کانال تلگرام نبض زن @nabzezan

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام



تعرفه و شرایط‌ تبلیغات 😍👇
👇
‌https://telegram.me/joinchat/DQ4I9UAY86aK65-fegabBQ


کانال دوممون😍😍😍‌
@nabzemard



🔴غیر اخلاقی نداریم🔴
🇮🇷 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷

کانال تلگرام نماهنگ رایانه تبلیغات گسترده تلگرام

 مشاهده مطالب کانال 💕🎀 نبض زن 💕🎀

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

#دیوانه_شدم_برگرد
فصل دوم قسمت دویست و ششم

ناخودآگاه با دیدن چهرهی آروم گرفته اش کلافگیم فروکش کرد و با نفسی عمیق چشم ازش گرفتم و همون طور که به رو به رو چشم دوختم دستشو که روی پاش بود برداشتم.
به محض لمس دست های ظریف و گرمش، قطب سرد و یخ زده ی نبودن هاش لرزید!
انگار که داشت از گرمای دستاش کوه های برفراشته از یخ این قطب رو که از نبودنش ساخته شده بود آب می کرد،
بی قرار همون طور که نفسم به شمارش افتاده بود دستش رو به لبم نزدیک کردم و از ته دل بوسیدمش و باز هم دل تنگ تر از قبل با انگشت شستم نوازشش کردم و همون طور که روی دنده گذاشتمش با دست خودم چفتش کردم و دنده رو عوض کردم.
هنوز چند لحظه نگذشته بود که سکوت ماشین با صدای تلفن اردلان که توی ماشین جا مونده بود شکست!
با قرمز شدن چراغ توقف کردم و تلفن رو از روی داشبورد برداشتم که صداشو قطع کنم؛
با نگاهم به اسم " آراد رستمی" تماس رو وصل کردم.
- جانم؟
هیوا که دید فرمون رو به دست ندارم؛ خواست دستشو بکشه که با فشاری آرام مانعش شدم و گوشی رو روی اسپیکر گذاشتم که صدای اردلان تو ماشین پیچید؛
اردلان: جانت بی بلا!
- اِ تویی اردلان فکر کردم آراد.
اردلان: نه گوشیم جا مونده بود با گوشی آراد زنگ زدم.
ببین زنگ زدم بگم اگه پول لازم بودی داشبورد رو یه سر بزن، امری نیست؟
چطور به فکرش رسیده بود پول همراهم نیست؟!
ذکاوت بالاش بازم بی اراده لبخند تحسین رو روی لبم نشوند، در جوابش گفتم: نه قربان با این فکر هوشیار شما مگه عرضی هم می مونه؟
اردلان: به جای زبون ریختن مواظب آبجیم باش، بار بعد دیدمش این طوری نباشه ها؟
نیم نگاهی به چشم های خسته ی هیوا کردم و گفتم: ای به چشم قربان، خداحافظ.
اردلان: به سلامت.
تلفن رو قطع کردم و خطاب هیوا گفتم: عشقِ من حالش خوبه؟
همون طور که نگاهشو به من دوخته بود گفت: اوهوم.
دلم با " اوهوم" گفتنش چنان بالا و پایین شد که تک نفسی عمیق کشیدم، آخه خیلی وقت بود تنگ شده بود.
فشار آرومی به دستش دادم و با دیدن رستورانی که اون نزدیکی ها بود پارک کردم و به چشمای خسته ی آبی رنگش که دریایی آروم رو برام تداعی میکرد چشم دوختم؛
- پیاده شو خانم خانما؛ بریم یه غذایی بخوریم که کمی سر حال بیای.
سرش رو برداشت و با نگاهی به اطراف گفت: رهام؟
- جونم، زندگیم؟!
برای لحظه ای چشماشو بست و با باز کردنش گفت: اصلا گشنه ام نیست، میشه بری خونه؟!
اونقدر با التماس این چند جمله رو پشت هم ردیف کرد که بوسه ای به دستش زدم و گفتم: پس گشنگیتو چکار کنم عشقم؟!
هیوا: حال و حوصلهی رستوران رفتن رو ندارم، حتما خونه یه چیزی هست برای خوردن.
خواهش میکنم نه نیار، دلم خونه رو میخواد!
دوست نداشتم اذیتش کنم؛ بالاخره تو خونه یه چیزی به خوردش می دادم بخاطر همین زیاد اصرار نکردم و گفتم:
-باشه خانم جان، چشم میریم خونه اما تو مطمئنی
فقط واسه خونه دلت تنگه!
مکث کوتاهی کردم قبل از اینکه چیزی بگه بازم گفتم: اَی شیطون؛ وایسا بینم، نکنه خونه رو بهونه کردی؟! ها؟
با گفتن این حرف بالاخره لبخند، روی لب های غنچهایش شکفت، انگار که بهار شده باشه گونه هاش گل انداخت و چشم هاشم خندید.
همون طور که ماشین و راه انداختم گفتم: پس بالاخره بهار شد، هیوا خانم!
با لحن آرومی که معلوم بود بخاطر من میخواست هواش رو عوض کنه گفت: از وقتی که برگشتی بهار شده تو حالا فهمیدی؟!
تمام حرفاش به زیبایی چیده شده بود که من رو باز هم از نو بسازه و من خوشحال از این داشتن دوباره اش، زیر لب خدا رو شکر کردم.
با عوض کردن راهم به سمت خونه هیوا با دیدن اسباب بازی فروشی پیشنهاد داد برای یاسین اسباب بازی بگیریم و بعد از خریدن چند وسیله بالاخره راهی خونه شدیم.
با رسیدنمون پایین رفتم و زنگ در رو زدم. با نفسی عمیق به اطراف ساختمون که هنوز هم چراغ هاش روشن بود نگاه کردم.
یادمه وقتی از این خونه رفتم دل کندن چنان برام سخت بود که انگار تمام وجودم رو جا گذاشتم، حالا با اومدنم انگار دوباره داشتم اون رهام قبلی رو پیدا میکردم.
اون رهامی که کنار هیوا و دوستاش تو این خونه جا مونده بود رو میگم.
غرق در افکارم بودم که در باز شد؛

ادامه دارد...

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل فصل دوم رمان #دیوانه_شدم_برگرد 👇
http://nabz4story.blogfa.com/

🔻یکی از عوارض جانبی برنامه غذایی کم چرب، کم شدن میل_جنسی در مرد و زن است.

یک تحقیق نشان داد بعد از هشت هفته دنبال کردن یک برنامه غذایی کم چرب سطح تستوسترون ۱۲ درصد کاهش پیدا کرده است
🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

در نظرش حقیقی ترین شکل
مهـربـانی همین بود
اصیل ترین حالت عـشـق،
نـگرانی برای کسی که نـگرانـت است...

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

آخرهفته تون شاد شاد
یک روز قشنگ
یک دل آرام
یک شادی بی پایان
یک نور از جنس امید
یک لب خندون
یک زندگی عاشقانه
و هزار آرزوی زیبا
ازخداوند برایتان خواهانم

🎀 @nabzezan 👸

پروردگارااا
در این شب
دفتر دل دوستانم را
به تو میسپارم
با دستان مهربانت
قلمی بردار
خط بزن غمهایشان
و دلی رسم کن
برایشان به بزرگی دریا
شاد و پرخروش

شبتون بخیر
‌‌
🎀 @nabzezan 👸

#دیوانه_شدم_برگرد
فصل دوم قسمت دویست و پنجم

هیوا دلگیرانه گفت: خ... خب چرا اونم مثل اردلان خودشو معرفی نکرد، مگه ما برای اردلان ساز مخالف زدیم؟!
سرهنگ: نه دخترم نه، اون... اون سرباز بود!
یه سربازِ گمنامِ مهدی صاحب الزمان.
هویت این سرباز هارو حتی خانواده هاشونم نمی دونه مگه این که مثل حسین به شهادت برسن!
با گفتن این حرف مهر سکوت به لب های همه نشست.
سکوتی از جنس بُهت و ناباوری، سکوتی که تک تک کلمات رو برای وصف مردونگی این مرد به اسارت برد، اسارتی به درازای ابد و یک... .
انگار نبض مردونگی که مدت ها بود از تپیدن ایستاده بود، با مردونگی که این مرد به خرج داد دوباره تپید.
آره شاید اون یه سرباز بود؛ اما نه هر سربازی، یه سرباز واقعی، که به عشق فرمانده اش مهدی صاحب الزمان یار
آره شاید اون یه سرباز بود؛ اما نه هر سربازی، یه سرباز واقعی، که به عشق فرمانده اش مهدی صاحب الزمان (عج) یار بودنش رو جار نزد.
با صدای غم گرفته و خش دار آراد به خودم اومدم؛
آراد: چ... چطور ممکنه حسین؟! یاخدا... حسین شهید شده؟!
نگاهش رو از سرهنگ به سمت من سوق داد، تحمل نگاه ناباورانش رو نداشتم، همون طور که سرم رو پایین انداختم؛ حرفش رو با تکون دادن سرم تایید کردم!
تنم با صدای گریهی هیوا که سکوت اتاق رو شکست، مثل بیدی مجنون لرزید، به سمتش برگشتم و خواستم آرومش کنم که بلند شد و با یه ببخشید اتاق رو ترک کرد.
با رفتنش بلند شدم و خواستم حرفی عذر خواهی کنم که...
سرهنگ اجازهی حرف زدن رو بهم نداد و گفت: مشکلی نیست پسرم برو دنبال خانمت.
سری چپ کردم و با عذر خواهی از سرهنگ و بچه ها ازشون رو گرفتم و به سمت در رفتم که اردلان صدام زد.
اردلان: رهام؟
دستم روی دستگیرهی در بود که به سمتش برگشتم که سویچ رو به سمتم انداخت و همزمان گفت: لازمت میشه.
رو هوا گرفتم اش و همزمان که درو باز کردم، برم بیرون به نشونهی تشکر براش دست بلند کردم و از اتاق خارج شدم.
نگاهمو به دنبال هیوا به اطراف چرخوندم که درست موقع خروج از در دیدمش.
از بین افرادی که تو راهرو در رفت و آمد بودن گذشتم و همین که از در خارج شدم
باز هم نگاهی به اطراف کردم؛
با دیدنش لبهی باغچه به سمتش رفتم.
مثل گل آفتاب گردون که آفتاب رو ابر های آسمون ازش دریغ کردن، سرشو پایین انداخته بود و شونه های ظریفش میلرزید.
قدم زنان به سمتش رفتم و کنارش نشستم با لحنی آروم گفتم: خانمم چرا با خودت این کارو میکنی؟ مگه تو قول ندادی دیگه کمتر چشم های آسمونیتو ابری کنی؟!
میون گریه اش با لحنی که جیگرمو کباب کرد گفت: باورش واسم سخته.
دستمو با احتیاط دور شونه هاش حصار کردم و گفتم: الهی من پیش مرگ اشکات بشم چته تو آخه؟!
پاشو، پاشو بریم که داریم کم، کم معرکه میگیریم.
دست سالمشو روی چشم هاش کشید و همراه من بلند شد.
همون طور که با هم به سمت ماشین رفتیم گفتم: الحق که کسی قول زنونه رو قبول نداره؛ آخه عزیزِ دلم تو مگه قول ندادی خودتو اذیت نکنی؟ از وقتی به هوش اومدی کارت شده گریه.
ریموت ماشین رو زدم و درو باز کردم وقتی نشست، درو بستم و ماشین رو از جلو دور زدم و خودمم سوار شدم و از کلانتری خارج شدیم.
هنوز هم داشت گریه میکرد اما آروم و بی صدا!
کلافه دستمو از روی دنده برداشتم و همونطور که یه دستم به فرمون بود روی گونه های ترش کشیدم؛ با لمس این خیسی گونه هاش برای لحظه ای نگاهمو از جلو گرفتم و کلافه تر از قبل دستامو رو گونه اش کشیدم و گفتم: نکن، لعنتی نکن، انگار یادت رفته من طاقت گریه هاتو ندارم.
همون طور که گونه هاشو پاک کردم؛ سرشو رو پشتی صندلی تکیه دادم و به سمت خودم چرخوندم.
با کلافگی به جنون رسیده انگشت اشارمو بالا آوردم و گفتم: به والله یه قطره، فقط یه قطر دیگه اشک بریزی من می دونم و تو، فهمیدی؟!
همزمان با عوض کردن دنده ازچشماش چشم گرفتم و به روبه رو دوختم.
حاله بدش عین خوره به جون منم افتاد بود، دیگه تحمل گریه کردن هاشو نداشتم.
هر وقت گریه میکرد دوست داشتم لابه لای اشکاش منم فداش شم.
تا اینکه باشم و نمی تونستم کاری کنم که حداقل گریه نکنه!
برخورد تندم باهاش کلافه ترم کرده بود، دوباره رومو به سمتش برگردوندم که همون طور که روش به من بود چشماشو بسته بود.

ادامه دارد...

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل فصل دوم رمان #دیوانه_شدم_برگرد 👇
http://nabz4story.blogfa.com/

😍لینک قسمت اول داستان‌های فوق‌العاده مون👇

🔞 #دیوانه_شدم_برگرد (فصل اول) 👇
https://t.me/nabzezan/63007

💔 #عشق_اول (درحال پخش)👇
https://t.me/nabzemard/4157

اگه نی نی داری بیا اینجا😍
🤰تغذیه #بارداری و #شیردهی
🍧غذاهای کمکی #نوزاد
👶ازشیرگرفتن🍼
🤰#تعیین_جنسیت
🍼برنامه غذایی #نی_نی
😍راه های پسردار شدن 👼👇
telegram.me/joinchat/AAAAAECdajLJI6xG-6w_GA

💕🎀 نبض زن 💕🎀

زن فقط سایه سر نمیخواهد
همراه میخواهد
احترام نمیخواهد
حرمت میخواهد
هدیه نمیخواهد
قدردان میخواهد
هم درد نمیخواهد
درمان میخواهد
جمع اینها میشه مرد
برای زن زندگی تون "مرد"باشید


🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

قبل از آنكه بخواهید رابطه لذت بخشی را تجربه کنید باید انتخاب درستی انجام دهید...


🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

یکی از بزرگترین اشتباهات زنانه در زندگی مشترک ، ایفای نقش مادرانه در قبال مرد است!
اولین قربانی چنین سوءرفتاری ، عشق خواهد بود ...
برای شوهرانتان #همسری کنید
نه #مادری ...

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

قانع بودن ...

خانومای گل، اینکه زن قانع باشه و هوای جیب همسری رو داشته باشه خیلی هم عالی هست اما هرچی در حد اعتدالش خوبه ...

👈نبایداین قناعت بیشتر از حد باشه
چون ارزش خودتون رو کم میکنه!

کم کم همسرتون اینطور برداشت میکنه که شما هیچ خواسته ای ندارید و شاید تلاشی برای جلب رضایت شما نکنه، این یادمون باشه که یکی از مهم ترین وظایف زن،تربیت هست؛ هم فرزندان و هم شوهر
پس حواسمون باشه همسرانمان رو چطور بار مياريم...

👈🏻 یادمون باشه ما هم به عنوان یک انسان خواسته ها و آرزوهایی داریم که باید در حد اعتدال برآورده بشه
وقتی به اسم قناعت بیش از حد و فداکاری نابه جا تو سر خواسته های حق مون بزنیم،حتماً یه جایی سر باز میکنه که شاید برای جبران دیر باشه...

🎀 @nabzezan

همیشه ازهمسرتان درمورد تغییر پوزیشن سوال کنید.شاید زن دریک وضعیت خاص راحتتر به ارگاسم برسد.

👈امابه یادداشته باشید دلیلی برای تغییر وضعیت درحالتیکه هردوشما ازآن لذت میبرید وجود ندارد
🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

#کلیتوریس حساس‌ترین ناحیهٔ و منشأ اصلی تمایل جنسی در زنان است.

موثرترین روش #تحریک کلیتوریس با انگشت یا دهان میباشد.

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

بهترین حس دنیاست وقتی ،
کسی تورا بهتر از خودت بلد باشد !

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

گاهي حتماً مطابق ميل شوهرتان لباس بپوشيد.

او را با خود به خريد ببريد و لباس هايي را که او مي پسندد، بخريد. با این کار براي شوهرتان جذاب تر و دوست داشتني تر خواهيد بود.

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

قبل از اینکه با کسی رابطه جنسی داشته باشید،
با او درباره بیماری های مقاربتی صحبت کنید.

حتی اگر نشانه های بیماری را نداشته باشد ولی ممکن است آلوده باشد.

‎‌‌‌ ‎‌‌‌ ‎‌‌‎‌‌‌🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

کلاهبرداری با لاک طلا

به هیچ‌وجه در لاک‌هایی با عنوان "لاک طلا"، طلا وجود ندارد و صرفا ترفندی برای گران‌فروشی و جلب توجه مردم توسط سوءاستفاده‌کنندگان است

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

 1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی

بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: