کانال تلگرام نبض زن @nabzezan

سامانه هرچیز:ارائه محتوای کانال های تلگرام
جستجو در تلگرام
💕🎀 نبض زن 💕🎀
تعداد اعضا:
203647
228899



تعرفه و شرایط‌ تبلیغات 😍👇
👇
‌https://telegram.me/joinchat/DQ4I9UAY86aK65-fegabBQ


کانال دوممون😍😍😍‌
@nabzemard



🔴غیر اخلاقی نداریم🔴
🇮🇷 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷

 مشاهده مطالب کانال 💕🎀 نبض زن 💕🎀

توجه: کلیه محتوای این سایت توسط کاربران و کانال های تلگرام درج شده است و سایت هرچیز هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد

خانمها به شنیدن جملات عاشقانه نیاز دارند

فکر نکنید اگرسن وسالی ازآنها گذشته یا مشغول زندگی و تربیت بچه‌ها هستند، دیگر شنیدن دوستت دارم،حال و هوایشان رابهاری نمیکنددریغ نکنید


🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

#آقایان_بخوانند

این رفتارها روی اعصاب خانم هاست

آوردن عصبانیت کار به منزل
پنهان کردن علایق درونی
پوشیدن هر روز یک دست لباس مشابه
بی توجهی به همسر
ایراد گرفتن مدام از همسر

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

بغلت ڪہ میڪنم
دنیا را
بیخیال میشوم
دنیا آغوش توست...


🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

تحقیقات نشان میدهد استرس و شادی هردو واگیر دارند

و بودن در کنار افرادی که شاد و یا افسرده هستند به طور مشخص و مستقیم بر روح و روان ما تأثیر میگذارد!

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

دلایل رایج بی میلی جنسی زنان

📍قاعدگی
📍بارداری
📍شیردهی
📍اضطراب
📍استرس
📍افسردگی
📍کم‌خونی
📍سوء مصرف مواد
📍یائسگی
📍مشغله کاری
📍و عدم تفاهم جنسی با همسر

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

یائسگی به معنای ختم دوران قاعدگی و باروری است

👈🏻یائسگی درطی مدت12ماه پس از آخرین قاعدگی شما ایجاد می شود و یک روند بیولوژیک طبیعى بدن محسوب مى گردد و نه یک مشکل بالینى.

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

ازدواج باکیفیت یعنی اینکه همسرت اولویت زندگیت باشه؛
مهمتر از همه دنیا،
حتی خانواده و فرزندانت،

در غیر این صورت
فقط
دارید
همزیستی می کنید!

🎀 @nabzezan 👸

💕🎀 نبض زن 💕🎀

رمان #هر_روز_پائیزه

قسمت صد و نوزدهم
تعجب داشت اگه بگم شهاب رو دوست داشتم؟ کسی می‌تونست بابت دوست داشتن شهاب سرزنشم کنه؟
وجدانم نهیب زد "چه زود جای قبلی رو با بعدی پر می‌کنی! جای الیاس رو با بابک، جای بابک رو با شهاب، جای شهاب رو با کی قراره پر کنی؟".
جای شهاب پر شدنی نبود. جای شهاب، جای چهار سال پیش خود شهاب بود. پسربچه‌ای که پیش چشم خودم یک شبه چنان قدی کشید که دست خودم هم بهش نرسید، که خودم هم برای خودم حیف دونستمش، که خودم هم برای خودم ممنوعش کردم، شهاب حیف بود برای من. هنوزم هست، اما من از به آرزوهام نرسیدن خسته بودم. حالا که آرزوم توی مشتم بود چرا خودم رو با عذاب وجدان برای کسایی که برای بازی دادن من عذاب وجدانی نداشتن، از محال‌ترین رویام منع کنم؟ من شهاب رو می‌خواستم، حتی اگه همون آرزو باقی می‌موند. من شهاب رو می‌خواستم، حتی اگه فقط یه دوست تنها بود.
پرده‌ کشیده و پرستار وارد شد. لبخند سرسری‌ای زد و گفت:
- دستت رو بده آنژوکتت رو دربیارم اذیت نشی.
دستم رو پیش بردم و رو به سمت مخالف کردم که نبینم و دردش رو حس نکنم.
مثل ماجرای خیانت خواهرم که رو برگردوندم تا درد خنجرش کمتر پشتم رو آزار بده.
پنبه‌ نرمی روی جای آنژوکت زد و گفت:
- یه کم اینو فشار بده خون نیاد.
مثل شهاب که من رو بغل کرد و به خودش فشار داد تا خونم بند بیاد. شهاب برای درد قلب من مثل این پنبه سفید و نرم بود برای زخم سِرُم دستم. خوب، دلپذیر و مانع برون‌ریزی.
- از جات بلند نشو تا همراهت بیاد. خون زیادی ازت رفته، ممکنه سرت گیج بره. رفتی خونه خودتو تقویت کن. انشالله که بد نبینی.
تشکر کردم و سرم رو روی بالش گذاشتم و منتظر شهاب موندم.

چند دقیقه بعد پرده رو کنار زد و وارد شد. با ورودش بلند شدم و نشستم و سعی کردم به سیاهی رفتن چشمم اهمیتی ندم.
- عِه، سرمت رو درآوردن؟ آماده‌ای بریم؟
سری تکون دادم که جلو اومد و پرسید:
- خودت می‌تونی یا کمکت کنم؟
کف دستم رو جلوی سینه‌اش نگه داشتم و گفتم:
- می‌تونم. می‌تونم.
"باشه"‌ی آرومی گفت و کنار کشید. پاهام رو از تخت آویزون کردم، اما هنوز پای دومم به زمین نرسیده سرگیجه گرفتم و سکندری خوردم. و باز شهاب بود که نجاتم داد.
با دو دستش از دو طرف پهلوم رو گرفت و به ارتفاع سقوط من روی زانو خم شد. سرش رو مقابل صورتم گرفت و نگران پرسید:
- خوبی؟ چرا بی‌خود لج می‌کنی می‌گی می‌تونم؟ بابا تو الان شکست عشقی خوردی دلت بغل می‌خواد!
طنز کلامش رو گرفتم و مثل خودش به شوخی گفتم:
- گمشو.
خندید و کمکم کرد روی پا بایستم. خم شد و جلوم روی یک زانو نشست و کفشم رو جلوی پام گذاشت. پا توی کفش کردم. بند کفش رو به دست گرفت و با حوصله مشغول گره زدن شد و گفت:
- خون زیادی ازت رفته واسه همونه سرگیجه داری. از اینجا می‌برمت یه جیگرکی یه کم تقویت شی.
صداش رو می‌شنیدم، اما حرف‌هاش رو به زحمت می‌فهمیدم. حواسم پیش پاپیون منظمی بود که گره می‌زد. از همون‌هایی که خودم بلد نبودم با گره دربیارم.
هنوز هم حق نداشتم عاشقش باشم؟ رییس دیروز من امروز جلوی پام زانو زده بود تا بند کفشم رو ببنده و اون وقت این منطق بی رحم میگفت حق ندارم دوستش داشته باشم. اصلا منطقم بره به جهنم من شهاب رو با تموم قلبم دوست داشتم. اصلا بهترکه بابک هورسا رو دوست داشت. بهتر که هر دو از پشت بهم خنجر زدن. بهتر که شهاب بود تا خنجرم رو بیرون بکشه. اصلا شهاب خودش دوای درد بود.
خسته شده بودم از انتخاب آدم اشتباهی برای جایگزین اشتباه قلبم. یعنی امکان نداشت یکبار هم من اشتباه کرده باشم، نه دلم؟ دل من بچه بود که بود، لوس و نازنازی و قهرقهرو بود که بود، ولی شاید عقلش از من بیشتر کار می‌کرد. دل‌ها عقل داشتن دیگه، نه؟
شاید عقل دل من بیشتر از خودم بود. شاید اگه همون چهار سال پیش جلوی منطقم کم نمی‌آورد یا قهرش کارساز می‌شد، من دو جای زخم عمیق روی دلم نداشتم. شاید هم الان داشت بند کفش دخترمون رو انقدر با حوصله گره می‌زد.
از جا بلند شد و گفت:
- بریم؟
من هنوز خیره‌ی جلوی پام بودم. جایی که زانو زده بود و بند کفش یه دختربچه شبیه بچگی‌های من رو میبست و دخر کوچولو داشت خط و نشون می‌کشید که اگر براش بستنی نخریم توی مهد همکلاسی‌اش، سهیل رو می‌بوسه.
- بریم.
یه دستش رو دور کمرم گرفت و پا به پام آهسته اومد، مبادا باز سقوط کنم. برگشتم و به شهابیی که برای دختر پنج ساله‌اش غیرتی شده بود با حسرت نگاه کردم.
- آقای شادلو!
ایستاد.

ادامه دارد...

نوشته : مینا وهاب

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل رمان‌های #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/

رمان #پولک_های_احساس

قسمت دویست و چهل و هفتم
به کسی از این ماجرا، از این دیدار و از این برملا شدن حقیقت، هیچ چیز نگفتم،این راز تا ابد توی سینم باید مخفی باقی می ماند...بعد از فهمیدن همه چیز، زندگی کردن برایم هیچ جذابیتی نداشت. فهمیدم این روزها به سایه خودم هم نمی توانم اعتماد کنم... فهمیدم هست و نیستم نابود شده و فهمیدم....کیان برایم، هیچ وقت جز حسرتش، بر نمی گردد!
****
کنار پویا و بهارو کل کل هایشان در محل کار که کمی جنبه شوخی و طنز داشت، رد لبخند روی لبم می نشست؛ اما از روزی که پویا و نگاه های خاصش به خودم را تشخیص دادم کمتر جلوی چشمش آفتابی می شدم.. من با این نگاه ها دو سال از زندگی را گذرانده بودم...معنی خیره شدن هایش را بهتر از هر کسی می شناختم
شاید سه ماه گذشته بود...سه ماهی که گویی من هم به عارضه ی کیان دچار شده بودم و به زمین و زمان شک داشتم!... تقریبا توانسته بودم با خودم کنار بیایم،اما یک هفته ی تمام موارد مشکوکی اطرافم می دیدم، مثل تعقیب ماشینی ناشناس زمانی که با بهار همراه بودم.، یا چهره ای که چندین بار در مکان های مختلف می دیدم. تا روزی، شستم خبردار شد بعد از سه ماه سرگردانی، کیان بی وقفه دنبال نشانی از من می گردد ..و خب موفق هم شد و بالاخره گیرم انداخت.می خواست حرف بزند. با دیدنش درد دلم تازه شد،دل پاره پاره شده ام بیشتر تکه تکه شد...تمام روزها و ساعتهایی برایم زنده شد که عاجزانه منتظر یک اشاره از جانبش بودم تامهلت بدهد و حرف بزنم...تمام لحظه هایی برایم جان گرفت که التماسش می کردم و به پایش می افتادم تا بایستد و باورم کند... و نه تنها گوش نکرد نه تنها مرهم نشد، بلکه هلم داد و فرسخ ها از خودش دورم کرد. حالا پشیمان بود یا هر چیز دیگر نمی دانم.. اما قطعا پشیمانی ته دلش جا داشت که باز هم بعد از این متارکه او را به سمت من کشیده بود.
آن لحظه با جود تمام خواستنش، غرورم بیدار شد،اجازه حرف بهش ندادم واو دنبالم آمد. گفتم که به احترام روزهای گذشته برای خودش ارزش قائل باشد وبرود.. باید برود وگرنه تک تک اهالی این منطقه را خبر می کنم...
گفتم او منفور ترین آدم روی زمین است و من دیگر هیچ نسبتی با او ندارم.
اما دروغ گفتم... برایش می مردم. ته دلم می خواستم تا به اشتباه و عذر خواهی اش اعتراف کند تا من هم همه چیز را زیر پا بگذارم و برگردم. اما گستاخانه مرا تهدید کرد که باید به او گوش بدهم ... یاغی گری در آوردم ... وسط خیابان انگ مزاحمت به او چسباندم و در کسری از ثانیه مغازه داران اطراف محل کارم، با کیان گلاویز شدند و دعوا به طرز فجیعی بالا گرفت ... از ترس خودم را میان جمعیت گم و گور کردم و در حالیکه دندانک می زدم،به طبقه زیر زمین شرکت پناه بردم..مدام صحنه شکستن و خون ریزی بینی اش مقابل چشمانم رژه می رفت! بهار با تک زنگی پیدایم کرد..کنارم زانو زد و سرزنشم کرد که این چه آبرو ریزی بود راه انداخته ام؟ اما من آنقدر ترسیده بودم که محکم به آغوشش پناه بردم..او هم تلاشی برای جدایی من از خودش نکرد.
کیان دو بار دیگر پا پیش گذاشت و جلو آمد هر بار به هر بهانه ای، اما من قبولش نمی کردم منتظر عذر خواهی اش بودم اما او بی پروا بدون آن که ذره ای از کارهایش ابراز پشیمانی کند هی جلوی راهم سبز می شد و با تهدید و خشونت مجبورم می کرد تا به او گوش دهم ... هر دو بار را پس اش زدم ... این بار من بودم که دیگر او را باور نمی کرد ... این بار من بودم که غرور خفته ام بیدار شده بود و سعی در تلافی بی مهری هایش را داشت ...این بار من بودم که با تکه های شکسته شده قلبم، تنش را زخمی کردم ... به خیالم انتقام اشک ها و حسرت هایم را ازش می گرفتم و خبر نداشتم این خودم هستم که بی قرار تر می شوم ...
این بار هم من بودم که با تمام احساس غیر قابل انکارم، با تمام لیلی بودنم، به جرم مزاحمت های مکررش شکایت کردم و پرونده را به دادگستری کشاندم! همه چیز تکرار شد ... حالا این وکیل کیان بود که منتظر فرصتی برای گرفتن رضایت از جانب من بود تا موکلش را از این مخمصه ای که گرفتارش کرده بودم،نجات دهد

ادامه دارد...

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل رمان‌های #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/

حقیقت این است که در این دنیا
همیشه کسی هست که با کمال میل بخواهد جایش را با شما عوض کند،
بخواهد مثل شما نفس بکشد ؛
مثل شما راه برود ؛
در جایی که شما زندگی می کنید زندگی کند.
آیا اخیرا خداوند را به خاطر خانواده، دوستان، سلامتی و فرصت هایی که به شما داده است، شکر کرده اید ؟!

جوئل اوستین

🎀 @nabzezan

رمان #هر_روز_پائیزه

قسمت صد و هجدهم
بالاخره با دیوونه‌بازی‌هاش بین این همه درد خنده‌ام گرفت. هرچند دردی نمونده بود. بابک بره به جهنم! شهاب می‌خواست اون اطراف باشه! باشه. حتی شده مثل قبل فقط دوست باشه. ولی باشه. این دو روز که نبود منم من نبودم.
هنوز داشت به سوتی من می‌خندید که برای عوض کردن بحث و منحرف کردن ذهنش از موضوع گفتم:
- هورسا کجاست؟ حتی روش نشد بیاد بیمارستان؟
خودش رو روی تخت بالاتر کشید و گفت:
- حتی متوجه نشد که تو اونجا بودی. نخواستم بفهمه رفتی و دیدی و فهمیدی. خواستم دستت برای انتخاب باز باشه.
- انتخاب چی؟
- انتخاب اینکه دونستنت رو به روی خودت نیاری و به بازی خواهرت و اون مرتیکه ادامه بدی، یا اینکه بین خواهرت و اون مرد یکی رو انتخاب کنی.
انتخاب! انتخاب وقتی معنی داشت که گزینه‌ها روی میز من بود. من خودم گرینه‌ی روی میز بودم. یه گزینه‌ی خط ‌خورده که پاک‌کن رو کنارش نگه داشته بودن برای روز مبادا.
- الان دروغ گفتنم رو دیدی، چطور بود؟
با اینکه متوجه منظور سوال بی‌ربطم نشد اما خندید و با شیطنت مخصوص خودش جواب داد:
- مثل آدم‌هایی که هیچ‌وقت نباید باهاشون برم دزدی.
خندیدم و به سوال بی‌ربطم سیم رابط وصل کردم.
- من دروغگوی افتضاحی‌ام. همین‌قدر که غیرقابل‌باور به تو دروغ گفتم، به خودم، دلم و وجدانم هم همین‌طور دروغ گفتم. انقدر بد که خودمم به زور باورم شد. انتخابی وجود نداره. اون مرتیکه‌ای که گفتی هیچ‌وقت انتخاب نشده بود. فقط دم دست‌ترین آدم ممکن بود برای مرحم روی شکستگی‌های قلبم. نزدیک‌ترین پوشال برای پر کردن تنهایی‌ام. اون مرد به اندازه‌ی همون پوشال توی زندگی‌ام بی‌ارزش بود. انقدر که حالا که باد بردتش هم ناراحت نیستم. اگه کنار هورسا خوشبخته بذار خوشبخت بمونه. من بی‌آزارتر از اینم که مانع خوشبختی کسی باشم.
- اگه اون مردک یه دروغ غیرقابل‌باور بود پس چرا انقدر ناراحت شدی که چشم بستی و پله‌ی زیر پات رو ندیدی؟
چشم به سقف کاذب بالای سرم دوختم و گفتم:
- من انقدر شکسته‌ام، انقدر اذیت شدم، انقدر تبعیض دیدم، انقدر دروغ شنیدم که دیگه دردش رو حس نمی‌کنم. بیشتر برام مثل قلقلک می‌مونه تا ضربه، فقط می‌خندونتم. اما امان از وقتی که کسی قلب و اعتمادت رو بشکنه که دستش امانت داده بودی، بهش باور داشتی و می‌گفتی می‌شناسمش، اصلا این کارو نمی‌کنه. گاهی همون آدمی که هیچکی فکرشو نمیکنه کاری میکنه که هیچکی فکرشو نمیکنه. من ناراحت اون اعتمادی بودم که از دست هورسا افتاد و شکست. صدا نداشت، اما دردش زیاد بود. حالا با چه امیدی خم شم و تیکه‌های شکسته‌ی اعتمادم رو بردارم؟
دستم رو انگار که واقعا چند تکه اعتماد شکسته‌ی بی‌ارزش توش باشه جلوی صورتش گرفتم و گفتم:
- کی دیگه این تیکه شکسته‌ها رو از من می‌گیره؟
نگاه مهربونش بین چشم‌ها و دستم رفت و برگشت. با دستش که دو برابر دست من بود، دستم رو گرفت و توی مشتش اسیر کرد و گفت:
- بذار برای من باشه! من ازت میگیرمش. من رو چشمام نگهش میدارم.
می‌شد به قشنگ‌ترین درخواست دنیا جواب رد داد؟ لبخند زدم. فشار خفیفی به دست قفل شده‌ام توی مشتش وارد کرد و از جا بلند شد.
- برم تسویه کنم بیام زودتر ببرمت. خوشم نمیاد رو تخت بیمارستان ببینمت.
به خون روی پیرهنش نگاه کردم و سری تکون دادم. لبخندی زد و رفت. صحنه‌ی آغوشی که ندیده بودم از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت و در عوض آغوشی که دیده بودم انقدر توی ذهنم کمرنگ شده بود که به ذهنمم خطور نمی‌کرد.
چه اهمیتی داشت بابک چه کسی رو دوست داره، وقتی شهاب به من گفته بود بعد از من امیدی به زندگی نداره. یه جا خونده بودم اگه خواستی از کسی ناراحت بشی اول یه نگاه بکن ببین ارزشش رو داره و عشق یهویی بابک حتی اسم واقعیش عشق نبود که ارزش ناراحت شدن داشته باشه.
اصلا همه‌ی مردهای دنیا عاشق هورسا بشن، فقط شهاب همین‌طور اعتماد من رو توی مشتش بگیره.
آرزوی محال من تا ابد هم محال بمونه، همین که جلوی چشمم، چشم به من بدوزه برام کافیه.

ادامه دارد...

نوشته : مینا وهاب

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل رمان‌های #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/

"ما زن‌ها توانایی کنترل و مدیریت هر رابطه‌ای را داریم تا به میل خودمان پیش ببریم، و مردها واقعاً موجودات ساده
 و غیر پیچیده
 و حتی مظلومی هستند،
کافی است فقط به معنای واقعی زن باشیم!
 و زن بودن صرفاً به زیبا بودن
 و خوش تیپ بودن
و هر روز به باشگاه رفتن
و غذا پختن نیست...
 زن بودن یعنی ملکه‌وار رفتار کردن"

دکتر ساعیان

🎀 @nabzezan

آیا هرگز چنین مواردی را به همسرتان گفته اید؟؟

👌  "عزیزم کیف پولت را فراموش نکنی؟"

👌 "موقع برگشتن فراموش نکنی لباس ها را از خشک شویی بگیری"

👌 "قبض برق را پرداخت کردی؟"

👌 "یادت رفت میز رزرو کنی؟ خب اشکال نداره. خودم تلفنی این کار را برات انجام می دهم."

👌 "چند بار باید گفت این حوله های خیس را روی زمین نینداز!"

👌 "اگر با این لباس نازک بیرون بروی، حتما سرما خواهی خورد."


این اشتباه یکی از معمول ترین و مخرب ترین عادات ارتباطی شما با مردها است. به گونه ای با آنان رفتار می کنید گویی کودکی بیش نیستند و این طور فرض می کنیم که ناتوان هستند و نمی توانند از خودشان مراقبت کنند و نیاز دارند که ما زندگیشان را بگردانیم.

🎀 @nabzezan

رمان #پولک_های_احساس

قسمت دویست و چهل و ششم
باور نداشتم از کسی که سالهای خوش مدرسه را باهم طی می کردیم...از کسی که توی تک تک دلداری هایش چیزی برایم کم نمی گذاشت و همیشه و در همه حال شریکم بود..این گونه با بی رحمی تمام، توانسته باشم خنجر زهرالودش را به بدترین شکل ممکن مزه مزه کنم...!
به نام و اطلاعاتش خیره شدم...نام ناب و خاصش گویای واقعی بودنش بود...نه این بار دیگر وهم و خیال نبود..!
و تینا!..همان ناشناس مرموذ...تنها کسی بود که با یک فیلم ساختگی مرا..تمام بودن مرا... با یک انگشت روی هوا معلق نگهم داشت و پس ازآن با شتاب به زمینم زد!
با اشک و لرزش و هق هق شال نیمه بند شده را روی سرم مرتب کردم. کیف چرمم را برداشتم و در حالیکه نمی دانستم باید چه کنم در را باز کردم تا بیرون بروم که همان لحظه سینه به سینه ی مهرداد شدم
-صبحت بخیر..رفتم برات.. چرا قیافت اینجوریه؟چیزی شده؟
اگر حرف می زدم تمام زاری و زجه ام بیرون می ریخت..همان جور دست روی دهان گذاشته خواستم پسش بزنم و رد بشوم که نگاهش به مانیتور و عکس تینا گره خورد... یکه خوردن و تعجبش را دیدم.تکان خوردنش را به وضوح دیدم..نگاهی به من و باز نگاهی به مانیتور انداخت..او هم باورش نمی شد؟حق داشت!! با سرعت از قسمت آزاد زیر دستش فرار کردم..باید هرچه زودتر دور می شدم..باید می رفتم..مهم نبود که او را یک شبانه روز بیدار نگه داشته بودم و حتی یک تشکر ناقابل هم از زبانم خارج نشده بود...من تمام زندگی ام به دست صمیمی ترین دوستم زیر و رو شده بود...دیگر چه چیزی برایم مهم بود؟ پله هارا با سرگیجه دو تا یکی پایین می رفتم...صدای مهرداد را از بالای راه پله می شنیدم:
خانم صدر....خانم صدر وایسا...
توجهی به هیچ کس و هیچ چیز نداشتم...آنقدر تند تند رفتم که در پاگرد طبقه پنجم پایم پیچ خورد و ده پله را با کمر مثل توپ قل خوردم پایین پرت شدم... روی پا گرد بعد که متوقف شدم با درد از چیزی که دیده بودم و تیر کشیدن بی وقفه کمرم، همانجا دراز به دراز افتاده، سد گریه را شکاندم...
- یا خدا..شمیم وایسا...
اوی لعنتی از من کینه به دل گرفته بود و به بدترین نحو تلافی کرد،ولی آخر کینه کدام کار؟ جز اینکه من دوستش بودم و درد او درد من بود؟جز اینکه خیر و صلاحش را می خواستم؟ جز اینکه خواهرانه جلو رفتم تا توی چاه فرو نرود؟جز اینکه تینا چشم بسته بود و کورکورانه دل به ادمی بسته بود که هیچ شناختی از خودش و پرونده گذشته اش نداشت؟ آخ که چه قدر بهار بهم گفت خودم را کنار بکشم و در رابطه شان دخالت نکنم..آخ که چقدر حماقت کرده بودم..آخ که حق من چشیدن این جام شوکران وچنین تلافی ای از جانب رفیق سالهای مدرسه ام نبود...!
اوی لعنتی دلیل تنهایی و پس زده شدنش را از طرف آرین فقط توی من دیده بود... فقط در اینکه به قول خودش به عشق میانشان حسادت کردم..تینا بچه بود،منطقی پیش نمی رفت،احساسی عمل می کرد.. و لعنت به شمیمی که تمام این سال ها تینا را از هر کسی نزدیک تر و وفادار تر دیده بود!
مهرداد-شمیم؟
با چهره ای غمگین به سمتش چرخیدم جلوی پایم زانو زده بود و نگران مرتب از سلامتی ام می پرسید:
-حالت خوبه؟کجات درد می کنه..بلند شو ببرمت دکتر...شمیم؟.
علی رغم تمام درد و تیر کشیدن های استوان کمرم از جایم بلند شدم..اما هنوز دو پله را پایین نرفته بودم که درد وحشتناکی در کل تنم پیچید و بی اراده جیغ بلندی زدم
مهرداد-شمیم...وایسا من برم از نگهبان ساختمون واست ویلچر بیارم ..از جات تکون نخور خب؟ممکنه ضرر داشته باشه..جایی نری تا بیام
نمی شنیدم،فقط خنده هایی توی گوشم زنده می شد که حین راه های برگشت مدرسه باهم طی می کردیم. شادی هایی را می دیدم که موقع دیدن رتبه کنکورم با هم قسمت کرده بودیم... چه آسان تمام تصوراتم از ریشه خشکانده شد!...
مهرداد با ویلچری رسید بی مخالفت خودم را رویش پرت کردم و بی خجالت از حضور او گریه کردم...مهرداد به سمت ماشین و پس از آن به سمت بیمارستان به راه افتاد... آسمان در روشنای روز بارید و گریه کردم...بارید و ابایی از پوشاندن اشکهایم نداشتم...من..خنجر خورده صمیمی ترین دوستم شدم..دوستی که فکر می کردم خواهرانه هایش تا ابد تکیه گاه خستگی هایم می ماند...ولی نماند و خسته ترم کرد

ادامه دارد...

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل رمان‌های #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/

رمان #هر_روز_پائیزه

قسمت صد و هفدهم
برگشتم و به شهاب نگاه کردم. اون چه می‌فهمید؟ من خودم بازی بودم. یه بازی مسخره، از دو سر دروغ، از دو سر خیانت. اما از یه سر شکست.
از جا بلند شد. روی فضای خالی کنار تخت نزدیک به من نشست. از بالا نگاهم کرد و دستش روی نقطه‌ای از سرم که انگار میخ می‌کوبیدن نشست.
از درد اخم کردم و پرسیدم:
- سرم شکسته؟
- نه، خداروشکر. پیشونی‌ت خورد به لبه پله و عمیق برید. تا قبل از اینکه بخیه‌اش کنن مثل آب‌نما خون فواره می‌زد. خیلی ترسیده بودم.
دستم رو از زیر دستش رد کردم و خون خشک شده روی پیرهن طوسی‌رنگش رو لمس کردم و گفتم:
- پس اینم خون منه؟
چشم‌هاش غمگین شد، صورتش غمگین شد و صداش غمگین شد.
- داشتم سکته می‌کردم مهرسا. رو دست می‌بردمت و سرت رو به سینه‌ام فشار می‌دادم بلکه کمتر خونریزی کنی. تمام فکرم این بود بلایی سر تو بیاد دیگه به چه امیدی زنده بمونم؟
می‌شد مابین حس ناامیدی و شکست و خیانت و تنهایی، در پلمپ کارخونه قند و شکر دلت رو باز کنن و گارگرها مشغول کار بشن؟ می‌شد اعتراف کنم دلم باز بودن توی آغوشی رو می‌خواست که بودنش رو یاد نداشتم! من امید زنده بودن شهاب بودم.
سوالی که بی‌مقدمه پرسید باز کارخونه‌ی قند و شکر دلم رو تعطیل کرد.
- واسه چی اون‌طور دوییدی؟
چی باید می‌گفتم؟ می‌گفتم از نبودت سوءاستفاده کردم و با مرد توی بغل خواهرم دوست شدم؟ دنبال بهانه گشتم.
- خواهرم... من خواهر بزرگترم... حق دارم نگران خواهرم باشم... تو دفتر، یه دختر و پسر تنها... کبریت و پنبه کنار هم...
فقط یک طرف لبش به خنده کش اومد و گفت:
- پس چرا فرار کردی؟ چرا نرفتی جداشون کنی؟
حال شطرنج‌باز پیروزی که با لبخند پرابهتی "کیش و مات" رو می‌گه رو همه می‌دونن! کی از حال اون شاهی که تا چند ثانیه قبل پادشاهی می‌کرد و حالا برای نجات قوم و قبیله نه راه پس داره و نه راه پیش خبر داره؟ من!
من اون شاهم که شهاب با اقتدار کیش و ماتم کرد.
چی باید می‌گفتم؟ حقیقت رو می‌گفتم و کیش می‌شدم، یا دروغ می‌گفتم و مات.
سکوتم رو که دید پوزخند روی لبش پررنگ‌تر شد و خیره به چشم‌هام گفت:
- دیدمتون!
چیزی درون دلم لرزید، اما ساکت باقی موندم. شاید منظور دیگه‌ای داشت! شاید من اشتباه فهمیده بودم!
- رسیدم کارخونه شکیبا همراه با دفتر حساب و کتاب شکایت آورد که یکی از کارگرها زدتش. دنبال فیلم دعوای کارگر و شکیبا می‌گشتم که تو رو با اون دیدم.
چقدر وخیم‌ست میان این همه شکستگی باز هم از چشم کسی بیفتی و بشکنی! بهش می‌گفتن خرد و خاکشیر؟ من اسمش رو گذاشته بودم "کاش زودتر بمیرم".
کاش زودتر بمیرم و اون همه دروغی که گفتم رو به روم نیاره.
چهره‌ام در هم رفت. سر پایین انداختم که چشم‌های شهاب رو نبینم، اما مگه می‌ذاشت. مدام با حرف‌هاش شوکه‌ام می‌کرد.
- دوستش داشتی؟
سر بلند کردم و خیره‌ی چشم‌هاش شدم. چشم‌هایی که باز عنصر مهربونی ازش تفریق شده بود، اما حداقل دیگه غرور نداشت. خیره موندم که حقیقت حرفم رو از چشمم بخونه و گفتم:
- فقط یکی رو لازم داشتم که دوستم داشته باشه. که یادم نره منم دوست ‌داشتنی‌ام.
- پس کاش من اون اطراف بودم.
ورود پرستار از ایست قلبی نجاتم داد. به پرستاری که از لب‌های در حال حرکتش صدای اکو شده‌ی شهاب رو می‌شنیدم، خیره شدم و سعی کردم تمرکز کنم.
- مشکلی نبود. خداروشکر خونریزی داخلی نداشتن. ولی چون به سرشون ضربه خورده آزمایشات رو فردا تکرار کنین خیالتون راحت‌تره. سرمش هم که تموم شده می‌تونین تسویه کنید و تشریف ببرید.
شهاب از تخت پایین پرید و گفت:
- من برم تسویه کنم و بیام.
نصف راه رو نرفته سمتم چرخید و پرسید:
- نمی‌خوای کمکت کنم؟
لباس تنم رو چک کردم. بخش اورژانس بودیم و لباس بستری نداده بودن، لباس تنم همون مانتو مشکی سر کارم بود که البته کمی خونی شده بود اما به خاطر رنگش معلوم نبود. پس شهاب چی می‌گفت؟ توی چی می‌خواست کمکم کنه؟
صدای قهقهه‌‌اش باعث شد سر بلند کنم و سوالی نگاهش کنم. سوال نگاهم رو که دید، بین خنده توضیح داد.
- خیلی منحرفی. منظورم این بود کمکت کنم از تخت بیای پایین. تو دنبال لباس واسه عوض کردنی؟

ادامه دارد...

نوشته : مینا وهاب

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل رمان‌های #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/

رمان #پولک_های_احساس

قسمت دویست و چهل و پنجم
خمیازه ای کشیدم و نیم خیز در جایم نشستم: خودم هستم بفرمایید؟
-سلام شمیم جان مهرداد هستم
مکثم را که دید ادامه داد: همایونی. خواب به سرعت از سرم پرید.صدایم را در گلو صاف کردم و احوالش را پرسیدم:
-سلام خوبی...ببخشید یه لحظه به جا نیاوردم
-این چه حرفیه..شرمنده از خواب بیدارت کردم
-نه مشکلی نیست باید بیدار می شدم اتفاقا
-شمیم جان راجع به اون مسئله ای که خواسته بودی....باهات تماس گرفتم
سکوت کردم و گفت: دلم می خواد به حرمت روزای خوب گذشته مون،کاری که می خوای رو برات انجام بدم..
-جدی می گی؟
-جدی جدی می گم...امروز وقتت آزاد هست؟
با زبانی الکن و هیجان زده جوابش رادادم: مگ...مگه می..می شه آزاد نباشم..آزاد هم نباشم وقتم رو امروز خالی می کنم..ک..کی بیام؟؟ کج..کجا بیام؟
-من ساعت دو کارم اینجا تموم می شه...آدرس بدم می تونی بیای؟
-حتما...حتما..چرا که نه!
-پس من آدرس رو برات می فرستم...مواظب خودت باش
-ممنونم ازت خیلی ازت ممنون..لطف بزرگی در حقم می کنی
-تعارف رو بذار کنار خانم مهندس،این روزا به درد هم نخوریم پس کی به درد هم بخوریم؟
تمام قدر دانی ام را در صدایم ریختم:واقعا ازت متشکرم..کاش بتونم این محبتت رو جبران کنم
-خیلی خوب دختر، من برم سرکارم..فعلا کاری نیست؟
-نه...بازم ممنون
-خواهش می کنم..پس فعلا
تماس را قطع کردم و خدایم را از ته دلم سپاس گفتم. خواب بس بود...رخت خواب را مرتب کردم و با انرژی زاید الوصفی ناشی از این تماس کارهایم را با سرعت انجام دادم.
****
مهرداد دقیقا هشت ساعت بی وقفه مشغول کد گذاری وکار کردن با سیستم و اطلاعات همگام سازی گوشی من بود...ساعتی را برای سرگرم کردن من از خاطرات دانشگاه و شیطنت هایش گفت و ذهنم را تماما به سوی آن روزها فلش بک زد... کم کم انتظارم سر رسید...اما بازهم با بی قراری منتظر نتیجه ی کارش بودم..تند تند دست هایش روی کیبورد می رقصید و کد های اشتباه را مجددا ویرایش و ارسال می کرد و مرتب با خطا مواجه می شد... دانه های عرق روی پیشانی اش وضوحا مشخص بود... برایش لیوانی آب ریختم و به سمتش تعارف کردم:
-درست نمی شه؟
-درستش می کنم...ظاهرا طرف خیلی زرنگ بوده
-چطور؟
-اینجوری که بوش می آد همچین نا وارد هم نیست.. مشخصه یه سر رشته ای چیزی تو این موارد داره...یکی از راه های ارتباطی و مادر رو از طرف هر سیستمی مسدود کرده همین یکم کارم رو برای برقراری ارتباط سخت کرده وگرنه تا الان باید وصل می شدم
با نگرانی گفتم: برات دردسر نشه؟
-نه کارم رو بلدم...فعلا دارم سعی می کنم اون کد رو بشکنم.
باز به حرکت تند دستهایش چشم دوختم و از ته دلم دست به دامان معبودم شدم.
آسمان کاملا سیاه شده بود و عقربه های ساعت روی عدد سه صبح توقف کرده بودند... پلک هایم از بی خوابی مرتب روی هم می افتاد اما باز به زور خودم را نگه می داشتم...میان تق تق دکمه ها گوش و پلکم سنگین شد و توانایی هر مقاومتی نسبت به استراحتی را ازم ربود...
***
با هول و ولا از خواب پریدم..نگاهی به اطرافم انداختم..صبح شده بود!چشمهایم را مالیدم و با سر دنبال مهرداد گشتم...اما نبود و سیستم همچنان روشن و در حال پردازش بود... تمام تنم خشک شده بود..در حالیکه کمرم را به چپ و راست تکان می دادم تا از کوفتگی ام بکاهد بوق منقطعی از بلندگوی سیستم پخش شد...سوت اخطار و نا امیدی را بارها دیشب شنیده بودم..این آن بوق نبود!... بوق تایید بود...! کمرم را خم کردم و با چشمی ریز شده صفحه مانیتور و کدهای مختلف را از نظر گذراندم. مستطیل آبی رنگی برای تایید ظاهر شده بود...مهرداد نبود..دستم را دراز کردم و با یک کلیک تایید را فشردم...قلبم تند تند می تپید... شاید هنوز پنج ثانیه هم نگذشته بود که آن صفحه بسته شد و صفحه ای جدید، با عکس و چهره و اطلاعاتی تازه، مقابل چشمم ظاهر شد...
با دیدن چهره خندان فرد،هستی ام در یک چشم به هم زدن متوقف شد!
تپش قلبم کم و کم و کمتر شد...چنان که لحظه ای شک کردم زنده هستم یا نه؟ اما وقتی دست لرزانم را بالا آوردم و روی دهانم گذاشتم تا بهتم کم شود، لحظه ای که اشکهایم به پهنای صورتم می ریخت...مرا به این باور رساند که هنوز هم در این دنیای کثیف زنده هستم..می بینم و نفس می کشم! چیزی را که می دیدم باور نداشتم...محال بود...اصلا در مخیله ام نمی گنجید!

ادامه دارد...

🎀 @nabzezan 👸

🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓

🔴دانلود نسخه کامل رمان‌های #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/

#تجربه_اعضا
سلام به همه نبض زنی های عزیز..پاسخ تجربه ۲۶۹،عزیزم مصرف قرص الان برای شماضررداره قرص حداقل برای بعداز رابطه اصلی وبعداز اولین بچه است...بهترین راه برای شما که نگران هستید ومیخواهیداولین رابطه روتجربه کنید اینه که شب عروسیتون جلوگیریتون طبیعی باشه تا دردتون کمترولذتتون بیشتر باشه وهمسرتون مواظب باشندتا مایع منی داخل نریزه..بعدازاون هم برای احتیاط قرص اورژانسی بخورید..ولی خاطرتون باشه که از این قرص درسال فقط میشه یکباراستفاده کرد..راه دوم اینه که از کاندوم استفاده کنید...مطمعن ترین وبهداشتی ترین روش کاندومه،عوارضی هم نداره..امااگرقرص خوردیدمایع داخل هم بریزه مشکلی نداره،اینو بدونید که عوارض قرص خیلی زیاده ...موفق وخوشبخت باشی

🎀 @nabzezan 👸

تجربه خودتون رو ازین طریق بفرستید👈 @nabzs

  کلمات کلیدی: تجربه_اعضا

#تجربه_اعضا
سلام به همه نبض زنی های عزیز و ادمین محترم . در خصوص مشکل خانم 268 , عزیزم من هم دقیقا مشکل شما رو داشتم 6ساله ازدواج کردیم و همسرم بچه نمیخواستند . حدود 2 سال به فاصله هرچند ماه یکبار ازشون میخواستم در مورد بچه دار شدن باهم صحبت کنیم و به حرفهام گوش بدن. قبلش خودم نشستم و با خودم فکر کردم دلایلم برای خواستن بچه چیه و همون دلیل منطقی رو به ایشون گفتم.کم کم بعد از 2 سال و با زبان نرم و مهربونی تونستم ایشون و راضی کنم. الان هم با میل همسرم اقدام به بارداری کردیم که متاسفانه بار اول پوچ بود و این دومی رو هم تازه باردار شدم که لکه بینی دارم. لطفا برام دعا کنید چون پدر و مادر هم ندارم. پس شما هم دلایل منطقیت رو به ایشون بگو مثل اینکه نیاز به مادر شدن داری و واقعا بچه دوست داری و به درد پیری و کوریت میخوره و از تنهایی و غریبی در میارت و امثال اینها. امیدوارم موفق باشی و سال بعد با رضایت همسرت بچه ناز و سالمت بغلت باشه.
#تجربه_اعضا
سلام خدمت ادمین و اعضای محترم. برای تجربه ی ۲۶۸: عزیزم شما اول شرایط زندگیتونو از قبیل وضعیت اقتصادی اوضاع روحی، رفتار همسر و آرامش خونه و... بسنجین بعد اگه از همه لحاظ شرایط جور بود با همسرتون درحالی ک آروم هستن و حالشون خوبه راجع ب این موضوع صحبت کنین و بهش بگین که خیلی دوست دارین که خودتونم تجربه مادر شدن رو کسب کنین و بهش بگین تو تمام نیازهای منو برطرف کردی و تمام تلاشتو برای خوشبختی و آرامش و رفاه من میکنی ولی درون من یک خلائی وجود داره و همیشه یک آرزو داشتم که براورده شدنش توی دستای توعه.. گاهی پیشش چندتا عکس بچه ببینین و ذوق کنین و یهو لبو لوچه رو آویزون کنینو بگین کاشکی منم میتونستم یه بچه ب دنیا بیارم درسته ک من الان یه پسر دارم و خیلی دوسش دارم اما دلم میخواد خودم باعث به وجود اومدن یه بچه دیگه باشم... و در آخر به مشاور هم یه سری بزنین.. منم همسرم علاقه ای به بچه نداره ولی تا حدودی الان راضی شده امیدوارم ب آرزوت برسی و خوشبخت بشی

🎀 @nabzezan 👸

تجربه خودتون رو ازین طریق بفرستید👈 @nabzs

  کلمات کلیدی: تجربه_اعضا تجربه_اعضا
صفحه قبلی  1  2  3  4  5  6  7  8  9  صفحه بعدی
بستن
آدرس پست:

نوع گزارش تخلف:

متن گذارش: