیست. لذا نمیتونم الکی دست به قلم ببرم و برای کودک و نوجوان بنویسم. اینم زحمتش با بقیه دوستان و امیدوارم آثار چشمگیری را شاهدش باشیم.

سوم 👈 اینکه بعضی دوستان متقاضی مشاوره هستند و لازم دارند که با یک مشاور گفتگو کنند. ممنونم که به بنده اعتماد دارید اما واقعا فضای مجازی و محدودیت زمان و کثرت مخاطبان و... این فرصت را به بنده نمیده. بسیار شرمندتون هستم و براتون دعای خیر میکنم اما لطفا تقاضای مشاوره ندید تا بیشتر از این شرمندتون نشم.

الهی زنده و پاینده و برقرار باشید🌹❤️

@Mohamadrezahadadpour

 1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: